شبی با مادرم گفتم؛ درد یاران قلم به استخوان نمیرسد، به قلم میرسد و امشب رنج من نالهی الدخیل را به گوش قلم زمزمه میکند از دلتنگی برای کوچکترین و امنترین خانهای که هرگز طعم زندگی در آن را نچشیدهام!
دلم تنگ است برای گرفتار شدن میان پیچک بازوانت، برای غرق شدن در هرم تنت، برای سر گذاشتن بر بالشتک سخت سینهات و آرام گرفتن در فراز و فرود لالایی قلبت.
کبوتر سفید دلم پر میکشد برای جست و خیز در باغستان میان بازوانت و من ندیده و نچشیده میتوانم شعرها بگویم از ابریشم آغوشت.
گویی سالهاست در تو زیسته و در آغوشت آمیختهام که اینچنین پررنگ به بوم میکشم ب*و*سهی گونهام به لطافت پوستت را، اینچنین آشکار لمس میکنم هنگامهی کوک زدن تنم به تار و پود پیراهنت را و اینچنین عمیق دم میگیرم از نفس بلندی که از افسون آن لحظه میکشی.
با اینکه هرگز با من وعدهی از نو متولد شدن در آغوشت را نکردهای اما من سالهاست به امید جان گرفتن در آشیانهی کوچک میان بازوانت زندهام که «کنج آغوشت پناه خستگیهای من است»... .
دلم تنگ است برای گرفتار شدن میان پیچک بازوانت، برای غرق شدن در هرم تنت، برای سر گذاشتن بر بالشتک سخت سینهات و آرام گرفتن در فراز و فرود لالایی قلبت.
کبوتر سفید دلم پر میکشد برای جست و خیز در باغستان میان بازوانت و من ندیده و نچشیده میتوانم شعرها بگویم از ابریشم آغوشت.
گویی سالهاست در تو زیسته و در آغوشت آمیختهام که اینچنین پررنگ به بوم میکشم ب*و*سهی گونهام به لطافت پوستت را، اینچنین آشکار لمس میکنم هنگامهی کوک زدن تنم به تار و پود پیراهنت را و اینچنین عمیق دم میگیرم از نفس بلندی که از افسون آن لحظه میکشی.
با اینکه هرگز با من وعدهی از نو متولد شدن در آغوشت را نکردهای اما من سالهاست به امید جان گرفتن در آشیانهی کوچک میان بازوانت زندهام که «کنج آغوشت پناه خستگیهای من است»... .
آخرین ویرایش:
