درحال بررسی رمان سراب مرگبار اثر امیر احمد محمدی فرد

  • نویسنده موضوع امیراحمد
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 5,019
  • پاسخ‌ها 111
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش کتاب

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #11
با تردید و دودلی به پله‌های طبقه بالا و درب خروجی خانه نگاهی می‌اندازم. صدای حرکت آرام طناب و چیزی شبیه به جابه‌جا شدن صفحات کتاب در اثر وزش تند باد در پرده گوش‌هایم طنین می‌اندازد.
باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ مدام و پشت‌سر هم جملات را در ذهنم تکرار می‌کنم. دستی به دهان و چشم‌هایم می‌کشم و برای مدتی به نقطه نا‌مشخصی در تاریکی نگاه می‌اندازم. شاید بهتر باشد که... ناگهان سردرد شدیدی به جانم می‌افتد، برای لحظه‌ای تصاویر گنگی در مقابل چشمانم قرار می‌گیرند و به سرعت محو می‌شوند. در حالی که با دستم سرم را گرفته‌ام و آن را با سرعت به چپ و راست تکان می‌دهم صدایی کودکانه و آرام شبیه به صدای بچه انسان را می‌شنوم:
- بابا... بابایی تویی؟!
صدا از طبقه بالا می‌آید، انگار همان دختر‌بچه است، همان دختر‌بچه‌ای که با دیدنم دست به فرار زد! با قدم‌های تند، کوتاه و بلندی پله‌ها را طی می‌کنم و با سرعت به طبقه بالا می‌روم، با نزدیک‌تر شدنم صدا‌ نیز کمی بلند‌تر می‌شود:
- بابا... کجایی؟! بیا این‌جا! من می‌ترسم!
سعی می‌کنم سرعتم را بیشتر کنم، با عجله بقیه پله‌ها را با قدم‌های تندی طی می‌کنم، دیگر چیزی نمانده... پله آخر را در حالی که مشغول نفس‌نفس زدن هستم طی می‌کنم و به طبقه بالای خانه می‌رسم، سرم را به سمت راست می‌چرخانم و... با مشاهده اجساد خونین و به دار کشیده شده انسان با وحشت و فریاد بلندی بر سر جایم میخکوب می‌شوم، برای لحظه‌ای نور چراغ قوه را از اجساد دور می‌کنم و با نگرانی چشمانم را می‌بندم‌. نفس‌هایم با سرعت به شماره افتاده است، قلبم می‌خواهد از شدت تپش منفجر بشود، سینه‌ام مدام جلو و عقب می‌رود و نفس کشیدن را برایم کمی دشوار می‌کند. با کمک دستان لرزانم نور چراغ‌قوه را به آرامی به طرف اجساد می‌گیرم، جسد خونین زن و دختر‌بچه‌ای چند‌ساله درست در مقابل چشمانم قرار می‌گیرد! لکه‌های سیاه خون به همراه جای زخم‌های پاره‌پاره و خونین که به زخم شلاق و چاقو شباهت بالایی دارد شدیداً حالم را به هم می‌زند، برای لحظه‌ای حس حالت تهوع می‌گیرم، انگار چیزی ترش و تلخ در داخل گلویم گیر کرده است، هر چه سعی می‌کنم جلوی آن را بگیرم... ناخودآگاه بالا می‌آورم، مایعی زرد‌رنگ با سرعت بر روی زمین و دور و اطرافم می‌پاشد. درد شدیدی به شکم و گلویم وارد می‌شود، به سختی می‌توانم بزاق دهانم را از شدت سوزش گلویم به پایین قورت بدهم. ناگهان چنگال‌های ترس و نگرانی پاهایم را به دام می‌اندازند، احساس می‌کنم شخصی درست پشت‌سرم ایستاده است، بدنم... بدنم اصلاً از من فرمان نمی‌گیرد، انگار شخصی از پشت سر محکم گلویم را فشار می‌دهد. بی‌‌اراده بالا می‌روم و پا‌هایم کمی از کف زمین فاصله می‌گیرند. سرگیجه و سردرد با مشت‌های سهمگینش بی‌رحمانه بدن بی‌جانم را مورد حمله و اصابت قرار می‌دهد، سیاهی شدیدی بر چشمانم غلبه کرده است، به سختی می‌توانم چشمانم را باز نگه دارم، صدا‌هایی گنگ و عجیب مدام با سرعت و پشت‌ سر هم در ذهنم تکرار می‌شود:
- تو قول دادی... بابایی... بابایی... نجاتش بده... وِنیس... .
در میانه صدا‌های دور و اطرافم صدای شلیک گلوله به همراه جیغ‌های هیولا‌مانند و بلندی در پرده گوشم طنین می‌اندازد و با سر و صورت محکم زمین می‌خورم، چشمانم به آرامی بر روی هم می‌روند و... .
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
- خب تعریف کن عزیزم، مهد‌کودک چطور بود؟
- طبق همیشه بابا... امروز اعداد رو بهمون یاد دادن، خیلی خوش گذشت، رفتیم جنگل... .
- جنگل؟
اِوا از داخل کیفش برگه‌ای را بیرون می‌آورد و آن را به من نشان می‌دهد، آدمکی با شکمی بزرگ و سری کوچک به همراه شکل و شمایلی عجیب و چند درخت کوچک و بزرگ در اطراف آن مقابل چشمانم قرار می‌گیرد، خنده کوتاهی می‌کنم و رو به او می‌گویم:
- این چیه دخترم؟
چشمان سبز‌رنگ اِوا برای مدتی بر روی من قفل می‌شود، سپس دستی به ابرو‌های نازک و دماغ کوچک و عروسکی‌اش می‌کشد و لبان سرخ‌رنگش به قصد صحبت کردن با تک‌خنده کوتاهی باز و بسته می‌شوند:
- خب ازمون خواستن در مورد یکی از اعضای خانواده نقاشی بکشیم، خب منم نقاشی پدرم رو کشیدم.
دستی به مو‌های طلایی و زرد‌رنگش می‌کشم و او را به آرامی نوازش می‌کنم. چند سرفه کوتاه می‌زنم و با تک‌خنده‌ای که به تشویق کردن شباهت دارد می‌گویم:
- عالیه، فقط به نظرم تو اندازش یکم زیاده‌روی کردی عزیزم.
اِوا با تعجب و شوک‌زده به من نزدیک و به برگه نقاشی نگاهی می‌اندازد و با ناراحتی پشت سر هم می‌گوید:
- چی؟ نه... نه... نه... .
ناگهان با تک‌خنده از من کمی فاصله می‌گیرد و با تمسخر می‌گوید:
- هاا... هاا... هاا... خب ایراد بگیر، حالا ‌که این‌طور شد دفعه بعد شکمت رو بزرگ‌تر می‌کشم.
خنده کوتاهی می‌کنم و به او می‌گویم:
- باشه دخترم... هر طور می‌خوایی... .
ناگهان صدای زنگ گوشی‌ام مانع از آن می‌شود تا حرفم را کامل بزنم. با اکراه از روی زمین بلند می‌شوم، به طرف شلوار کارم می‌روم و گوشی را از داخل جیب شلوار در می‌آورم. دوباره همان شماره نا‌آشناست، با عجله و به آرامی به پنجره خانه‌‌ام نزدیک و از پشت پرده‌های زرد‌رنگ به محیط تاریک بیرون نگاهی می‌اندازم اما چیز خاص و مشکوکی جز صدای بارش برف توجه‌ام را به خود جلب نمی‌کند، از پنجره فاصله می‌گیرم و گزینه سبز‌رنگ پاسخ را فشار می‌دهم. به محض نزدیک کردن تلفن همراه به گوش‌هایم صدایی عجیب و آشنا می‌گوید:
- سلام کاراگاه، حال دخترت چطوره!
کمی شوکه و نگران می‌شوم، با صدایی که به شک و تردید شباهت دارد می‌گویم:
- کی هستی؟
- هنوزم که داری راه اشتباهی رو می‌ری.
با عصبانیت می‌گویم:
- منظورت چیه؟!
اِوا با نگرانی و کنجکاوی رو به من می‌گوید:
- بابا... مشکلی پیش اومده؟
با سرعت خشم و عصبانیتم را پنهان می‌کنم و با لحن آرام و ملایمی می‌گویم:
- نه عزیزم... چیزی نیست... فقط... .
- با عمو دعوات شده؟!
- چی نه... نه عزیزم این چه حرفیه؟!
- پس چرا دیگه خونمون نمیاد؟!
از زمانی که با برادر کوچکم بر سر آن اتفاق لعنتی به مشکل برخوردم و رابطه‌ام را با او قطع کردم مدام از من این سوال را می‌پرسد. با خنده کوتاهی سعی می‌کنم ذهنش را منحرف کنم:
- چون... چون سرش شلوغه... اصلاً...
با افتادن نگاهم به کتاب داستانی که بر روی زمین افتاده است فکری به ذهنم می‌رسد، آن را بر می‌دارم و در حالی که کتاب داستان را با لبخند کوتاهی به او می‌دهم می‌گویم:
- چطوره تا من با گوشی حرف می‌زنم داستان مورد علاقت رو بخونی؟ بعد که حرف زدنم تموم شد اون رو برام تعریف کن.
اِوا با خوش‌حالی لبخند تلخی می‌زند، کتاب داستان را از دستم می‌گیرد و مشغول خواندن آن می‌شود:
- آفرین دخترم، تا من کارم رو می‌کنم تو هم به خوندنش مشغول شو.
- باشه بابایی.
بر گونه‌اش ب*و*سه‌ای می زنم و اتاق را ترک می‌کنم، پشت درب اتاق می‌ایستم و به حرف زدنم با آن شخص نا‌شناس ادامه می‌دهم... .
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #13
دهانم را به قصد صحبت کردن باز می‌کنم اما او سریع‌تر وارد عمل می‌شود:
- دختر باهوشیه، بر خلاف برادر کوچیک‌ترش... راستی اسمش چی بود؟
سخنش حس دردناک مرگ پسر تازه‌متولد شده‌ام را دوباره زنده می‌کند، برای لحظه‌‌ای درد شدیدی را در قلبم احساس می‌کنم، به سختی می‌توانم نفس بکشم، تصاویر زجه زدن همسر و دخترم پس از آگاهی از این اتفاق با سرعت از جلوی چشمانم عبور می‌کند. حس عجیبی دارم، دلم می‌خواهد شخص نا‌شناس را از پشت تلفن به فوش و ناسزا ببندم. با آستین لباسم اشک چشمانم که به آرامی از گونه‌ام سرازیر شده است را پاک می‌کنم و در حالی که دندان‌هایم را از شدت عصبانیت بر روی هم فشار داده‌ام با صدای لرزان، کلفت و خشنی می‌گویم:
- به جای این حرف‌ها برو سر اصل مطلب، کی هستی عوضی؟ چرا به من زنگ زدی؟
- زنگ زدم تا خبرت کنم!
- از چی خبرم کنی؟
- یه طوفان کاراگاه... طوفانی در راهه، نه فقط برای من بلکه برای همه!
با تعجب در میانه سر‌سرای خانه قدم بر می‌دارم، دستی به دهانم می‌کشم و می‌گویم:
- می‌شه واضح صحبت کنی؟ چه طوفانی؟ داری از چی حرف می‌زنی؟!
مدتی سکوت حکم‌فرما می‌شود، پس از مدتی شخص ناشناس با صدای عجیب و آشنایش می‌گوید:
- فردا‌شب، ساعت ۱۱... همون کارخونه قدیمی!
- چی؟
- فِدریک، اسمش اینه. بپا دیر نکنی... وگرنه برات بد میشه!
تماس قطع می‌شود، چند بار با خشم می‌گویم:
- الو؟ الو؟ قطع کردی... مرتیکه... .
تلفن همراه را از گوشم دور می‌کنم و به شماره ناشناس نگاهی می‌اندازم، سوالات بی‌رحمانه به ذهنم هجوم می‌آورند، این شخص کیست؟ چه نیتی از این کار‌ها دارد؟ چطوری از هویتم خبردار شده است؟ من به جز تعداد کمی از همکار‌هایم از شغلم و این که چه کسی هستم به هیچ شخصی چیزی نگفته‌ام، پس چطور او می‌داند که من یک کارآگاه پلیس هستم؟! شاید... سر جایم می‌‌ایستم و با نگرانی در فکر فرو می‌روم، ناگهان صدایی زنانه و آشنا که به نگرانی شباهت دارد توجه‌ام را به خود جلب می‌کند:
- وِنیس؟ وِنیس؟
با هین کوتاهی سرم را بالا می‌آورم، زنی سی و سه ساله با چشمانی بادامی و سبز‌رنگ به همراه دماغی کشیده، ابرو‌هایی نازک، لبانی صورتی‌رنگ و مو‌های بلوند و طلایی در مقابل چشمانم قرار می‌گیرد. لباس سرخ‌رنگ و شلوار آبی‌رنگی پوشیده و با حالتی که انگار به شک و نگرانی شباهت دارد در مقابلم ایستاده است. زن چند قدم به من نزدیک می‌شود و می‌گوید:
- حالت خوبه وِنیس؟ اتفاقی افتاده؟
با عجله خشم و دلهره‌ام را پنهان می‌کنم و با صدای آرامی می‌گویم:
- ن... ن... نه، نه ایزابل اتفاقی نیافتاده فقط...
- مطمئنی؟
- آره، مطمئنم.
شخصی که او را ایزابل خطاب کردم بزاق دهانش را به آرامی به پایین قورت می‌دهد و با خنده کوتاهی می‌گوید:
- اِوا کجاست؟
در حالی که تلفن همراهم را خاموش می‌کنم با حرکت سر به طبقات بالا اشاره می‌کنم و دهانم را به قصد صحبت کردن باز می‌کنم اما صدایی از پشت سر زود‌تر از من پاسخ می‌دهد:
- این‌جام مامان.
- بیا این‌جا عزیزم.
با نگرانی به پشت سرم نگاهی می‌اندازم، اِوا در حالی که کتاب قصه‌ را در دست گرفته است با خوش‌حالی از کنارم عبور می‌کند و با قدم‌های تندی خودش را به شخصی که مادر خطابش کرد می‌رساند. ایزابل با تک‌خنده‌ای او را در آغوش می‌گیرد و دستی به مو‌هایش می‌کشد. سپس در حالی که او را بغل کرده است رو به من می‌گوید:
- شام آمادست... آقای عصبانی نمی‌خوایی بیایی و به جای نجات دادن بقیه به خانوادت بپیوندی؟
با علامت سر به او پاسخ مثبت می‌دهم و با خنده کوتاهی می‌گویم:
- باشه... شما برید من هم الان میام.
ایزابل در حالی که اِوا را بغل کرده است، پشت به من به طرف طبقه پایین و اتاق غذاخوری می‌رود. به آرامی پفی می‌کشم، بر روی یکی از پله‌های سرسرا می‌نشینم و در فکر فرو می‌روم... .
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #14
***
(کاراگاه)
صدای وز‌وز‌مانند عجیبی پرده ذهنم را تسخیر کرده است، سیاهی مطلق به آرامی از مقابل چشمانم محو می‌شود و بارِکه نیمه‌روشنی از سقف نیمه‌سالم و تاریک خانه در مقابل چشمانم قرار می‌گیرد. درد به همراه غم و اندوه بدن و روحم را تسخیر کرده است، حسی عذاب‌آور می‌خواهد گلویم را پاره کند، به آرامی سرم را بالا می‌آورم و با دست‌های باند‌پیچی شده و زخمی‌ام آن را محکم می‌گیرم و به خوابی که بیشتر به خاطره شباهت داشت فکر می‌کنم. شخص نا‌شناس، اِوا، ایزابل... آن‌ها... نمی‌توانم باور کنم... آن اجساد به دار آویخته شده اعضای خانواده‌ام بودند!
دختر‌بچه و آن زن عجیبی که چهره‌ هر دویشان در سوختگی و لکه‌های خون ناپدید شده بود در حقیقت دختر و همسرم بودند! چطور ممکن است؟ چگونه این اتفاق افتاد؟ اصلاً چرا... بغض به مانند چاقوی تیزی می‌خواهد گلویم را پاره کند، بی‌اراده اشک از چشمانم جاری می‌شود و گونه‌ام را خیس می‌کند، قلبم از شدت درد می‌خواهد منفجر بشود... نمی‌توانم... نمی‌توانم نفس بکشم... انگار شخصی راه نفسم را بریده است. حس گرمای شدیدی را در صورت و بدنم احساس می‌کنم، انگار در کوره‌ای از آتش قرار گرفته‌ام، صورتم داغ شده است، دلم می‌خواهد هر چیزی که در مقابل چشمانم قرار دارد را با ضربات بی‌امان مشت و لگد محو و نابود کنم. با فریاد بلندی چند‌ مشت محکم به دیواری که به آن لم داده‌ام می‌زنم و بی‌توجه به درد شدید دست مشت‌شده‌ام با آستین لباسم چشم‌ها و گونه‌‌هایم را پاک می‌کنم، سپس با کمک ستون خاک‌خورده‌ای سعی می‌کنم تا از جایم بلند شوم اما توان این کار را ندارم، انگار پا‌هایم با طناب محکمی به هم قفل شده‌اند، تعادلم را از دست می‌دهم و محکم زمین می‌خورم. به محض زمین خوردنم درِ نیمه‌سالمی که در سمت چپ اتاق قرار گرفته‌ است با صدای قیژ‌قیژ کوتاهی به آرامی باز می‌شود. با افتادن نگاهم به منبع صدا چهره مرد سی و هشت ساله‌ای را مشاهده می‌کنم. او در حالی که وسیله عجیب و نورانی را در دست گرفته است و اسلحه شکاری را به شانه‌اش انداخته با قدم‌های کوتاهی به من نزدیک می‌شود. با چشمان میشی و سیاه‌رنگش بدنم را بر‌انداز می‌کند و فریاد می‌کشد:
- کی هستی؟
برای مدتی سکوت می‌کنم، شخص هم‌چنان با جدیت و تردید به من زل زده است، سعی می‌کنم بدنم را اهرم دستانم کنم و از زمین بلند شوم اما توان این کار را ندارم، انگار دست‌هایم نیز با طناب محکم بسته شده‌اند‌. با طنین انداختن داد و هوار‌های گوش‌خراش و آزار‌‌دهنده‌اش هین بلندی می‌کشم و چشمانم با نگرانی بر روی او قفل می‌شوند:
- مگه کری عوضی، پرسیدم کی هستی؟
شخص در حالی که یک تای ابرویش بالا رفته است دستی به ریش سیاه و بلندش می‌کشد، سپس زیر لب چیزی زمزمه می‌کند و دوباره فریاد می‌کشد:
- ببینم لالی؟
مدتی سکوت بینمان حکم‌فرما می‌شود، شخص وسیله عجیبی را که با روشنایی آن تاریکی اطرافم را از بین برده است روی بشکه سیاه و خاک‌خورده‌ای که در سمت راستم قرار دارد می‌گذارد، چند قدم به من نزدیک می‌شود و چاقو تیزی را از پشت شلوار آبی‌رنگ و پاره‌پاره‌اش بیرون می‌کشد، صدای گروپ‌گروپ قلبم با سرعت در پرده گوشم طنین می‌اندازد، نفس‌های کوتاه و بلندی می‌کشم و سعی می‌کنم با تکان دادن سرم افکار آشفته را از خودم دور نگه دارم. شخص چاقو را چند بار در دستانش جابه‌جا می‌کند و آن را با حالت تهدید‌آمیزی درست بر روی گلویم می‌گذارد. پس از مدتی آب دهانش را با خونسردی به پایین قورت می‌دهد و با صدای خشداری فریاد می‌زند:
- برای بار آخر ازت می‌پرسم، سعی ‌کن به ذهنت فشار بیاری... کی هستی و این‌جا چی می‌خوایی؟
در حالی ‌که با نگرانی چشمانم بر روی چاقو و شخص نا‌شناس قفل شده است بریده‌بریده پاسخ می‌دهم:
- ا... ا... اسمم... .
- اسمت چی؟
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #15
سکوت کوتاهی می‌کنم و در حالی که سعی می‌کنم نگاهم را از آن شخص نا‌شناس بدزدم با صدای لرزانی می‌گویم:
- وِنیس... اسمم ونیسه.
شخص به مانند دیوانه‌ها فریاد بلندی سرم می‌کشد، با چشمان خونی‌اش بدنم را بر‌انداز می‌کند و با پوز‌خندی می‌گوید:
- خب... که این طور... این‌جا تو این خراب‌شده تک و تنها داشتی چه غلطی می‌کردی ونیس؟!
دوباره سکوت می‌کنم و نگاهم را از او می‌دزدم، ناگهان سوزش شدیدی را در گونه‌ام احساس می‌کنم، شخص با کشیده محکمی یقه کتم را می‌گیرد و در حالی که صورت و چشم‌های سرخش را در مقابل دیدگانم قرار داده است فریاد می‌کشد:
- به من نگاه کن مُردَنی... وقتی سوال می‌کنم باید جواب سوالم رو بدی... فهمیدی یا نه؟!
در حالی که اخم‌هایم روی هم رفته است دهانم را به قصد حرف زدن باز می‌کنم اما صدایی کلفت و خشدار من را از این کار منصرف می‌کند:
- آشِر... آشِر رئیس کارت داره.
شخصی که آشِر خطاب شد دندان‌هایش را روی هم محکم فشار می‌دهد، می‌توانم به آسانی صدای ساییده شدن دندان‌هایش را بشنوم. آشِر آب دماغش را محکم بالا می‌کشد، یقه‌ام را رها می‌کند و پشت به من با قدم‌های تندی به طرف در خروجی می‌رود. به محض خارج شدنش با صورتی سرخ و اخم‌کرده نگاه تندی به من می‌اندازد و در را با ضربه محکمی پشت سرش می‌بندد. با زحمت به پشت ستونی که در کنارم قرار دارد تکیه می‌دهم، با چشمانی از حدقه درآمده نگاهی به دست‌ها و پا‌های بسته‌ام می‌اندازم و در فکر فرو می‌روم. این اشخاص چه کسانی هستند؟ چرا دست و پاهایم با طناب بسته شده است؟ این‌جا در این اتاق نیمه تاریک چه کار می‌کنم؟ در حالی که مرتب و پشت سر هم نفس‌ می‌کشم به پنجره مقابلم که بدنه آن را لکه‌های خون و کاغذ‌های کثیف و سیاه روزنامه تسخیر کرده است نگاهی می‌اندازم. ناگهان صدا‌هایی شبیه به شلیک گلوله و داد و فریاد در پرده گوشم طنین می‌اندازد، در کنار آن صدا‌هایی که به زجه و التماس شباهت بالایی دارد نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند:
- نه... نه خواهش می‌کنم... نکشش... نه!
- خفه شو کافر!
صدای زجه، گریه و داد و فریاد بلند‌تر می‌شود:
- هری... هری... نه!
صدای زجه با شلیک گوش‌خراش گلوله‌ای خاموش می‌شود، ناگهان دوباره با شدتی بیشتر از بیرون اتاق در محیط اطرافم طنین می‌اندازد:
- می‌کشمتون... آشغال‌های عوضی! ولم کنین!
- ببریدش داخل اون اتاق، وقتش که برسه همتون‌رو آدم می‌کنم! بهتون نشون می‌دم این‌جا رئیس کیه عوضیا... وقتی دستوری می‌دم باید طبق دستورم هر کاری که می‌گم رو انجام بدید!
در با ضربه محکمی باز می‌شود، دو نگهبان قد‌بلند، هیکلی و ناشناس با لباس و شلوار‌هایی سفید و پاره‌پاره در حالی که صورتشان را با ماسک‌هایی عجیب شبیه به چهره گرگ پوشانده‌‌‌اند و اسلحه‌های شکاری در دست دارند زنی سی ساله را با صورت و بدنی زخمی و خونین خشمگینانه به داخل اتاق می‌اندازند و در را پشت سرشان می‌بندند. زن در حالی که هقهق می‌کند و بلند جیغ می‌کشد از جایش با فریاد کوتاهی بلند می‌شود، با صورتی خونین و اخم کرده به طرف درب می‌رود و در حالی که با دستان مشت شده‌اش محکم به در ضربه می‌زند فریاد می‌کشد:
- باز کنید... گفتم این در لعنتی‌رو باز کنید... می‌خوام پسرم رو ببینم... باید ببینمش... لعنتیا... لعنتیا... لعنت به همتون! آشِر کثافت!
او با دست‌های مشت‌ شده‌اش پشت سر هم به در ضربه می‌زند، ناگهان با فریاد بلندی قلبش را می‌گیرد و با سرعت نفس‌نفس‌ می‌زند، بدنش سست می‌شود و بر روی زمین می‌افتد. با نگرانی می‌گویم:
- هِی حالت خوبه؟ هِی... .
زن در حالی که تند‌تند نفس می‌زند و به گریه کردنش ادامه می‌دهد بدنش را اهرم دست‌های زخمی‌اش می‌کند و با چهره‌ کبود‌شده‌اش نگاه سرد و تندی به من می‌اندازد، با زحمت و تحمل درد جراحات بدنش از روی زمین بلند می‌شود، به محض این کار در پشت سرش باز و یکی از همان نگهبان‌ها شخص دیگری که به نوجوان هجده‌ساله‌ای شباهت دارد را با فوش و نا‌سزا به نزدیکی زن می‌اندازد و از اتاق خارج می‌شود... .
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #16
نگهبان بی‌توجه به ما در را با ضربه محکمی می‌بندد، یعنی این اشخاص که به صورت خود نقاب‌های گرگ‌مانند زده‌اند چه کسانی هستند؟ نگاهی به زن می‌اندازم، شاید او چیزی در موردشان بداند، با لحن آرامی می‌گویم:
- هِی... تو می‌دونی جریان چیه؟ این عوضی‌ها دیگه کین؟
زن نگاه تندی به من می‌اندازد و با ابروان اخم‌کرده در حالی که به آن پسر نوجوان کمک می‌کند تا از جایش بلند شود خشمگینانه می‌گوید:
- نمی‌دونم... .
زن پس از کمک به پسر‌ نوجوان با آه و ناله به گوشه‌ای می‌رود و همراه با آن پسر نا‌شناس به پشت دیوار زخم‌خورده‌ای تکیه می‌دهد و بر روی زمین می‌نشیند.
چهره و حالت صورتشان در تاریکی و نور کمی که در محیط اطرافم به وجود آمده است باعث می‌شود به یاد همسر و دخترم بیافتم، هر بار صحنه به دار آویخته شده آن‌ها و خاطره دردناکی که دیدم در مقابل چشمانم قرار می‌گیرد و روح و قلبم را به درد می‌آورد. زن در حالی که با آستین نیمه‌پاره لباسش اشک چشم‌ها و گونه‌های خیسش را پاک می‌کند با صدای سرد و بی‌روحی می‌گوید:
- وقتی می‌خواستن به اون عوضی پناه بدن بهشون گفتم این کار رو نکنن، اما اون احمق‌ها به حرفم گوش نکردن!
با زحمت خودم را روی زمین جا‌به‌جا می‌کنم و با حالت سوالی می‌گویم:
- کی؟ کی منظورته؟ همون یارو که... .
زن با صدای خشنش وسط حرفم می‌پرد و می‌گوید:
- آشِر... اون کثافت بد‌ذات... وقتی با چرب‌زبونی رئیس گروه رو متقاعد کرد که مخفی‌گاه رو ترک کنیم و برای پیدا کردن آب و غذا به خونه به اصطلاح امنش بیاییم کسی فکر نمی‌کرد هم‌چین نقشه شومی برامون داره!
نگاهی به اطرافم می‌اندازم و می‌گویم:
- تو راه خروج از این‌جا رو بلدی؟
زن خنده تمسخر‌آمیزی سر می‌دهد و می‌گوید:
- بهم میاد بلد باشم؟
دستی به سرم می‌کشم و می‌گویم:
- کی هستی؟ اسمت چیه؟
زن بی‌توجه به سوالم لحظه‌ای سکوت می‌کند و می‌گوید:
- برای چی می‌خوایی بدونی؟
به آرامی بزاق دهانم را به پایین قورت می‌دهم و می‌گویم:
- هیچی... فقط... .
- ببین غریبه همون یه بار که هویت خودم و خانوادم رو به اون آشِر عوضی گفتم برام کافیه، پس بی‌خیال شو چون دونستن اسمم نه فایده‌ای برات داره و نه دردی رو ازت دوا می‌کنه... پس لطفاً... .
بی‌توجه به حرفش می‌گویم:
- شاید اگر همکاری کنیم بتونیم از این جا خارج بشیم.
زن با صدای تنفر‌آمیزی می‌گوید:
- من با غریبه‌ها همکاری نمی‌کنم.
- ببین تو به من کمک کن، من هم به تو... بعدش که خلاص شدیم هر کس راه خودش رو می‌ره.
- فکرش رو از سرت بیرون کن غریبه... خروج از این‌جا غیر‌ممکنه!
با عصبانیت به طناب‌هایی که دست و پا‌هایم را بسته‌اند کمی ور می‌روم، سعی می‌کنم تا با دندان‌هایم آن‌ها را پاره کنم اما هیچ فایده‌ای ندارد، شدت درد دندان‌ها و دهانم من را از این کار منصرف می‌کند، باید چه کار کنم؟ شاید حق با این زن باشد... نه نباید امیدم را از دست بدهم... باید راه فراری وجود داشته باشد، با آستین لباسم دماغم را پاک می‌کنم و می‌گویم:
- از کجا انقدر مطمئنی؟
زن در حالی که دستی به سر پسر نوجوان می‌کشد با بی‌توجهی به سخنم می‌گوید:
- نگهبان‌ها همه‌جا هستن، تازه اگر هم بتونی از این جا خارج بشی توسط اون جونور‌های عجیب ممکنه شکار بشی... خیلی‌ها سعی کردن اما خب همشون کشته شدن!
سخنش آتش خشم و نا‌امیدی‌ام را شعله‌ور می‌کند، زبانم را بر روی دهانم می‌کشم و با کنجکاوی می‌گویم:
- گفتی جونور... منظورت از جونور عجیب چیه؟
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #17
زن سرفه‌های کوتاهی می‌کند و می‌گوید:
- چیز زیادی در موردشون نمی‌دونم... فقط می‌دونم اسم سردستشون رفانِرِ!
با چشمانی از حدقه درآمده به او نگاهی می‌اندازم، در آن بزرگراه آن جانور عجیبی که در تاریکی پنهان شده بود داشت از گروه گرسنه‌ها صحبت می‌کرد و گفت که رهبر آن‌ها یعنی رفانِر منتظرش است، منظورش از ظیافت بزرگ چه بود؟! شاید اکنون جایی در این شهر باشد. دهانم را به قصد صحبت کردن باز می‌کنم اما طنین انداختن صدای باز شدن در اتاق من را از حرف زدن منصرف و توجه همگی‌مان را به خود جلب می‌کند. شخصی قد‌بلند به همراه تعدادی نگهبان اسلحه به دست در حالی که همگی ماسک‌های گرگ‌مانندی به صورتشان زده‌اند داخل می‌شود و نگاهی به من و آن زن و پسر نوجوان می‌اندازد، سپس چاقویی را از پشت لباسش خارج می‌کند، رفتارش حس شومی را در ذهنم به وجود می‌آورد، شخص چند قدم به من نزدیک می‌شود و با چاقویی که در دست دارد طناب‌های بسته شده به دست و پا‌هایم را پاره می‌کند، سپس با عصبانیت شدیدی یقه‌ام را می‌گیرد و با بلند کردنم از روی زمین می‌گوید:
- هیکلت رو تکون بده موش کثیف... رئیس می‌خواد باهات صحبت کنه.
ناگهان صدای داد و فریاد همراه با صدایی شبیه به انفجار و شلیک پشت سر هم گلوله از بیرون خانه توجه‌ همگی‌مان را به خود جلب می‌کند، شخص با نگرانی به بیرون اتاق و درب خروجی نگاهی می‌اندازد و هفت‌تیری را از پشت شلوار سفید‌رنگش بیرون می‌کشد. سپس با تردید و نگرانی به یکی از نگهبان‌ها که سر تاسی دارد و به نظر می‌رسد که یک دستش فلزی و ربات‌مانند است نگاهی می‌اندازد و فریاد می‌زند:
- حواست بهشون باشه... اگه خواستن کار احمقانه‌ای بکنن یه گلوله تو سرشون خالی کن.
نگهبان بلند و محکم فریاد می‌کشد:
- بله قربان.
شخص همراه با بقیه نگهبان‌ها با عجله از اتاق خارج می‌شود و در را محکم پشت سرش می‌بندد. یعنی چه اتفاقی بیرون خانه در جریان است؟! نگهبانی که درست روبه‌رویم ایستاده با دقت به در اتاق نگاهی می‌اندازد، سپس رویش را بر می‌گرداند و در حالی که اسلحه‌ شکاری‌اش را خشمگینانه به طرفم گرفته است چند قدم به آن زن و پسر نوجوان نزدیک می‌شود و نگاه نگران‌کننده‌ای به آن‌ها می‌اندازد، زن در حالی که همراه با پسر نوجوان سعی می‌کند با چنگ زدن به دیوار و ستون‌ اتاق از روی زمین بلند شود روبه نگهبان با پوزخندی تمسخر‌آمیز می‌گوید:
- زیاد طولش دادی برادر!
نگهبان ماسکش را از صورتش در می‌آورد و با چهره‌ای زخمی و کبود‌شده در حالی که اخم‌هایش روی هم رفته‌اند و مشغول کمک به آن‌هاست می‌گوید:
- بهت گفتم دنبالشون نکن دیانا... ببین چی به سر خودت آوردی... آخر سر با این کله‌شق بازی‌هات سرت رو به باد می‌دی!
او با تندی به من نگاهی می‌اندازد، زخم‌هایی عمیق و قدیمی شبیه به زخم چاقو نیمه چپ صورتش را تسخیر کرده است و تا گوش‌ها و چانه‌اش ادامه دارد، چشم راستش را از دست داده و بخشی از گوشت و استخوان نیمه راست صورتش به آسانی قابل مشاهده است.
شخص لوله اسلحه‌اش را به قصد کشتنم به طرفم نشانه می‌گیرد اما درست در لحظه آخر زنی که دیانا خطاب شد او را از انجام این کار منصرف می‌کند:
- صبر کن... نیازی به این کار نیست!
- اما اون... .
دیانا با سردی به من نگاهی می‌اندازد و با صدای خشداری که نگرانی در آن موج می‌زند می‌گوید:
- فقط بیا از این‌جا بریم... کشتنش ارزشی نداره بریجِر...
شخصی که بریجِر خطاب شد به آرامی و با تردید اسلحه‌اش را پایین می‌آورد و به طرف در خروجی حرکت می‌کند، به آرامی در را باز می‌کند و با نگاهی به بیرون می‌گوید:
- راستی... هری کجاست؟
دیانا لحظه‌ای سکوت می‌کند و با دست‌های مشت‌ شده و ابروان اخم‌کرده بغض کوتاهی می‌کند و می‌گوید:
- آشِر... ا... ا... اون رو... .
برای لحظه‌ای سکوت می‌کند و بزاق دهانش را خشمگینانه به پایین قورت می‌دهد... .
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #18
بریجر با ناباوری سرش را می‌چرخاند و با صورت اخم کرده‌اش به دیانا نگاهی می‌اندازد، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد و با صدایی که غم و ناراحتی در آن موج می‌زند می‌گوید:
- منظورت چیه؟ درست صحبت کن.
دیانا در حالی که با آستین لباسش گونه‌های خیسش را پاک و به آرامی هق‌هق می‌کند زبانش را بر روی دهانش می‌کشد و خشمگینانه می‌گوید:
- آشِر... اون رو کشت، جلوی چشم یه گلوله تو سرش خالی کرد.
بریجر برای لحظه‌ای با ناباوری سکوت می‌کند و در حالی که دستانش را محکم مشت کرده است زیر لب چیز‌هایی می‌گوید و دیواری که در نزدیکی‌اش قرار دارد را بی‌رحمانه به مشت و لقت می‌گیرد. با افتادن نگاهش به من خشم و عصبانیتش بیشتر می‌شود و با صدای بلندی فریاد می‌زند:
- به چی زل زدی؟
با نگرانی نگاهم را از او می‌دزدم و در حالی که خودم را به بی‌خیالی زده‌ام زیر چشمی به او نگاهی می‌اندازم، بریجر با انداختن نگاهش به دیانا خشمگینانه می‌گوید:
- نگران نباش خواهر اون عوضی تقاض کارش رو پس می‌ده، فیلاً باید سریع از این‌جا خارج بشیم تا... .
ناگهان دیوار و پنجره مقابلم توسط ماشین خرد شده و غول‌پیکری با صدایی مهیب شکسته می‌شود. پیش از آن که به من برخورد کند با عجله خودم را به گوشه‌ای می‌اندازم و جاخالی می‌دهم. ماشین خرد شده با برخورد به دیوار پشت سرم بخشی از آن را به طور کامل نابود می‌کند و ترک عظیمی را بر روی گچ‌های سفید آن به وجود می‌آورد. به محض این اتفاق صدای زوزه وحشتناک و مهیبی شبیه به زوزه گرگ از فضای تاریک بیرون ساختمان توجه همگی‌مان را به خود جلب می‌کند. در کنار آن صدای تیر‌اندازی و آه و ناله انسان آتشی در دلم به وجود می‌آورد، صدا برایم آشناست، دقیقاً شبیه به صدایی است که آن موجودات عجیب در داخل بزرگراه متروکه و ویران شده از خود در می‌آوردند! یعنی ممکن است که خود آن‌ها باشند؟ با عجله دست‌ها و زانو‌هایم را اهرم بدنم می‌کنم و با فریاد کوتاهی از روی زمین بلند می‌شوم. سرم را بالا می‌آورم و به قصد حرف زدن دهانم را باز می‌کنم اما با مشاهده اطرافم کمی نگران و شوکه می‌شوم، اثری از بریجر و دیانا نیست! انگار بی‌توجه به من اتاق را ترک کرده‌اند. با بلند‌تر شدن زوزه‌ها و صدای تیر‌اندازی فریاد‌هایی شبیه به درخواست کمک و پاره شدن گوشت انسان از بیرون به گوشم می‌رسد. باید سریعاً این محل را ترک کنم، ناگهان چیزی پای راستم را لمس می‌کند، با نگرانی سرم را پایین می‌آورم و به آن نگاهی می‌اندازم. جسد نیمه‌جان یکی از آن نگهبانان در حالی که هر دو پایش قطع شده است و خون سرتاپایش را تسخیر کرده در مقابل دیدگانم قرار می‌گیرد.
ماسک گرگ‌مانندش در اثر ضربات محکمی پاره شده و نیمی از صورت زخمی و خونینش به آسانی نمایان است.
علاوه بر ماسک بخش‌هایی از لباس و شلوارش هم پاره‌پاره شده و خون سرخ‌رنگ به آرامی از لای زخم‌های عمیق بدنش بیرون می‌ریزد.
با عصبانیت و نگرانی پایم را از او دور می‌کنم و لقد محکمی به شکمش می‌زنم، سپس در حالی که چند قدم به عقب می‌روم و سعی می‌کنم تا از او دور شوم با صدای بلند و محکمی می‌گویم:
- از من دور شو.
شخص با فریاد و سرفه‌های بلندی خون را از دهانش بر روی زمین می‌اندازد و در حالی که سعی دارد خودش را به من نزدیک کند با حالتی طلبکارانه می‌‌گوید:
- می... کش... مت کا... فر... .
- چی؟!
شخص هفت‌تیر بزرگی را که در دست گرفته است به طرفم نشانه می‌گیرد، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد و با صدایی که از ته چاه می‌آید می‌گوید:
- با... ید... ه... مو ... ن... اول... ت... ت... تو رو... .
ناگهان سرفه‌ها و حرف زدنش متوقف می‌شود و با فریاد بلندی چشمان خونی‌اش را می‌بندد و بر روی زمین به خواب عمیقی فرو می‌رود.
با قدم‌های آرامی به او نزدیک می‌شوم، هفت‌تیری که در نزدیکی‌اش بر روی زمین افتاده است را بر می‌دارم و با باز کردن استوانه توپ‌مانند آن تعداد گلوله‌ها را چک می‌کنم. هنوز چند گلوله‌ای از آن باقی مانده، استوانه را می‌بندم و در حالی که هفت‌تیر را در دست گرفته‌ام لباس و شلوار خونین جسد را می‌گردم... .
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #19
در حین این کار صدایی شبیه به خُر‌خُر از بیرون در گوش‌هایم طنین می‌اندازد و نگرانی‌‌ام را بیشتر می‌کند. با دست‌پاچگی تعدادی فشنگ و گلوله که مخصوص هفت‌تیر است را از جیب شلوار جسد بر می‌‌دارم و آن‌ها را در داخل جیب کتم پنهان می‌کنم. به گشتنم ادامه می‌دهم، یک چاقوی صاف و برنده به همراه دو قوطی حلبی کوچک غذا، یک قمقمه آب و یک چراغ‌قوه خاک‌خورده توجه‌ام را به خود جلب می‌کند. از جایم بلند می‌شوم و در حالی که لوله اسلحه را به طرف منبع صدا‌ گرفته‌ام قوطی‌های حلبی غذا و قمقمه‌آب را در داخل جیب‌های لباس و کتم قرار می‌دهم.
چاقو را در پشت شلوارم پنهان و چراغ قوه را در دست می‌گیرم، پا تند می‌کنم و از طریق شکاف بزرگ دیوار روبه‌رویم از ساختمان خارج می‌شوم. به محض خروجم قطرات ریز و درشت باران بر روی سر و لباسم فرود می‌آیند و اعصابم را به هم می‌ریزند. با پرتاب شدن جسد تکه‌پاره شده یکی از آن نگهبان‌ها در نزدیکی پایم کمی شوکه می‌شوم و با نگرانی به محیط مقابلم نگاهی می‌اندازم. تعدادی از نگهبان‌ها از بالای برجک‌های فلزی فرسوده و سقف خانه‌ها به طرف محل نا‌مشخصی در حال شلیک کردن هستند. یکی از آن‌ها با مشاهده من فریاد‌ بلندی می‌کشد و توجه بقیه را به خودش جلب می‌کند، همگی به محض دیدن من فریاد‌زنان به طرفم می‌دوند، لوله‌های اسلحه خود را به سمتم می‌گیرند و شروع به تیر‌اندازی می‌کنند. گلوله‌ها سفیر‌کشان به دور و اطرافم شلیک می‌شوند، چراغ‌قوه را در داخل جیب کتم پنهان و با فریاد کوتاهی لوله اسلحه‌ام را به طرفشان می‌گیرم و در حالی که مشغول شلیک کردن به سمت‌شان هستم در پشت ماشین سوخته و خرد‌شده‌ای پنهان می‌شوم و با احتیاط به اطرافم نگاهی می‌اندازم. صدای برخورد قطرات باران بر روی زمین به همراه رعد و برق مدام در محیط اطرافم طنین می‌اندازد. نگهبان‌ها از همه طرف من را در محاصره گرفته‌اند، نمی‌توانم با گلوله‌های کمی که در اختیار دارم از پسشان بر بیایم. باید سریعاً راه فراری پیدا کنم. تعداد زیادی گلوله از همه طرف بی‌رحمانه به سمتم هجوم می‌آورند، با عجله خودم را در بین راه‌بند‌ها، کامیون‌ها و وسایل نقلیه و غیر نقلیه اطراف پنهان و جابه‌جا می‌کنم، بی‌هدف به محل نا‌مشخصی می‌دوم و هر‌گاه فرصتی مناسب به دست بیاورم نگهبان‌ها را یکی‌یکی به گلوله می‌بندم. ناگهان در حین دویدن تعادلم را از دست می‌دهم و با برخورد به ماشین درب و داغان و خرد شده مقابلم زمین می‌خورم. سوزش و درد سر، دست و پا‌هایم را بی‌رحمانه مورد حمله قرار داده‌اند. هفت‌تیر درست در نزدیکی‌ام افتاده است، صدای برخورد پشت‌سر هم کف پا و پوتین‌های نظامی بر روی زمین آتش دلهره و نگرانی‌ام را بیشتر می‌کند. فریاد کوتاهی می‌کشم و با کمک ماشین رنگ و رو رفته‌ای که در کنارم قرار دارد از روی زمین بلند می‌شوم و لنگ‌لنگان به طرف هفت‌تیر می‌روم، هفت‌تیر را از روی زمین بر می‌دارم و به راهم ادامه می‌دهم. ناگهان یکی از نگهبان‌ها خشمگینانه در مقابلم ظاهر می‌شود و در حالی که لوله اسلحه‌ شکاری‌اش را به طرفم گرفته است با صدای بلند و خشنی فریاد می‌کشد:
- از جات جُم نخور.
با نگرانی سر جایم می‌ایستم و در حالی که لوله اسلحه‌ام را به طرفش گرفته‌ام به او و دور و اطرافم نگاهی می‌اندازم. هم‌زمان با این اتفاق تعدادی دیگر از آن‌ها از پشت سر با قدم‌های تندی به من نزدیک می‌شوند، سر جایشان می‌ایستند و در حالی که اسلحه‌های خود را با حالت خشن و تهدید‌آمیزی به طرفم نشانه گرفته‌اند می‌خواهند که تسلیم شوم. شخصی که در مقابلم ایستاده است با صدای خشن و ترسناکی فریاد می‌زند:
- اسلحت‌رو بنداز.
زمانی که تعلل‌ام را می‌بیند گلوله‌ای را به نزدیکی پایم شلیک می‌کند. هین کوتاهی می‌کشم و با صورتی اخم‌کرده به او نگاه تندی می‌‌‌اندازم. زیر‌چشمی به دور و اطرافم خیره می‌شوم و سعی می‌کنم تا راه فراری پیدا کنم اما چیزی به ذهنم نمی‌رسد... .
 

امیراحمد

678
پسندها
125
امتیاز
مقامدار بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/05
نوشته‌ها
134
راه‌حل‌ها
1
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #20
نگهبانی که در مقابلم ایستاده است در حالی که لوله اسلحه شکاری‌اش را با حالت تهدید‌آمیزی به طرفم گرفته چند قدم به من نزدیک می‌شود، گلن‌گدن اسلحه‌اش را می‌کشد، پوکه فشنگ را از داخل اسلحه‌اش بیرون می‌اندازد و می‌گوید:
- می‌خوایی بمیری؟ دوباره تکرار نمی‌کنم... سلاحت رو بنداز وگرنه... .
ناگهان صدای شلیک گلوله در محیط اطرافم طنین می‌اندازد، به محض این اتفاق نگهبان روبه‌رویم با فریاد کوتاهی بر روی زمین می‌افتد و خون سرخ‌رنگ به آرامی از لای لباس سفید‌رنگش بیرون می‌ریزد. برای لحظه‌ای شوکه می‌شوم و به دور و اطرافم نگاهی می‌اندازم، شخصی درست در مقابلم بالای سقف ساختمان بلندی می‌ایستد و با اسلحه تک‌تیر‌انداز نگهبان‌ها را یکی‌یکی به گلوله می‌بندد، تعدادی را با ضرب گلوله نقش زمین می‌کند و تعدادی دیگر را هم مجبور می‌کند تا برای حفظ جانشان در پشت ماشین‌ها، کامیون‌ها و اتوبوس‌های غول‌پیکر اطرافم پناه بگیرند یا دست به فرار بزنند. نگهبان‌ها نیز با داد و فریاد‌های بلند و شلیک گلوله به طرف من و آن شخص نا‌شناس به این اتفاق واکنش نشان می‌دهند. پا تند می‌کنم و با نگرانی به طرف آن شخص نا‌شناس می‌روم، از کنار چاله‌ها و گودال‌های بزرگی که در اثر انفجار بمب به وجود آمده‌اند و پر از آب، لاشه انسان یا حیوان خانگی هستند عبور می‌کنم و برای در امان ماندن از برخورد گلوله‌ها در پشت ماشین نظامی غول‌پیکری که در نزدیکی آپارتمانی سقوط‌کرده و خرد‌شده قرار دارد و خزه‌های سبز‌رنگ به همراه سوختگی سراسر بدنه آن را تسخیر کرده‌اند پناه می‌گیرم و با هفت‌تیرم نگهبان‌ها را یکی‌یکی به گلوله می‌بندم. با طنین انداختن صدای چکاندن ماشه در گوش‌هایم متوجه می‌شوم که گلوله‌هایم تمام شده‌اند. استوانه توپ‌مانند را بیرون می‌آورم، پوکه‌های فشنگ را بیرون می‌ریزم و چند گلوله را از داخل جیب کتم بر می‌دارم و با عجله داخل استوانه قرار می‌دهم. استوانه را با حرکت سریعی می‌بندم و هفت‌تیر را از ضامن خارج می‌کنم.
به آرامی و با احتیاط سرم را بالا می‌آورم اما به محض این کار بارانی از گلوله به طرفم شلیک می‌شود، با فریاد کوتاهی سرم را پایین می‌برم و نگاهی به آن شخص ناشناس می‌اندازم اما اثری از او پیدا نمی‌کنم. یک‌مرتبه کجا غیبش زد؟ پا تند می‌کنم و به طرف تلیری بزرگی که در نزدیکی‌ام قرار دارد می‌روم، در حین این کار تاکسی زرد‌رنگ و خرد‌شده‌ای با سرعت به نزدیکی آن پرتاب می‌شود و بخشی از شیشه‌ها، چراغ‌ها و بدنه جلوی تلیری را با صدای مهیبی نابود می‌کند و به گوشه‌ای می‌افتد. تلیری با صدای گوش‌خراشی منفجر و دود سیاه و غلیظی از آن بلند می‌شود. هم‌زمان با این اتفاق صدای زوزه و غرش گرگ‌مانندی در محیط اطرافم طنین می‌اندازد. باد سرد مهره‌های استخوانی کمرم را به لرزه می‌اندازد. سینه‌ام مدام جلو و عقب می‌شود، به آسانی می‌توانم صدای گروپ‌گروپ قلبم را بشنوم. با فریاد بلندی سر‌جایم می‌ایستم، در پشت ماشینی سبز‌زنگ که نیمی از آن به طور کامل از وسط قطع شده است و خزه‌ها بخشی از بدنه آن را تسخیر کرده‌اند پناه می‌گیرم و با احتیاط به اطرافم نگاهی می‌اندازم. موجودی گرگ‌مانند در حالی که بر روی سقف کامیونی ایستاده با دست چنگال‌مانندش جسد نگهبان مرده‌ای را در دست گرفته و با دندان‌های برنده و خونینش بخشی از بدن جسد را تکه‌تکه می‌کند و آن را با غرش بلند و ترسناکی بر روی بدنه آسفالت ترک‌خورده و سوخته می‌اندازد. شیء بلندی شبیه به عصای مار‌مانند در دست دارد، چهره‌اش در زیر نقابی نیمه‌پاره و تاریک پنهان شده است، تنها دو چشم سرخ‌رنگش از دور قابل مشاهده است... .
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا