درحال تایپ رمان گریس و نخبگان اثر معصومه فخیری

رمان

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
لبانش را به حالت نیشخند کش داد و به سقف خیره شد و چیزی نگفت. پروفسور ابی با تعجب و به حالتی وا رفته گفت:
- کدوم قصر رو می‌خوای نابود کنی؟
نپرسید چرا می‌خواهی نابود کنی!؟
پرسید کدام قصر را می‌خواهی نابود کنی!؟
و این موضوع به معنای این است که پروفسور ابی مرا می‌شناسد؛ ولی از کجا؟
سرم را به سمتش کج کردم و چهار زانو روی صندلی نشستم. دستم را روی چانه‌ام گذاشتم و بر رویش ضرب گرفتم و با حالتی ریزبینانه گفتم:
- راسو‌ها رو می‌شناسی؟
پروفسور خونسرد گفت:
- اره! خب کیه که اونارو نشناسه؟ اونا خطرناک‌ترین موجودهای بخش دی‌ان... .
حرفش را بریدم و گفتم:
- آفرین! قلمروی همون‌ها رو می‌خوام نابود کنم.
و بعد از اتمام حرفم از جایم بلند شدم که با این حرکت من او هم از جایش بلند شد و با حالتی پریشان گفت:
- گریس، من بهت جادویی که می‌خوای رو میدم؛ ولی سمت راسو‌ها نرو!
چشمکی زدم و گفتم:
- پروفسور، وقتی کاری بهتون سپرده میشه به ادامش کاری نداشته باشین، فقط و فقط کار خودتون رو انجام بدین.
با بلند شدن امیلیا نگاهم را به او دادم.
سرش را خاراند و بعدش خمیازه‌ای کشید و گفت:
- چقدر شما حرف می‌زنین.
و بعد از اتمام جمله‌اش به سمت در رفت و از اتاق خارج شد. درحالیکه به دنبالش می‌رفتم داد زدم:
- صبر کن ببینم! نگفتی می‌خوای با جادوی سیاه چی‌کار کنی؟
دستش را به گونه‌ای که انگار برایش مگسی هستم حرکت داد و صدایش در صدای بلندی که از سمت پروفسور ابی می‌آمد گم شد.
- گریس و امیلیا! این موضوع پیش خودمون می‌مونه.
دستم را کنار دهانم به حالت بلندگو گذاشتم و داد زدم.
- پروفسور، اگه کارمو راه بندازی دهنم قرصه.
دیگر صدایی از جانبش نیامد. هر چند این‌که از سمتش دور شده بودیم و دیگر صدایش نمی‌آمد هم بی‌تأثیر نبود.
چند قدم دیگر برداشتم و در کنار امیلیا قرار گرفتم. دستم را بر روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- نگفتی کلاغ! جادوی سیاه رو می‌خوای چی‌کار؟
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
دستم را از روی شانه‌اش برداشت و گفت:
- یکیو می‌خوام بکشم.
‌به زمین چشم دوختم و گفتم:
- کیو می‌خوای بکشی؟
سرعتش را بیشتر کرد و گفت:
- اینش به خودم مربوطه!
یعنی می‌خواست چه کسی را بکشد؟ سوسک را؟ نه! برای کشتن یک سوسک فقط یک پا لازم است که او را دارد، نیازی به جادوی تاریکی نیست. شاید او می‌خواست یک میمون را بکشد. درست است حتماً یک میمون است.
مانند او سرعتم را زیاد کردم و پیروزمندانه گفتم:
- من که می‌دونم می‌خوای میمون بکشی.
سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت:
- شرط می‌بندم کسی که گذاشته تو بیای این مدرسه تو حالت عادی نبوده.
خندیدم و گفتم:
- این هم حرفیه! نگفتی می‌خوای کیو بکشی؟
چشمان نافذش را در چشمانم میخ کرد و گفت:
- جسدشو برات کادو می‌کنم می‌فرستم، هر چند فکر نکنم تو بشناسیش.
سرم را بالا انداختم و با غرور گفتم:
- کسی نیست که من نش... .
با برخورد سرم با دیوار حرفم نصفه ماند.
امیلیا پوزخندی زد و گفت:
- یکی از اشناهات همین دیواره!
درحالیکه داشتم سرم را می‌مالاندم خواستم به او چیزی بگویم که چشمم به جمعیت دانش آموز‌هایی خورد که در جایی جمع شده بودند.
به شانه‌ی امیلیا زدم و به دانش آموزان اشاره کردم و گفتم:
- اون‌جا رو نگاه کن.
سرش را به سمت آن‌ها برد. یکی از دانش آموزهای آن‌جا ما را دید و فریاد زد.
- اوناهاش، اون‌جان.
سرهای همه‌ی بچه‌ها به سمت‌مان چرخید. در نگاه همه نفرت و کینه دیده میشد.
نگاهم را به سمت تلویزیونی که در ابتدای آن «لیست نخبه‌ترین دانش‌اموزها» نوشته بود بردم که با دیدن اسمم رو به امیلیا با خوشحالی گفتم:
- اون‌جا رو نگاه، اول شدیم.
امیلیا سرش را تکان داد و پوکر فیس گفت:
- اره، ولی از آخر!
بی‌اهمیت گفتم:
- بابا مگه مهمه؟
شانه‌‌اش را بی‌خیال بالا انداخت و زیر لب کلمه‌ی «نه» را زمزمه کرد.
از بین دانش‌آموزها با افتخار رد شدیم؛ هر چند آن‌ها دیگر اهمیت نمی‌دادند و بیشتر به آدنا نگاه می‌کردند؛ زیرا اسمش را در بالای بالا نوشته بودند. مگر مهم بود؟ معلوم است که نه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
اما ذهنم را یک سوال درگیر کرده بود؛ اگر آدنا اول شده بود و ما اخر، برای چه پروفسور ابی گفت که من و امیلیا دو نفر برتر در این مدرسه هستیم؟
خب، یک معمای دیگر راجب به این مدرسه! گاهی وقت‌ها با خودم فکر می‌کنم این ما نیستیم که نخبه‌ایم، مدرسه است که ما را نخبه می‌کند.
حال این را از کجا فهمیدم؟
چرا که وقتی آن غول به سراغ ما آمد؛ ما را در اتاقی تاریک برد. تاریکِ‌ تاریک، مانند درون چاه! وقتی کمی داشت روشن میشد پروفسور ابی آمد و ما را از آن‌جا بیرون آورد و در اتاق کارش برد.
غول به ما گفته بود که می‌خواهد ما را پیش مدیر مدرسه ببرد و ما را هم برد؛ اما چرا پروفسور ابی ما را از آن‌جا بیرون آورد؟ شاید نمی‌خواست که ما مدیر مدرسه را ببینیم؛ اما چرا نمی‌خواست؟
رازهای این مدرسه تمام نشدنی‌اند.
با برخورد کردن به شخصی، دست از فکر کردن راجب به رازهای این مدرسه‌ی سحرآمیز برداشتم. نگاهم را به چشمان آبی کم رنگ مغرورش دوختم. در نگاهش حس انتقام، غرور و نفرت به خوبی جریان داشت. چرا این دختر این‌گونه نگاه می‌کرد؟ فکر کنم نسبتی با اندرو داشت؛ زیرا مانند او موهایش به سفیدی برف بود؛ هر چند که رنگ چشم‌هایشان فرق می‌کرد.
دستم را به حالت کارت را بگو تکان دادم؛ اما او فقط لبانش را به حالت تحقیر کش داد(همان پوزخند خودمان) و سپس از کنارم رد شد که با گرفتن پیراهنش او را متوقف کردم.
چشمانم را میخ چشمانش کردم و گفتم:
- خانم کوچولو وقتی سرت رو می‌ندازی پایین و به یکی می‌خوری انتظار اینم داشته باش یکی بزنه هیکلت رو خورد کنه.
دستش را بالا آورد و خواست با شدت روی دستم ضرب بگیرد که با سر در صورتش رفتم. همیشه این حرکت را دوست داشتم. درست بود که سر خودم هم درد می‌گرفت؛ ولی همین باعث دوست داشتن من راجب به این حرکت میشد.
از سر و بینی آن دختری که نامش را نمی‌دانستم خون می‌آمد. خون دهانش را تف کرد و زیر لب چیزی با نفرت گفت و سپس با خشم به سمتم حمله کرد.
خنده‌ای کردم و سپس همان‌طور که دستم را در جیبم می‌بردم، با یک پایم برایش زیر پایی گرفتم که پخش روی زمین شد و دوباره همان پایم را روی کمرش گذاشتم. دستش را مشت کرده بود و می‌خواست بلند شود؛ ولی گویا حتی قدرت پایم را هم نداشت.
دیدم که چند نفر از دانش‌آموزان دارند به سمتم می‌آیند که انگار دوستان همین دختریست که زیر پای من به جنبش افتاده بود هستند و از سوی دیگر امیلیا را دیدم که دارد آستین‌های لباسش را بالا می‌زند و به سمت آن چند دانش‌آموز می‌رود. زیر لب با ذوقی آشکار گفتم:
- فکر کنم یک ملاقات دیگه با پروفسور داریم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #24
امیلیا در برابر ده نفر؟
خب، از نظر من که عدالت است.
نگاهی به امیلیا انداختم تا ببینم چگونه می‌خواهد از شر این ده نفر خلاص شود.
انگشتانش را به هم زد و جادویی به رنگ بنفش را درست کرد و به سمت آن‌ها فرستاد. هر ده نفرشان با دیوار یکی شدند. با ذوق خندیدم و دست زدم. امیلیا زیر چشمی به من نگاه کرد و مانند همیشه سرش را به حالت تأسف تکان داد. خواستم به سمتش یورش ببرم که با تکان خوردن دختری که هنوز هم نامش را نمی‌دانستم لبخند شرارت باری بر روی لبم ظاهر شد. پایم را بیشتر فشار دادم که صدای جیغش بلند شد.
یکی از دانش‌آموزهایی که با دیوار برخورد کرده بود، خودش را تکاند و یکی از پاهایش را عقب برد و دستانش را روبه‌روی هم دیگر قرار داد و شکل گردی درست کرد. حس کردم ناخواسته سرش محکم بالا رفت و بر روی سری که هیچ مویی نداشت سیخ‌هایی قرار گرفت.
گلوله‌‌ای جادوی نارنجی درست کرد و به سمت امیلیا فرستاد.
اسم این جادو چه بود؟ اسمش را یادم نمی‌آید؛ ولی کاربردش تبدیل شدن به کرم است.
امیلیا بدون آن‌که بخواهد کاری کند، فقط قدمی به سمت چپ رفت که جادو به دیوار برخورد کرد.
در چشمان نارنجی‌ رنگ دختری که کچل بود خشم دیده میشد. با کلمه‌ی «هوی» صدایش زدم که گردنش به سمتم چرخید. منظورم از گردن واقعاً گردن بود؛ زیرا سرش هنوز سمت امیلیا بود؛ ولی گردنش سمت من!
لبخندی زدم و گفتم:
- می‌خوای یک نمایش نشونت بدم؟
گردنش را هم سمت امیلیا چرخاند و اهمیتی نداد.
زیر لب گفتم:
- من خواستم نشونت بدم، خودت نخواستی!
و بعدش دستم را بلند کردم و جادوی مخصوص خودم را درست کردم و به سمتش فرستادم که به یک ببر تبدیل شد. نعره‌ای کشید و به سمتم یورش برد؛ ولی بجای این‌که روی صورتم بپرد کنارم قرار گرفت.
دانش‌آموزها را دیدم که بسیار متعجب شده بودند.
حتی دختری که زیر پایم بود هم دیگر تلاشی برای رها شدن نمی‌کرد و با تعجب به ببر در کنار من خیره شده بود.
چه جالب! پس همه‌ی دانش‌آموزها این جادو را می‌شناختند.
آدنا را دیدم که دارد با تعجب جلو می‌آید. صدایم را بلند کردم و گفتم:
- چطوری شاگرد اول؟ خوش می‌گذره؟
نگاه ترسانش را به چشمانم دوخت و با لرزی که در صدایش آشکار بود گفت:
- اون دیگه هیچ‌وقت به انسان تبدیل نمیشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #25
خندیدم و گفتم:
- شاگرد اول، هیچ‌کس انسان نیست، همه‌ی ما فقط ظاهر انسان رو داریم.
با صدای گریه‌ی میا سرم را به سمتش چرخاندم. خودش را به عروسکش چسبانده بود و گریه می‌کرد. اندرو هم اخمی کرده بود و به دختری که پخش زمین شده بود و پایم رویش بود خیره شده بود.
همیشه برایم سوال بود اگر اندرو می‌بیند، چرا چشمانش این‌گونه سفید است؟
با صدای فریاد دانش‌آموزانی که امیلیا آن‌ها را نابود کرده بود چشم از اندرو گرفتم. همگی آن‌ها خشمگین بودند؛ حتماً بخاطر ببری بود که در کنارم قرار داشت.
هر کدام از آن‌ها جادویی را برای خود درست کردند. برای مثال دختری که موهای مشکی‌اش را روی صورتش ریخته بود جادوی «همیشگی» را درست کرده بود و یا پسری که بیش از حد چاق بود جادوی «تنبل» را درست کرده بود.
همگی جادوهایشان را به سمتم فرستادند.
با قرار گرفتن چهار دختری در روبه‌رویم که هم اتاقی دو روزه‌ام بودند متعجب شدم.
هر کدام به نحوی جادوها را دور کردند.
برای مثال امیلیا جادو را زیر پایش له کرد و آدنا با جادوی دیگر جواب‌شان را داد و میایی که... .
آن واقعاً میا بود؟
دختری که همیشه شبیه به ترسوها بود، حال داشت بر روی دیوار می‌دوید و با سرعت زیادی که داشت دانش‌آموزها را میزد. میا واقعاً متعجبم کرده بود.
اندرو را بگو! دستش را بر روی زمین گذاشت و کل محوطه‌ای که دانش‌آموزان بر علیه ما بودند را به یخ تبدیل کرد و آن‌ها را در جایشان مانند یک مجسمه کرد.
یعنی در واقع دست‌ها و بدنشان را می‌توانستند تکان دهند ولی پاهایشان را نه!
با تعجب پایم را از روی آن دختر برداشتم که با عجله بلند شد ولی نتوانست حرکت کند و به سمتم بیاید.
ابرویی برایش بالا انداختم و خواستم به استقبال یک دعوای دیگر بروم که با صدای فریاد پروفسور ابی، نفسم را کلافه بیرون فرستادم و زیر لب گفتم:
- چه بد موقع!
و بعدش لبخندی زدم و به سمت پروفسور ابی‌ برگشتم که با دیدن چشم‌های قرمز خشمگین‌اش فهمیدم لبخند زدن حرکت شایسته‌ای نیست.
پرفسور نگاهی به ما پنج نفر انداخت و فریاد زد:
- شما پنج نفر، بیاین تو دفتر من.
به سمت کسانی که در یخ گیر کرده بودند برگشتم و گفتم:
- هنوز تموم نشده.
که با شنیدن اسمم از زبان پروفسور ابی «باشه‌ای» سر دادم و پشت سر پرفسور ابی حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #26
نگاهم را به دخترانی که در کنارم قدم بر می‌داشتند دوختم. مانده بودم چرا آن‌ها جانشان را برای من به خطر انداخته بودند!؟ با این‌که همیشه با امیلیا دعوا می‌کردم؛ ولی همیشه در هر دعوایی کنارم بود.
حتماً دعوا را دوست دارد.
اندرو را چه؟ او که دیگر به جدی بودن مشهور است چرا خود را وسط دعوا انداخت؟
میا چگونه از شخصی ترسو به کسی تبدیل شد که در قیافه‌اش فقط خشم، نفرت و جدیت را می‌دیدی؟
آدنا را که اصلاً فکر نمی‌کردم برایش مهم باشد.
برایم عجیب بود که چگونه خود را وسط آن معرکه انداخت؟
شانه‌ام را بالا انداختم. حال که این اتفاق افتاده است و نمی‌توان کاری کرد.
نگاهم را به راهرویی که اتاق پروفسور ابی در آن‌جا وجود داشت انداختم.
در یک روز دو راهرو، چقدر جالب!
همراه با پروفسور وارد اتاق شدیم. پروفسور همان‌طور که داشت به سمت میزش می‌رفت چیزی با خشم زیر لبش زمزمه می‌کرد. وقتی به میزش رسید ناگهان فریاد زد.
- گریس من همین چند دقیقه پیش داشتم باهات حرف می‌زدم.
دست مشت کرده‌ام را روی دهانم گذاشتم و گفتم:
- اِ! این چه رفتاریه پروفسور؟ اونم با منی که می‌تونم کاری کنم اخراج بشی.
پرفسور با خشم نفس عمیقی کشید و نگاهی به ما پنج نفر انداخت و دوباره به من نگاه کرد و گفت:
- همین امشب میری دنبال اون جادوهای کوفتی!
امیلیا با لحن سرد همیشگی‌اش گفت:
- درست صحبت کن، ارزش اون جادوها ده برابر از تو بیشتره!
پرفسور چیزی به امیلیا نگفت؛ اما چرا؟
آن هم پروفسور ابی که روی ادب و احترام گردن گرو گذاشته بود.
یعنی بخاطر آتو بود؟ نمی‌دانم!
با صدای پروفسور، نگاهم را به سمتش چرخاندم.
- هر پنج نفرتون برای این جادو می‌رین!
ابروهایم را بالا انداختم و دستانم را در جیبم بردم و به دیوار تکیه دادم و گفتم:
- اون‌وقت چرا؟
چشمانش را میخ چشمانم کرد و گفت:
- چون خطرناکه!
سرم را به دیوار چسباندم و به سقف نگاه کردم و گفتم:
- ساعتش با خودمونه؟
صدایش آمد.
- نه! باید ساعت از دو گذشته باشه.
سرم را تکان دادم و بعد دستگیره‌ی در را پایین دادم و از اتاق بیرون رفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #27
جنگ با راسوها؟
چرا باید موجوداتی را بکشم که خون انسان‌ها را به سم تبدیل می‌کنند؟
حتی اگر بخواهم قصر آن‌ها را نابود کنم نیازی به جادوی سفید ندارم. کار آن‌ها را می‌توان با یک گلوله‌ی آتشین ساخت.
جادوی سفید را برای یک کار دیگر می‌خواهم. خب سوال پیش می‌آید برای چه کاری؟
هیچ‌وقت راجب به چیزهایی که هنوز اتفاق نیفتاده است فکر نمی‌کنم.
لذتش هم به همین است.
با شنیدن صدای در سرم را برگرداندم که بچه‌ها را دیدم.
آدنا بینی‌اش را چین داد و به سمت دانش آموزان دیگر رفت.
این چرا این‌گونه رفتار می‌کند؟ قبلاً این طوری نبود.
میا هم پشت سر آدنا حرکت کرد. اندرو به دیوار تکیه داد و گفت:
- چرا با اریکا دعوا کردی؟
سرم را با گیجی تکان دادم و گفتم:
- اریکا؟
با چشمان سفیدش جدی نگاهم کرد و گفت:
- همونی که داشت زیر پات له میشد.
جوری که انگار چیزی را فهمیدم گفتم:
- آها اونو میگی؟
سرش را تکان داد که گفتم:
- راستش نمی‌دونم چرا! تو هم دیگه از این سوال‌های سخت نپرس.
امیلیا چشمانش را در حدقه چرخاند و رو به اندرو گفت:
- تو جایی رو می‌بینی؟
اندرو چشمانش را به سمت امیلیا برد و گفت:
- معلومه که می‌بینم!
با تعجب پرسیدم.
- پس چرا چشمات سفیده؟
از دیوار فاصله گرفت و همان‌طور که داشت به سمت حوض سفیدی که از او آبی رنگارنگ می‌ریخت می‌رفت گفت:
- چشمام به مامانم رفته.
ابروهایم بالا رفت.
به آینه‌ای که به دیوار چسبانده شده بود نگاه کردم.
چشمان زرد من به کی رفته بود؟
هیچ‌ک.س در خاندان‌مان نبود که چشمانش زرد باشد؛ هیچ‌ک.س، به غیر از من!
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #28
یاد تحقیر و مسخره کردن بچه‌هایی افتادم که می‌خواستند با این کار غرور خود را قانع کنند.
یادم هست آخرین نفری که مرا مسخره کرد، چشم‌هایش را از جا در آوردم و بعد از آن هیچ‌کس راجب به چشمانم حتی حرفی نزد.
گاهی وقت‌ها می‌شود با زور مشکلات را حل کرد.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت امیلیا برگشتم که دیدم دارد مرا نگاه می‌کند.
لبخندی زدم و گفتم:
- چیه؟ زیباییم محوت کرده؟
دستانش را در جیبش کرد و گفت:
- چرا لباس‌های دخترها طلاییه ولی لباس‌های پسرا قهوه‌ای؟
از سؤال بی‌ربطش تعجب کردم.
به سمتش رفتم و گفتم:
- تو یک پسر رو با لباس طلایی تصور کن! خیلی مزخرف میشه.
به زمین خیره شد و گفت:
- پس چرا اگه یک دختر لباس مشکی یا سبز و یا هر رنگ دیگه‌ای بپوشه، هیچ مشکلی نیست و حتی جذاب‌تر هم میشه؛ ولی اگه یک پسر لباس صورتی بپوشه همه مسخرش می‌کنن؟
به سقف نگاه کردم و جوری که انگار دارم راجب به موضوعی فکر می‌کنم گفتم:
- مثل این می‌مونه که یک پسر می‌تونه آشپز، خیاط و یا آرایشگر باشه، ولی یک دختر نمی‌تونه یک مکانیک، نجار یا خیلی از شغل‌های دیگه باشه!
امیلیا نگاهی به آینه کرد و گفت:
- این ربطی به نتونستن نداره، خود دخترها یک همچین شغل‌هایی رو نمی‌خوان!
دستم را گذاشتم روی شانه‌اش و گفتم:
- پسرها هم همین‌طور، هیچ پسری نمی‌خواد رنگ صورتی بپوشه!
از توی آینه نگاهم کرد و گفت:
- ولی پسرا همچین رنگ‌هایی رو می‌پوشن!
از او فاصله گرفتم و درحالیکه به سمت کلاسی می‌رفتم گفتم:
- دخترهایی هم هستن که نجار یا مکانیکن!
از امیلیا دور شدم و دیگر صدایش را نشنیدم؛ هر چند مطمئنم چیزی هم نگفت.
به کلاسی که روی در آن با جادوی اکلیل، تصویر خانم واتسون را کشیده بود رسیدم و در را باز کردم.
باد سردی صورتم را نوازش کرد و باعث شد چشمانم را ببندم؛ وقتی چشمانم را باز کردم خانم واتسون را دیدم که داشت با دستانش آدم برفی درست می‌کرد.
نگاهم را به سمت بچه‌هایی کشاندم که معمولاً موهای سفیدی داشتند؛ مانند اندرو!
یادم رفت که از اندرو بپرسم چرا اسمت پسرانه‌ است؟
واقعاً برایم سوال خیلی بزرگی شده بود!
واقعاً چرا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #29
خب این چیزیست که به خودش مربوط است؛ هر چند بعداً از او می‌پرسم.
دست از فکر کردن برداشتم و به خانم واتسون علامت دادم تا به بیرون بیاید.
نگاهی به بچه‌ها کرد و گفت:
- بچه‌ها من الان میام!
و بعد از اتمام حرفش به سمت من آمد.
از کلاس بیرون رفتم تا بتوانم بهتر با او حرف بزنم.
به چارچوب در که رسید، سر بی مویش را به معنای حرفت را بگو تکان داد.
به دیوار تکیه دادم و با لحنی جدی گفتم:
- یه چیزی ازت می‌خوام!
او هم مانند من جدی شد و گفت:
- چی می‌خوای؟
سرم را به سمت‌اش نزدیک و کردم و در گوشش چیزی گفتم.
جفت ابروهایش بالا پرید و چشمان آبی رنگش را گرد کرد.
فکر کنم این جز عادت‌هایش بود؛ زیرا قبلاً هم چنین رفتاری از او دیده بودم.
خانم واتسون گلویش را صاف کرد و گفت:
- اگه قبول نکنم چی میشه؟
بی‌خیال شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:
- چیز خاصی نمیشه، فقط ممکنه دیگه هیچ‌وقت رنگ این مدرسه رو هم نبینی، دلیلش رو فکر کنم بدونی.
اخم‌هایش در هم رفت و بعد از گفتن «قبوله» نگاهی از سر تا پا به من انداخت و دوباره وارد کلاس شد و در را محکم بست.
فکر کنم عصبانی شده بود؛ ولی چرا؟
من که به او حرف بدی نزدم.
شانه‌ام را بی‌خیال بالا انداختم. اهمیتی ندارد، مردم دیوانه شدند.
نفس عمیقی کشیدم که با شنیدن صدای همهمه برگشتم که با جمعیتی روبه‌رو شدم که دورتادور آدنا را گرفته بودند.
خب حتماً برای این‌که نفر اول در مدرسه شده است دانش آموزها می‌خواستند وظیفه‌ی خود شیرینه خود را انجام دهند؛ ولی از آن‌جا که مدرسه‌‌ی ما، مدرسه‌ای عادی نیست، همه برای اذیت کردن آدنا دور او جمع شده بودند و با حرف‌هایی که بوی حسادت می‌دهد سعی در اذیت کردن‌اش داشتند.
سرم را طوری که صدا بدهد یک بار به سمت چپ و یک بار به سمت راست حرکت دادم و با لبخند زیر لب گفتم:
- خب! بریم سراغ یک دعوای دیگه.
***
شنل سفید رنگم را پوشیدم و کلاهش را روی سرم انداختم و به سمت بچه‌ها چرخیدم.
من شنلی سفید پوشیده بودم، امیلیا سیاه، میا قرمز، آدنا سبز و اندرو ابی!
با دیدن‌شان خنده‌ام می‌گرفت. رنگین کمانی برای خودمان شده بودیم.
امیلیا که گویا متوجه‌ خنده‌ی من شده بود؛ ولی انگار امشب حوصله‌ی بحث کردن را نداشت، کلاهش را روی سرش انداخت و همان‌طور که به سمت در می‌رفت گفت:
- امشب، شب شوخی برداری نیست، پس حواستون رو جمع کنین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #30
به سمتش رفتم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم‌‌. تازگی‌ها به این کار عادت کرده بودم.
هر چند تنفر امیلیا از این حرکت هم بی‌تأثیر نبود.
امیلیا چشم غره‌ای رفت و سعی بر آن داشت تا دستم را از روی شانه‌اش بردارد؛ وقتی اصرارش را دیدم دستم را از روی شانه‌اش برداشتنم و گفتم:
- خودتو نکشی!
امیلیا خواست چیزی بگوید که با شنیدن صدای آدنا ساکت شد.
- بهترِ که باز دعواهاتون رو شروع نکنین.
به سمت آدنا برگشتم. تازگی‌ها کمی احساس غرور به او دست داده بود؛ هر چند این حس را قبل از اول شدنش هم داشت؛ ولی پیش ما سعی می‌کرد احساسش را سرکوب کند.
همیشه برایم سوال بود که چرا برخی از مردم آن‌قدر درگیر غرور بی‌خودشان می‌شوند.
مانند آدنا، همچین کس خاصی نبود؛ ولی جوری رفتار می‌کرد که گویا از نوادگان خداست.
- کجا باید بریم؟
این صدای ترسیده‌ی میا بود که مرا از فکر کردن راجب به آدنا منصرف کرد.
برایم عجیب بود که حتی نمی‌دانستند باید کجا بروند و برای چه باید بروند؛ ولی می‌آمدند.
- من و امیلیا دو تا جادو می‌خوایم. جادوی تاریکی یا همون سیاه و جادوی سفید، از پروفسور ابی یک اتویی داشتیم که نباید به شما بگیم که اونم برای این‌که ما به کسی چیزی نگیم جای اون جادوها رو به ما داد.
اندرو درحالیکه کلاه شنل آبی رنگ‌اش را روی سرش می‌انداخت گفت:
- نقشه بهتون داده؟
گویی که به رنگ سیاه و سفید بود را از جیبم در آوردم.
- اینو بهم داد؛ با این می‌تونیم از جایی به جای دیگه بریم، اختراع دست نیم‌وجبی‌هاست.
صدای آدنا از سمت در آمد.
- بهتره به دو گروه تقسیم بشیم، یک گروه بره دنبال جادوی سیاه و گروه دیگه بره دنبال جادوی سفید.
این دفعه صدای تحقیر آمیز امیلیا بود که جواب آدنا را می‌داد‌.
- نابغه، ما فقط یه گوی داریم و نمی‌تونیم به دو مکان بریم.
آدنا پشت چشمی برای امیلیا نازک کرد و گفت:
- خب من اینو نمی‌دونستم.
وسط اتاق رفتم و به بچه‌ها اشاره کردم تا به سمتم بی‌آیند.
- بچه‌ها الان باید هممون دستمون رو روی این گوی بزاریم.
وقتی همه‌ی بچه‌ها به سمتم آمدند و دستشان را گذاشتند، ادامه دادم.
- اول می‌ریم دنبال جادوی سفید!
امیلیا با اخم گفت:
- می‌ریم دنبال جادوی سیاه!
با لجبازی گفتم:
- جادوی سفید!
- جادوی سیاه!
- جادوی سفید!
- جادوی سیاه!
- جادوی سفی... .
با بادی که کل کلاس را فرا گرفت و باعث شد همه‌ی وسایل‌ها با باد حرکت کنند حرفم نصفه ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا