- تاریخ ثبتنام
- 2024/07/13
- نوشتهها
- 37
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #11
اینجا هم مانند مدرسه زیبا و خیره کننده بود.
شک ندارم که این مدرسه بیش از هزار اتاق و بخش دارد.
با قرار گرفتن پروانهای روی ربانهای سفید و سیاه کمی به صندلی چسبیدم. پروانه روی پاهایش ایستاده بود و با لبخند برای من دست تکان میداد.
لبخند دستپاچهای زدم و سپس به آسمان سفید رنگی که پر بود از ابرهای مشکی خیره شدم.
چرا در هر مکانی فقط تم سیاه و سفید بود که دیده میشد؟
اکثراً در چنین مدرسههای جادویی، بیشتر از رنگهای شاد برخوردار هستیم. نه از رنگ سیاه و سفید!
هر چند که این دو تضاد باعث زیبایی این مدرسه شده بود.
دست به سی*ن*ه شدم و بیحوصله به مجسمهها و تابلوهای روی دیوار نگاه کردم.
بعد از مدتی آن دو دختر عجیب به همراه دختر قرمزی در کنارم نشستند. صورت دو دختر هنوز خونی بود و هیچ اهمیتی برای هیچ کدامشان نداشت.
حضور فردی دیگر را در کنارم حس کردم. وقتی سرم را به سمتش چرخاندم لحظهای فکر کردم روحی سفید در کنارم حضور دارد. آخر مگر میشود یک آدم از موهای سرش تا کف پایش سفید باشد؟ تا به الان به غیر از افراد کور کسی را ندیدم که چشمان سفید داشته باشد. نکند این دختر هم کور است؟
وقتی سرش را به سمتم چرخاند فکر کنم قبض روح شدم.
نفسم را با ترس نگه داشتم و تا وقتی نگاهش را از من نگرفت بیرون نفرستادم.
به معنای واقعی کلمه، افراد اینجا ترسناکاند و من افتاده بودم میان ترسناکترینهایشان.
آب دهانم را قورت دادم و با استرس به سکوی نمایش خیره شدم. ده غول آبی بر روی سکو کنار هم ایستاده بودند. اولین غول که شروع به حرف زدن کرد چشمانم گرد شد. او که دهان نداشت، پس صدا از کجا میآمد؟ صدای خرخر مانندی داشت و وقتی حرف میزد تن و بدن را میلرزاند.
- به ده تا گروه تقسیم میشین. از خوب تا ارشد! این رو هم بگم ممکنه خوبها به ارشد تبدیل بشن، پس ناامید نشین. اسمهایی که میخونم جز گروه خوبها هستن.
و نامها را تکبهتک شروع به خواندن کرد.
نام هر کسی را که میخواند بر روی سکو میرفت.
اسمها که تموم میشد غول شروع به خواندن نامها میکرد.
تا رسید به گروه دستیار ارشد! وقتی دانشآموزان بالای سکو میرفتند در قیافهی آنها خشم را میشد دید.
پس یعنی این گروه برای کسانیست که میخواهند ارشد باشند؛ ولی نمیتوانند.
گروه جاه طلبها!
خود قبول دارم که در خودخواهی کسی به گرد پایم هم نمیرسد؛ ولی تعجب میکنم که چرا نامم را نخواند.
وقتی اسامی دستیار ارشد تمام شد غول آخر شروع کرد.
اسمها را شروع به خواندن کرد و دانش آموزان با حالتهای مختلف بر روی سکو میرفتند.
دختران و پسران هر کدام چیزی در دست داشتند و سرگرم آن بودند.
- آدنا میلر!
با خوانده شدن اسمم بلند شدم و به سمت سکو قدم برداشتم.
فقط همان چهار عجیب غریب مانده بودند که نشانگر آن بود که در گروه ارشد هستند.
- میا اسمیت!
دختری که موی قرمز داشت بلند شد و روی سکو آمد و کنار من ایستاد.
- اندرو واکر!
شک ندارم که این مدرسه بیش از هزار اتاق و بخش دارد.
با قرار گرفتن پروانهای روی ربانهای سفید و سیاه کمی به صندلی چسبیدم. پروانه روی پاهایش ایستاده بود و با لبخند برای من دست تکان میداد.
لبخند دستپاچهای زدم و سپس به آسمان سفید رنگی که پر بود از ابرهای مشکی خیره شدم.
چرا در هر مکانی فقط تم سیاه و سفید بود که دیده میشد؟
اکثراً در چنین مدرسههای جادویی، بیشتر از رنگهای شاد برخوردار هستیم. نه از رنگ سیاه و سفید!
هر چند که این دو تضاد باعث زیبایی این مدرسه شده بود.
دست به سی*ن*ه شدم و بیحوصله به مجسمهها و تابلوهای روی دیوار نگاه کردم.
بعد از مدتی آن دو دختر عجیب به همراه دختر قرمزی در کنارم نشستند. صورت دو دختر هنوز خونی بود و هیچ اهمیتی برای هیچ کدامشان نداشت.
حضور فردی دیگر را در کنارم حس کردم. وقتی سرم را به سمتش چرخاندم لحظهای فکر کردم روحی سفید در کنارم حضور دارد. آخر مگر میشود یک آدم از موهای سرش تا کف پایش سفید باشد؟ تا به الان به غیر از افراد کور کسی را ندیدم که چشمان سفید داشته باشد. نکند این دختر هم کور است؟
وقتی سرش را به سمتم چرخاند فکر کنم قبض روح شدم.
نفسم را با ترس نگه داشتم و تا وقتی نگاهش را از من نگرفت بیرون نفرستادم.
به معنای واقعی کلمه، افراد اینجا ترسناکاند و من افتاده بودم میان ترسناکترینهایشان.
آب دهانم را قورت دادم و با استرس به سکوی نمایش خیره شدم. ده غول آبی بر روی سکو کنار هم ایستاده بودند. اولین غول که شروع به حرف زدن کرد چشمانم گرد شد. او که دهان نداشت، پس صدا از کجا میآمد؟ صدای خرخر مانندی داشت و وقتی حرف میزد تن و بدن را میلرزاند.
- به ده تا گروه تقسیم میشین. از خوب تا ارشد! این رو هم بگم ممکنه خوبها به ارشد تبدیل بشن، پس ناامید نشین. اسمهایی که میخونم جز گروه خوبها هستن.
و نامها را تکبهتک شروع به خواندن کرد.
نام هر کسی را که میخواند بر روی سکو میرفت.
اسمها که تموم میشد غول شروع به خواندن نامها میکرد.
تا رسید به گروه دستیار ارشد! وقتی دانشآموزان بالای سکو میرفتند در قیافهی آنها خشم را میشد دید.
پس یعنی این گروه برای کسانیست که میخواهند ارشد باشند؛ ولی نمیتوانند.
گروه جاه طلبها!
خود قبول دارم که در خودخواهی کسی به گرد پایم هم نمیرسد؛ ولی تعجب میکنم که چرا نامم را نخواند.
وقتی اسامی دستیار ارشد تمام شد غول آخر شروع کرد.
اسمها را شروع به خواندن کرد و دانش آموزان با حالتهای مختلف بر روی سکو میرفتند.
دختران و پسران هر کدام چیزی در دست داشتند و سرگرم آن بودند.
- آدنا میلر!
با خوانده شدن اسمم بلند شدم و به سمت سکو قدم برداشتم.
فقط همان چهار عجیب غریب مانده بودند که نشانگر آن بود که در گروه ارشد هستند.
- میا اسمیت!
دختری که موی قرمز داشت بلند شد و روی سکو آمد و کنار من ایستاد.
- اندرو واکر!