نگاهم را در حدقه چرخاندم:
- چیه؟ نکنه تفکراتت رو بههم ریختم؟
لبش را به حالت نیشخند کش داد و دیگر چیزی نگفت. گاهی این بیاهمیت بودنش روی مخم رژه میرفت. چرا باید یک انسان آنقدر نفرتانگیز باشد؟ از سمت دیگر رفتار آن چهار نفر دیگر را درک نمیکنم. درست است که من هم اول مانند آنها بودم و کمی متعجب...
یعنی چه که به آینده سفر کردیم؟ آن هم فقط با اختلاف پنج سال! مگر ممکن است؟ جواب سوألهایم را حتماً پروفسور ابی میداند. او کسی بود که ما را به آنجا فرستاد.
- باید پیش پروفسور ابی بریم.
با حرفی که زدم همهی سرها به سمتم چرخید. صدای ترسیدهی میا بود که سکوت را شکست.
- یعنی تو میگی همهی اینا زیر سر...
بعد از مدتی متوجه شدم که همان بلایی سرمان میآید که دفعهی قبل سر گوی سیاه و سفید برایمان اتفاق افتاد؛ ولی این دفعه وارد گوی شدیم و سر از مدرسه در آوردیم. صدای جیغ خوشحالی میا را شنیدم. در واقع خودم هم از این موضوع خوشحال بودم. چشمانم بسته شد و روی زمین سر خوردم. با قرار گرفتن کسی در کنارم...
هرچند اگر زنی را که موهایش را دورش پخش کرده بود و در یک دستاش گویی آبی رنگ وجود داشت و با چشمان مشکی ترسناکش به ما نگاه میکرد را فاکتور بگیریم.
چرا هیچ اتفاقی برایش نیوفتاده بود؟
یعنی همهی آنها خطا رفته بودند؟
اصلاً این زن که بود؟
نگاهی به لباس بلند سرمهای رنگاش که کلاهی مانند کلاه ما...
نگاه متعجبم به گویی بود که انگار داشت منفجر میشد.
صدای جیغ پیدرپی میا، صدایی بود که فقط داشت در مغزم رژه میرفت.
داشت چه اتفاقی میافتاد؟
سعی کردم جلوی گوی را بگیرم؛ ولی وقتی دستم به گوی خورد؛ مانند این بود که به یک آهن داغِ داغ دست بزنی.
همانقدر احساس سوزش در دستم پیچید.
حس میکردم به سمت گوی...
به سمتش رفتم و دستم را روی شانهاش گذاشتم. تازگیها به این کار عادت کرده بودم.
هر چند تنفر امیلیا از این حرکت هم بیتأثیر نبود.
امیلیا چشم غرهای رفت و سعی بر آن داشت تا دستم را از روی شانهاش بردارد؛ وقتی اصرارش را دیدم دستم را از روی شانهاش برداشتنم و گفتم:
- خودتو نکشی!
امیلیا خواست چیزی...
خب این چیزیست که به خودش مربوط است؛ هر چند بعداً از او میپرسم.
دست از فکر کردن برداشتم و به خانم واتسون علامت دادم تا به بیرون بیاید.
نگاهی به بچهها کرد و گفت:
- بچهها من الان میام!
و بعد از اتمام حرفش به سمت من آمد.
از کلاس بیرون رفتم تا بتوانم بهتر با او حرف بزنم.
به چارچوب در که رسید، سر...
یاد تحقیر و مسخره کردن بچههایی افتادم که میخواستند با این کار غرور خود را قانع کنند.
یادم هست آخرین نفری که مرا مسخره کرد، چشمهایش را از جا در آوردم و بعد از آن هیچکس راجب به چشمانم حتی حرفی نزد.
گاهی وقتها میشود با زور مشکلات را حل کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت امیلیا برگشتم که دیدم دارد...
جنگ با راسوها؟
چرا باید موجوداتی را بکشم که خون انسانها را به سم تبدیل میکنند؟
حتی اگر بخواهم قصر آنها را نابود کنم نیازی به جادوی سفید ندارم. کار آنها را میتوان با یک گلولهی آتشین ساخت.
جادوی سفید را برای یک کار دیگر میخواهم. خب سوال پیش میآید برای چه کاری؟
هیچوقت راجب به چیزهایی که...
نگاهم را به دخترانی که در کنارم قدم بر میداشتند دوختم. مانده بودم چرا آنها جانشان را برای من به خطر انداخته بودند!؟ با اینکه همیشه با امیلیا دعوا میکردم؛ ولی همیشه در هر دعوایی کنارم بود.
حتماً دعوا را دوست دارد.
اندرو را چه؟ او که دیگر به جدی بودن مشهور است چرا خود را وسط دعوا انداخت؟
میا...
خندیدم و گفتم:
- شاگرد اول، هیچکس انسان نیست، همهی ما فقط ظاهر انسان رو داریم.
با صدای گریهی میا سرم را به سمتش چرخاندم. خودش را به عروسکش چسبانده بود و گریه میکرد. اندرو هم اخمی کرده بود و به دختری که پخش زمین شده بود و پایم رویش بود خیره شده بود.
همیشه برایم سوال بود اگر اندرو میبیند، چرا...
امیلیا در برابر ده نفر؟
خب، از نظر من که عدالت است.
نگاهی به امیلیا انداختم تا ببینم چگونه میخواهد از شر این ده نفر خلاص شود.
انگشتانش را به هم زد و جادویی به رنگ بنفش را درست کرد و به سمت آنها فرستاد. هر ده نفرشان با دیوار یکی شدند. با ذوق خندیدم و دست زدم. امیلیا زیر چشمی به من نگاه کرد و...
اما ذهنم را یک سوال درگیر کرده بود؛ اگر آدنا اول شده بود و ما اخر، برای چه پروفسور ابی گفت که من و امیلیا دو نفر برتر در این مدرسه هستیم؟
خب، یک معمای دیگر راجب به این مدرسه! گاهی وقتها با خودم فکر میکنم این ما نیستیم که نخبهایم، مدرسه است که ما را نخبه میکند.
حال این را از کجا فهمیدم؟
چرا...