خسته از تمام شهر درکوچه پس کوچه ها قدم میزد
جسمش کجا بود؟
جسمش را خیلی وقت پیش در همان اتاق جا گذاشته بود
احساس میکرد آن جسم برایش تبدیل به قفس شده
صبح را به زور شب میکرد و از آن طرف شب را تا صبح کشیک میداد تا مبادا جسمش خطری کند
بریده بود...هم او و هم جسمش
دیگر وقتش شده بود...رسیده بود...
نگاهی به زیر پایش انداخت،آنقدر هم از ارتفاع نمیترسید
به روبهرویش نگاه کرد...چشمانش را بست و خود را رها....
شاید یک روزی پایان کارم باشد...؟!
حیدر.ر
5/1402
آرام تر از آهو، بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر...!!!
-مولانا