- تاریخ ثبتنام
- 2024/07/13
- نوشتهها
- 37
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #31
نگاه متعجبم به گویی بود که انگار داشت منفجر میشد.
صدای جیغ پیدرپی میا، صدایی بود که فقط داشت در مغزم رژه میرفت.
داشت چه اتفاقی میافتاد؟
سعی کردم جلوی گوی را بگیرم؛ ولی وقتی دستم به گوی خورد؛ مانند این بود که به یک آهن داغِ داغ دست بزنی.
همانقدر احساس سوزش در دستم پیچید.
حس میکردم به سمت گوی دارم کشیده میشوم. نه تنها من، بلکه بقیه هم داشتند به سمت گوی کشیده میشدند.
گوی ناگهان منفجر شد که باعث شد چشمانم را ببندم.
وقتی چشمانم را باز کردم با سیاهی مطلق و کاخ بزرگ رنگارنگی روبهرو شدم.
اینجا کجا بود؟
چه شد که ما اینجا آمدیم؟
چرا گوی به جای اینکه ما را به محل جادوها ببرد به اینجا آورد؟
صدای گریهی میا روی مخم بود و نمیگذاشت تا کمی فکر کنم.
آخر سر که دیدم ساکت نمیشود سرش داد زدم.
- خفهشو، میفهمی؟ فقط خفهشو!
با شنیدن صدای داد من، آب دهانش را قورت داد و سعی کرد تا دیگر گریه نکند.
نگاهم را در دور و اطراف چرخاندم.
هیچ چیز به غیر از سیاهی دیده نمیشد.
عجیب بود که آن کاخ بزرگ رنگارنگ که حتی دورش یک دایرهی آتشین قرار داشت نتوانسته بود تا اینجا را روشن کند.
گلولهی آتشینی درست کردم تا بتوانم آنجا را ببینم؛ ولی هیچ چیز دیده نمیشد.
اینجا را هیچ چیز نمیتوانست روشن کند.
با شنیدن صدای اندرو به سمتش برگشتم.
- باید توی اون کاخ بریم.
آدنا ترسیده گفت:
- دیوونه شدی؟ ممکنه بمیریم.
امیلیا قدمی به سمت من برداشت.
- اندرو راست میگه باید توی کاخ بریم.
میا ترسیده بود و تنها امیدش آدنایی بود که نمیتوانست جلوی ما را بگیرد.
نفسم را بیرون فرستادم و قدمی به سمت کاخ برداشتم که با شنیدن صدای زنی در جایم ایستادم.
- شما کی هستین؟
نفهمیدم چه شد که حجم زیادی از جادو به سمت صدا پرتاب شد.
ناخواسته منم پایم را محکم به زمین زدم که باعث لرزش زمین شد.
ناگهان همهجا را نور و روشنایی فرا گرفت؛
ولی فقط صخره بود که به چشم میخورد و چیز دیگری در اینجا وجود نداشت.
صدای جیغ پیدرپی میا، صدایی بود که فقط داشت در مغزم رژه میرفت.
داشت چه اتفاقی میافتاد؟
سعی کردم جلوی گوی را بگیرم؛ ولی وقتی دستم به گوی خورد؛ مانند این بود که به یک آهن داغِ داغ دست بزنی.
همانقدر احساس سوزش در دستم پیچید.
حس میکردم به سمت گوی دارم کشیده میشوم. نه تنها من، بلکه بقیه هم داشتند به سمت گوی کشیده میشدند.
گوی ناگهان منفجر شد که باعث شد چشمانم را ببندم.
وقتی چشمانم را باز کردم با سیاهی مطلق و کاخ بزرگ رنگارنگی روبهرو شدم.
اینجا کجا بود؟
چه شد که ما اینجا آمدیم؟
چرا گوی به جای اینکه ما را به محل جادوها ببرد به اینجا آورد؟
صدای گریهی میا روی مخم بود و نمیگذاشت تا کمی فکر کنم.
آخر سر که دیدم ساکت نمیشود سرش داد زدم.
- خفهشو، میفهمی؟ فقط خفهشو!
با شنیدن صدای داد من، آب دهانش را قورت داد و سعی کرد تا دیگر گریه نکند.
نگاهم را در دور و اطراف چرخاندم.
هیچ چیز به غیر از سیاهی دیده نمیشد.
عجیب بود که آن کاخ بزرگ رنگارنگ که حتی دورش یک دایرهی آتشین قرار داشت نتوانسته بود تا اینجا را روشن کند.
گلولهی آتشینی درست کردم تا بتوانم آنجا را ببینم؛ ولی هیچ چیز دیده نمیشد.
اینجا را هیچ چیز نمیتوانست روشن کند.
با شنیدن صدای اندرو به سمتش برگشتم.
- باید توی اون کاخ بریم.
آدنا ترسیده گفت:
- دیوونه شدی؟ ممکنه بمیریم.
امیلیا قدمی به سمت من برداشت.
- اندرو راست میگه باید توی کاخ بریم.
میا ترسیده بود و تنها امیدش آدنایی بود که نمیتوانست جلوی ما را بگیرد.
نفسم را بیرون فرستادم و قدمی به سمت کاخ برداشتم که با شنیدن صدای زنی در جایم ایستادم.
- شما کی هستین؟
نفهمیدم چه شد که حجم زیادی از جادو به سمت صدا پرتاب شد.
ناخواسته منم پایم را محکم به زمین زدم که باعث لرزش زمین شد.
ناگهان همهجا را نور و روشنایی فرا گرفت؛
ولی فقط صخره بود که به چشم میخورد و چیز دیگری در اینجا وجود نداشت.