رمان

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
Negar_۲۰۲۳۰۶۰۳_۲۱۵۲۲۰.png
🔷کد رمان: 128🔷
نام رمان: غیرمجاز
نام نویسنده: آیناز رستمی تبار
ژانر: عاشقانه، معمایی
ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها ( ترنم اکبری )
منتقد اول: velvet velvet ( ش.زرگرنژاد )
طراح: ریحانه اسفندیاری ریحانه ( ریحانه اسفندیاری )

خلاصه:
پگاه شاهان، دختر کوچک شاهان بزرگ بعد از ازدواج‌های ممنوع خواهر و برادرش صاحب ثروتی هنگفت می‌شود که اکثر آدم‌های اطرافش چشم طمع به آن را دارند.
طولی نمی‌کشد که بخاطر برادرش پایش به محله‌ای با آدم‌های مختلف باز می‌شود و در این بین با فردی درست نقطه مقابل خود آشنا می‌شود... فردی از جنس بی‌خیالی و حماقت!
از راز‌هایی پرده برداری می‌شود که زندگی خانواده‌های بسیاری را تا نابودی می‌کشاند.

 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #2
مقدمه:
ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺪﺍﻥ"ﺣﻮﺍﯼ"ﮐﺴﯽﻧﻤﯽ‌شوم ﮐﻪﺑﻪ"ﻫﻮﺍﯼ"ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺮﻭﺩ، ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻗﺴﻤﺖ ﻧمﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﻣیدﻩ ﺷﺪﻩ ﻭﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ... ﺍﺭﺯﺍﻥنمی‌فرﻭﺷﻤﺶ!
تو برایم غیرمجاز بودی و این ممنوعه را دوست داشتم. شاید روزی چشم‌هایم با دیدنت ستاره باران می‌شد ولی قلب شکسته‌ام دیگر نای خورد شدن ندارد.
من یک مَردم و بدان " آدمی" شدم که معجزه‌‌اش شد چشم های تو…!
در قلبم کسی را پنهان کردم...
که شنیدن صدایش حتی طرز نگاه کردنش را" خیلی "دوست دارم...
و شاید ندانی که شیرین ترین میوه ممنوعه‌ی جهانِ منی... !
درست است که مالک قلبت نیستم
اما بجای همه رهگذرها
همه گل فروش ها
همه کتاب فروش‌ها
همه آدم‌ها... می‌خواهمت
شاید دیر! اما من، بجای همه‌ی نداشته‌هایمان دوستت دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
b612_20230603_182740_144_iijs.jpg

🍷رمان غیرمجاز اثر آیناز رستمی تبار 🍷

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
ب نام خالق تُ

ﺑﺎ ﻧﺎﺧﻮنﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪ و ﻻک زده‌ام ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺿﺮﺑﻪ زدن ﺑﻪ ﻟﺒﻪ‌ی ﻣﯿﺰ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻋﺠﯿﺐ اﯾﻦ ﻻک ﻗﺮﻣﺰ ﭘﻮﺳﺖ ﺳﻔﯿﺪ دﺳﺘﺎﻧﻢ را ﺑﺎ ﺟﺬاﺑﯿﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﺸﺎن ﻣﯽ داد! ﭘﺎی راﺳﺘﻢ را ﺑﺮ روی ﭘﺎی ﭼﭙﻢ ﻗﺮار ﻣﯽدﻫﻢ. ﭼﻘﺪر ﮔﺬﺷﺘﻪ؟ ﻧﻤﯽداﻧﻢ.
ﮔﺎرﺳﻮن ﺑﺎ ﭼﺮخ ﻏﺬا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﺰم ﻣﯽآﯾﺪ، ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺰ را ﺑﺎ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﻣﯽﭼﯿﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺎن از داﺷﺘﻦ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺣﺮﻓﻪ ای در ﮐﺎرش اﺳﺖ؛ ﺑﺎ رﻓﺘﻦ ﮔﺎرﺳﻮن ﻗﺎﺷﻖ و ﭼﻨﮕﺎل را ﺑﺮ ﻣﯽ دارم و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺧﻮردن ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﭼﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ اﻣﺮوز را بی‌خیال رژﯾﻢ ﺳﺮﺳﺨﺘﺎﻧﻪ ﻓﺮوغ ﺷﻮم؟ ﻣﺜﻼ ﭼﻪ ﮐﺎری از دﺳﺘﺶ ﺑﺮ ﻣﯽآﻣﺪ؟
ﺑﺎ ﺻﺪای زﻧﮓ گوشی ﻗﺎﺷﻖ را ﺑﺎ ﺣﺮص ﮐﻨﺎر ﻣﯽ ﮔﺬارم و ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺪون ﻧﮕﺎه ﮐﺮدن ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪی ﮔﻮﺷﯽ ﺟﻮاب ﻣﯽدﻫﻢ:
- ﺟﺎﻧﻢ؟
- ﮐﺠﺎﯾﯽ ﭘﮕﺎه؟ ژوﻟﯽ ﻟﺒﺎﺳﺖ رو آورده.
- ﻓﺮوغ جون امروز کار دارم خودت زحمتشو بکش.
فروغ: پ... .
ﺳﺮﯾﻊ ﻗﻄﻊ ﻣﯽﮐﻨﻢ، اﮔﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ اﯾﻦ ﮐﺎر ﻋﻼﻗﻪ دارد ﺧﻮدش ﺑﺮود..ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺤﻤﻞ ژوﻟﯽ در ﯾﮏ ﻓﻀﺎی ﺑﺴﺘﻪ آن ﻫﻢ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ، ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﻮد ﺑﺎز آن اﺑﺮوﻫﺎی ﻧﺎزﮐﺶ را درﻫﻢ ﮐﻨﺪ و ﻣﺪام ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻢﻧﺎزک ﮐﻨﺪ... اﮔﺮ از ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ذاﺗﯽاش ﻓﺎﮐﺘﻮر ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﻓﺮوغ ﺑﺎ آن اراﯾﺶ ﻏﻠﯿﻆ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ و سگرمه‌های درهم شبیه نامادری سفیدﺑﺮﻓﯽ ﻣﯽﺷﺪ!
ﺑﻪ افکار درهمم لبخندی زدم و بدون توجه به فضای خفقان‌آور رستوران تکه‌ای بروکلی را در دﻫﺎﻧﻢ ﻣﯽﮔﺬارم و ﺑﻪ اﻓﺮاد دﯾﮕﺮ ﺣﺎﺿﺮ در رﺳﺘﻮران زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﻢ؛ ﻣﺤﯿﻂ رﺳﺘﻮران ﺑﺮاﯾﻢ ﺗﮑﺮاری و ﻋﺬاب دﻫﻨﺪه اﺳﺖ اﻧﮕﺎر ﺻﺎﺣﺐ رﺳﺘﻮران ﻗﺼﺪ ﻧﺪارد ﮐﺎﻏﺬ دﯾﻮاریﻫﺎی ﻗﺮﻣﺰ را ﺑﺎ آن ﻟﻮﺳﺘﺮﻫﺎی ﻏﻮل ﭘﯿﮑﺮ ﺗﻐﯿﯿﺮ دﻫﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﻫﻤﻪ ﮔﻠﺪانﻫﺎی ﺑﺰرگ و چینی ﺑﻮد ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮره ﺑﻪ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﯽاﻓﺘﺎد و ﻣﻌﻤﻮﻻ ﻧﻈﯿﺮش را زﯾﺎد در ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎی ﮐﺮه‌ای ﻣﺤﺒﻮب دوران ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽام دﯾﺪه‌ام و ﻫﻤﯿﻦ بیشتر ناراحت کننده بود.
ﺑﺎ اشت‌ها ﺑﻪ ﺧﻮردن اداﻣﻪ ﻣﯽدﻫﻢ و سعی می‌کنم به ماجراهایی که از صبح اعصابم را متشنج کرده فکر نکنم.
ﺑﺎ دﯾﺪن ﺑﺸﻘﺎب ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﺎﻟﯽام ﺗﻨﺪ از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮم و ﻗﺒﻞ از رﻓﺘﻦ ﭼﻨﺪ ﺗﺮاول روی ﻣﯿﺰ ﻣﯽﮔﺬارم. ﺻﺪای ﺗﻖﺗﻖ ﮐﻔﺶﻫﺎﯾﻢ ﺑﺮ روی ﮐﻒ ﺳﺮاﻣﯿﮏ رﺳﺘﻮران، ﺑﺎﻋﺚ ﭼﺮﺧﯿﺪن ﭼﻨﺪ ﺳﺮ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻤﺖ ﻣﯽﺷﻮد بی‌توجه به سنگینی نگاه‌هایشان از در رﺳﺘﻮران ﺧﺎرج ﻣﯽﺷﻮم و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﻗﺪم زدن ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻧﮕﺎه ﻣﺮدم ﭘﺮ از ﺗﻌﺠﺐ اﺳﺖ ﮐﻪ ﭼﻄﻮر ﺑﺎ ﮐﻔﺶﻫﺎی ﭘﺎﺷﻨﻪ دهﺳﺎﻧﺘﯽ در ﺧﯿﺎﺑﺎن ﻣﺸﻐﻮل راه رﻓﺘﻦ ﻫﺴﺘﻢ... اﻟﺒﺘﻪ ﺣﻖ داشتند.
ﺑﻨﻈﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪر ﻧﺸﺎن دادن ﺗﻔﺎوﺗﻢ کاﻓﯽ ﺑﻮد! ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺧﺎﻧﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﺮدم و ﺧﻮدم را ﺑﺮای ﯾﮏ ﺟﻨﺠﺎل دﯾﮕﺮ اﻣﺎده ﻣﯽ ﮐﺮدم!
ﮐﻠﯿﺪ را در ﻗﻔﻞ در ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﻢ و وارد ﻣﯽﺷﻮم.
ﮐﻒ ﺣﯿﺎط از وﻗﺘﯽ ﺣﺎج ﻣﻬﺪی ﻓﻮت ﮐﺮده ﭘﺮ از ﺑﺮگ و ﮔﺮد و ﺧﺎک اﺳﺖ، ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺳﻮت زدن ﻣﯽﮐﻨﻢ و از ﭼﻨﺪ ﭘﻠﻪ اﯾﻮان ﺑﺎﻻ ﻣﯽروم... دﺳﺘﻢ ﺑﻪ دﺳﺘﮕﯿﺮه در ﻧﺮﺳﯿﺪه ﮐﻪ در ﺑﺎز ﻣﯽﺷﻮد و اﻟﯿﻨﺎ در آﻏﻮﺷﻢ ﻗﺮار ﻣﯽﮔﯿﺮد ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻟﺤﻈﻪای از ﺣﯿﺮت ﮔﺮد ﻣﯽﺷﻮد! ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺧﻮدم ﻣﯽآﯾﻢ و ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻐﻞاش ﻣﯽ‌ﮐﻨﻢ، ﮐﻤﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦ اﺳﺖ اﻣﺎ ﻣﮕﺮ ﻣﯽﺷﻮد دل ﺧﻮاﻫﺮزاده ﻋﺰﯾﺰم را ﺑﺸﮑﻨﻢ؟
الینا: ﭘﮕﺎه! ﭼﺮا دﯾﺮ اوﻣﺪی؟
- ﻋﺸﻖ ﭘﮕﺎه ﮐﺎر داﺷﺘﻢ، ﺣﺎﻻ ﯾﻪ ﺑﻮس ﺑﺪه ﺑﻪ ﺧﺎله ﺑﺎ اﯾﻦ ﭼﺸﻤﺎی ﺧﻮﺷﮕﻠﺖ قربونت برم.
ﮔﻮﻧﻪام را آرام ﻣﯽﺑﻮﺳﺪ و ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮد، ﺑﺎ اﺧﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- اﯾﻦ ﭼﯽ ﺑﻮد ﻣﺜﻼ؟ ﺑﯿﺎ ﯾﻪ ﺑﻮس ﺑﺰرگ ﺑﺪه ﺑﭽﻪ!
ﻟﺒﺨﻨﺪی می‌زند و می‌گوید:
- بابا میگه نباید کسی بـ*ـو*س کنم زشته بزرگ‌ شدم.
ﻧﺎﮔﻬﺎن اﺣﺴﺎس ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺧﻮن ﺑﻪ ﻣﻐﺰم ﻫﺠﻮم ﻣﯽآورد و ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽﺳﻮزﻧﺪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻣﯽﮐﺸﻢ، باید خوددار باشم. ﺳﺮم را ﺗﮑﺎن ﻣﯽ دﻫﻢ و ﺑﺎ ﭼﺸﻢ اﺷﺎره‌ای به داخل ﻣﯽﮐﻨﻢ و دﺳﺘﺶ را ﻣﯽﮔﯿﺮم.
- ﮐﯿﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﻋﺸﻖ ﭘﮕﺎه؟
اﻟﯿﻨﺎ: اوم ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ، ﻣﺎدری و داﯾﯽ ﭘﻮﯾﺎ.
ﮐﻔﺶﻫﺎﯾﻢ را در می‌اورم و با ﻗﺪرت ﭘﺮت می‌کنم و ﺑﺎ‌ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﺑﺰن ﺑﺮﯾﻢ!
ﺑﺎ ﺷﺘﺎب داﺧﻞ ﻣﯽروﯾﻢ و در ﻃﻮل راﻫﺮو ﻣﻨﺘﻬﯽ ﺑﻪ ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﺑﺎ ﻗﺪمﻫﺎی ﺗﻨﺪ ﻣﺜﻼ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪﻣﯽدﻫﯿﻢ. اﯾﻦ رﻓﺘﺎرﻫﺎ از ﻣﻦ ﺑﻌﯿﺪ اﺳﺖ اﻣﺎ ﻓﻘﻂ از ﭼﺸﻢ ﻋﺪه‌ی زﯾﺎدی، ﻧﻪ ﻫﻤﻪ! قبل از باز کردن در پذیرایی گونه الینا را می‌بـ*ـو*سم و ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﻣﮑﺚ داﺧﻞ ﻣﯽ روم. با دیدن صحنه مقابلم در را پشت سرم آرام می‌بندم.
ﭘﻮﯾﺎ ﮐﻼﻓﻪ دور ﺧﻮد ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ و ﻣﺎدر ﮔﻮﺷﻪ ﻣﺒﻞ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﻣﺸﻐﻮل ذﮐﺮ ﮔﻔﺘﻦ اﺳﺖ، ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ درﺣﺎل ﺣﺮف زدن ﺑﺎ ﮔﻮﺷﯽاش اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪای ﺧﻮﺷﺤﺎل اﻟﯿﻨﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻤﺖ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮدﻧﺪ... ﺑﺎ دﯾﺪن ﻣﻦ ﭘﻮﯾﺎ ﺻﻮرﺗﺶ ﺳﺮخ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ ﯾﻮرش ﻣﯽآورد از آن طرف ﭘﻮﻧﻪ سریع ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻗﺪرت او را ﻣﯽﮔﯿﺮد و ﻣﺎﻧﻊاش ﻣﯽﺷﻮد.
- ﺗﻮ ﻓﮑﺮ ﮐﺮدی ﮐﯽ ﻫﺴﺘﯽ اﺣﻤﻖ؟ ﻫﺎن؟ ﻫﯿﭻ ﻣﯽدوﻧﯽ اﻣﺸﺐ آﺑﺮوم رﻓﺖ؟
ﻣﺎﻣﺎن از جایش بلند می‌شود و می‌گوید:
- ﭘﺴﺮم آروم ﺑﺎش ﺣﺘﻤﺎ ﮐﺎر داﺷﺘﻪ.
ﺑﺎ ﻧﺎز ﻫﻤﯿﺸﮕﯽام ﺑﺮ روی ﻣﺒﻞ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ و ﺑﺎ اﺑﺮوﻫﺎی ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﻧﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎ از صبح داﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮن ﭼﺮخ ﻣﯽزدم ﺑﯿﮑﺎر بودم... بیکارِ بیکار!
 
آخرین ویرایش:

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
ﭘﻮﯾﺎ ﺑﺎز ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺮص ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:
- زﺑﻮن ﺑﻪ دﻫﻦ ﺑﮕﯿﺮ!
- ﭼﻪ زﺑﻮﻧﯽ آﺑﺠﯽ؟! راﺳﺘﺶ رو ﻣﯿﮕﻢ، دروﻏﮕﻮ دﺷﻤﻦ ﺧﺪاﺳﺖ.
و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪن ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﭘﻮﯾﺎ ﺑﺎ ﻏﯿﻆ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮوﺟﯽ ﻣﯽرود. ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﭘﻮﻧﻪ و ﻣﺎﻣﺎن ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﻢ.
- چی شد؟ دختر بهش دادن؟
ﭘﻮﻧﻪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﺎ ﺣﺮص ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
- واﺳﺖ ﻣﻬﻤﻪ؟
ﺑﺎ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ:
- ﻧﻪ.
از جایم بلند می‌شوم و ﺳﺮﺧﻮش از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽروم، در اﺗﺎﻗﻢ را ﺑﺎز ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ کمد ﻣﯽروم. ﻟﺒﺎسﻫﺎﯾﻢ را ﺑﺎ ﺗﺎپ و داﻣﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﺻﻮرﺗﯽ‌ام ﻋﻮض ﻣﯽﮐﻨﻢ.
ﺑﺎ دراز ﮐﺸﯿﺪن ﺑﺮ روی ﺗﺨﺖ ﺑﺪﻧﻢ ﺷﻞ ﻣﯽﺷﻮد و ﻣﺮا وادار ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ زدن ﻣﯽﮐﻨﺪ، پاهایم هنوز از راه رفتن زیاد گز‌گز می‌کرد؛ ﮔﻮﺷﯽام را از روی ﭘﺎﺗﺨﺘﯽ ﺑﺮ ﻣﯽدارم و ﺑﻪ اﯾﻨﺴﺘﺎ ﻣﯽروم، ﺑﺎ دﯾﺪن ﻻﯾﮏﻫﺎی ﺟﺪﯾﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﯽزﻧﻢ و در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪم از ﺑﯿﻦ ﻧﺮود ﺳﺮﯾﻊ ﻋﮑﺴﯽ در آن ﺣﺎﻟﺖ ﻣﯽﮔﯿﺮم و اﺳﺘﻮری ﻣﯽﮐﻨﻢ.
با خنده برای کپشن می‌نویسم:
- از رسیدن برادرم به ﻣﻌﺸﻮق‌اش ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ‌.
ﭼﻨﺪی بعد موج دایرکت‌ها به پیجم هجوم می‌آورد اکثر اشناها و دوستانم ایموجی تعجب و ﺧﻨﺪه ﻓﺮﺳﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ.
ﺟﺎی ﺗﻌﺠﺐ ﻫﻢ داﺷﺖ... ﭘﻮﯾﺎ شاهان ﻣﻌﺮوف ﺑﻪ ﻣﺠﺮدِ ﺑﺪ ﺷﻬﺮ ﮐﻪ ﺗﺤﻤﻞ ﻫﯿﭻ دﺧﺘﺮی را ﺑﯿﺸﺘﺮ از ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻧﺪاﺷﺖ در ﺣﺎل ازدواج ﺑﻮد آن ﻫﻢ ﺑﺎ ﭼﻪ دختری! ﺑﺎ ﺻﺪای در، ﮔﻮﺷﯽام را ﮐﻨﺎر ﻣﯽﮔﺬارم.
- ﺑﯿﺎ ﺗﻮ.
ﺑﺎ دﯾﺪن ﻣﺎﻣﺎن ﻟﺒﻢ را ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻗﻬﺮ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﮐﻨﻢ؛ ﭼﺮا در ﺑﺮاﺑﺮ ﭘﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰش از ﻣﻦ دﻓﺎع ﻧﮑﺮد؟
روی ﺗﺨﺖ ﮐﻨﺎرم ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ و ﺑﺎ اﻓﺴﻮس ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
- ﭘﮕﺎه ﭼﺮا اﯾﻨﻄﻮری ﺷﺪی؟
اﺧﻢ ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﻃﻮﻟﯽ ﻧﻤﯽﮐﺸﺪ ﻧوک اﻧﮕﺸﺘﺎن دﺳﺘﻢ ﯾﺦ ﻣﯽ زﻧﺪ... ﭘﺲ ﺑﺮای ﺳﺮزﻧﺶ آﻣﺪه ﺑﻮد ﻧﻪ
ﻧﺎز و ﻧﻮازش!
- چیکار کردم که باز خود بدبختم بیﺧﺒﺮم؟
ﻣﺎﻣﺎن ﺳﺮش را ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﺎﺳﻒ ﺗﮑﺎن ﻣﯽدﻫﺪ.
ﻣﺎﻣﺎن: ﻧﺒﺎﯾﺪ داداﺷﺖ رو ﺗﻮ ﻫﻤﭽﯿﻦ روزی ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ‌ذاﺷﺘﯽ.
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮم.
- ﻣﮕﻪ از ﻣﻦ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﻧﻈﺮ اﻟﮑﯽ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺮاش ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎری ﻫﻢ ﺑﺮم؟
مامان: ﭘﮕﺎه!
- دروغ ﻣﯿﮕﻢ؟ ﺑﺲ ﻧﺒﻮد ﭘﻮﻧﻪ آﺑﺮوی ﭘﺎﭘﺎ رو ﺑﺮد؟ ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ ﺷﺎزدﺳﺖ؟
با خشم از جایش بلند می‌شود و درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ از اﺗﺎق ﺑﯿﺮون ﻣﯽرود، آرام ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
- از ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪم داره ﺳﺮم ﻣﯿﺎد؛ ﻫﺮروز ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺣﻤﯿﺮا ﻣﯿﺸﯽ... .
و در را محکم به هم ﻣﯽﮐﻮﺑﺪ، ﮐﺪام ﺣﻤﯿﺮا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
ﺑﺎ حرص چنگی به بالشت می‌اندازم و با قدرت فشارش می‌دهم، بعد هشت سال تازه آرامش به ﺧﺎﻧﻪ اﻣﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎز ﻫﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ را ﺧﺮاب ﮐﺮدﻧﺪ و آﺧﺮش ﻣﻦ ﻣﯽ‌ﻣﺎﻧﻢ ﯾﮏ ﻣﺨﺮوﺑﻪ.
ﺑﻬﺘﺮ ﺑﻮد ﺗﻤﺮﮐﺰم را روی ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ آﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﯽﮔﺬاﺷﺘﻢ ﻧﻪ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎت ﭘﯿﺶ ﭘﺎ اﻓﺘﺎده.
***
رﯾﻤﻞ را ﻣﺤﮑﻢ ﺑﺮ روی ﻣﮋهﻫﺎی ﺗﺎب دار بلندم ﻣﯽﮐﺸﻢ و رژ ﺻﻮرﺗﯽ ﺑﺮاﻗﻢ را ﺑﻪ ﻟﺒﻢ ﻣﯽزﻧﻢ ﺑﺎ رﺿﺎﯾﺖ از آﯾﻨﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮم و ﺑﻪ ﺧﻮدم ﺧﯿﺮه ﻣﯽﺷﻮم، ﻟﺒﺎس ﺷﺐ ﻟﯿﻤﻮﯾﯽ رﻧﮕﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ اﻧﺪام ﮐﺸﯿﺪه‌ام را ﺑﻪ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﻣﯽﮔﺬاﺷﺖ؛ ﻟﺒﺎس ﯾﻘﻪ هفتی ﺑﻮد و از کمر تنگ و از زیر با*سن کمی گشاد می‌شد و دنباله کوتاهی داشت، ﺑﺴﯿﺎر ﺳﺎده و در ﻋﯿﻦ ﺣﺎل ﺷﯿﮏ.
اﻟﺒﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮان نقش ﭼﺎﮐﯽ ﮐﻪ از ﮐﻤﯽ ﭘﺎﯾﯿﻦﺗﺮ از راﻧﻢ ﺗﺎ ﻣﭻ ﭘﺎﯾﻢ اﻣﺘﺪاد داﺷﺖ را در زیبایی‌اشﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﻮﯾﺎ ﺑﺒﯿﻦ ﺑﺮادر عزیزم. از اﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﻣﻠﮑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻫﺎی اﯾﻦ وﯾﻼ ﻫﺴﺘﻢ و ﺗﻮ ﻫﯿﭻ! اﻧﮕﺎر
ﺳﺎل ﻫﺎ ﭘﺴﻮﻧﺪ وارث شاهانﻫﺎ ﺑﻮدن زﯾﺮ دﻟﺖ زده ﺑﻮد ﮐﻪ اﻻن اﯾﻨﻄﻮر ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﭘﺸﺖ ﭘﺎ زدی...
روزﻫﺎی پشیمانی پویا دور نبود.
ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ دل از آﯾﻨﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ و از اﺗﺎق ﺧﺎرج ﻣﯽﺷﻮم، از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺧﺮاﻣﺎن ﺧﺮاﻣﺎن ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽآﯾﻢ، ﮐﻤﯽ ﭘﯿﺮاهنم را ﺑﺎﻻ ﻣﯽﮔﯿﺮﯾﻢ ﺗﺎ زﯾﺮ پاشنه کفشم ﮔﯿﺮ ﻧﮑﻨﺪ.
ﻫﻤﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻤﺖ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺑﻠﻪ از اﻣﺮوز ﻣﻦ وارث ﺗﻤﺎم ﺛﺮوتﻫﺎی اﯾﻦ ﺧﺎﻧﺪاﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮاﻫﺮ و ﺑﺮادرم ادﻋﺎﯾﺶ را ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، پوزخندی می‌زنم و دﺳﺘﻢ را دور ﺑﺎزوی ﭘﺎﭘﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺬت ﺑﻪ ﻣﻦ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﻣﯽاﻧﺪازم و ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﮏ ﺗﮏ ﻣﻬﻤﺎنﻫﺎ
ﺧﻮش آﻣﺪ ﻣﯽﮔﻮﯾﯿﻢ.
هر سال برای موفقیت‌های پروژه‌های خارج از کشور پاپا جشن‌‌های مفصلی مثل الان می‌گرفت.
ﻣﺎدر ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻋﺰﯾﺰم ﮔﻮﺷﻪای از ﺳﺎﻟﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﺎﺳﻒ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﻏﻢ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﺪ، دلم نمی‌خواست اینطور با افسوس تماشایمان کند، ﻋﺠﯿﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺎدری را ﻣﯽ ﺗﻮان ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﻌﻠﻪﻫﺎی آﺗﺶ در ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ دﯾﺪ اﻣﺎ
ﻫﺮﮔﺰ از وﻗﺘﯽ ﮐﻪ پا به دﻧﯿﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺎﭘﺎ ﺑﺮاﯾﻢ ساخته ﮔﺬاﺷﺘﻢ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ رﺿﺎﯾﺘﯽ ﮐﻪ از دﯾﺪن ﭘﻮﻧﻪ
ﺑﻪ او دﺳﺖ ﻣﯽدﻫﺪ را ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدم ﺑﺒﯿﻨﻢ، اﻣﺎ ﻓﺮوغ در آن طرف سالن ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ دﺳﺖ ﭘﺮورده‌اش ﺧﯿﺮه ﺷﺪه و ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺎﻧﻊ ﻋﺬاب وﺟﺪاﻧﻢ ﻣﯽﺷﻮد، ﺣﻠﻘﻪ دستانم را دور ﺑﺎزوی ﭘﺎﭘﺎ ﻣﺤﮑﻢﺗﺮ ﻣﯽکنم و با اعتماد بنفس لبخند می‌زنم.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
ﭘﺲ از دﻗﺎﯾﻘﯽ با خنده و شوخی از پدرم و جمع دوستانش جدا می‌شوم به سمت برادران ﺳﻠﯿﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽروم، ﺑﺎ ﻧﺎز ﺑﺎ ﻫﺮ دو دﺳﺖ ﻣﯽدﻫﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ اﯾﻨﺠﺎﯾﯿﺪ آﻗﺎﯾﻮن.
ﻣﺮﺻﺎد: ﺑﺎﻋﺚ اﻓﺘﺨﺎره ﭘﮕﺎه ﺟﺎن.
ﻣﻬﺮداد ﺑﻪ ﮔﻮﺷﻪی ﻟﺒﻢ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد؛ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﭘﻮزﺧﻨﺪ ﻧﺰﻧﻢ اﻣﺎ ﺧﻮدم ﻫﻢ ﻋﺠﯿﺐ از ﻧﮕﯿﻦ‌ﮔﻮﺷﻪی ﻟﺒﻢ ﺧﻮﺷﻢ ﻣﯽآﻣﺪ.
- ﻣﻬﺮداد ﺟﺎن ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﻣﻬﺮداد ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﯽزﻧﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
- ﻫﯿﭽﯽ ﻓﻌﻼ ﮐﻪ ﺧﺒﺮا ﭘﯿﺶ ﺷﻤﺎﺳﺖ.
ﭘﺴﺮک اﺣﻤﻖ! ﺧﻮب اﺷﺎرهاش ﺑﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﻧﺎﻣﺰدی ﭘﻮﯾﺎ را ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ وﻟﯽ ﺗﻨﺪ ﭘﻠﮏ ﻣﯽزﻧﻢ و ﺑﺎ
ﮔﯿﺠﯽ ﻣﯽﭘﺮﺳﻢ:
- ﺧﺒﺮ ﺗﺎزه ای ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻄﻮر؟
ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺻﺎد ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﭼﺸﻢ اﺑﺮوﯾﯽ ﻣﯽآﯾﺪ
ﻣﻬﺮداد: ﺷﻨﯿﺪم ﭘﻮﯾﺎ داره ﺑﺎ ﯾﻪ دﺧﺘﺮ ﺑﯽ اﺻﻞ و ﻧﺴﺐ ازدواج ﻣﯽﮐﻨﻪ ظاهرا پدرتم مخالفِ چون بعید بود پویا تو این مهمانی نباشه.
دﻧﺪانﻫﺎﯾﻢ را ﺑﻪ روی ﻫﻢ ﻓﺸﺎر ﻣﯽدﻫﻢ و ﺑﺮ ﺧﻼف ﻣﯿﻞ دروﻧﯽام ﺑﺮای ﺧﻔﻪ ﮐﺮدن ﺻﺪاﯾﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﺟﺬاﺑﯽ ﻣﯽزﻧﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﺧﯿﺮ آﻗﺎﯾﻮن! ﻧﺸﻨﻮم ﺑﻪ اﯾﻦ ﺷﺎﯾﻌﻪﻫﺎ ﭘﺮ و ﺑﺎل ﺑﺪﯾﻨﺎ.
ﻣﺮﺻﺎد: نه ﻋﺰﯾﺰم، ﻣﺎ ﺧﻮدﻣﻮن ﻫﻢ ﺑﺎور ﻧﮑﺮدﯾﻢ! ﭘﻮﯾﺎ رو ﭼﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﮐﺎرﻫﺎ اونم ازدواج! به زور با ینفر چند ماه دوست می‌موند چه برسه الان بخواد تا اخر عمرش پایبند ازدواج بمونه.
- ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل، اﻻن ﻫﻢ ﻣﻦ رو ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم ﭘﯿﺶ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﻬﻤﻮنﻫﺎ
ﺑﺎز ﻣﻬﺮداد ﺳﻠﯿﻤﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻠﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺗﺎﭘﺎﯾﻢ ﻣﯽاﻧﺪازد و ﺑﺎ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
- ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ.
ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺧﺸﻤﻢ ﺑﺮ روی ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻗﺪمﻫﺎﯾﻢ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﻧﮕﺬارد؛ ﺧﺪا ﻣﺮا از دﺳﺖ ﭘﻮﯾﺎ ﺧﻼص ﮐﻨﺪ ﻓﺮدا ﭼﻄﻮر در ﭼﺸﻢ اﯾﻦ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻧﮕﺎه ﮐﻨﻢ؟
این‌بار به سمت میز ﻣﻼﻧﯽ و ﺳﺎﯾﻪ ﻣﯽروم.
- اوه ببین کیا اومدن.
.ﺳﺎﯾﻪ ﺑﺎ ان دَک و ﭘﺰ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽاش ﮔﻔﺖ: ﮐﺠﺎﯾﯽ ﭘﺲ ﭘﮕﺎه ﺟﻮن؟! ﺧﯿﻠﯽ وﻗﺘﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺗﯿﻢ.
- ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻋﺴﻠﻢ ولی خب فقط شما مهمون نیستین باید تک‌تک برم پیش همه مهمونا.
ﻣﻼﻧﯽ: اره میفهمم عزیزم ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
- ﭼﯽ ﺷﺪه ﻫﻤﻪ اﯾﻦ رو امروز از ﻣﻦ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ؟
در اداﻣﻪ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺗﻨﺪﺗﺮی ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﻧﻪ ﺑﮕﯿﻦ ﭼﯽ ﺷﺪه ﺧﻮدم ﺧﺒﺮ ﻧﺪارم.
ﻧﮕﺎه ﻣﻌﻨﯽ داری رد و ﺑﺪل ﻣﯽﮐﻨﻦ.
ﺳﺎﯾﻪ: ﻧﺎراﺣﺖ نشیا ما خودمونم باور ﻧﮑﺮدﯾﻢ.
ﻣﺸﮑﻮک ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻢ:
- ﭼﯽ رو؟
ﻣﻼﻧﯽ: از دﻫﻦ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺷﻨﯿﺪﯾﻢ ﭘﻮﯾﺎ ﻣﺜﻞ ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮی ازدواج ﮐﺮده ﮐﻪ..
- ﺣﺮﻓﺖ رو کامل ﺑﺰن!
ﻣﻼﻧﯽ: ﻣﯿﮕﻦ از اﯾﻦ ٱﺳﮑﻼﺳﺖ.
ﻧﯿﺸﺨﻨﺪی ﻣﯽزﻧﻢ، ﺧﻮب ﻣﯽداﻧﻢ ﻣﻨﻈﻮرش ﭼﯿﺴﺖ اﻣﺎ ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮای ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎم ﻋﻤﺮم اﯾﻦ ﮐﺎر
را ﮐﺮده ام آﺳﺎن اﺳﺖ ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ دﻟﺨﻮری ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﻣﻼﻧﯽ ٱﺳﮑﻞ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟! ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ اون اﻻن زن داداش ﻣﻨﻪ؟
ﺳﺎﯾﻪ: ﭼﺮا ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﯽ ﭘﮕﺎه؟ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﭘﻮﯾﺎ رو ﺑﺎ ﯾﻪ دﺧﺘﺮ ﭼﺎدری دﯾﺪه ﺑﻮدن.
در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ از ﮐﻨﺎرﺷﺎن رد ﻣﯽﺷﻮم ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﻫﺮ ﮐﯽ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﯾﺪ بگین؟ بعد ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ ﯾﺎدت رﻓﺘﻪ ﭘﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﭼﺎدرﯾﻪ، این حرفت‌رو نشنیده میگیرم!
ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺗﻮﺟﯿﻪﻫﺎﯾﺶ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﻠﻒ ﻣﯽروم و ﮐﻤﯽ ﺟﻮﺟﻪ و ﺳﺎﻻد در ﺑﺸﻘﺎﺑﻢ ﻣﯽرﯾﺰم. اﯾﻦ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺧﯿﻠﯽ از ﻣﻦ اﻧﺮژی ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد؛ ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ ذﻫﻨﻢ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ دﯾﮕﺮی ﺑﮑﺸﺎنم... ﺑﺎ ﻧﮕﺎه ﺑﻪ اﻃﺮاف ﺟﺮﻗﻪ ای در ذﻫﻨﻢ زده ﻣﯽﺷﻮد ﻓﻀﺎ و دکوراسیون خانه خیلی قدیمی و دمده شده بود‌ باید با ﻣﺎﻣﺎن و پاپا راجب‌اش صحبت می‌کردم.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
خانه تقریبا قدیمی بود و می‌شد این را از معناری‌اش فهمید وقتی وارد می‌شدی راﻫﺮو بلند و طولانی قرار داشت ﮐﻪ ﭼﻨﺪ در را در ﺧﻮد ﺟﺎی داده ﺑﻮد. در ﺑﺰرﮔﺘﺮ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ‌ راه ﭘﻠﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﺎﻻ در آﻧﺠﺎ قرا داشت... در ﺑﻌﺪی ﻫﻢ ﺳﺎﻟﻦ ﻏﺬا ﺧﻮری ﺑﺰرﮔﯽ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭘﻠﻪ از آﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺟﺪا ﻣﯽﺷﺪ اﻧﺘﻬﺎی راﻫﺮو ﻫﻢ ﺑﻪ راه ﭘﻠﻪای ﺧﺘﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ زﯾﺮ زﻣﯿﻦ راه داﺷﺖ
ﺧﺎﻧﻪ ﮔﯿﺞ ﮐﻨﻨﺪه و در ﻋﯿﻦ ﺣﺎل ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮد ﺗﻢ ﺧﺎﻧﻪ رﻧﮓ ﻣﻮرد ﻋﻼﻗﻪ ﻣﺎﻣﺎن ﮐﺮم_ﻗﻬﻮه ﺑﻮد، ﺑﺎ ﮐﺎﻏﺬ دﯾﻮاریﻫﺎی ﻃﺮحدار ﻧﺨﻮدی، در ﮐﻞ ﺧﺎﻧﻪ و دﮐﻮرش ﺑﺎب ﻣﯿﻞ ﻣﻦ ﻧﺒﻮد.
ﻓﺮوغ: ﺑﺴﻪ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮای ﻫﻤﺶ رو ﺑﺨﻮری؟
از ﺗﺮس دﺳﺘﻢ را روی ﻗﻠﺒﻢ می‌ﮕﺬارم و ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ زود ﺑﻪ ﺧﻮدم ﺑﯿﺎﯾﻢ وﻟﯽ ﻧﺎﻣﻮﻓﻖ از حفظ ظاهر ﺑﺎ ﺣﺮص
ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﺮﺳﯿﺪم یه اهمی اهومی.
ﻓﺮوغ: ﭼﯽ ﻣﯽﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ اﯾﻨﻘﺪر رﻓﺘﯽ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ؟
- ﻣﺎﺟﺮای ﭘﻮﯾﺎ رو ﻫﻤﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪن، دﯾﮕﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ از اﯾﻦ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﻣﺎﺳﺖﻣﺎﻟﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﻣﯽروﯾﻢ و ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﯿﻢ.
ﻓﺮوغ ﺑﺎ دﻧﺪان ﻗﺮوﭼﻪ ﻧﺎﻟﯿﺪ: ﻧﻤﯽدوﻧﻢ ﮐِﯽ ﮔﻨﺪﻫﺎی اﯾﻦ دوﺗﺎ ﺗﻤﻮم ﻣﯿﺸﻪ.
- ﺑﯽ ﺧﯿﺎل (ﺑﺸﻘﺎب را روی ﻣﯿﺰ ﻋﺴﻠﯽ ﻣﯽ ﮔﺬارم و ﺑﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدم اﺷﺎره ﻣﯽ ﮐﻨﻢ) ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎه کن و حال کن فروغ خانوم شاگردت وارث همه اینا شده.
ﺧﻨﺪه بلندی می‌کند... به صورت غرق آرایشش نگاه می‌کنم، با وجود سن بالا هنوز هم ﺟﺬاب اﺳﺖ.
ﻓﺮوغ: دﺧﺘﺮﺟﻮن ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﻣﺎدرت ﻧﺮﻓﺘﯽ اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ ﭘﻮﯾﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ اوﻣﺪ ﮐﻪ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺪرت ﺑﺎﺷﻪ وﻟﯽ ﺧﺐ ﮐﭙﯽ ﻣﺎدرت در اوﻣﺪ.
ﻋﻼﻗﻪای ﺑﻪ اداﻣﻪ اﯾﻦ ﺑﺤﺚ ﻧﺪاﺷﺘﻢ.
- ﺣﺎﻻ اﯾﻦ ﺣﺮف ﻫﺎرو ول ﮐﻦ؛ ﭼﻨﺪ روز دﯾﮕﻪ ﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﭘﻮﯾﺎﺳﺖ، ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ ﻗﺮاره ﺧﻮﻧﻪ ﻋﻤﻪﺑﺰرگ ﺑﮕﯿﺮن، ﺗﻮ ﻣﯿﺎی؟
- ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮم دﻧﺒﺎل ﮐﺎرﻫﺎی اﻗﺎﻣﺘﻢ البته حوصله‌ی اون پیرزن بداخلاقم ندارم.. ﭘﮕﺎه! ﭘﺪرت داره ﺑﻬﺖ اﺷﺎره ﻣﯽﮐﻨﻪ.
ﺳﺮﯾﻊ از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮم و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﭘﺎ ﻣﯽروم
ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﮐﻒ دﺳﺘﺶ را ﭘﺸﺘﻢ ﻗﺮار ﻣﯽدﻫﺪ و روﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮم و آﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ روﺑﻪ روﯾﺶ اﯾﺴﺘﺎده اﻧﺪ
ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
- ﻣﻠﮑﻪی اﻣﺸﺐ، دﺧﺘﺮم ﭘﮕﺎه.
ﺑﺎ ﻫﺮ دو ﺧﻮش و ﺑﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ. ﻣﺜﻞ اﯾﻨﮑﻪ ﭘﺲ از ﺳﺎل ﻫﺎ ﺑﺮای زﻧﺪﮔﯽ ﺑﻪ اﯾﺮان آﻣﺪﻧﺪ و ﻗﺼﺪ سرمایه‌گذاری در شرمت و کارخانه پاپا را دارند، زن خوش برخورد و مهربانی بنظر می‌امد و خودش را ﺳﻬﯿﻼ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮد و از دﻟﺘﻨﮕﯽاش ﺑﺮای اﯾﺮان و تغییرات تهران ﻣﯽﮔﻔﺖ...دﯾﮕﺮ واﻗﻌﺎ ﺣﻮﺻﻠﻪام ﺳﺮ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﺗﺎ
ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮم ﺑﺎ ﺻﺪای ﺳﻬﯿﻼ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺷﺪم.
ﺳﻬﯿﻼ: آ آ ﭘﺴﺮ ﮔﻞ ﻣﻨﻢ اوﻣﺪ.
!ﺑﺎ دﯾﺪن ﭘﺴﺮ ﮔﻠﺶ اﺑﺮوﻫﺎﯾﻢ را ﺑﺎﻻ ﻣﯽدﻫﻢ... ﺑﺪ ﻧﺒﻮد، ﺑﻠﻨﺪ و ﻻﻏﺮ وﻟﯽ ﺧﻮﺷﺘﯿﭗ.
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﻼم اﺣﻮال ﭘﺮﺳﯽ ﮐﺮد، ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻪ رﺳﯿﺪ دﺳﺖ داد و ﮔﻔﺖ: اﺣﺴﺎﻧﻢ، از اﺷﻨﺎﯾﯽ ﺑﺎﻫﺎت ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ.
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻠﯿﺤﯽ زدم و ﮔﻔﺘﻢ:
- ﭘﮕﺎه.
.ﺳﻬﯿﻼ ﺑﺎ ذوق ﻧﮕﺎﻫﻤﺎن ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: ﺟﻨﺎب شاهان اﮔﻪ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﻦ اﯾﻦ دوﺗﺎ ﺑﺮن ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﻗﺼﻦ.
اﯾﻦ دﯾﮕﺮ ﮔﺴﺘﺎﺧﯽ ﺑﻮد! ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ را ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ! پاپا که قرار نبود با این پسرک دراز و بی‌قواره برقصد!
ﭘﺎﭘﺎ بی‌خیال گفت:
- ﺧﻮش ﺑﺎﺷﻦ.
ﭘﺴﺮ ﭘﺮوﺗﺮ از ﻣﺎدرش دﺳﺘﻢ را ﮐﺸﯿﺪ و وﺳﻂ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﺮد، ﻧﺎﭼﺎر دﺳﺘﺎﻧﻢ را دور ﮔﺮدﻧﺶ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﺮدم
و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ دﯾﮕﺮ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم.
اﺣﺴﺎن: ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﯾﻦ دﺧﺘﺮ اﻣﺸﺐ ﺷﺪی.
ﭼﻪ زود اﺣﺴﺎس ﺻﻤﯿﻤﯿﺖ ﻣﯽ ﮐﺮد... ﮐﻢ ﮐﻢ داﺷﺖ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ دﺳﺘﮕﯿﺮم ﻣﯽ ﺷﺪ.
 
آخرین ویرایش:
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
دﺳﺘﺶ را ﺑﺎﻻی ﮐﻤﺮم ﭼﺮﺧﺎﻧﺪ و درﺳﺖ ﮐﻨﺎر ﮔﻮﺷﻢ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺰﺧﺮﻓﯽ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻋﺸﻖ در ﻧﮕﺎه اول
اﻋﺘﻘﺎد داری؟
ﺻﻮرﺗﻢ را از ﭼﻨﺪﺷﯽ ﺟﻤﻊ ﮐﺮدم. ﺧﺪاروﺷﮑﺮ ﻫﻤﺎن ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻮزﯾﮏ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ، ﯾﮏ ﻗﺪم ﺑﻪ ﻋﻘﺐ
ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﮔﻔﺘﻢ:
- به عشق کلا اعتقاد ندارم اونم چه برسه در یک نگاه.
کمی نزدیک‌اش شدم و در گوشش زمزمه کردم برو خودت سیاه کن اقا پسر... اوه ببخشید احسان جون.
ﺑﯿﻨﯽ اش را از ﺧﺸﻢ ﺟﻤﻊ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ واﺳﻪ ﺧﻮدت؟
ﺑﻪ ﭘﺎﭘﺎ ﮐﻪ ﺧﯿﺮه ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺮد اﺷﺎرهای ﮐﺮدم و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﻠﻪ ﻫﺎ رﻓﺘﻢ؛ اﻣﺸﺐ ﺧﺎرج از ﻇﺮﻓﯿﺘﻢ‌ ﺑﻮد!
***
اﺳﺘﺎد:
- ﻣﯽﺧﻮام ﻋﮑﺴﯽ رو ﺑﺮام ﺑﯿﺎرﯾﺪ ﮐﻪ ﭘﺮ از ﻣﻌﻨﯽ و واﻗﻌﯿﺖﺑﺎﺷﻪ در کل موضوع بعدی اجتماع و جریان زندگیه.
ﯾﮑﯽ از دﺧﺘﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ دﺳﺘﺶ را ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ: اﺳﺘﺎد ﻣﯿﺸﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﯾﺪ؟
از آن ﻃﺮف ﭘﺴﺮی ﺑﻪ ﺗﻨﺪی رو ﺑﻪ اﺳﺘﺎد ﮔﻔﺖ: آﺧﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ اﺳﺘﺎد؟! از ﮐﺠﺎ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭼﯿﺰی رو ﮔﯿﺮ ﺑﯿﺎرﯾﻢ؟
.اﺳﺘﺎد ﺑﺎ ﺧﺸﻢ رو ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺖ: ﺑﺴﻪ! ﻣﻦ ﺑﻪ اﻧﺪازه ﮐﺎﻓﯽ ﻣﻔﻬﻮم رو ﺗﻮﺿﯿﺢ دادم، ﺧﺘﻢ ﺟﻠﺴﻪ.
ﻫﻤﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﺟﻤﻊ ﮐﺮدن وﺳﺎﯾﻠﺸﺎن ﺷﺪﻧﺪ. رو ﺑﻪ ﺷﻮﮐﺎ ﮔﻔﺘﻢ: اﯾﻦ اﻻن ﭼﻪ زری زد؟
شوکا: ﭼﻪ ﻣﯽ دوﻧﻢ! ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﻧﮑﺒﺖ! ﻓﻘﻂ دﻟﺶ ﻣﯽ ﺧﻮاد ﻣﺎ رو ﺑﻨﺪازه تو دردسر و زحمت‌.
- ﻓﻌﻼ ﺑﯿﺨﯽ. ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﯾﻢ ﮐﺎﻓﻪ ﻧﯿﻠﻮ ﻣﻬﻤﻮن ﻣﻦ.
ﺷﻮﮐﺎ: بگم کامی ﺑﯿﺎد؟
- ﺟﻤﻊ ﮐﻦ ﺑﺎﺑﺎ؛ اﺻﻼ ﺑﺎ اون ﺑﺮو.
ﺷﻮﮐﺎ: اوﮐﯽ؛ ﭼﺮا ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯿﺸﯽ؟
ﻟﺒﺨﻨﺪی ﺑﻪ ﻟﺤﻦ اش زدم و ﺑﺎ ﺑﺮداﺷﺘﻦ ﮐﯿﻔﻢ ﺑﺎﻫﻢ از ﮐﻼس ﺧﺎرج ﺷﺪﯾﻢ.
در راﻫﺮو ﻫﯿﺮاد ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖﻣﺎن آمد و درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ می‌زد گفت: ﮐﺠﺎ؟
ﺷﻮﮐﺎ: ﻫﯿﺮادی! ﻣﯽ ﺧﻮاﯾﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﮐﺎﻓﻪ ﻧﯿﻠﻮ ﻣﯿﺎی؟
ﺑﺎ ﺣﺮص ﮔﻔﺘﻢ: اوف ﺷﻮﮐﺎ!
ﺷﻮﮐﺎ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
- ﺧﺐ ﭼﯿﻪ؟ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﺎﻣﯽ ﻧﯿﺎد.
ﮐﻼﻓﻪ از ﺟﻠﻮ ﻣﯽروم. آن دو درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ از اﺗﻔﺎﻗﺎت اﻣﺮوزﺷﺎن ﺳﺨﻦ می‌گفتند ﺗﻨﺪ-ﺗﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ‌کردند.
بیرون داﻧﺸﮕﺎه که می‌رسیم رو ﺑﻪ ﻫﺮ دوﯾﺸﺎن ﺑﺎ اﺑﺮوﻫﺎی ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﺑﺮﯾﺪ ﺳﻮار ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﺎی ﺧﻮدﺗﻮن ﺑﺸﯿﺪ... ﻧﮑﻨﻪ اﻧﺘﻈﺎر دارﯾﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺳﻮﻧﻤﺘﻮن؟
ﻫﯿﺮاد: راﺳﺖ ﻣﯿﮕﯽ؛ ﭘﺲ ﮐﺎﻓﻪ ﻧﯿﻠﻮ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻤﺘﻮن.
ﺷﻮﮐﺎ: اوکی، ﻓﻌﻼ.
ﻫﺮ ﺳﻪ از ﻫﻢ ﺟﺪا ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ.
ﺑﺎ ﻟﺬت ﺳﻮار ﻣﺎزراﺗﯽ ﭘﺎﭘﺎ ﻣﯽﺷﻮم و ﮔﺎز ﻣﯽدﻫﻢ، در مسیر ﺑﻪ ﻣﻼﻧﯽ و ﺳﺎﯾﻪ ﻫﻢ مسیج ﻣﯽدهم، ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ ﺧﻮدﺷﺎن را ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ وﻟﯽ ﺑﺎز ﺧﻮدم را ﻣﻮﻇﻒ ﻣﯽداﻧﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﺧﺒﺮ دﻫﻢ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺑﺎﯾﺪ ﺳﯿﺎﺳﺖ داﺷﺖ! ﺧﯿﺮ ﺳﺮﺷﺎن دﺧﺘﺮ شرکای پاپا بودند.
ریموت ﻣﺎﺷﯿﻦ را ﻣﯽزﻧﻢ و ﻋﯿﻨﮏ دودی ام را روی سرم می‌گذارم؛ وقت‌هایی که مقنعه سرم بود احساس خفگی پیدا می‌کردم.
ﺑﺎ ﺑﺎز ﮐﺮدن در ﮐﺎﻓﻪ، ﺑﻮی ﺳﯿﮕﺎر و قهوه ﺑﯿﻨﯽام را ﻣﯽزﻧﺪ، ﺑﻪ آﺳﺎﻧﯽ ﺷﻮﮐﺎ و ﻫﯿﺮاد را ﺑﺎ آن ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺿﺎﯾﻊ ﭘﯿﺪا ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺸﺎن ﻣﯽروم.
ﺗﻨﺪ ﮐﻨﺎر ﻫﯿﺮاد ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﭼﯿﺰی ﺳﻔﺎرش ﻧﺪﯾﻦ، ﺳﺎﯾﻪ و ﻣﻼﻧﯽ ام ﻣﯿﺎن‌.
ﺷﻮﮐﺎ: سقط بشی الهی چرا گفتی اون دوتا عنتر بیان.
ﻫﯿﺮاد ابرویی بالا انداخت و گفت: اﺗﻔﺎﻗﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺟﻮن ارادت ﺧﺎﺻﯽ دارم.
ﺑﺎ ﺧﻨﺪه ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪاش زدم و ﮔﻔﺘﻢ: ﻋﺰﯾﺰم ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ارادت داری.
ﺑﺎ ﻏﯿﻆ اداﻣﻪ دادم: ﻣﻨﻢ ازﺷﻮن ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯿﺎد؛ وﻟﯽ ﭘﺪرﻫﺎﺷﻮن ﺷﺮﯾﮏ ﭘﺎﭘﺎن ﭼﺎره ﭼﯿﻪ.
ﻫﯿﺮاد ﮐﻼﻓﻪ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺟﻮن ﺧﻮدت ﺑﻪ اون ﺑﺎﺑﺎی ﺑﺪﺑﺨﺘﺖ ﻧﮕﻮ ﭘﺎﭘﺎ.
ﺗﯿﺰ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.
- ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ؟ ﻣﻦ از ﺑﭽﮕﯽ ﺑﻬﺶ ﭘﺎﭘﺎ ﻣﯿﮕﻢ، ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﮐﻼس داره.
ﻫﯿﺮاد ﺑﺎ ﻟﺤﻦ زاری ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﺷﺒﯿﻪ اﯾﻦ دﺧﺘﺮ ﺳﻮﺳﻮل، ﻗﺮﺗﯽ ﻫﺎ ﻣﯿﺸﯽ.
ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻏﺮه ﮔﻔﺘﻢ: ﻫﯿﺮاد!
ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﺧﻮدآﮔﺎه ﻧﮕﺎﻫﻢ را از ﻧﻮک ﭘﺎ ﺗﺎ ﻓﺮق ﺳﺮش ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ و ﻋﺼﺒﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﻫﯿﺮاد اول ﺧﻮدت ﯾﮑﻢ ﺳﺮ و وﺿﻌﺖ رو درﺳﺖ ﮐﻦ ﺗﺎ ﺷﮑﻞ آدم ﺑﮕﯿﺮی.
ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ و اﺧﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﮕﻪ ﭼﻤﻪ؟
ﺷﻮﮐﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻧﺎراﺣﺘﯽ و ﻟﺤﻦ ﺑﺎﻣﺰه ای می‌گوﯾﺪ: ﭘﮕﺎه راﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ! ﻫﯿﺮاد ﺟﻮﻧﻢ! ﮐﻢ-ﮐﻢ ﺧﻂ رﯾﺸﺖ داره ﻣﯿﺮه ﺗﻮ دﻫﻨﺖ.
.ﺳﺮم را رو ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻣﯽﮔﯿﺮم و ﺑﻠﻨﺪ شروع به خندیدن می‌کنم، ﻫﯿﺮاد ﻫﻢ ﭘﻘﯽ زﯾﺮ ﺧﻨﺪه ﻣﯽ‌زند.
ﺷﻮﮐﺎ ﻫﻨﻮز ﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﻂ رﯾﺶ ﻫﯿﺮاد ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد و ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺒﺶ را ﻣﯽﺟﻮﯾﺪ.
ﻫﯿﺮاد درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: اوه، اوه! ﺧﻮاﻫﺮان ﺳﯿﻨﺪرﻻ وارددﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.
با ﺧﻨﺪه ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﺑﺒﻨﺪ! اﻻن ﻣﯽ ﺷﻨﻮن.
زﯾﺮﻟﺐ ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﻪ دروغ ﻣﯿﮕﻢ؟
ﺑﺎ اﻣﺪن ﻣﻼﻧﯽ و ﺳﺎﯾﻪ ﺑﻪ اﯾﻦ ﺳﻤﺖ ﺳﮑﻮت ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ و از ﺟﺎﯾﻤﺎن ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ، ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ده دﻗﯿﻘﻪ بود که ملانی بدون مکث حرف می‌زد؛ کم‌کم داشت حوصله‌ام سر می‌رفت که با دیدن سهیل همراه دختر ۱۵-۱۶ ساله‌ای که تیپ لش زده بود وارد کافه شد ابروهایم بالا انداختم، انگشت شصتم را گوشه لبم گذاشتم و با تفریح به آنها خیره شدم. شوکا هم با کنجکاوی رد نگاهم را می‌گیرد و ﺑﺎ دﯾﺪن ﺳﻬﯿﻞ دﻧﺪان ﻗﺮوﭼﻪ‌ای ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ و ﭼﺸﻤﺎن درشت ﺳﯿﺎﻫﺶ را ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽدوزد و ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺎل اﯾﻦ ﯾﺎرو رو ﺑﮕﯿﺮم.
ﻟﺐﻫﺎﯾﻢ را ﺟﻤﻊ ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺟﻮاب ﻣﯽدﻫﻢ:
- ﻫﺮ ﺟﻮری ﮐﻪ دوﺳﺖ داری ﻋﺰﯾﺰم
ﺑﺎ ﺧﻨﺪه از ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮد و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﯿﺰﺷﺎن ﻣﯽرود. ﺑﺎ دﯾﺪن رﻧﮓ ﭘﺮﯾﺪه ﺳﻬﯿﻞ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺧﻨﺪم ﮐﻪ ﻣﻼﻧﯽ ﺑﺎ ﺣﺮص ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
-ﺣﺮﻓﻢ ﺧﻨﺪه داﺷﺖ؟
ﺟﻮاﺑﺶ را ﻧﻤﯽدﻫﻢ و ﺑﻪ ﺻﺤﻨﻪ رو به روﯾﻢ ﺧﯿﺮه ﻣﯽﺷﻮم ﻃﻮﻟﯽ نمیﮐﺸﺪ ﺑﺎ ﺣﺮفﻫﺎی ﺷﻮﮐﺎ دﺧﺘﺮ
ﺑﺎ ﺣﺮص ﮐﻮﻟﻪاش را ﺑﺮ ﻣﯽدارد و از ﮐﺎﻓﻪ ﺧﺎرج ﻣﯽﺷﻮد وﻟﯽ ﺳﻬﯿﻞ ﺑﺮﺧﻼف اول ﮐﻪ ﻫﻮل ﺷﺪه ﺑﻮد از ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮد و اﻧﮕﺸﺘﺶ را ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﺟﻠﻮی ﺻﻮرت ﺷﻮﮐﺎ ﺗﮑﺎن ﻣﯽدﻫﺪ و
ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ را ﺑﺎ ﻧﻔﺮت زﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ؛ ﻫﯿﺮاد ﮐﻪ ﺗﺎزه ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺎﺟﺮا ﺷﺪه ﺧﻨﺜﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺮم دﻫﻦ ﺳﻬﯿﻞ رو ﺳﺮوﯾﺲ ﮐﻨﻢ؟
ﺳﺎﯾﻪ: ﺳﻬﯿﻞ ﮐﯿﻪ؟
.ﻫﯿﺮاد: ﭘﺎرﺗﻨﺮ ﺳﺎﺑﻖ ﺷﻮﮐﺎ‌.
ﻣﻼﻧﯽ: وای ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﭼﯽ ﻣﯿﮕﻦ؟
زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: از اﯾﻨﺠﺎ اﮔﻪ ﺷﻨﯿﺪی ﺑﻪ ﻣﺎام ﺑﮕﻮ.
ﻟﺐﻫﺎﯾﺶ را ﺟﻤﻊ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﺳﮑﻮت ﻣﯽﮐﻨﺪ...از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮم و ﺑﺪون ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺻﺪا زدنﻫﺎی ﻫﯿﺮاد ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺸﺎن ﻣﯽروم، ﺑﺎ دﯾﺪن ﭼﺸﻤﺎن اﺷﮑﯽ ﺷﻮﮐﺎ ﺑﺎ اﺧﻢ رو ﺑﻪ ﺳﻬﯿﻞ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﭼﺘﻪ؟ ﺣﺎﻻام ﮐﻪ ﺟﺪا ﺷﺪﯾﻦ ﺗﺎ
اﺷﮑﺶ رو در ﻧﯿﺎری ول ﻧﻤﯽﮐﻨﯽ؟
ﺑﺎ ﻓﮏ ﻗﻔﻞ ﺷﺪه رو ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﮐﯿﻨﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ:
- ﻫﻢ ﺗﻮ رو ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻫﻢ اﯾﻦ دﺧﺘﺮهی اﺷﻐﺎل
رو.
ﻗﺒﻞ از اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮود اﺳﺘﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺶ را ﺑﺎ ﻏﯿﻆ ﻣﯽگیرم و ﺑﺎ ﺗﻤﺴﺨﺮ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﻧﮑﺸﯿﻤﻮن ﺑﺮوﺳﻠﯽ ﻣﺜﻼ ﭼﻪ ﮐﺎری از دستت ﺑﺮ ﻣﯿﺎد اﺧﻪ؟ اراده کنم خودت و جد آبادت بدبخت میشین؛ اون وقت دیگه نمی‌تونی حتی این بچه مچه‌هارو بیاری کافه یه شیک بخری براشون.
ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ ﻣﯽدﻫﺪ و ﺑﺎ ﭘﻮزﺧﻨﺪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺑﺪم ﻧﻤﯿﺎد ﺑﻪ زراﻓﺸﺎن ﺑﮕﻢ دﺧﺘﺮش ﻗﺒﻼ ﺑﺎﻫﺎم ﭼﻪ ﻏﻠﻄﺎﯾﯽ ﮐﺮده و ﭼﻪ ﭼﯿﺰاﯾﯽ رو ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﺮده! اﻟﺒﺘﻪ شاهان ﺑﺰرﮔﻢ ﺣﺘﻤﺎ اﮔﻪ ﺑﻔﻬﻤﻪ دﺧﺘﺮ ﻋﺰﯾﺰش چطوری داره...
وسط حرفش می‌پرم و می‌گویم: هر غلطی می‌خوای بکن.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
ﭘﻮزﺧﻨﺪی ﻣﯽزﻧﺪ وﺑﺎ دﺳﺘﺎن ﻣﺸﺖ ﺷﺪه ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮوﺟﯽ ﻣﯽرود ﺷﻮﮐﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﻊ
رﻓﺘﻨﺶ ﺑﺸﻮد ﮐﻪ ﺗﻨﺪ ﺑﺎ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺑﺎزوﯾﺶ را ﻣﯽﮔﯿﺮم و در ﮔﻮﺷﺶ زﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﻨﻢ:
-ﻧﺘﺮسﻫﯿﭻ ﻏﻠﻄﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﻪ.
ﺑﺎ ﻓﮏ ﻟﺮزان زﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﻦ ﻣﯽﺗﺮﺳﻢ ﭘﮕﺎه! ﺣﺎﺟﯽ ﻣﯽﮐﺸﺘﻢ.
ﮔﻮﺷﻪ ﻟﺒﻢ را ﻣﯽﺟﻮم.
- اﺷﮑﺎﺗﻮ ﭘﺎک ﮐﻦ ﻫﻤﻪ دارن ﻧﮕﺎﻫﻤﻮن ﻣﯽﮐﻨﻦ.
!ﺳﺮی ﺗﮑﺎن داد و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﺮوﯾﺲ ﺑﻬﺪاﺷﺘﯽ رﻓﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﻓﮑﺮ اﺳﺎﺳﯽ ﺑﺮای ﺳﻬﯿﻞ می‌کردم وگرنه دردسرساز می‌شد.
***
دور ﺧﻮدم ﻣﯽ ﭼﺮﺧﻢ و زﯾﺮﻟﺐ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﯾﺪﻓﻌﻪ اﺳﺘﺮس ﮔﺮﻓﺘﻢ.
ﭘﻮﻧﻪ درﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ از ﭘﻨﺠﺮه ﺳﺮاﺳﺮی ﭘﺬﯾﺮاﯾﯽ ﺑﻪ ﺣﯿﺎط ﺧﯿﺮه ﺷﺪه ﺑﻮد ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺮات ﻣﻬﻢ
ﻧﺒﻮد پرنسس.
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺮﺣﺮﺻﯽ ﻣﯽزﻧﻢ و ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﺗﻮ ﻣﺸﮑﻠﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼﯿﻪ؟ ﺑﺨﺎﻃﺮ اون دﺧﺘﺮه ﺑﺎﻫﺎم اﯾﻨﻄﻮری ﺣﺮف ﻣﯽ زﻧﯽ؟ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻦ دﻟﻢ ﺧﻮاﺳﺖ اﯾﻦ ﯾﺎرو رو ﻧﺒﯿﻨﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺟﻮاب ﭘﺲ ﺑﺪم؟
روﺑﻪروﯾﻢ ﻣﯽاﯾﺴﺘﺪ و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎن درﺷﺖ و ﺳﺒﺰش ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﭘﻮﻧﻪ: ﻣﻦ؟ ﺗﻮ ﺧﻮاﻫﺮﻣﯽ ﭘﮕﺎه! ﭼﺮا ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﻫﺎت ﻣﺸﮑﻞ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ؟! ﻣﻦ ﻓﻘﻂ دﻟﻢ ﺑﺮای ﭘﻮﯾﺎ می‌سوزه ﻃﻔﻠﯽ از ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﺮد وﻗﺘﯽ ﺳﺮاﻏﺖ رو ﮔﺮﻓﺘﻦ.
- ﻣﮕﻪ ﻣﻦ اﯾﻨﺎرو دﯾﺪم ﯾﺎ اﯾﻨﺎ ﻣﻨﻮ دﯾﺪن ﮐﻪ ﺳﺮاﻏﻤﻮ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮن؟ اصلا به اونا هیچ ربطی نداشت رفتن یا نرفتن من.
ﭘﻮﻧﻪ ﮐﻼﻓﻪ ﭼﺮﺧﯿﺪ و ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﮔﻔﺖ: اووف ﭘﮕﺎه!
ﻧﻔﺲ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻣﯽﮐﺸﻢ. ﭼﺮا ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻨﺪ ﻣﯽرﻓﺘﻢ؟
ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ در ﺑﺮاﺑﺮ ﭘﺎﭘﺎ و ﭘﻮﻧﻪ ﺧﻠﻊ ﺳﻼح ﺑﻮدم و ﻫﻤﯿﺸﻪ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﻣﺎﯾﻪ ﻋﺬاﺑﻢ ﻣﯽﺷﺪ
ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺧﻮدم در اینه ﺑﺎﻻی ﮔﻠﺪان ﺧﯿﺮه ﺷﺪم، به سمت پونه چرخیدم وﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ آﺑﺠﯽ! ﻓﺮوغ ﻫﻨﻮز ﻟﺒﺎس ﺟﺪﯾﺪم‌رو ﻧﯿﺎورده و ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ دﯾﮕﻪ‌ام ﺧﯿﺮ ﺳﺮم ﻋﻘﺪ داداﺷﻤﻪ و ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﺪم.
ﺑﺎزوﯾﻢ را ﻣﯽﮔﯿﺮد و ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎن ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ‌اش ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ:ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ! ﺗﻮ ﮐﻪ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﻟﺒﺎس داری؛ ﯾﮑﯽ از همونا بپوش.
مثل همیشه موقع فکر کردن لب‌هایم را جمع میﮐﻨﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: وﻟﯽ ﻣﯽﺧﻮام ﮐﻪ ﺗﮏ ﺑﺎﺷﻢ، دﯾﮕﻪ اوﻧﺎ رو دوﺳﺖ ﻧﺪارم.
ﺳﺮﺗﺎﭘﺎﯾﻢ را ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﻣﺘﻔﮑﺮ ﮔﻔﺖ: ﭼﻮن ﻗﺪت ﺑﻠﻨﺪه ﺑﻨﻈﺮم ﭘﯿﺮاﻫﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﺑﭙﻮش، اووم اون اﺑﯽ
ﮐﻪ روی ﯾﻘﻪ و اﺳﺘﯿﻦ ﻫﺎش توره ﺑﭙﻮش، ﻫﻢ رﻧﮓ ﭘﻮﺳﺘﺖ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻢ خیلیم ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺎد.
ﺗﺎ ﻣﯽﺧﻮاﻫﻢ ﻟﺤﻈﻪ ای ﺑﺪون اﻋﺼﺎب ﺧﻮردی ﺳﺮﮐﻨﻢ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺣﺮﻓﯽ ﻣﯽزﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﻞ ﺳﯿﺴﺘﻤﻢ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﯾﺰد!
ﺑﺎ ﺻﺪای ﮐﻨﺘﺮل ﺷﺪه ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﻮن ﯾﻘﻪ ﮐِﭗ و اﺳﺘﯿﻦ ﺑﻠﻨﺪه ﻣﯽ ﺧﻮای ﺑﭙﻮﺷﻢ ﮐﻪ ﺑﺎز ﺧﺎﻧﻮاده ﺷﻮﻫﺮت ﺑﻬﺖ ﺗﯿﮑﻪ ﻧﻨﺪازن؟ وای ﭘﻮﻧﻪ دﻟﺖ ﺑﻪ ﭼﻪ ﭼﯿﺰاﯾﯽ ﺧﻮﺷﻪ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ و ﺗﻮ واﺳﻪ اوﻧﺎ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻌﺪﺷﻢ رﻧﮓ ﭘﻮﺳﺘﻤﻢ ﺧﯿﻠﯿﻢ ﺧﻮﺑﻪ.. اﻟﮑﯽ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﺮج ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪ اﺧﺮش ﺗﻮ ﺑﮕﯽ اﯾﻨﻮ ﺑﭙﻮش ﺗﺎ ﺗﻮ ﭼﺸﻢ ﻧﺒﺎﺷﻪ.
ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻤﯽ ﻧﺎزک ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﭼﯽ ﺑﮕﻢ واﻻ، ﻣﻦ ﮐﻪ از رو رﻓﺘﻢ.
ﭼﺎدرش را از روی ﻣﺒﻞ ﺑﺮ ﻣﯽدارد و ﺑﺎ دﻗﺖ ﺳﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﭘﻮﻧﻪ: ﻣﻦ ﺑﺮم دﯾﮕﻪ، ﮐﺎری ﻧﺪاری؟

ﻃﺮه ای از ﻣﻮﻫﺎی لایت شده‌ام را دور اﻧﮕﺸﺘﻢ ﻣﯽﭘﯿﭽﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﯾﻪ ﻟﺒﺎس واﺳﻪ اﻟﯿﻨﺎ ﺑﺨﺮ، اﯾﻨﻘﺪر ﭘﯿﺮاﻫﻦ زرﺷﮑﯿﻪ رو ﺗﻨﺶ ﮐﺮدی ﻫﻤﻪ ﺑﻬﻤﻮن ﺗﯿﮑﻪ ﻣﯽﻧﺪازن.
ﮐﻤﯽ اﯾﻦ ﭘﺎ و آن ﻣﯽﮐﻨﺪ و آﺧﺮ ﺑﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻫﻨﻮز ﺳﺮ ﺑﺮج ﻧﺸﺪه و اﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ ﺣﻘﻮق ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ، واﺳﻪ ﻋﺮوﺳﯽ ﺑﺮاش ﻣﯽﺧﺮم.
اﻧﮕﺸﺖ اﺷﺎره و ﺷﺼﺘﻢ را ﺑﯿﻦ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻣﯽﮔﺬارم و ﺑﺎ ﮐﻼﻓﮕﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﻣﻦ ﺑﺮاش ﻣﯽ ﺧﺮم و
وﻗﺘﯽ اوﻣﺪی ﻣﯿﺪم ﺑﭙﻮﺷﻪ، راﺳﺘﯽ ﮐﺖ و ﺷﻠﻮار ﺑﺎدﻣﺠﻮﻧﯿﻪ دوران ﻣﺠﺮدﯾﺘﻢ ﺑﺮدار اﻣﺸﺐ اون رو ﺑﭙﻮش.
ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ درﺷﺖ ﺷﺪه ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ: ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﭘﮕﺎه؟! ﻧﻤﯽ ﺧﻮاد واﺳﻪ اﻟﯿﻨﺎ ﭼﯿﺰی ﺑﺨﺮی؛ ﺑﻌﺪﺷﻢ ﺧﻮدم ﻟﺒﺎس دارم ﻻزم ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺎس ﺑﭽﮕﯿﻢ رو ﺑﭙﻮﺷﻢ! اﺻﻼ اﻧﺪازم ﻧﯿﺴﺖ.
در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ از ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻻ ﻣﯽروم ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ: ﻣﺎﺷالله از وﻗﺘﯽ ﺷﻮﻫﺮ ﮐﺮدی ﭼﺎق ﻧﺸﺪی ﻫﯿﭻ! ﻫﺮ روز داری ﻻﻏﺮﺗﺮ ﻣﯿﺸﯽ! ﭘﺲ ﺣﺘﻤﺎ اﻧﺪازﺗﻪ... اﻟﯿﻨﺎ ﺧﻮاﻫﺮزادﻣﻪ دﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮاد ﮐﻪ ﺑﺮاش ﻫﺪﯾﻪ ﺑﺨﺮم.
از ﺑﺎﻻی ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ او ﮐﻪ ﻋﻤﯿﻖ در ﻓﮑﺮ ﺑﻮد ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﻨﻢ و اداﻣﻪ ﻣﯽدﻫﻢ:
- آﺑﺮوﻣﻮن رو ﻧﺒﺮ ﭘﻮﻧﻪ! ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻏﺮور ﺧﻮدت و ﺷﻮﻫﺮت ﺑﻪ ﭘﺎﭘﺎ زﺧﻢ ﻧﺰن.
ﺑﺪون حرف از در پذیرایی ﺑﯿﺮون ﻣﯽرود.
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

وفآ

83
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/05/07
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
ﺑﻼﺧﺮه با امدن فروغ و میکاپ ارتیست حاضر می‌شوم، ﭘﯿﺮاﻫﻦ دﮐﻠﺘﻪی ﺻﻮرﺗﯽ‌ام ﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ روی ﺗﻨﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد و اراﯾﺶ ﻣﻼﯾﻢ ﺻﻮرﺗﻢ ﺳﻨﻢ را ﮐﻤﺘﺮ ﻧﺸﺎن ﻣﯽ داد.
ﺑﻪ اﺟﺒﺎر ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﻋﻤﻪ ﺑﺰرگ راه ﻣﯽ اﻓﺘﻢ و ﺑﺎ اﻋﺼﺎﺑﯽ ﺧﺮاب ﻣﺪت زﯾﺎدی را در ﺗﺮاﻓﯿﮏ ﺳﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ؛ ﺑﻼﺧﺮه ﺑﺎ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺑﻪ ﻋﻤﺎرت ﻗﺪﯾﻤﯽ و خانوادگی شاهان ﻣﯽرﺳﻢ.
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ از ﮐﻮدﮐﯽ از ان ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮدم و ﺧﻮاﻫﻢ ﻣﺎﻧﺪ!
در ﺳﺎﻟﻦ را ﺑﺎز ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﯽ ﺳﺮ و ﺻﺪا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻧﺰدﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ اﺗﺎق ﻣﯽروم،ﻣﺎﻧﺘﻮ و ﺷﺎﻟﻢ را روی ﺗﺨﺖ ﻣﯽاﻧﺪازم و ﺑﻌﺪ از ﺑﺮداﺷﺘﻦ ﮔﻮﺷﯽ‌ام ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮدم... ﺑﺎ اﯾﻦ ﺗﺰﺋﯿﻦﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪی ﻋﻤﻪ ﺑﺰرگ از اﯾﻦ رو ﺑﻪ ان رو ﺷﺪه ﺑﻮد
ﻧﮕﺎﻫﻢ را در ﺳﺎﻟﻦ ﺷﻠﻮغ ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﻢ و ﺑﺎ دﯾﺪن ﭘﺎﭘﺎ ﮐﻪ در ﮐﻨﺎر اﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد اﺑﺮوﻫﺎﯾﻢ
را ﺑﺎﻻ ﻣﯽدﻫﻢ.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﺮ دو در ﺟﻤﻊ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺎدی و ﺧﻮب ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل اﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ اﺧﻼق ﺑﺴﯿﺎر ﻣﺰﺧﺮف و ﮔﻨﺪی داﺷﺖ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺗﻌﺼﺐ ﺑﯽﺟﻬﺘﺶ ﺑﺮ روی ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺧﻮدش، دﻟﯿﻞ ﻧﻤﯽﺷﺪ ﭼﻮن ﺑﻪ اﻧﻬﺎ ﺑﺎور دارد ﺑﻪ دﯾﮕﺮان ﻧﯿﺰ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﮐﻨﺪ! در ﮐﻞ از اﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ ﺑﻪ ﻃﺮز
ﺑﺎور ﻧﮑﺮدﻧﯽ ﺑﺪم ﻣﯽآمد. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﻋﺚ ﺗﻌﺠﺐ ﻫﻤﻪی ﻣﺎ ﻣﯽ‌ﺷﺪ ﮐﻪ ﭼﺮا ﭘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﭽﯿﻦ آدﻣﯽ ﻗﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮاده و ﺛﺮوﺗﺶ را زد.
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ دﻟﯿﻞ ﻧﻔﺮت اﻣﯿﺮﺣﺴﯿﻦ را ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﻮدم و ﭘﺎﭘﺎ را ﻧﻔﻬﻤﯿﺪم ﺷﺎﯾﺪ
!ﺑﺨﺎﻃﺮ اﯾﻨﮑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎن اﺻﻠﯽ ازدواج اﻧﻬﺎ ﻣﺎ ﺑﻮدﯾﻢ.
اﻟﯿﻨﺎ: ﭘﮕﺎه! ﭘﮕﺎه! ﻧﮕﺎم ﮐﻦ.
ﺑﺎ ﺻﺪای اﻟﯿﻨﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ را از اﻧﻬﺎ ﻣﯽﮔﯿﺮم و ﺑﻪ ﭘﺮﻧﺴﺲ زﯾﺒﺎﯾﻢ ﺧﯿﺮه ﻣﯽﺷﻮم و ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﮔﻮﻧﻪاش را
ﻣﯽﺑﻮﺳﻢ، ﺧﻮب ﺷﺪ ﭘﻮﻧﻪ ﺑﺪون ﻟﺠﺒﺎزی ﻟﺒﺎس را ﺗﻦ ﻋﺰﯾﺰ دﻟﻢ ﮐﺮد بماند ﻓﺮوغ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺧﺮﯾﺪن و رﺳﺎﻧﺪن ﻟﺒﺎس دﺳﺖ ﭘﻮﻧﻪ ﭼﻘﺪر ﻏﺮ زد.
- واﻗﻌﺎ زﯾﺒﺎ ﺷﺪﯾﺪ ﺑﺎﻧﻮی ﻣﻦ.
ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ بامزه‌ای ادای اﺣﺘﺮام ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﺪون ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﻧﮕﺎه ﻫﺎی ﭘﺮ از ﺗﺎﺳﻒ ﻣﻬﻤﺎنﻫﺎی خانواده عروس ﺑﺎ ﻟﺬت ﺑﻪ ﺻﺪای ﺧﻨﺪه ﻓﺮﺷﺘﻪام ﮔﻮش ﻣﯽدﻫﻢ و ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽزﻧﻢ؛ ﺑﺎ اﺷﺎره ﭘﺎﭘﺎ ﻣﻨﻈﻮرش را ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ و ﺻﺎف
ﻣﯽ اﯾﺴﺘﻢ.
- ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ! ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﺑﺎش ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮم ﭘﯿﺶ ﻋﻤﻪ ﺑﺰرگ.
ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻧﺮو ﭘﮕﺎه.
- آﺧﻪ زﺷﺘﻪ ﻋﺸﻖ ﭘﮕﺎه... زود ﻣﯿﺎم.
پکر گفت: ﺑﺎﺷﻪ.
- آﻓﺮﯾﻦ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮم.
ﺑﺎز ﻟﭗﻫﺎی ﮔﻮﺷﺘﺎﻟﻮدش را ﻣﯽﺑﻮﺳﻢ و ﺑﻪ ﻃﺮف ﻋﻤﻪ ﺑﺰرگ ﻣﯽروم، ﻫﯿﭻ وﻗﺖ از او ﺧﻮﺷﻢ ﻧﯿﺎﻣﺪ؛ اﻟﺒﺘﻪ او ﻧﯿﺰ از ﻫﻤﺎن اﺑﺘﺪا ﺗﺤﻤﻞ ﺣﻀﻮر ﻣﺮا در ﻫﯿﭻ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﻧﺪاﺷﺖ.
ﻋﻤﻪ ﺑﺰرگ!
ﭘﯿﺮزن ﻋﺼﺎ ﻗﻮرت دادهای ﮐﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ تحمل‌اش را ﺑﺠﺰ ﻧﻮهﻫﺎﯾﺶ ﻧﺪاﺷﺖ؛ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ فقط از دﯾﺪ ﻣﻦ اﯾﻨﻄﻮر ﺑﻮد.
از وﻗﺘﯽ ﮐﻪ به ﯿﺎد دارم ﻣﺮا زﻧﮕﻮﻟﻪ ﭘﺎی ﺗﺎﺑﻮت ﺻﺪا می‌زد، اﻧﻘﺪر اﯾﻦ ﺣﺮف زﺷﺖ را ﺗﮑﺮار ﮐﺮد ﮐﻪ ﻧﻮهﻫﺎی ﻋﺘﯿﻘﻪ‌اش ﻫﻢ ﻣﻦ را ﺗﺎ 15‌ﺳﺎﻟﮕﯽ زﻧﮕﻮﻟﻪ ﺻﺪا ﻣﯽ زدﻧﺪ، اﻟﺒﺘﻪ از چند سال قبل ﮐﺴﯽ ﺟﺮأت ﻫﻤﭽﯿﻦ ﮐﺎری را ﻧﺪارد، ﻫﺮ ﮐﺲ ﺑﺮﺧﻼف ﻣﯿﻠﻢ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﺪ ﺧﻮب ﻣﯽداﻧﻢ ﭼﻄﻮر ﺟﻮاﺑﺶ را ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ از جرات نکند ﺳﺮش را ﺑﺎﻻ بگیرد؛ ﺑﻪ ﻗﻮل ﭘﻮﯾﺎ، زﺑﺎﻧﻢ ﻋﺠﯿﺐ ﺗﻠﺦ و ﻧﯿﺶ دار اﺳﺖ!
دوﺳﺖ و آﺷﻨﺎ ﺑﺮاﯾﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ... ﻣﻦ ﺧﻮدﺧﻮاﻫﻢ و ﺧﻮدﺧﻮاﻫﯽ را دوﺳﺖ دارم، ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﭘﺪرم ﻋﺠﯿﺐ ﺑﺮ روﯾﺶ ﺗﺎﮐﯿﺪ داﺷﺖ.
روﺑﻪ روﯾﺶ ﻣﯽ اﯾﺴﺘﻢ و ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ زورﮐﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﺳﻼم ﻋﻤﻪ ﺟﺎن! ﻣﺸﺘﺎق دﯾﺪار.
ﺑﺎ اﺧﻢ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﻢ را ﺑﺮاﻧﺪاز ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﭘﺮ رﻧﮓ ﺷﺪن ﻟﺒﺨﻨﺪم ﻣﯽ ﺷﻮد، آخ ﭼﻘﺪر از ﻟﺒﺎس ﻫﺎ و ﻧﮕﯿﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی ﻟﺒﻢ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﻮد، ﻣﻨﻢ ﻋﻤﺪا ﺑﺮای ﺣﺮص دادﻧﺶ ﻫﯿﭻ وﻗﺖ پریسینگ‌ام را ﺑﺮﻧﺪاﺷﺘﻢ و ﻟﺒﺎسﻫﺎﯾﻢ را ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺳﻠﯿﻘﻪ او ﻋﻮض ﻧﮑﺮدم.
ﭘﻮزﺧﻨﺪ ﺻﺪا داری ﻣﯽزﻧﺪ و روﯾﺶ را ﺑﻪ ﻃﺮف ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻣﯽﭼﺮﺧﺎﻧﺪ، ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ را ﻣﺜﻼ متعجبانه
ﮔﺮد ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺑﭽﮕﺎنه‌ای ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ:
- ﺳﻼﻣﻢ ﺟﻮاب ﻧﺪاﺷﺖ ﻋﻤﻪ ﺟﻮﻧﻢ؟
ﺑﺎ ﻧﻔﺮت در ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ زل ﻣﯽزﻧﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﻣﻦ ﭼﻪ ﺳﻼﻣﯽ ﺑﺎ دﺧﺘﺮ ﺑﯽﺑﻨﺪ و ﺑﺎری ﻣﺜﻞ ﺗﻮ
ﻣﯽﺗﻮﻧﻢ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ؟
در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﻢ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺴﺨﺮهای ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: آخ، آخ! ﻗﻠﺒﻢ رو ﺷﮑﺴﺘﯽ ﻋﻤﻪ ﺟﺎن!
ﺑﺮ روی ﻋﺼﺎی ﺗﺮاش ﺧﻮرده‌اش ﺗﮑﯿﻪ ﻣﯽدﻫﺪ و ﻣﯽ‌ﮔﻮﯾﺪ: دﺧﺘﺮ! ﺗﻮ ﭼﺮا آدم ﻧﻤﯿﺸﯽ؟ ﯾﺒﺎر درﺳﺖ ﺗﻮی ﺟﻤﻊ ﻟﺒﺎس ﺑﭙﻮش! ﺧﯿﺮ ﺳﺮت دﺧﺘﺮ شاهان ﺑﺰرﮔﯽ.
ﺑﺎ اﻧﮕﺸﺘﻢ ﺑﻪ ﻧﻮه‌اش ﺳﭙﯿﺪه که کمی آن طرف‌تر مشغول صحبت با ملیحه بود اﺷﺎره ﻣﯽﮐﻨﻢ و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: ﻣﺜﻼ ﻟﺒﺎس درﺳﺖ ﮐﺖ و ﺷﻠﻮاره دﯾﮕﻪ؟
ﺳﺮی از روی ﺗﺎﺳﻒ ﺗﮑﺎن ﻣﯽدﻫﺪ، ﺑﻪ ﻟﺒﺎس دﮐﻠﺘﻪی ﮐﻮﺗﺎﻫﻢ اﺷﺎره ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: ﺑﻬﺘﺮ از اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻟﺨﺖ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﺒﺎس ﺟﯿﻎ ﺑﯿﺎد ﺑﯿﻦ اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ و آﺷﻨﺎ.
ﺑﻠﻨﺪ می‌خندم و می‌گویم:
- منظورتون از رنگ جیغ صورتی‌کمرنگه دیگه؟ البته اشکال ﻧﺪارهﻫﺎ ﻣﺎﻟﻪ ﮐﻬﻮﻟﺖ ﺳﻨﻪ، ﺧﻮدﺗﻮن رو ﻧﺎراﺣﺖ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺑﺎ ﻧﯿﺸﺨﻨﺪ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﻢ را ﺑﺮ اﻧﺪاز ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ: دوﺳﺖ دارم ﺑﺒﯿﻨﻢ آﺧﺮ ﺗﻮ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ.
ﺑﺎ لبخند کجی از ﺟﺎﯾﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮم و ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ: اﯾﺸﺎالله ﺗﺎ اون ﻣﻮﻗﻊ ﺳﺎﯾﺘﻮن ﺑﺎﻻ ﺳﺮ ﻧﻮه ﻫﺎﺗﻮن ﻫﺴﺖ.
ﺑﺮای ﺷﻨﯿﺪن ﺟﻮاﺑﺶ ﺻﺒﺮ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻮاﻧﺎن ﺧﺎﻧﻮاده ﻣﯽروم؛ اوﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪام
ﻣﯽﺷﻮد ﻫﻤﺎن ﺳﭙﯿﺪهی ﻣﺎﺳﺖ اﺳﺖ! ﺑﺎ آن ﺻﺪای ﺧﺶدار و ﻧﭽﺴﺒﺶ.
ﺳﭙﯿﺪه: ﺑﻪ ﺑﻪ ﭘﮕﺎه! ﭼﯽ ﻣﯽﮔﻔﺘﯽ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮم ﺟﻮن ﻣﻦ؟
 
  • جذاب
واکنش‌ها[ی پسندها]: SANOBAR

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا