درحال تایپ رمان گریس و نخبگان اثر معصومه فخیری

رمان

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #31
نگاه متعجبم به گویی بود که انگار داشت منفجر میشد.
صدای جیغ پی‌درپی میا، صدایی بود که فقط داشت در مغزم رژه می‌رفت.
داشت چه اتفاقی می‌افتاد؟
سعی کردم جلوی گوی را بگیرم؛ ولی وقتی دستم به گوی خورد؛ مانند این بود که به یک آهن داغِ داغ دست بزنی.
همان‌قدر احساس سوزش در دستم پیچید.
حس می‌کردم به سمت گوی دارم کشیده می‌شوم. نه تنها من، بلکه بقیه هم داشتند به سمت گوی کشیده می‌شدند.
گوی ناگهان منفجر شد که باعث شد چشمانم را ببندم.
وقتی چشمانم را باز کردم با سیاهی مطلق و کاخ بزرگ رنگارنگی رو‌به‌رو شدم.
این‌جا کجا بود؟
چه شد که ما این‌جا آمدیم؟
چرا گوی به جای این‌که ما را به محل جادوها ببرد به این‌جا آورد؟
صدای گریه‌ی میا روی مخم بود و نمی‌گذاشت تا کمی فکر کنم.
آخر سر که دیدم ساکت نمی‌شود سرش داد زدم.
- خفه‌شو، می‌فهمی؟ فقط خفه‌شو!
با شنیدن صدای داد من، آب دهانش را قورت داد و سعی کرد تا دیگر گریه نکند.
نگاهم را در دور و اطراف چرخاندم.
هیچ چیز به غیر از سیاهی دیده نمیشد.
عجیب بود که آن کاخ بزرگ رنگارنگ که حتی دورش یک دایره‌ی آتشین قرار داشت نتوانسته بود تا این‌جا را روشن کند.
گلوله‌ی آتشینی درست کردم تا بتوانم آن‌جا را ببینم؛ ولی هیچ‌ چیز دیده نمیشد.
این‌جا را هیچ‌ چیز نمی‌توانست روشن کند.
با شنیدن صدای اندرو به سمتش برگشتم.
- باید توی اون کاخ بریم.
آدنا ترسیده گفت:
- دیوونه شدی؟ ممکنه بمیریم.
امیلیا قدمی به سمت من برداشت.
- اندرو راست میگه باید توی کاخ بریم.
میا ترسیده بود و تنها امیدش آدنایی بود که نمی‌توانست جلوی ما را بگیرد.
نفسم را بیرون فرستادم و قدمی به سمت کاخ برداشتم که با شنیدن صدای زنی در جایم ایستادم‌.
- شما کی هستین؟
نفهمیدم چه شد که حجم زیادی از جادو به سمت صدا پرتاب شد.
ناخواسته منم پایم را محکم به زمین زدم که باعث لرزش زمین شد.
ناگهان همه‌جا را نور و روشنایی فرا گرفت؛
ولی فقط صخره‌ بود که به چشم می‌خورد و چیز دیگری در این‌جا وجود نداشت‌.
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #32
هرچند اگر زنی را که موهایش را دورش پخش کرده بود و در یک دست‌اش گویی آبی رنگ وجود داشت و با چشمان مشکی ترسناکش به ما نگاه می‌کرد‌ را فاکتور بگیریم.
چرا هیچ اتفاقی برایش نیوفتاده بود؟
یعنی همه‌ی آن‌ها خطا رفته بودند؟
اصلاً این زن که بود؟
نگاهی به لباس بلند سرمه‌ای‌ رنگ‌اش که کلاهی مانند کلاه ما داشت و آن را روی سرش انداخته بود کردم.
این نوع از لباسان را فقط جادوگران می‌پوشند.
یعنی او یک جادوگر بود؟
با اشاره‌ی زن به معنای آن‌که به سمتم برویم چشم از لباسش گرفتم.
میا و آدنا در جایشان میخ شده بودند؛ ولی من و امیلیا و اندرو به سمتش قدمی برداشتیم.
صدای ترسیده‌ی میا را شنیدم.
- بچه‌ها کجا می‌رین؟ ما رو می‌کشه.
من نترسیده بودم، در واقع تعجب کرده بودم.
آن هم برای این بود که چرا به جای آن‌که دنبال جادوی سیاه و سفید باشیم این‌جا قرار داشتیم.
نکند این‌ها زیر سر پروفسور ابی باشد؟
نکند این زن از آشنایان اوست؟
- با شمام بیاین این‌جا دیگه!
دستم را مشت کردم و با قدم‌های استوار به سمتش رفتم.
دقیق روبرویش قرار گرفتم.
متوجه شدم که بقیه‌ی بچه‌ها هم به سمت‌اش آمدند.
زن نگاهی به ما کرد و سپس به گوی آبی رنگ در دستش اشاره کرد.
- دستتونو اینجا بزارین.
اندرو با اخم از او پرسید.
- چرا باید این کار رو کنیم؟
زن سریع نگاه‌اش را به سمت اندرو کشاند و با صدایی ترسناک گفت:
- اگه این کار رو نکنین تا آخر عمر این‌جا گیر می‌افتین.
دلیلش برایم قانع کننده بود؛ ولی هنوز هم تردید داشتم.
با دیدن دست امیلیا که روی گوی قرار گرفت،
نگاهم را به او دادم که چشمانش را به معنای آن‌که تو هم دستت را بگذار، باز و بسته کرد.
نفس عمیقی کشیدم و من هم دستم را روی گوی گذاشتم.
سپس اندرو را دیدم که دست‌اش را روی گوی گذاشت.
آدنا آب دهانش را با ترس قورت داد و با کمی تردید دستش را مانند ما روی گوی گذاشت.
میا را دیدم که هنوز ترسیده بود. حق هم داشت، بقیه‌ی بچه‌ها هم ترسیده بودند.
خودم را نمی‌گویم؛ زیرا بلاهای بدتری سرم آمده است.
این‌که چیزی نیست، دیدن زنی که لباس جادوگران را پوشیده بود؛ این کجایش ترسناک است؟
اخمی کردم و دست میا را با خشم گرفتم و روی گوی گذاشتم.
زن لبخندی زد و زیر لب شروع کرد به گفتن یک سری چیزها که من از آن چیزی سر در نمی‌آوردم.
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #33
بعد از مدتی متوجه شدم که همان بلایی سرمان می‌آید که دفعه‌ی قبل سر گوی سیاه و سفید برایمان اتفاق افتاد؛ ولی این دفعه وارد گوی شدیم و سر از مدرسه در آوردیم. صدای جیغ خوشحالی میا را شنیدم. در واقع خودم هم از این موضوع خوشحال بودم. چشمانم بسته شد و روی زمین سر خوردم. با قرار گرفتن کسی در کنارم چشمانم را باز کردم. امیلیا را دیدم که انگار بار سنگینی را از دوشش برداشتی. چرا من و امیلیا این‌گونه بودیم؟
شرط می‌بندم او هم فقط نگران بچه‌ها بود؛ مانند آدنا نبود که فقط جان خود برایش مهم باشد یا مانند میا که کم مانده بود جای خود را خیس کند. بهتر است از اندرو همیشه جدی غافل نشویم که فقط فکر خودش را می‌کند. هر چند آن‌ها کارِ درست را می‌کنند و ما هستیم که مانند ابلهان زندگی می‌کنیم. ما هستیم که هر چقدر هم خود را بی‌خیال نشان دهیم باز هم نگران دیگران هستیم. تف در آن زندگی که آدم خوب‌ها بد هستند؛ مانند مادرم. او هم همین‌گونه مُرد! وقتی همه او را بد داشتند؛ همه، حتی پدرم. دستم را گاز گرفتم تا دیگر به این موضوع فکر نکنم، هر چقدر بیشتر فکر کنم، نفرتم نسبت به آن‌ها بیشتر می‌شود. نگاهم را به دانش آموزها دادم و لحظه‌ای تعجب بود که کل صورتم را فرا گرفت. چرا آن‌ها آنقدر بزرگ شده بودند؟ شرط می‌بندم از سال بالایی‌ها نبودند؛ چون آن‌ها را در مراسم خوش‌آمدگویی دیده بودم. نگاهم را به امیلیایی دادم که او هم مانند من تعجب کرده بود. یکی از دانش آموزان را صدا زد که با نارضایتی به سمت‌مان آمد. این را از حالت چهره‌ی جمع شده‌اش فهمیدم.
- چی‌کارم دارین؟
امیلیا از او پرسید.
- چرا همه‌تون انقدر رشد کردین؟
دختر لبان کوچکش را به حالت تمسخر کش داد و گفت:
- توقع دارین کوتوله باشیم؟
از جایم بلند شدم و گفتم:
- تو چند سالته؟
چشمان سیاه رنگش را در حدقه چرخاند و گفت:
- هم سن تو دیگه، هجده سالمه!
دهانم باز شد تا چیزی بگوید؛ ولی حرفی از آن خارج نشد‌. یعنی چه که هجده سالش است؟ او اکنون باید سیزده سالش باشد نه هجده سال. دیدم که بچه‌ها کنارمان قرار گرفتند.
آدنا درحالیکه نفس نفس میزد گفت:
- بچه‌ها! بدبخت شدیم.
اندرو به دیوار تکیه داد و نگاه متعجبش را به سقف دوخت. آینه‌ای را روی دیوار دیدم. به سمتش رفتم و با دیدن خودم در آینه متعجب‌تر شدم. این من بودم؟ چرا انقدر چهره‌ام تغییر پیدا کرده بود؟ صدای ترسیده‌ی میا را شنیدم که می‌گفت:
- بچه‌ها! ما به آینده سفر کردیم.
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #34
یعنی چه که به آینده سفر کردیم؟ آن هم فقط با اختلاف پنج سال! مگر ممکن است؟ جواب سوأل‌هایم را حتماً پروفسور ابی می‌داند. او کسی بود که ما را به آنجا فرستاد.
- باید پیش پروفسور ابی بریم.
با حرفی که زدم همه‌ی سرها به سمتم چرخید. صدای ترسیده‌ی میا بود که سکوت را شکست.
- یعنی تو میگی همه‌ی اینا زیر سر پروفسور ابیِ؟
سرم را تکان دادم.
- کسی که ما رو اونجا فرستاد پروفسور ابی بود؛ پس به تنها کسی هم که میشه شک‌ کرد، پروفسور ابیه!
اندرو قدمی به سمتم برداشت. جدی بودن همیشگی‌ِ صورتش را حفظ کرده بود.
- اگه کار پروفسور نبود چی؟
صدای کلافه‌‌ی آدنا بود که این دفعه می‌آمد.
- خب بریم ببینیم؛ بعداً راجع بهش فکر می‌کنیم.
دو تا از انگشتانم را به حالت تفنگ بر روی پیشانیِ اندرو گذاشتم و آرام زمزمه کردم.
- اگه کار پروفسور ابی باشه، یه گلوله رو فداش می‌کنم.
اخم‌های اندرو در هم رفت. بعضی اوقات این حجم از جدی بودن اندرو را درک نمی‌کنم. گاهی باید شل گرفت و تنها زندگی کرد. به آینده سفر کردیم؟ نگرانی ندارد که!
- به جای این مسخره بازی‌ها بهتره پیش پروفسور بریم.
انگشتانم را از روی پیشانی اندرو برداشتم و سپس نفس کلافه‌ای سر دادم.
- چقدر غر می‌زنی کلاغ! پروفسور فرار نمی‌کنه که!
چشم‌هایش به سمتم تیز شد.
- ده بار بهت گفتم به من نگو کلاغ!
چشمانم را در حدقه چرخاندم و با نیشخند گفتم:
- چرا با کلمه‌ش مشکل داری؟
حرفی نزد و تنها به سمت راه روی همیشگی قدم برداشت. دیگر این راه‌رو را جزئی از عادت‌هایم می‌دانم. دستی بر موهایم کشیدم و سپس کلاه شنلم را روی سرم انداختم. قدم‌هایم را به سمت امیلیا تند کردم. صدای پای بچه‌ها که پشت سر ما حرکت می‌کردند به گوش می‌رسید.
- به نظرت چجوری کار پروفسور رو بسازیم؟
امیلیا در فکر بود و گویی صدای من را نشنید.
دستم را روی شانه‌اش قرار دادم و سپس سرم را به سمتش نزدیک کردم. در گوشش با صدای آرام پچ زدم.
- به نظرت چجوری کار پروفسور رو بسازیم؟
کمی لرزید. از ترس نبود؛ به خاطر شک بود.
حالت چهره‌اش کاملاً تعجب را نشان می‌داد؛ اما با اخم تعجب را پنهان کرد.
- میشه دو دقیقه حرف نزنی؟
 

_MSH_

125
پسندها
40
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2024/07/13
نوشته‌ها
37
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #35
نگاهم را در حدقه چرخاندم:
- چیه؟ نکنه تفکراتت رو به‌هم ریختم؟
لبش را به حالت نیشخند کش داد و دیگر چیزی نگفت. گاهی این بی‌اهمیت بودنش روی مخم رژه می‌رفت. چرا باید یک انسان آن‌قدر نفرت‌انگیز باشد؟ از سمت دیگر رفتار آن چهار نفر دیگر را درک نمی‌کنم. درست است که من هم اول مانند آنها بودم و کمی متعجب شده بودم؛ ولی حال همه‌چی پیداست. کسی که این کار را با کرده، پروفسور ابی است. او بود که به ما آن گوی را داد و باعث این اتفاق شد. اگر کاری نکنم تا اخراجش نکنند، اسمم گریس نیست.
- بچه‌ها اون کیه دم در؟
با شنیدن صدای آدنا به سمت در نگاه کردم:
- اونجا که کسی نیست.
صدای ترسیده‌ی آدنا باعث شد به سمتش برگردم.
- گریس، اونجا واقعاً یه چیزیه! یه سیاهی! تو چجوری نمی‌بینیش؟
به بقیه‌ی بچه‌ها نگاهی انداخت و ادامه داد:
- بچه‌ها شما هم چیزی نمی‌بینین؟
نگاه ترسیده و وحشت زده‌ی میا توجه همه را جلب کرد:
- آ...آدنا چ...چی داری میگی؟ اونجا که چیزی نیست!
نگاه تحقیرآمیز آدنا را دیدم که گویی داشت ما را مسخره‌ی خود می‌کرد. به سمتش رفتم و موهای بلند خرمایی رنگش را در دستم گرفتم.
صدای جیغش به هوا رفت.
- گریس داری چی‌کار می‌کنی؟ ولم کن عوضی!
سرش را نزدیک صورتم آوردم:
- ببین چی دارم بهت میگم! ما الان تو شرایطی نیستیم که بخوایم وقتی برای مسخره بازی‌های تو داشته باشیم. پس فقط خفه‌ شو و گمشو توی اتاق!
آب دهانش را با ترس قورت داد. مردمک چشمش کمی لرزید و سرش را آرام به معنی تأیید تکان داد. موهایش را ول کردم و به سمت در پروفسور ابی قدم برداشتم. لین دختر دیگر شورش را در آورده است. فکر کرده می‌تواند در همچین شرایط گندی هر غلطی دلش می‌خواهد انجام دهد. نه به آن ترسیدنش و نه به این مسخره بازی‌اش، ‌دخترک دیوانه! به در اتاق که رسیدم، پایم را محکم به در زدم که باعث شکستگی در شد. پروفسور ابی را دیدم که از ترس از جایش پرید. با دیدن من، چهره‌اش از ترس به خشم تغییر پیدا کرد. از جایش بلند شد و فریاد زد:
- گریس این چه کاری بود کردی؟ چرا زدی در رو شکوندی؟
نیشخندی زدم و همان‌طور که دستم را در جیب‌هایم بردم آرام‌آرام به سمتش قدم برداشتم:
- تو عوضی ما رو فرستادی به اون جای کوفتی و الان داری جوری رفتار می‌کنی که انگار از هیچی خبر نداری!
وقتی در کنارش قرار گرفتم سرم را نزدیک بردم و در چشمانش خیره شدم:
- فقط بگو چرا این کار رو کردی؟
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا