- تاریخ ثبتنام
- 2023/09/05
- نوشتهها
- 134
- راهحلها
- 1
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #11
با تردید و دودلی به پلههای طبقه بالا و درب خروجی خانه نگاهی میاندازم. صدای حرکت آرام طناب و چیزی شبیه به جابهجا شدن صفحات کتاب در اثر وزش تند باد در پرده گوشهایم طنین میاندازد.
باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ مدام و پشتسر هم جملات را در ذهنم تکرار میکنم. دستی به دهان و چشمهایم میکشم و برای مدتی به نقطه نامشخصی در تاریکی نگاه میاندازم. شاید بهتر باشد که... ناگهان سردرد شدیدی به جانم میافتد، برای لحظهای تصاویر گنگی در مقابل چشمانم قرار میگیرند و به سرعت محو میشوند. در حالی که با دستم سرم را گرفتهام و آن را با سرعت به چپ و راست تکان میدهم صدایی کودکانه و آرام شبیه به صدای بچه انسان را میشنوم:
- بابا... بابایی تویی؟!
صدا از طبقه بالا میآید، انگار همان دختربچه است، همان دختربچهای که با دیدنم دست به فرار زد! با قدمهای تند، کوتاه و بلندی پلهها را طی میکنم و با سرعت به طبقه بالا میروم، با نزدیکتر شدنم صدا نیز کمی بلندتر میشود:
- بابا... کجایی؟! بیا اینجا! من میترسم!
سعی میکنم سرعتم را بیشتر کنم، با عجله بقیه پلهها را با قدمهای تندی طی میکنم، دیگر چیزی نمانده... پله آخر را در حالی که مشغول نفسنفس زدن هستم طی میکنم و به طبقه بالای خانه میرسم، سرم را به سمت راست میچرخانم و... با مشاهده اجساد خونین و به دار کشیده شده انسان با وحشت و فریاد بلندی بر سر جایم میخکوب میشوم، برای لحظهای نور چراغ قوه را از اجساد دور میکنم و با نگرانی چشمانم را میبندم. نفسهایم با سرعت به شماره افتاده است، قلبم میخواهد از شدت تپش منفجر بشود، سینهام مدام جلو و عقب میرود و نفس کشیدن را برایم کمی دشوار میکند. با کمک دستان لرزانم نور چراغقوه را به آرامی به طرف اجساد میگیرم، جسد خونین زن و دختربچهای چندساله درست در مقابل چشمانم قرار میگیرد! لکههای سیاه خون به همراه جای زخمهای پارهپاره و خونین که به زخم شلاق و چاقو شباهت بالایی دارد شدیداً حالم را به هم میزند، برای لحظهای حس حالت تهوع میگیرم، انگار چیزی ترش و تلخ در داخل گلویم گیر کرده است، هر چه سعی میکنم جلوی آن را بگیرم... ناخودآگاه بالا میآورم، مایعی زردرنگ با سرعت بر روی زمین و دور و اطرافم میپاشد. درد شدیدی به شکم و گلویم وارد میشود، به سختی میتوانم بزاق دهانم را از شدت سوزش گلویم به پایین قورت بدهم. ناگهان چنگالهای ترس و نگرانی پاهایم را به دام میاندازند، احساس میکنم شخصی درست پشتسرم ایستاده است، بدنم... بدنم اصلاً از من فرمان نمیگیرد، انگار شخصی از پشت سر محکم گلویم را فشار میدهد. بیاراده بالا میروم و پاهایم کمی از کف زمین فاصله میگیرند. سرگیجه و سردرد با مشتهای سهمگینش بیرحمانه بدن بیجانم را مورد حمله و اصابت قرار میدهد، سیاهی شدیدی بر چشمانم غلبه کرده است، به سختی میتوانم چشمانم را باز نگه دارم، صداهایی گنگ و عجیب مدام با سرعت و پشت سر هم در ذهنم تکرار میشود:
- تو قول دادی... بابایی... بابایی... نجاتش بده... وِنیس... .
در میانه صداهای دور و اطرافم صدای شلیک گلوله به همراه جیغهای هیولامانند و بلندی در پرده گوشم طنین میاندازد و با سر و صورت محکم زمین میخورم، چشمانم به آرامی بر روی هم میروند و... .
باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ مدام و پشتسر هم جملات را در ذهنم تکرار میکنم. دستی به دهان و چشمهایم میکشم و برای مدتی به نقطه نامشخصی در تاریکی نگاه میاندازم. شاید بهتر باشد که... ناگهان سردرد شدیدی به جانم میافتد، برای لحظهای تصاویر گنگی در مقابل چشمانم قرار میگیرند و به سرعت محو میشوند. در حالی که با دستم سرم را گرفتهام و آن را با سرعت به چپ و راست تکان میدهم صدایی کودکانه و آرام شبیه به صدای بچه انسان را میشنوم:
- بابا... بابایی تویی؟!
صدا از طبقه بالا میآید، انگار همان دختربچه است، همان دختربچهای که با دیدنم دست به فرار زد! با قدمهای تند، کوتاه و بلندی پلهها را طی میکنم و با سرعت به طبقه بالا میروم، با نزدیکتر شدنم صدا نیز کمی بلندتر میشود:
- بابا... کجایی؟! بیا اینجا! من میترسم!
سعی میکنم سرعتم را بیشتر کنم، با عجله بقیه پلهها را با قدمهای تندی طی میکنم، دیگر چیزی نمانده... پله آخر را در حالی که مشغول نفسنفس زدن هستم طی میکنم و به طبقه بالای خانه میرسم، سرم را به سمت راست میچرخانم و... با مشاهده اجساد خونین و به دار کشیده شده انسان با وحشت و فریاد بلندی بر سر جایم میخکوب میشوم، برای لحظهای نور چراغ قوه را از اجساد دور میکنم و با نگرانی چشمانم را میبندم. نفسهایم با سرعت به شماره افتاده است، قلبم میخواهد از شدت تپش منفجر بشود، سینهام مدام جلو و عقب میرود و نفس کشیدن را برایم کمی دشوار میکند. با کمک دستان لرزانم نور چراغقوه را به آرامی به طرف اجساد میگیرم، جسد خونین زن و دختربچهای چندساله درست در مقابل چشمانم قرار میگیرد! لکههای سیاه خون به همراه جای زخمهای پارهپاره و خونین که به زخم شلاق و چاقو شباهت بالایی دارد شدیداً حالم را به هم میزند، برای لحظهای حس حالت تهوع میگیرم، انگار چیزی ترش و تلخ در داخل گلویم گیر کرده است، هر چه سعی میکنم جلوی آن را بگیرم... ناخودآگاه بالا میآورم، مایعی زردرنگ با سرعت بر روی زمین و دور و اطرافم میپاشد. درد شدیدی به شکم و گلویم وارد میشود، به سختی میتوانم بزاق دهانم را از شدت سوزش گلویم به پایین قورت بدهم. ناگهان چنگالهای ترس و نگرانی پاهایم را به دام میاندازند، احساس میکنم شخصی درست پشتسرم ایستاده است، بدنم... بدنم اصلاً از من فرمان نمیگیرد، انگار شخصی از پشت سر محکم گلویم را فشار میدهد. بیاراده بالا میروم و پاهایم کمی از کف زمین فاصله میگیرند. سرگیجه و سردرد با مشتهای سهمگینش بیرحمانه بدن بیجانم را مورد حمله و اصابت قرار میدهد، سیاهی شدیدی بر چشمانم غلبه کرده است، به سختی میتوانم چشمانم را باز نگه دارم، صداهایی گنگ و عجیب مدام با سرعت و پشت سر هم در ذهنم تکرار میشود:
- تو قول دادی... بابایی... بابایی... نجاتش بده... وِنیس... .
در میانه صداهای دور و اطرافم صدای شلیک گلوله به همراه جیغهای هیولامانند و بلندی در پرده گوشم طنین میاندازد و با سر و صورت محکم زمین میخورم، چشمانم به آرامی بر روی هم میروند و... .
آخرین ویرایش:
