امشب دیوانگیام بالا زده؛ نه سکوت و نه موسیقی شاد و نه هیچ چیز و هیچکَس دیگر جز دستهایت نمیتواند این دیوانگی را تسکین دهد.
بدان، رد انگشتهایت پرندهی خیالم را به پرواز در میآورد و آرامش را به جانش تزریق میکند.
وقتی مرا با دستهایت به حصار خود در میآوری، چنان جاذبهی آغوشت به جاذبهی جهان غلبه میکند که روحم را به پرواز در میآورد. خودت که میدانی؛ من فقط در آغوشت، حصاری محکم خواهانم!
راه که میروی، میخواهم پا جای پاهایت بگذارم... . نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم شوم نه! عقب میمانم، چون میخواهم مراقبت باشم. میخواهم رد پایت را هیچ آدمی لمس نکند. تو تنها برای من هستی؛ همهچیزت برای من است.
وقتی سرپناه من میشوی؛ بالاتر از دنیای من دنیایی نخواهد بود.
من با دستهای تو دنیاها را فتح کردهام.
میدانم تا هستی، هست و نیستیام را به سجده در میآورم، برای دنیایی که تو حاکمش باشی... . و چهقدر دنیایی که تو حاکمش باشی را دوست میدارم.
در کنار برکهی ناامیدی نشسته بودم به امید دستی که مرا از این تاریکی برهاند و روشنایی از آنم کند و تو آمدی. با سخاوت من را طلبیدی و دانهی خشکیدهام را در دشت عشق رویاندی.
در این لحظهها خورشید را میبینم، که اشعهاش از چشم تو ساطع میشود و خیال تو در من آواز میخواند تا تو را با دستهایم به آغوش بکشم. تا دریابی چهقدر دوست داشتنت، میتواند لذّتبخش باشد.
در این هوای دلگیر چه خوب است که در آغوش تو هستم، مرا محکم فشار بده تا در تمام تو حل شوم.
من اکنون نوازش دستهایت را طلب کردهام و میدانم که با سخاوت دستهایت را برای من باز خواهی کرد.
بگذار من نیز تو را به آغوش گیرم تا جهان در همین لحظهها بایستد و ثمر عشق در آسمان به درخشش در آید.