- تاریخ ثبتنام
- 2024/07/13
- نوشتهها
- 37
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #21
لبانش را به حالت نیشخند کش داد و به سقف خیره شد و چیزی نگفت. پروفسور ابی با تعجب و به حالتی وا رفته گفت:
- کدوم قصر رو میخوای نابود کنی؟
نپرسید چرا میخواهی نابود کنی!؟
پرسید کدام قصر را میخواهی نابود کنی!؟
و این موضوع به معنای این است که پروفسور ابی مرا میشناسد؛ ولی از کجا؟
سرم را به سمتش کج کردم و چهار زانو روی صندلی نشستم. دستم را روی چانهام گذاشتم و بر رویش ضرب گرفتم و با حالتی ریزبینانه گفتم:
- راسوها رو میشناسی؟
پروفسور خونسرد گفت:
- اره! خب کیه که اونارو نشناسه؟ اونا خطرناکترین موجودهای بخش دیان... .
حرفش را بریدم و گفتم:
- آفرین! قلمروی همونها رو میخوام نابود کنم.
و بعد از اتمام حرفم از جایم بلند شدم که با این حرکت من او هم از جایش بلند شد و با حالتی پریشان گفت:
- گریس، من بهت جادویی که میخوای رو میدم؛ ولی سمت راسوها نرو!
چشمکی زدم و گفتم:
- پروفسور، وقتی کاری بهتون سپرده میشه به ادامش کاری نداشته باشین، فقط و فقط کار خودتون رو انجام بدین.
با بلند شدن امیلیا نگاهم را به او دادم.
سرش را خاراند و بعدش خمیازهای کشید و گفت:
- چقدر شما حرف میزنین.
و بعد از اتمام جملهاش به سمت در رفت و از اتاق خارج شد. درحالیکه به دنبالش میرفتم داد زدم:
- صبر کن ببینم! نگفتی میخوای با جادوی سیاه چیکار کنی؟
دستش را به گونهای که انگار برایش مگسی هستم حرکت داد و صدایش در صدای بلندی که از سمت پروفسور ابی میآمد گم شد.
- گریس و امیلیا! این موضوع پیش خودمون میمونه.
دستم را کنار دهانم به حالت بلندگو گذاشتم و داد زدم.
- پروفسور، اگه کارمو راه بندازی دهنم قرصه.
دیگر صدایی از جانبش نیامد. هر چند اینکه از سمتش دور شده بودیم و دیگر صدایش نمیآمد هم بیتأثیر نبود.
چند قدم دیگر برداشتم و در کنار امیلیا قرار گرفتم. دستم را بر روی شانهاش گذاشتم و گفتم:
- نگفتی کلاغ! جادوی سیاه رو میخوای چیکار؟
- کدوم قصر رو میخوای نابود کنی؟
نپرسید چرا میخواهی نابود کنی!؟
پرسید کدام قصر را میخواهی نابود کنی!؟
و این موضوع به معنای این است که پروفسور ابی مرا میشناسد؛ ولی از کجا؟
سرم را به سمتش کج کردم و چهار زانو روی صندلی نشستم. دستم را روی چانهام گذاشتم و بر رویش ضرب گرفتم و با حالتی ریزبینانه گفتم:
- راسوها رو میشناسی؟
پروفسور خونسرد گفت:
- اره! خب کیه که اونارو نشناسه؟ اونا خطرناکترین موجودهای بخش دیان... .
حرفش را بریدم و گفتم:
- آفرین! قلمروی همونها رو میخوام نابود کنم.
و بعد از اتمام حرفم از جایم بلند شدم که با این حرکت من او هم از جایش بلند شد و با حالتی پریشان گفت:
- گریس، من بهت جادویی که میخوای رو میدم؛ ولی سمت راسوها نرو!
چشمکی زدم و گفتم:
- پروفسور، وقتی کاری بهتون سپرده میشه به ادامش کاری نداشته باشین، فقط و فقط کار خودتون رو انجام بدین.
با بلند شدن امیلیا نگاهم را به او دادم.
سرش را خاراند و بعدش خمیازهای کشید و گفت:
- چقدر شما حرف میزنین.
و بعد از اتمام جملهاش به سمت در رفت و از اتاق خارج شد. درحالیکه به دنبالش میرفتم داد زدم:
- صبر کن ببینم! نگفتی میخوای با جادوی سیاه چیکار کنی؟
دستش را به گونهای که انگار برایش مگسی هستم حرکت داد و صدایش در صدای بلندی که از سمت پروفسور ابی میآمد گم شد.
- گریس و امیلیا! این موضوع پیش خودمون میمونه.
دستم را کنار دهانم به حالت بلندگو گذاشتم و داد زدم.
- پروفسور، اگه کارمو راه بندازی دهنم قرصه.
دیگر صدایی از جانبش نیامد. هر چند اینکه از سمتش دور شده بودیم و دیگر صدایش نمیآمد هم بیتأثیر نبود.
چند قدم دیگر برداشتم و در کنار امیلیا قرار گرفتم. دستم را بر روی شانهاش گذاشتم و گفتم:
- نگفتی کلاغ! جادوی سیاه رو میخوای چیکار؟