- نویسنده موضوع
- #21
من اینجا که داستایفسکی میگه:
"یک چیز دیگر هم بود که عذابم میداد، وآن اینکه هیچکس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و آنها با هم."
عمیقا میفهممش چون دقیقا هر وقت کنارِ همسن و سالام قرار گرفتم دغدغه ام فرق میکرد، افکارم فرق میکرد، چیزایی که برام مهم بود و دوسشون داشتم فرق میکرد و همیشه یه فردیت خاصی داشتم تو جمع ها..
"یک چیز دیگر هم بود که عذابم میداد، وآن اینکه هیچکس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و آنها با هم."
عمیقا میفهممش چون دقیقا هر وقت کنارِ همسن و سالام قرار گرفتم دغدغه ام فرق میکرد، افکارم فرق میکرد، چیزایی که برام مهم بود و دوسشون داشتم فرق میکرد و همیشه یه فردیت خاصی داشتم تو جمع ها..