رنگ چشم‌هایش اثر ندا

  • نویسنده موضوع ملکه آرامش
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 5,473
  • پاسخ‌ها 112
  • کاربران تگ شده هیچ
تالار ویرایش

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #91
آی‌تک: چی میگی تو؛ یعنی چی؟
سعید بیخیال پایش را روی پای دیگرش نهاد و کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد. آی‌تک با حرص دست‌هایش را مُشت کرد و با چشم‌های اشکی‌اش به سعید خیره شد و گفت:
- یعنی برات بازیچه بودم؛ هیچ من رو نخواستی؟
سعید: آی‌تک داری وقتم رو می‌گیری!
با حرص دندان‌هایش را به‌ هم سابید و فریاد زد:
- تو چطور آدمی هستی؛ چطور می‌تونی انقدر راحت با من بازی کنی؛ ها؟
سعید با همان لبخند مرموزش خیره به آی‌تک بود و دهانش را باز کرد و تیر خلاص را زد!
- تو در حد من نبودی و نیستی؛ متاسفم!
آی‌تک ناباور نگاهش کرد؛ باورش نمیشد که این همه مدت بازیچه‌ی همچین آدمی بوده باشد؛ دیگر ماندن جایز نبود نمی‌خواست بیشتر از این خار و خفیف شود!
با عصبانیت از جایش بلند و فریاد زد:
- ازت متنفرم کثافت آشغال؛ واسه خودم افسوس می‌خورم که به آدمی مثل تو اعتماد کردم.
سعید: نفرت هم یک حس نابه؛ خوشحالم که هنوز بهم حسی داری؛ هه.
با انزجار نگاهش کرد و بند کیفش را چنگ زد و به طرف خروجی به راه افتاد؛ امّا به در نرسیده صدایی از طبقه بالا بلند شد که آی‌تک را سرجایش میخکوب کرد؛ ایستاد و خواست گوش بسپارد که سعید صدای تلویزیون را بلند و مانع شد؛ کمی تعلل کرد؛ شک داشت به آن صدا و می‌خواست که به طبقه‌ی بالا برود امّا با بودن سعید غیر ممکن بود.
با شک و تردید از خانه بیرون آمد؛ چند قدم برداشت و دوباره برگشت و به خانه و شیشه‌های طبقه‌ی بالا نگاه کرد؛ مطمئن بود که آن صدا را شنیده است و انگار داشت شک‌هایش به گمان می‌رسید و این سعید آن آدمی نبود که فکر می‌کرد؛ امّا چطور؛ چطور باید می‌فهمید که آن چیزی که فکر می‌کند حقیقت دارد یا نه.
با حالی داغون از آن ویلای نکبتی بیرون زد و با عجله به راه افتاد؛ بعد از کمی پیاده روی به طرف اولین نیمکتی که دید رفت و نشست؛ خیلی فکر کرده بود و می‌خواست این ریسک را بکند و سر در‌بیاورد از آن چیزی که بود؛ امّا به کمک احتیاج داشت؛ امّا چه کسی می‌توانست بهش کمک کند!
کلافه گوشی‌اش را درآورد و چندین بار مخاطب‌هایش را بالا پایین کرد و بالاخره با شک و درنگ روی شماره‌ای زوم کرد! وقتی آن شماره را سیو کرده بود فکر نمی‌کرد که روزی برسد که ازش استفاده کند و فقط به خاطر رد نکردن و بی‌احترامی آن را سیو کرده بود؛ امّا حال... .
آیا می‌توانست از او کمک بخواهد؟
با مکثی بالاخره شک را کنار گذاشت و شماره‌ی کیارش؛ پسر عمه‌ی مهراب را گرفت؛ چند بوق خورد و صدای جذاب کیارش در گوشی پیچید.
کیارش:
- بله بفرمایید؟
استرس تمام وجودش را دربرگرفت و با صدای لرزانی گفت:
- آقا کیارش به کمکتون احتیاج دارم.
کیارش مکث طولانی کرد و آرام گفت:
- آی‌تک تویی؟
آی‌تک: خودمم!
کیارش: کجایی بگو بیام.
آی‌تک مکثی کرد و بعد از نگاه کردن به دور اطرافش با استرس آدرس را گفت و آرام نالید:
- زود بیا واقعاً واجبه.
کیارش: اومدم؛ اومدم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #92
***
کیارش با چشمانی گُشاد؛ خیره‌ی آی‌تک بود؛ چیز‌هایی که شنیده بود را باور نداشت و این تصمیم آی‌تک را دیوانگی می‌دانست.
کیارش: می‌فهمی چی میگی؛ شب و قایمکی بریم خونه‌ی اون یارو؟
آی‌تک با التماس نالید:
- لطفاً؛ تو اون خونه یک چیزایی هست و ما باید سردربیاریم.
کیارش کمی فکر کرد و با استرس گفت:
- امّا این کار خطرناکه؛ ریسک خیلی بزرگیه.
آی‌تک هم که ترس کیارش را داشت سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- می‌دونم امّا... .
نگاه اشکی‌اش را به کیارش دوخت و آرام گفت:
- اگه اونی باشه که حدس می‌زنم؛ هیچ وقت خودم رو نمی‌بخشم.
کیارش که طاقت ناراحتی آی‌تک را نداشت یهویی و بدون مکثی دست آی‌تک را در دستش گرفت و گفت:
- هیس آروم باش؛ حلش می‌کنیم.
چشمان آی‌تک از خوشحالی درخشید و با صدای لرزانی گفت:
- یعنی کمکم می‌کنی؟
کیارش: آره؛ فقط تو خودت رو ناراحت نکن.
آی‌تک آرام دستش را از دست کیارش بیرون کشید و گفت:
- یعنی از پسش برمیایم؟
کیارش: تو کاری نداشته باش من حلش می‌کنم‌.
آی‌تک با قاطعیت گفت:
- خودمم میرم داخل‌ ها؛ فکر نکن تنها بری.
کیارش: نه برای تو خطرناکه!
آی‌تک: به خدا نذاری برم خودت هم نمیری!
کیارش پوف کلافه‌ای کشید و در فکر فرو رفت؛ می‌دانست که آخر این کار می‌تواند خیلی بد تمام شود امّا می‌خواست که به این دلبرک شیرین که از او کمک خواسته بود کمک کند و حق آن نامردی که دلش را شکسته بود را کف دستش بگذارد... .
***
در این طرف آهو بود که حال خوبی نداشت؛ روز به روز پژمرده‌تر و افسرده‌تر میشد و هیچ‌کس نمی‌توانست حالش را خوب کند؛ از اتاق در آمده و این بار در آلاچیق حیاط پای شومینه‌ی زغالی می‌نشست و ساعت‌ها آتش درونش را تماشا می‌کرد؛ در آن آتش زندگی خودش را می‌دید که چطور می‌سوزد و آتش به دلش می‌نشاند؛ همش از خودش می‌پرسید که (چرا؛ چرا باید من این همه بد شانس باشم؟)؛ انگار پدر و مادرش با رفتنشان دلخوشی او را نیز برده بودند؛ این چه سرنوشت شومی بود که داشت تک‌‌ به‌ تک خوشحالی‌اش را می‌ربود؛ پس کجا توقف می‌کرد و نفس می‌داد؛ دیگر بس نبود!
گاهی گُمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شود
گاهی نمی‌شود، که نمی‌شود‌، که نمی‌شود
گاه جور می‌شود خود آن بی‌مقدمه
گاه با دو صد مقدمه ناجور می‌شود
گاهی هزار دوره دعا بی‌اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می‌شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می‌شود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #93
با استرس همه‌اش دست‌هایش را بهم می‌مالید و پوست لبش را می‌کند؛ دو ساعت بود که در ماشین منتظر نشسته و می‌خواستند بعد از سنگین شدن خواب همه؛ داخل آن خانه‌ی کذایی شوند.
هر دو کلافه بودند و پُر استرس؛ کیارش نگاهش را به آی‌تک دوخت و آرام گفت:
- آروم باش چیزی نمیشه.
آی‌تک آب دهانش را پُر صدا قورت داد و گفت:
- امیدوارم.
بالاخره زمانش فرا رسید و کیارش با کشیدن کلاه سویشرتش روی سرش روبه آی‌تک کرد و گفت:
- همین جا باش من از دیوار میرم داخل وقتی از نگهبان خیالم راحت شد در رو باز می‌کنم بیا داخل؛ باشه؟
آی‌تک: باشه مواظب باش‌.
کیارش پیاده شد و به زیر درخت‌ها و جایی که از قبل بلند کرده بود رفت و بعد از نگاه به دور و اطراف؛ آرام خودش را از دیوار بالا کشید؛ کمی منتظر ماند و اطراف را پایید؛ وقتی که از امن بودن همه جا مطمئن شد آرام پایین پرید؛ خودش را بین بوته‌ها کشید و اتاقک نگهبان را از نظر گذراند؛ مردک گُنده روی صندلی نشسته بود و داشت برای خودش چای می‌ریخت؛ کیارش کمی منتظر ماند و با استرس تکه سنگی از زمین پیدا کرد و بعد از نگاه دیگری به نگهبان آن را کمی آن طرف‌تر پرتاب کرد.
نگهبان با شنیدن صدا؛ سرش را بالا گرفت و با تیزبینی به طرف صدا نگاه کرد؛ کمی مکث کرد و آرام از جایش بلند شد و به آن طرف که صدا آمده بود رفت؛ کیارش از فرصت استفاده کرد و خودش را به پُشت اتاقک نگهبان رساند و با برداشتن تکه چوب کُلفتی آنجا قایم شد؛ تمام تنش را در این سرما ع*ر*ق گرفته بود و داشت می‌سوخت! نگران بود گیر بیفتند.
نگهبان که بعد از دور زدن و چیزی پیدا نکردن به طرف کلبه‌اش برگشت خواست سرجایش بنشیند که کیارش با فرزی خودش را به او رساند و با چوب محکم به سرش کوبید و آن را پخش زمین کرد؛ نگاهش را به او دوخت؛ مرد دیگر از جایش بلند نشد؛ کیارش زود کنارش زانو زد و نبضش را گرفت وقتی مطمئن شد که زنده‌ است او را به داخل اتاقک کشید و با عجله به طرف در رفت و با احتیاط آن را باز کرد.
آی‌تک با دیدن علامت کیارش آدرسی که نوشته بود را با متن (سلام تا یک ساعت تو این آدرس باش؛ ممکنه جون من و کیارش تو خطر باشه.) را برای مهراب ارسال کرد و گوشی را روی صندلی پرت و از ماشین پیاده شد؛ اطراف را نگاه کرد و زود خودش را به کیارش رساند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #94
آرام داخل حیاط شدند امّا در را نصفه باز گذاشتند و آرام آرام به طرف ویلا به راه افتادند؛ با رسیدن به درِ اصلی؛ آی‌تک دست کیارش را کشید و به طرف درِ دوم آشپزخانه کشید؛ از شانسشان در قفل نبود و به راحتی داخل شدند؛ با احتیاط همه جا را پاییدند و کمی جلو‌تر رفتند؛ خانه در سکوت کامل بود و این یعنی سعید خواب بود؛ آی‌تک با ترس و لرز آرام گفت:
- پایین هیچ چیزی نیست؛ باید بریم بالا؛ کیارش سرش را تکان داد و آرام و پاورچین پاورچین به طرف پله‌ها به راه افتادند و به طبقه‌ی بالا رسیدند؛ طبقه‌ی بالا دارای پنج اتاق و یک نشیمن بزرگ بود که حالا در تاریکی و ظلمت فرو رفته بود.
آی‌تک آب دهانش را قورت داد و آرام گفت:
- همه‌ی اتاق‌ها رو نگاه می‌کنیم به جز اون درِ دوم؛ اون مال سعید؛ می‌ترسم بیدار شه.
کیارش حرفش را تأیید کرد و با استرس به طرف اتاق ته سالن رفت؛ آی‌تک هم درِ سوم را آرام و بدون صدایی باز کرد؛ سرکی به داخل کشید؛ در تاریکی هم میشد فهمید که اتاق خالی است‌؛ پس آرام داخل شد و با چراغِ گوشی‌اش نگاهی به اتاق انداخت؛ با پیدا نکردن چیزی چراغ را خاموش و آرام بیرون آمد؛ نگاهی بین اتاق‌ها کرد و با استرس و پاهای لرزانش به طرف اتاق اولی که کنار اتاق سعید بود رفت و آن را نیز به آرامی گشود؛ نگاهی در اتاق گرداند؛ از سایه‌ها میشد فهمید که اتاق کار است؛ دوباره به آرامی چراغ را روشن کرد و نگاهی به دور و اطراف انداخت؛ همه چیز را نگاه کرد امّا چیز خاصی نبود؛ خواست چراغ را خاموش کند؛ که چشمش به عکس‌های سنجاق شده روی دیوار میخکوب شد!
ع*ر*ق سرد تمام تنش را فرا گرفت و دست‌ و پایش لرزید؛ تمام عکس‌های مهراب و آهو و تمام جاهایی که رفته بودند بود و دور چهره‌ی هردویشان با ماژیک قرمز ضربدر کشیده شده بود؛ انگار که تمام مدت را تحت تعقیب بوده و همه چیز با برنامه‌ریزی پیش رفته بود!
با وحشت خواست برگردد که سردی اسلحه را روی پیشانی‌اش نشست و روح را از تنش خارج کرد!
سعید: کجا جوجه کوچولو؛ بودی حالا!
چشمان آی‌تک گُشاد شده بود و با ترس می‌لرزید و خیره به چهره‌ی ترسناک سعید که در آن تاریکی ترسناک‌تر هم شده بود!
او از کجا پیدا شد؛ فاتحه‌اش دیگر خوانده بود!... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #95
گوشی از دستش روی زمین رها شد و کم مانده بود که از ترس سکته کند؛ خواست زبان به حرف بگشوید که چیزی از پُشت به سعید حمله کرد و جیغ آی‌تک و درگیری شدید سعید و کیارش بلند شد!
آی‌تک با وحشت نگاهی به آن‌ها که روی زمین درگیر بودند کرد و از اتاق بیرون زد که تمام چراغ‌های ویلا روشن شد.
زنی با لباس خواب جلویش بود؛ صدای درگیری آن‌ها با صدای گریه‌ی نوزادی که زن آن را در بغلش از اتاقی بیرون آورده بود در هم آمیخته بود!
آی‌تک با ناباوری به آن زن ترسیده که همان خدمتکار سعید بود دوخت.
حتی از صدای گریه‌ی آن نوزاد هم می‌توانست تشخیص دهد که او حورا؛ دخترِ عزیزِ آهو است!
به خودش آمد و با گریه به طرف آن زن هجوم بُرد و با او درگیر شد.
آی‌تک: ول کن بچه رو زنیکه‌ی نکبت!
مو‌های زن را کشید که جیغ زن بلند شد و آی‌تک به زور کودک را از دستانش کشید و او را به عقب حل داد؛ بلافاصله شیشه‌ی شیر را از روی زمین چنگ زد و به طرف پله‌ها دوید؛ کیارش با سعید هنوز هم درگیر بود و صدای زد و خوردشان بلند در خانه می‌پیچید!
می‌ترسید بلایی سر کیارش بیاید امّا باید حورا را نیز از خانه خارج می‌کرد.
پله‌ها را پایین دوید و در هنگام خارج شدن با شخصی سینه به سینه شد و جیغ از ته دلی کشید که صدای گریه‌ی حورا بلند‌تر شد!
با دیدن چهره‌ی مهراب با شتاب گفت:
- مهراب بدو؛ کیارش تو خطره!
مهراب خشک شده آی‌تک و بچه‌ی توی بغلش را نگاه می‌کرد که آی‌تک با ترس هُلش داد و فریاد زد:
- مهراب بدو کیارش مُرد؛ من میرم پلیس خبر کنم بدو!
دیگر نماند و به طرف درِ حیاط دوید و در همان حال با گریه شیشه‌ی شیر را در دهان حورا گذاشت و سرعتش را بیشتر کرد.
آی‌تک: آروم باش عشق خاله می‌برمت پیش مامان.
از خانه بیرون زد و به طرف ماشین دوید سراسیمه پشت فرمان نشست و با دست‌های لرزانش شماره علی را گرفت!
علی جواب داده و نداده فریاد زد:
- علی زود بیا به این آدرسی که می‌فرستم؛ مهراب تو خطره زود باش!
قطع کرد و زود آدرس را ارسال کرد؛ حورا کمی آرام شده بود امّا باز هم شیشه‌ی شیر را پس میزد و گریه می‌کرد؛ آی‌تک هم پا به‌ پایش!
باورش نمیشد که حورا کوچولو در بغلش است!
اشک‌هایش را پاک کرد و زود ماشین را روشن کرد و به سختی با بچه در بغلش به راه افتاد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #96
***
(آهو)
میان خواب‌هایم همه‌اش گریه‌های دخترکم را می‌شنیدم!
حورای عزیزم داشت گریه می‌کرد و گرسنه بود؛ همش دور و اطرفم را نگاه می‌کردم؛ حورا مامانی؛ اینجام؛ حورا؛ حورا... .
اطرافم تاریک بود و از همه جا صدای گریه‌ می‌آمد؛ حورا؟
با گریه از خواب پریدم و با نفس‌نفس اطرافم را نگاه کردم؛ اشک‌هایم بی‌درنگ روی گونه‌هایم جاری بود و قفسه‌ی سینه‌ام با شتاب بالا و پایین میشد؛ بغض؛ گلویم را با یادآوری خوابم گرفت!
کاش می‌توانستم بک بار دیگر ببینمش!
آهی کشیدم و برگشتم تا ببینم مهراب از صدایم بیدار نشده است که با جای خالی‌اش مواجه شدم!
پس کجا بود؟
با تعجب گوشی را از روی پاتختی برداشتم و ساعت را نگاه کردم؛ ساعت سه و نیم شب بود!
پتو را کنار زدم و از جایم بلند شدم تا هم بروم آبی بخورم و هم ببینم مهراب کجاست؛ از اتاق خارج شدم و به طرف پله‌ها به راه افتادم که با چراغ‌های روشن طبقه‌ی پایین مواجه شدم
وا؛ چرا همه‌ی چراغ‌ها روشن بود؟
کمی مکث کردم؛ شاید مهراب روشن کرده بود؛ پله‌ها را پایین آمدم که چشمم به مریمی که روی مبل نشسته بود خورد.
سؤالی نگاهش کردم و آرام پرسیدم:
- مریم اینجا چیکار می‌کنی؟
با صدایم از جایش پرید و با تته‌پته گفت:
- سلام خانم بیدار شدین؛ چیزی می‌خواین؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
- پرسیدم این وقت شب اینجا چیکار می‌کنی؛ مهراب کجاست؟
مریم گفت:
- راستش خانم؛ آقا با عجله به من زنگ زدن تا بیام اینجا و خودشون نبودن؛ نمی‌دونم چرا.
سرم را آرام تکان دادم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم؛ اگر قبلاً بود؛ فکرم هزار جا می‌رفت و نگران می‌شدم؛ امّا حالا هیچ حسی نداشتم؛ کلاً حسی برایم نمانده بود!
لیوانی برداشتم و پُر آب کردم و پشت میز نشستم؛ مشغول خوردن آب بودم که آیفون چندین بار پُشت سر هم به صدا درآمد و مریم به طرفش دوید.
لیوان را روی میز گذاشتم و دست‌هایم را به شقیقه‌هایم گرفتم؛ سرم افتضاح درد می‌کرد و انگار داشتند با میخ سوراخش می‌کردند؛ چشم‌هایم را بستم و شقیقه‌هایم را ماساژ دادم؛ همه‌اش صدای گریه در مغزم اکو میشد و حالم را بدتر می‌کرد؛ فکر کنم چیزی تا مرز دیوانگی‌ام نمانده بود؛ چون انگار واقعاً صدای گریه‌ی نوزادی را می‌شنیدم که به خانه نزدیک میشد!
بیشتر سرم را فشار دادم و چشم‌هایم را محکم‌تر بستم تا آرام شوم امّا نه! صدا نزدیک‌تر و نزدیک‌تر میشد تا جایی که انگار پشت سرم بود.
کلافه موهایم را چنگ زدم و لب‌هایم را بهم فشردم؛ چرا تمام نمیشد؟
صدای آی‌تک که میان آن صدا پخش شد به خودم آمدم امّا نه؛ باز صدای گریه می‌آمد!
خدایا داشتم دیوانه می‌شدم!
آی‌تک: آهو من رو نگاه کن.
چشم‌ باز کردم و با درنگ آرام به طرف صدا برگشتم؛ گویا برقی از تمام تنم گذشت و خشکم کرد؛ چون حتی پلک هم دیگر نزدم؛ چشمم به موجود کوچکی بود که در بغل آی‌تک بود!
حورای من بود؟
به خدا که خودش بود؛ صدای دخترکم بود!
آی‌تک خودش را بهم رساند و او را آرام در آغوشم گذاشت و گفت:
- آهو دخترت رو آوردم ببین.
نگاهم را به صورت نازش دوختم و اشکم جوشید؛ یعنی باز خواب می‌دیدم؛ دخترم؛ حورای من اینجا بود!
آی‌تک: آهو؛ گرسنه‌اس بهش شیر بده؛ برات توضیح میدم آروم باش.
مثل رباتی حرف گوش کن؛ لباسم را بالا دادم و آرام نوک س*ی*ن*ه‌*ام را به لب‌هایش نزدیک کردم؛ دختر نازم زود گرفت و شروع به شیر خوردن کرد!
هق‌هقم بلند شد؛ این حس شیرینی که دوباره در تنم می‌پیچید زیادی شیرین بود! بیشتر به خودم فشارش دادم و خیره‌ی صورت کوچولویش ماندم.
باورم نمیشد که الان دخترم در بغلم هست که دارد شیر می‌خورد‌؛ چطور ممکن بود؛ یعنی تمام شد درد‌هایم؛ یعنی دیگر دخترم را دارم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #97
بعد از اینکه حورا به خواب رفت به خودم آمدم و سؤالی آی‌تک را که سر و وضع آشفته‌ای داشت نگاه کردم.
نفس عمیقی کشید و آرام شروع به گفتن کرد.
- چند روز پیش که اینجا بودم؛ علی و مهراب اومدن و فیلم اون روز رو آوردن؛ روزی که حورا دزدیده شد؛ من هم نگاه کردم اون فیلم رو امّا چیزی سر درنیاوردم جز یک چیزی؛ ماشین؛ ماشینی که با اون حورا رو دزدیده بودند خیلی برام آشنا بود و یک جایی دیده بودمش... .
مکثی کرد و خیره شد به زمین؛ دست‌هایش را درهم پیچید و آرام گفت:
- خونه‌ی سعید.
وقتی گیج بودنم را دید گفت:
- همون دوست پسرم.
ابروهایم از تعجب بالا پرید.
یعنی چه! سعید چه ربطی به این ماجرا داشت.
آی‌تک آهی کشید و گفت:
- تا همین امروز گیج بودم و نمی‌دونستم چی به چیه تا این که صبح رفتم اداره آگاهی پیش علی؛ ازش خواستم عکس خلافکارایی که دنبالت بودن و نشونم بده امّا اون قبول نکرد؛ خیلی اصرار کردم و گفت که خودم رو درگیر نکنم؛ از اونجا راه افتادم طرف خونه‌ی سعید؛ آخه از وقتی حورا دزدیده شده بود دیگه جواب تلفن‌هام رو نمی‌داد و گوشیش خاموش بود؛ خلاصه که وارد حیاط شدم و اطراف رو نگاه کردم؛ امّا اون ماشینی که من دیده بودم حالا دیگه نبود؛ وارد خونه شدم و بعد از این که سعید آب پاکی رو روی دستم ریخت و گفت از زندگیش برم؛ پا شدم تا از اونجا بزنم بیرون که موقعه‌ی اومدن از طبقه‌ی بالا صدای گریه‌ی بچه شنیدم‌؛ شک‌ کرده بودم و شَکم داشت به واقعیت می‌پیوست؛ شبش رو با کیارش وارد خونه شدیم.
با چشمان گشاد نگاهش کردم و ناباور گفتم:
- کیارش خودمون! خونه‌ی سعید؟
آی‌تک گفت:
- آره با اون؛ تو اتاقِ کار سعید عکس شماها رو دیدم؛ یعنی واضح بود که از خیلی وقت پیش تحت تعقیب بودین و با نقشه جلو اومده بود و من یک بازیچه بودم!
اشک‌هایش را پاک کرد و با بغض گفت:
- واقعاً برای خودم متأسفم که خامش شدم.
با ناراحتی نگاهش کردم و آرام گفتم:
- الهی بمیرم برات.
آی‌تک گفت:
- خدانکنه؛ به خاطر بی‌احتیاطی و خنگی من دختر شما تو خطر افتاد.
گفتم:
- حورا رو چطور پیدا کردی؟
آی‌تک گفت:
- تو اتاق کار گیر افتادم؛ سعید اسلحه گرفت روی سرم!
هینی کشیدم و با وحشت نگاهش کردم!
ادامه داد:
- کیارش نجاتم داد و باهاش درگیر شد؛ منم از اتاق زدم بیرون و حورا رو تو بغل خدمتکار دیدم؛ به زور ازش گرفتم و فرار کردم؛ آهو خیلی نگرانم؛ اگه بلایی سر کیارش اومده باشه... .
میان حرفش پریدم و پرسیدم:
- یعنی تنها موند اونجا؟
آی‌تک گفت:
- مهراب و علی رو خبر کردم.
با نگرانی گفتم:
- گوشیم اینجا نیست؛ با مال خودت زنگ بزن ببین خوبن؟
با مکث گوشی‌اش را درآورد و شماره‌ای گرفت و گفت:
- الو آقا علی؛ ممنون من خوبم؛ چیشد؛ کیارش و مهراب چیشدن؛ سعید دستگیر شد؛ الان حالش خوبه؟ باشه ممنونم ازتون چشم خداحافظ.
نگران گفتم:
- چیشده؟
نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- کیارش زخمی بوده؛ مهراب بردتش بیمارستان؛ حال هر دوشون خوبه.
گفتم:
- سعید؟
آی‌تک گفت:
- دستگیر شده.
گفتم:
- خداروشکر؛ امّا آی‌تک من ربط سعید رو به خودمون نفهمیدم!
- می‌فهمیم حالا... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #98
***
(آی‌تک)
کلافه و نگران‌ بودم و طول و عرض سالن را متر می‌کردم؛ هوا داشت روشن میشد و هنوز خبری از مهراب و کیارش نبود؛ می‌ترسیدم به خاطر من بلایی سر کیارش آمده باشد؛ هر چقدر هم به گوشی مهراب زنگ می‌زدم در دسترس نبود.
روی مبل نشستم و نگاهم را به آهو دوختم که روی کاناپه خوابش برده بود و حورا هم روی سینه‌اش خواب‌ خواب بود و آهو سفت بغلش کرده بود.
لبخندی زدم و غرق لذت شدم از این آرامش مادر دختری.
خوشحال بودم که توانسته بودم این آرامش را به این خانواده برگردانم.
غرق تماشایشان بودم که صدای ماشین از بیرون آمد؛ از جایم پریدم و به طرف در دویدم؛ ماشین مهراب بود که جلوی خانه پارک شد و کمی بعد مهراب پیاده شد و به طرف خانه پا تند کرد.
خواستم حال کیارش را بپرسم که درِ کمک راننده نیز باز شد و کیارش با سر و روی زخمی پایین آمد... .
***
(دانای کُل)
مهراب با عجله از کنار آی‌تک گذشت و داخل خانه شد؛ اطراف را نگاه کرد و با پیدا کردن آهو روی کاناپه؛ زود خودش را به کنارشان رساند و پایین کاناپه نشست.
اشک در چشم‌هایش با دیدن این صحنه‌ی دلنشین پُر شد.
آخ که چقدر آرزوی دوباره دیدنِ این صحنه را کرده بود!
دستش را آرام روی سر دخترش کشید و ب*و*سه‌ی عمیقی روی دستش که روی سینه‌ی آهو گذاشته بود نشاند؛ از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید می‌خواست دخترکش را بغل کند امّا دلش نمی‌آمد این صحنه را بهم بزند و آن‌ها را از هم جدا کند.
ب*و*سه‌ای روی پیشانی آهو نشاند و سرش را کنار سر او گذاشت و با خستگی چشم‌هایش را بست.
آی‌تک و کیارش با دیدن این صحنه‌ها راهی طبقه‌ی بالا شدند و آن‌ها را تنها گذاشتند. کیارش با آخ و اوخ روی مبل نشست و آی‌تک هم روبه‌رویش.
آی‌تک: خوبی؛ الهی بمیرم خیلی درد داری؟
کیارش لبخندی به این همه نگرانی دخترک زد و گفت:
- خدانکنه عزیزم؛ خوبم من؛ چیزی نیست.
آی‌تک از کلمه (عزیزم) سُرخ شد و سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- به خاطر من تو دردسر افتادی ببخش‌.
کیارش: فدای سرت؛ به خاطر آهو و مهراب می‌ارزید؛ کاش می‌گفتی که اون یارو کسیه که حورا رو دزدیده؛ اون‌وقت بهتر حسابش رو می‌رسیدم.
آی‌تک: یعنی نرسیدی؟
کیارش لبخند مرموزی زد و گفت:
- اون به خاطر تو بود.
آی‌تک لبش را گزید و زود حرف را عوض کرد و گفت:
- اوم چیزه... آها اون سعید چیشد؛ چرا حورا رو دزدیده بود؟... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #99
کیارش با یادآوردی زد و خوردشان اخمی کرد و گفت:
- سعید نه؛ منصور؛ هیچ رفت هلفدونی بعد از دادگاهش هم اعدام میشه.
آی‌تک سؤالی نگاهش کرد و با تعجب گفت:
- منصور؟
کیارش: منصور با یک خودکشی ساختگی طوری وانمود کرده بود که مُرده؛ امّا در اصل راه فرارش رو جور کرده بود؛ به تو نزدیک شد تا بهتر بتونه نقشه‌ش رو پیش ببره و از آهو انتقام پدرش رو بگیره؛ حورا رو دزدید تا هم الان ضربه‌ای به آهو بزنه هم در آینده توسط خود حورا؛ می‌خواست با حورا بره خارج از کشور و اون رو طبق خواسته‌ی خودش تعلیم بده؛ امّا ما امشب نقشه‌ش رو نقش بر آب کردیم‌.
آی‌تک با ناباوری گفت:
- یعنی همه‌ش دروغ بود؟
کیارش سرش را به تأیید تکان داد.
آی‌تک: یعنی حالا اعدام میشه؟
کیارش: چیه ناراحتی؟
آی‌تک دستپاچه شد و گفت:
- نه بابا چه ناراحتی؛ فقط برای خنگی خودم ناراحتم؛ چون آدم‌های اطرافم رو نشناختم.
کیارش: تو من رو هم نشناختی.
آی‌تک با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- بابته؟
کیارش: نفهمیدی من به خاطر دوست داشتنت بود که بهت پیشنهاد دوستی دادم و نه چیز دیگه؛ امّا تو حتی من رو ندیدی.
آی‌تک سرش را پایین انداخت و با انگشتانش بازی کرد؛ هیچ حرفی برای گفتن نداشت حرف‌های کیارش حقیقت بود.
کیارش: خجالت نکش که اصلاً بهت نمیاد؛ تو همون آی‌تک سرکشِ من باش.
با حرف‌های صادقانه‌ی پسر روبه‌رویش حس شیرینی در دلش می‌پیچید؛ گویا پسرک خوب می‌دانست چه بگوید و چطور بگوید تا دل دخترک را کمی از غصه دور و به طرف خودش بکشاند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

neda aliari

1,361
پسندها
125
امتیاز
مدیر و ناظر بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2024/04/22
نوشته‌ها
521
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
5
محل سکونت
آذربایجان شرقی
  • #100
همه دور هم روی مبل نشسته بودند و خیره به آن سه.
الناز: اوف چرا بیدار نمیشن پس؟
نرگس نگاه اشک‌بارش را به آن‌ها که هنوز غرق خواب بودند دوخت و گفت:
- الهی بمیرم بعد از این همه مدت‌ ناراحتی با خیال راحت به خواب رفتند.
محمد لبخندی زد و زنش را در آغوش کشید و آرام گفت:
- جاشون با این که ناراحته امّا چه عمیق به خواب رفتند؛ حتی اومدن ما رو هم متوجه نشدن.
آرش: به خدا که مهراب بیدار بشه یک میلی هم نمی‌تونه تکون بخوره از درد عضله؛ ببین چطور خوابیده!
کیارش دست دردناکش را روی پایش گذاشت و گفت:
- باید موقعه‌ی زدن منصور می‌دیدیش؛ خون جلوی چشمش رو گرفته بود پلیس‌ها به زور جداش کردن.
نرگس با قدردانی نگاهش کرد و گفت:
- این خوشحالی الان و مدیون شما دوتاییم ممنونم ازتون‌.
کیارش گفت:
- کاری نکردیم زن‌دایی؛ خواهش می‌کنم؛ ان‌شاءلل... که در آینده جبران می‌کنین.
گفت و نگاه معناداری به آی‌تک کرد که او هم از خجالت سرش را در یقه‌اش فرو کرد و این از چشم‌های تیز بین نرگس دور نماند.
از قبل حدسش را زده بود که کیارش به آی‌تک علاقمند است امّا نمی‌دانست تا این حد!
فکر می‌کرد این فقط یک علاقه‌ی ساده‌ است؛ امّا انگار کیارش دل باخته بود.
با صدای گریه‌ی حورا؛ آهو و مهراب از جایشان پریدند و بقیه خشک شده به تماشای آن‌ها ماندند.
گویا که فیلم‌ تماشا می‌کردند در سکوت و بدون واکنشی.
آهو گیج خودش و حورای روی سینه‌اش را نگاه کرد و خواست بلند شود که مهراب نذاشت و آرام حورا را در بغلش کشید.
مهراب گفت:
- بخواب زندگیم من آرومش می‌کنم.
آهو خمیازه‌ای کشید و نشست و آرام گفت:
- خسته‌ای عزیزم بده من حتماً گشنشه.
مهراب حورا را آرام در بغل آهو گذاشت و خودش روی کاناپه نشست؛ آهو را از پشت در بغلش کشید و چانه‌اش را روی شانه‌ی او گذاشت و خیره شد به وروجک کوچولو؛ آهو مشغول شیر دادن به حورا شد و سرش را به سر مهراب چسباند و آرام گفت:
- حس می‌کنم تو رویام.
مهراب گفت:
- اگه رویاست می‌خوام که هیچ‌وقت بیدار نشیم؛ همین جور بمونیم.
ب*و*سه‌ای روی شقیقه‌ی آهو نشاند و گفت:
- من؛ تو و این وروجک سه‌تامون، هیچ‌وقت جدا نشیم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا