تکمیل شده دلنوشته فریاد لیلی اثر HADIS

  • نویسنده موضوع arsha.Srmast~
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 700
  • پاسخ‌ها 19
  • کاربران تگ شده هیچ
تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

arsha.Srmast~

6,998
پسندها
135
امتیاز
سرپرست امور تخصصی و کتاب
مدیر بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,372
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
25
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • نویسنده موضوع
  • #1
Negar_۲۰۲۳۰۴۲۵_۲۳۴۰۳۸.png

کد : 92

ویراستار: هلیا فکوری
تگ: حرفه ای
منتقد نهایی: آرشاویر سرمست
عنوان دلنوشته : فریاد لیلی
نویسنده : Exhydria HADIS
ژانر : عاشقانه
مقدمه :
آدم‌ها فقط آدم هستند؛ نه بیشتر نه کمتر!
اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی، شکسته می‌شوند
و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی، خودشان تو را می‌شکنند.
بین این آدم‌ها فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه؛
مگر نشنیده‌ای که مجنونِ تمام قصه‌ها نامردند؟!
او هم این‌گونه است؟!
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #2
بیست و یکم اسفند.
این پایانِ کار زمستان است اما همچنان، هیچ کلمه‌ای با حقیقت نمی‌خواند. به طور مثال در همین لحظه، قدم‌های من به سمت خانه‌ام کشیده می‌شوند ولی این فقط ظاهر امر است؛ واقعیت این است که برای من مقصدی جز محبسی که خاصِ خودِ من ساخته شده، وجود ندارد. زندگی کردن در این قفس به آن سبب مشکل است که به چشم دیگران، فقط یک خانه‌ی معمولی در دورترین نقطه‌ی شهر است؛ در واقع کسی جز من حصارهای سر به فلک کشیده‌اش را نمی‌بیند پس مسئله‌ی فرار از زندان به طور کلی منتفی می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #3
اما شاید انسان تنها موجودی باشد که بی‌پروا در اعماق تاریکی وجودش، از چیزی که دیگر وجود ندارد، لذت می‌برد و متاسفانه، من هم یک انسان هستم!
انسانی متضاد با جوش و خروش اطراف که یقین دارد در تمام دوران طولانی و تاسف‌آور تاریخ بشر، چیزی وحشتناک‌تر از تنهایی وجود نداشته است؛ به این شکل که تنهایی بر من چنان نفوذ دارد که هرگز خطا نمی‌کند؛ پس اگر این لکه‌ی ننگ باعثِ لذت من است، چه فرقی می‌کند که مقصدم کجا باشد؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #4
حتی نمی‌شود به پشتِ سر نگاه کرد. در حقیقت، تمام این تلخ مزاجی‌های حاصل از ذهن شیطانی و تاریک من، از آن جایی منشا می‌گیرد که تنهایی، دلتنگی می‌آورد؛ دلتنگی، دلگیری و در نهایت دلگیری موجب مرگ است؛ در همین اوصاف، به نظر می‌رسد که من یک جسد متحرک با تمام مشاعر یک انسان زنده هستم که نمی‌داند حالش را چگونه توصیف کند و فرق بین دلگیر بودن با گیر بودنِ دلش را نمی‌فهمد. آیا هم‌اکنون در آخرین خیابان باقی‌مانده تا خانه می‌توانم فریاد بزنم؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #5
ولی واقعا می‌شود فریادِ برگی در حال سقوط را شنید؟
با این اقبالِ کج و معوج، حتی اگر کسی در تاریکیِ بن‌بست نبشِ خیابان نه فقط برای من، حتی به جهت رشد انزوای خود در کمین باشد و فریادم را بشنود، خیلی زود آن را به فراموشی می‌سپارد؛ درست مانند فریادِ جیرجیرکی گرفتار در لولایِ دَر که سال‌هاست مرگ در او مرده است.
از همین رو تسلیم این باور هستم که " انزوا " واقعا عجیب‌تر و البته دردناک‌تر از آن است که نشود برای باعثش، نفرینی نوشت. هر چند فاجعه آن‌جاست که در مظانِ اتهام " علاقه‌مند بودن به باعثش" قرار گرفته‌ام!
به این شکل عجیب که گاهی سکندری خورده و در عمق چند صد متری‌اش غرق می‌شوم، حضورِ مداوم کسی برای من قابل تحمل نیست و درد می‌کشم اما همه چیز لذت‌بخش است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #6
در دور افتاده‌ترین‌ قسمت از یک کافه‌ی شلوغ، دختری سیگار به ل*ب، خیره به صندلیِ خالی رو‌به‌رو، حتی دیگر نمی‌تواند گریه کند؛ حتی دیگر نمی‌توانم گریه کنم!
انگار که سنگِ گور خود هستم. هیچ روزنه‌ای برای عشق یا نفرت، به طور خاص یا کلی وجود ندارد‌.
به این شکل که گرچه باران می‌بارد و در تنهایی غوطه‌ور شده‌ام، گرچه هر چیزی که می‌نویسم، نامعقول و دل‌مرده تلقی می‌شود اما باز هم در این تنهایی، هیچ‌گونه احساسی نسبت به آنچه تحقیر‌آمیز یا غم‌انگیز باشد، ندارم.
به هر حال، تنهایی گذشته از هر چیز، جزوی از وجود من است؛ شاید که من فقط از استخوان تشکیل شده‌ام!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #7
زمستان جان داد و ختمِ او را تحویل کردند اما هنوز در سکوتِ گوش‌خراش خیابان، پیرزنی جوان، قدم‌زنان ایستاده؛ زندگی برایش درست مانند خرده شیشه‌ای که زیر پوست دستش جا مانده، در جریان اما دردناک است.
و من، حقیقتاً چه زندگی بی‌روحی را می‌گذرانم؛ با هیچ‌کس حرف نمی‌زنم، خودم را تا حدِ بی‌عاطفگی محض از همه کنار کشیده‌ام، همه را با خود دشمن کرده‌ام، اما حتی نمی‌خواهم راجبِ آن حرفی بزنم!
چه اهمیتی دارد؟ می‌توانم در همین خیابان، یک "او" را پیدا کنم اما اگر این‌چنین سرد و غم‌زده در مقابلش بایستم و از غمم برایش بگویم، چیزی می‌فهمد؟ همچنان که وقتی حرف از جهنم می‌شود، هیچ درکی از گرما و دردناک بودنش نخواهد داشت. به همین سبب، من می‌مانم و فریادهای بی‌صدای درونم؛ و یک خیابان. چرا باید مدام از "خیابان‌ها" حرف بزنم؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #8
اگر روی س*ی*نه‌ی سنگی خیابان قدم نزنم، پس باید با دردی که فصل‌ها را نمی‌شناسد، با خونی که بند نمی‌آید، با زخمم که تبدیل به حفره‌ای عمیق شده و می‌توان در آن درختی کاشت، چه کنم؟!
چطور می‌توان پرسه زدن در خیابان را فراموش کرد و گفت: " اندوهگینم و مرگ کاری نمی‌کند؟! " هیچ‌کدام ساده نیست؛ محض همین خاطر است که انگار دلم، شاخه‌ی شاتوتی‌ است که باد، خونش را به در و دیوار پاشیده؛ اما مدام ل*ب می‌زنم: " خوبم، خوشم؛ کجام؟ هیچ‌جا! "
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #9
حالا، نیمه شب است یا نزدیک سحر؟ نمی‌دانم! در این حوالی، هر آدمی می‌تواند ساعت‌ و ثانیه‌ها را به راحتی گم‌ کند‌‌، هر آدمی در شکل و شمایل من!
منی که فکر می‌کردم زندگی در دنیایی که کنارم خالی باشد، عجیب است؛ خالی از این بابت که همه هستند و هیچ‌کس نیست. با این حال، انگار خیلی وقت است عادت کرده‌ام تنها با " اسم‌ها" زندگی کنم، نه خودشان!
اما اگر عادت کرده‌ام، پس چرا دیگر خانه جایی برای من ندارد؟ دیگر دارد باورم می‌شود که کسی را نمی‌شناسم و حتی قابل شناخت هم نیستم!
من می‌خواهم که ما بین تقلاهایم، نفس بکشم. مانند هشت میلیارد آدم دیگر، دست به دامنِ ضخیم پنجره که نور را برایم حرام کرده، می‌شوم.
گاهی وقت‌ها پنجره باز می‌شود؛ اما هوای تازه داخل نمی‌آید. قاصدک‌ها، طوری در هوا سرگردانند که انگار هیچ پیغامی به مقصد نمی‌رسد. پنجره باز است؛ اما نسیم داخل نمی‌آید؛ پنجره از کار افتاده و من، برای هزارمین بار به خیابان پناه می‌برم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Exhydria

419
پسندها
65
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/03/04
نوشته‌ها
47
مدال‌ها
6
  • #10
با از دست رفتن پنجره‌ها، به نظر می‌رسد با آن هشت میلیارد هم‌نوع خود فرق دارم؛ نه به آن منظور که شاید هیچ همتایی نداشته باشم؛ اما تصور می‌کنم وجه تشابه بیشتری با هوایِ تهران به نسبت آدم‌هایش دارم.
منم، باران‌زده‌‌ای که همچنان آلوده‌ است؛ اما تضمین می‌کنم هیچ‌کدام از آن سی و چند نفری که امروز از کنارم عبور کردند، اهمیتی به ما، من و این شهر بیچاره، که نفس‌های آخرمان را زیر این دوده‌های سیاه می‌کشیم، نمی‌دهد.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا