آیتک: چی میگی تو؛ یعنی چی؟
سعید بیخیال پایش را روی پای دیگرش نهاد و کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد. آیتک با حرص دستهایش را مُشت کرد و با چشمهای اشکیاش به سعید خیره شد و گفت:
- یعنی برات بازیچه بودم؛ هیچ من رو نخواستی؟
سعید: آیتک داری وقتم رو میگیری!
با حرص دندانهایش را به هم سابید و فریاد زد:
- تو چطور آدمی هستی؛ چطور میتونی انقدر راحت با من بازی کنی؛ ها؟
سعید با همان لبخند مرموزش خیره به آیتک بود و دهانش را باز کرد و تیر خلاص را زد!
- تو در حد من نبودی و نیستی؛ متاسفم!
آیتک ناباور نگاهش کرد؛ باورش نمیشد که این همه مدت بازیچهی همچین آدمی بوده باشد؛ دیگر ماندن جایز نبود نمیخواست بیشتر از این خار و خفیف شود!
با عصبانیت از جایش بلند و فریاد زد:
- ازت متنفرم کثافت آشغال؛ واسه خودم افسوس میخورم که به آدمی مثل تو اعتماد کردم.
سعید: نفرت هم یک حس نابه؛ خوشحالم که هنوز بهم حسی داری؛ هه.
با انزجار نگاهش کرد و بند کیفش را چنگ زد و به طرف خروجی به راه افتاد؛ امّا به در نرسیده صدایی از طبقه بالا بلند شد که آیتک را سرجایش میخکوب کرد؛ ایستاد و خواست گوش بسپارد که سعید صدای تلویزیون را بلند و مانع شد؛ کمی تعلل کرد؛ شک داشت به آن صدا و میخواست که به طبقهی بالا برود امّا با بودن سعید غیر ممکن بود.
با شک و تردید از خانه بیرون آمد؛ چند قدم برداشت و دوباره برگشت و به خانه و شیشههای طبقهی بالا نگاه کرد؛ مطمئن بود که آن صدا را شنیده است و انگار داشت شکهایش به گمان میرسید و این سعید آن آدمی نبود که فکر میکرد؛ امّا چطور؛ چطور باید میفهمید که آن چیزی که فکر میکند حقیقت دارد یا نه.
با حالی داغون از آن ویلای نکبتی بیرون زد و با عجله به راه افتاد؛ بعد از کمی پیاده روی به طرف اولین نیمکتی که دید رفت و نشست؛ خیلی فکر کرده بود و میخواست این ریسک را بکند و سر دربیاورد از آن چیزی که بود؛ امّا به کمک احتیاج داشت؛ امّا چه کسی میتوانست بهش کمک کند!
کلافه گوشیاش را درآورد و چندین بار مخاطبهایش را بالا پایین کرد و بالاخره با شک و درنگ روی شمارهای زوم کرد! وقتی آن شماره را سیو کرده بود فکر نمیکرد که روزی برسد که ازش استفاده کند و فقط به خاطر رد نکردن و بیاحترامی آن را سیو کرده بود؛ امّا حال... .
آیا میتوانست از او کمک بخواهد؟
با مکثی بالاخره شک را کنار گذاشت و شمارهی کیارش؛ پسر عمهی مهراب را گرفت؛ چند بوق خورد و صدای جذاب کیارش در گوشی پیچید.
کیارش:
- بله بفرمایید؟
استرس تمام وجودش را دربرگرفت و با صدای لرزانی گفت:
- آقا کیارش به کمکتون احتیاج دارم.
کیارش مکث طولانی کرد و آرام گفت:
- آیتک تویی؟
آیتک: خودمم!
کیارش: کجایی بگو بیام.
آیتک مکثی کرد و بعد از نگاه کردن به دور اطرافش با استرس آدرس را گفت و آرام نالید:
- زود بیا واقعاً واجبه.
کیارش: اومدم؛ اومدم... .
سعید بیخیال پایش را روی پای دیگرش نهاد و کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد. آیتک با حرص دستهایش را مُشت کرد و با چشمهای اشکیاش به سعید خیره شد و گفت:
- یعنی برات بازیچه بودم؛ هیچ من رو نخواستی؟
سعید: آیتک داری وقتم رو میگیری!
با حرص دندانهایش را به هم سابید و فریاد زد:
- تو چطور آدمی هستی؛ چطور میتونی انقدر راحت با من بازی کنی؛ ها؟
سعید با همان لبخند مرموزش خیره به آیتک بود و دهانش را باز کرد و تیر خلاص را زد!
- تو در حد من نبودی و نیستی؛ متاسفم!
آیتک ناباور نگاهش کرد؛ باورش نمیشد که این همه مدت بازیچهی همچین آدمی بوده باشد؛ دیگر ماندن جایز نبود نمیخواست بیشتر از این خار و خفیف شود!
با عصبانیت از جایش بلند و فریاد زد:
- ازت متنفرم کثافت آشغال؛ واسه خودم افسوس میخورم که به آدمی مثل تو اعتماد کردم.
سعید: نفرت هم یک حس نابه؛ خوشحالم که هنوز بهم حسی داری؛ هه.
با انزجار نگاهش کرد و بند کیفش را چنگ زد و به طرف خروجی به راه افتاد؛ امّا به در نرسیده صدایی از طبقه بالا بلند شد که آیتک را سرجایش میخکوب کرد؛ ایستاد و خواست گوش بسپارد که سعید صدای تلویزیون را بلند و مانع شد؛ کمی تعلل کرد؛ شک داشت به آن صدا و میخواست که به طبقهی بالا برود امّا با بودن سعید غیر ممکن بود.
با شک و تردید از خانه بیرون آمد؛ چند قدم برداشت و دوباره برگشت و به خانه و شیشههای طبقهی بالا نگاه کرد؛ مطمئن بود که آن صدا را شنیده است و انگار داشت شکهایش به گمان میرسید و این سعید آن آدمی نبود که فکر میکرد؛ امّا چطور؛ چطور باید میفهمید که آن چیزی که فکر میکند حقیقت دارد یا نه.
با حالی داغون از آن ویلای نکبتی بیرون زد و با عجله به راه افتاد؛ بعد از کمی پیاده روی به طرف اولین نیمکتی که دید رفت و نشست؛ خیلی فکر کرده بود و میخواست این ریسک را بکند و سر دربیاورد از آن چیزی که بود؛ امّا به کمک احتیاج داشت؛ امّا چه کسی میتوانست بهش کمک کند!
کلافه گوشیاش را درآورد و چندین بار مخاطبهایش را بالا پایین کرد و بالاخره با شک و درنگ روی شمارهای زوم کرد! وقتی آن شماره را سیو کرده بود فکر نمیکرد که روزی برسد که ازش استفاده کند و فقط به خاطر رد نکردن و بیاحترامی آن را سیو کرده بود؛ امّا حال... .
آیا میتوانست از او کمک بخواهد؟
با مکثی بالاخره شک را کنار گذاشت و شمارهی کیارش؛ پسر عمهی مهراب را گرفت؛ چند بوق خورد و صدای جذاب کیارش در گوشی پیچید.
کیارش:
- بله بفرمایید؟
استرس تمام وجودش را دربرگرفت و با صدای لرزانی گفت:
- آقا کیارش به کمکتون احتیاج دارم.
کیارش مکث طولانی کرد و آرام گفت:
- آیتک تویی؟
آیتک: خودمم!
کیارش: کجایی بگو بیام.
آیتک مکثی کرد و بعد از نگاه کردن به دور اطرافش با استرس آدرس را گفت و آرام نالید:
- زود بیا واقعاً واجبه.
کیارش: اومدم؛ اومدم... .
آخرین ویرایش توسط مدیر:
