من متنفر بودن از آدما رو بلد نیستم؛ فقط یهو برام بی اهمیت میشن، دیگه پیگیر کاراشون نیستم، دیگه اهمیت نمیدم کجا میرن، دیگه نگرانشون نیستم؛ همین! من متنفر شدن بلد نیستم ولی بی خیال شدنو خوب بلدم.
نیاز دارم مدتی نباشم ؛
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم،
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد.
دور باشم و رها، سبُک باشم و آزاد.
آدم هایی را ببینم که هیچ تصور بدی از آنها ندارم؛
مسیرهایی را بروم که تا به حال نرفته ام؛
عطرهایی را بزنم که تا به حال نزده ام؛
و لباس هایی را بپوشم که تا به حال نپوشیده ام.
در مکان هایی بنشینم که هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند؛
موسیقی هایی گوش کنم که مرا یاد کسی نمی اندازند.
و نوشیدنی هایی بنوشم که مرا بیخیال تر از همیشه کنند!
نه به کسی فکر کنم ، نه نگرانِ چیزی باشم و نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم!
من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم
اونقدر آدما قبل من و تو غصه خوردن، لب پنجره سیگار کشیدن، عاشق شدن، فارغ شدن، فحش دادن...
اونقدر آدما قبل من و تو بردن، باختن، گذاشتن رفتن، گم و گور شدن...
اونقدر آدما قبل من و تو به گذشتهشون فکر کردن، حسرت خوردن، بغض کردن...
حالا کجان؟
رها کن رفیق.. رها کن بره...