تکمیل شده رمان آن‌ها کنار من هستند اثر فائزه عیسی‌وند

تکمیل شده

ریحانه اسفندیاری

10,205
پسندها
135
امتیاز
معاونت کل انجمن
معاونت کل انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/09
نوشته‌ها
3,106
راه‌حل‌ها
6
مدال‌ها
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
IMG_20230315_103304_293.jpg
🔹️کد رمان: 84🔹

منتقد اول: velvet velvet
تگ: مطلوب
منتقد نهایی: آرشاویر سرمست

نام رمان: آن‌ها کنار من هستند
نام نویسنده: فائزه عیسی‌وند
i_faezeh FAEZEH

ژانر: ترسناک، معمایی، عاشقانه
ناظر: Manel Manel
ویراستار: Evolving THOMAS

خلاصه:
نسیم، دختری که بعد از اتفاقات مشکوک و ماورائی که توی زندگی براش رخ میده کنجکاو به دونستن حقیقت میشه ‌که چرا این اتفاقات براش افتاده و اون رو به چالش‌های زیادی کشونده؛ با موجودات و اجنه درگیر میشه که نسیم رو به اشتباه با یک شخص یا موجود دیگه‌ایی گرفتن.
با افرادی آشنا میشه از طبار سیاهی و آتش؛ عشقی که بین خاک و آتش پدیدار میشه، خاکی که قراره اون آتش رو خاموش کنه.
سرنوشت این کنجکاوی و آشنایی نسیم با این افراد چی میتونه باشه؟
عشق یا سوختن؟
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #2
مقدمه:گاهی تاریکی فقط ترس نیست!
گاهی جستجو است،
گاهی حل معما،
گاهی پیدا کردن گمشده.
***
با ترس به موجوداتی که روبه‌روم بودن نگاه می‌کردم که صدای کشیده شدن پا رو پشت سرم شنیدم. با فکر این‌که شاید یکی از اعضای خانواده‌م باشه برگشتم که با دیدن اون فرد یهو... .
نسیم: وای این دیگه چه خوابی بود که دیدم؟!
از ترس نزدیک بود سکته کنم.
به اطراف نگاه کردم که ببینم اون موجود واقعی بود یا نه، ولی همه‌جا تاریک بود و فقط نور چراغ توی حیاط بود که یکم به داخل می‌تابید. به بغل دستم نگاه کردم. نادیا سمت چپ خوابیده بود و نگین هم سمت راست، یکم نگین رو تکون دادم.
نسیم: نگین، نگین.
نگین با خواب‌آلودگی بیدار شد و باز غر زدنش رو شروع کرد.
نگین: وای نسیم باز چته؟ من نمی‌تونم باهات بیام که آب بخوری. خب خودت برو، همین‌جاست اَه.
نسیم: یه لحظه همراهم بیا. خب تاریکه! چراغ هم نمیشه روشن کنم، وگرنه بقیه بیدار میشن.
نگین با حرص دستش رو کوبید به بالش و گفت:
- بلند شو، ببین نسیم این آخرین باریه که همراهت میام اگه فردا هم این‌جور کنی من می‌دونم و تو!
ترجیح دادم چیزی نگم، وگرنه برو بابا توی دهنم بود، اگه می‌گفتم قطعاً پتو رو می‌کشید رو سرش و لجبازی می‌کرد و نمی‌اومد.

***
مامان: نسیم، نسیم، برو آیفون رو بردار ببین کیه!
یک نگاه به نادیا کردم که نزدیک آیفون بود و داشت لاک میزد کردم.
نسیم: خب این دختر تن‌پرورت رو بگو، نزدیک هم هست به آیفون. حتما من که توی اتاقم هستم باید برم؟ به من چه.
مامان: این‌قدر زبون نبر‌؛ دِ برو جواب بده طرف دیگه رفت اِه. هی باید برای یه چیزی التماسشون کنم.
با حرص از پله‌ها پایین رفتم که نزدیک بود با مخ بزنم زمین.
نسیم: بله بفرمائید؟
صدای خانم احمدی همسایه فضولمون از اون‌طرف اومد.
خانم احمدی: سلام نسیم جان، خوبی دخترم؟
نسیم: سلام، بفرمائید داخل دم در بده.
بدون این‌که بمونم جواب بده آیفون رو زدم و خودم رفتم داخل اتاقم. حوصله‌ش رو نداشتم خیلی حراف بود.
***
این‌قدر آهنگ گوش دادم سرم ترکید‌. بلند شدم و رفتم یواشکی از توی راه‌پله نگاه سالن کردم و دیدم بله هنوز این احمدی حراف نرفته.
یکی نیست بگه آخه تو فکت درد نگرفت این‌قدر حرف زدی؟! نگاه مامان کردم از چهره‌‌ش می‌تونستم متوجه بشم که اونم حوصله‌ش سر رفته و علاقه زیادی داره که احمدی رو از خونه بیرون کنه.
خانم احمدی: خب دیگه شیماجان، من زحمت رو کم کنم.
وای خدا وای خدایا باورم نمیشه، داره گورش و... عه ببخشید داره میره. از خوشحالی اشکم داشت در می‌اومد.
تا از در رفت بیرون شروع کردم بشکن زدن و قر دادن. اون بین دیدم نادیا و نگین با تعجب دارن نگاهم می‌کنن.
نسیم: چتونه چرا اون‌جور نگاه می‌کنین؟!
نادیا: خل شدی الحمدال... ؟‌!
نسیم: نه ولی این احمدی که این‌جا بود.
دستم رو نمایشی گذاشتم روی گلوم و در ادامه حرفم گفتم:
- انگار یکی دست گذاشته این‌جام و خفه‌‌م می‌کنه.
بعد از حرفم از جلوی چشم‌های متعجبشون رد شدم. رفتم توی آشپزخونه و آب خوردم و برگشتم توی سالن.
مامان اومد داخل و پرده‌های سالن رو کشید که باعث شد دیگه نور آفتاب نیاد داخل.
مامان: من خسته‌‌م می‌خوام بخوابم سر و صدا نکنین.
بعد رفت توی اتاقش. نادیا هم رفت توی کتابخونه و نگین هم رفت آشپزخونه.
منم بیکار بودم. نشستم و ادامه رمان ترسناک جدیدی که گرفته بودم رو خوندم. در حین خوندن حس کردم یک جسم سفید مایل به کرمی از توی اتاق مامان‌ اینا بیرون اومد و سریع رفت توی حیاط.
نگاهم رو سریع چرخوندم اون‌طرف ولی چیزی ندیدم.
با خودم گفتم:
- چون داستان ترسناک خوندم، خیالاتی شدم.
دوباره ادامه دادم، ولی دوباره تکرار شد... .
این‌دفعه طاقت نیاوردم و آهسته رفتم سمت در ورودی. آروم جوری که صدا نده و مامان بیدار نشه بازش کردم. رفتم توی حیاط، از پله‌ها رفتم پایین و نگاه باغچه و اطراف کردم که چشمم خورد به در انبار که دقیقاً مثل زیر زمین پایین خونه‌‌مون بود.
انگار یه نفر داخلش بود! از پشت شیشه که نگاه می‌کردم قد و هیکل طرف شبیه بابا بود؛ و با فکر این‌که بابا باشه خواستم برم داخل. هنوز پله اول رو پام رو روش نذاشتم که صدای شکستن یه چیزی از داخل انبار اومد. راستش به چیزای ترسناک خیلی علاقه داشتم ولی الان از ترس خودم رو نزدیک بود خیس کنم.
آب دهنم رو قورت دادم و با جرعت رفتم سمت در انبار.
هم می‌ترسیدم هم می‌خواستم به ترسم غلبه کنم. پاهام داشتن می‌لرزیدن. توی یه حرکت ناگهانی در انبار رو سریع باز کردم؛ اما توی اون تاریکی چیزی مشخص نبود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
I don't care​

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #3
هانا: خودت دیدیش؟!
نسیم: نه.
هانا: پس چطور میگی پشت در انبار دیدمش؟!
نسیم: پشت در انبار فقط یک جسم که قد و هیکلش شبیه بابا بود دیدم. خب منم فکر کردم باباست واسه همین اولش بیخیال شدم.
همه ماجرا رو واسه هانا، دخترخاله و بهترین رفیقم که از بچگی کنار هم بودیم تعریف کردم. اون هم با هیجان و دقت گوش می‌داد و هر از گاهی یه چیزایی می‌پروند وسط که با چشم‌غره‌های من ساکت میشد.
هانا: وای نسیم، حالا که برای اولین‌بار از این‌جور چیزها تو خونه‌تون دیدی می‌خواین از این‌جا نقل مکان کنید.
با حسرت گفتم:
- آره راست میگی، انگار این‌ها هم زورشون می‌اومد این همه سال خودشون رو نشون بدن. انگار منتظر بودن متوجه بشن ما قراره بریم بعد خودشون رو نمایان کنن.
هانا لب و لوچه‌ش رو آویزون کرد و یک هوم کش‌دار گفت بعد پشت حرفش ادامه داد:
- من گرسنه‌مه، بلند شو یک خوراکی بده من که از گرسنگی چشم‌هام داره سیاهی میره.
نسیم: همیشه برام سوال بود تو معده داری یا نه؟! کارد بخوره به اون شکمت تو که چند دقیقه پیش غذا خوردی چیشد باز؟! به من چه برو یک چیزی پیدا کن و کوفت کن.
بعدش دراز کشیدم و نگاهم رو دادم به سقف. کم‌کم یک چیز گرد و سیاه پدیدار شد روی دیوار. اولش کوچیک بود ولی رفته‌رفته داشت بزرگ‌تر میشد. با چشم‌های ریز یواش بلند شدم و دقیق نگاهش کردم. یهو از سقف مثل آب ریخت روی صورتم که با صدای بلند گفتم:
- اَه لعنتی، لعنتی.
هانا با دو اومد توی اتاق و با تعجب گفت:
- پس چته؟!
فکر می‌کردم هانا ببینه که چی روی سر و صورتم ریخته؛ اما از این‌که متوجه نشد فهمیدم که فقط توی ذهن خودم شکل گرفته این اتفاق.
نسیم: هیچی تو برو.
هانا یک نگاه دیگه بهم انداخت و به کیکی که توی دستش بود یه گاز زد و رفت توی آشپزخونه. با حالت چندشی دستم رو به صورتم زدم که یه مایع چسبناک به انگشت‌هام برخورد کرد. این‌قدر چندش بود که همون‌جا آوردم بالا.
***
با بیحالی به غرغرهای مامان در حالی که داشت کف اتاق جایی که من حالم بد شده بود رو تمیز می‌کرد نگاه کردم.
مامان: یعنی تو وقتی حس می‌کنی حالت تهوع داری دیگه نمی‌تونی بدویی بری توی حیاط اون‌جا این کار رو بکنی؟
دستی کشیدم به چشم‌هام و نگاهی به هانا که بیخیال داشت نگاه صفحه گوشیش می‌کرد انداختم. مامان کارش تموم شد و رفت بیرون از اون‌جا هم داد زد که هانا بره که کارش داره.
خیلی حالم بد بود. انرژی منفی انگار بهم وارد میشد. تصمیم گرفتم یکم بخوابم.
پرده اتاق رو کشیدم کنار و آروم خزیدم زیر پتو و به سه نکشیده خوابم برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #4
از سرما داشتم یخ می‌زدم. پتو هم اکتفا نمی‌کرد هر چقدر بیشتر می‌‌پیچیدمش دور خودم بیشتر سردم میشد. پاهام یخ کرده بودن. به زور چشم‌هام رو باز کردم و نگاه اطراف کردم. هوا تاریک شده بود.
چراغ سرویس‌ بهداشتی خود‌به‌‌خود باز و بسته شد؛ از تخت اومدم پایین و رفتم سمت سرویس‌ بهداشتی.
درش که نیمه باز بود رو یکم دیگه بازش کردم.
یهو صدای تق‌تق از پنجره اتاقم شنیدم آروم رفتم و پرده رو زدم کنار که یهو یه چیزی انگار از اون‌طرف افتاد پایین با ترس و یواش پنجره رو باز کردم و از پنجره خم شدم که حیاط رو درست ببینم، شاید متوجه بشم اون چی بود که افتاد.
همین‌جور داشتم نگاه می‌کردم که یهو یه چیزی من رو کشید سمت پایین، منم برای این‌که نیوفتم و سقط نشم دست‌هام رو گرفتم لبه پنجره و شروع کردم مامان و بابا رو صدا زدن. با جیغ و دادی که راه انداختم سریع یه نفر من‌ رو کشید سمت اتاق و افتادم رو زمین با ترس و وحشت و نفس‌نفس نگاه پنجره می‌کردم با لکنت گفتم:
- من و... من و کشید پایین، می‌خواست من رو بکشه.
اون فردی که نجاتم داد دستش رو گذاشت روی بازوم که با وحشت داد زدم و طرف رو هل دادم که صدای هانا اومد.
هانا: هیس، آروم باش هیچی نیست منم هانا.
سردرد داشتم، حالت تهوع داشتم، حالم بد بود، احساس تنهایی می‌کردم.
هانا اومد طرفم و بغلم کرد، بغض داشتم اما نمی‌خواستم پیش هانا گریه کنم. عجیب بود، ولی حس خوبی بهش نداشتم.
همین‌طور که بغل هانا بودم صورتم طرف در سرویس‌ بهداشتی بود که درش آروم داشت بسته میشد.
از بغل هانا خودم‌ رو کنار کشیدم و رو بهش گفتم:
- می‌خوام لباس‌هام رو عوض کنم.
اون هم بدون حرف از اتاق بیرون رفت. خیلی سردم بود. یه لباس گرم پوشیدم و پتو رو گذاشتم دور خودم‌ و از اتاق رفتم بیرون.
خبری از هانا نبود. توی کتابخونه و آشپزخونه و اتاق‌ها و سالن و حیاط هم نبود. شونه‌ای بالا انداختم و رفتم توی نت. وارد واتساپ شدم که دیدم از طرف هانا دو سه تا پیام برام ارسال شده بود.
با این شرح: «نسیم من همراه نگین و نادیا و مامانت رفتم خونه خودمون، اگه بیدار شدی خواستی بیا اون‌جا.»
با خوندن این پیام موهای تنم سیخ شد و ع*ر*ق سرد روی پیشونیم نشست. خدا خدا می‌کردم که اون چیزی که توی ذهنمه درست باشه. ولی امید واهی بود این پیام ساعت چهار ارسال شده اما الان ساعت نزدیک‌های نُه بود.
اشکم داشت در می‌اومد. سریع رفتم توی اتاقم و لباسم رو عوض کردم و با عجله از سالن بیرون رفتم. ولی همین که در ورودی سالن رو باز کردم با دیدن اون گربه سیاه مرده که آویزون شده بود از دیوار جیغ بلندی سر دادم که حس کردم گلوم پاره شد. با گریه و ترس از اون‌جا دور شدم و توی اون هوای سرد از خونه زدم بیرون.
حتی یه کلید هم همراهم نیاوردم فقط می‌خواستم از اون خونه دور بشم. توی راه همه‌ش فکر می‌کردم. من فقط کنجکاو بودم در مورد اجنه یک چیزایی بدونم اما هیچ‌وقت احضار نکرده بودم یا فرا نخونده بودم.‌ ته کنجکاویم هم به هیچ جایی خطم نشده تا حالا، فوقش دو تا فیلم ترسناک دیدم و رمان ترسناک خوندم همین.
با ترس از خیابون رد می‌شدم. هم تاریک بود هم خلوت. هر طور بود خودم رو رسوندم به خونه خاله و پشت سر هم در می‌زدم.
به کل زده بود به سرم حتی نمی‌تونستم آیفون بزنم از یادم رفته بود.
صدای خاله از پشت آیفون رسید به گوشم.
خاله: بله بفرمائید؟
نسیم: خاله منم نسیم میشه در و باز کنید هوا سرده.
خاله: اِه نسیم تویی دخترم! بیا تو عزیزم الان سرما می‌خوری.
در باز شد و من یه نگاه با ترس به خیابون انداختم و رفتم داخل. مطمئنم الان دماغم سرخ شده از سرما. دم در نگین رو دیدم که مونده بود منتظر من انگار، نگین با حالت بی‌اهمیتی گفت:
- این چه ریختیه به خودت گرفتی؟ چرا رنگت پریده چیزی شده؟ توی خیابون کسی مزاحمت شده؟
نسیم: اگه فرصت بدی جواب بدم ممنونت میشم.
نگین ساکت فقط بهم خیره شد، این یعنی بنال.
نسیم: توی خونه تنها بودم خواب بد دیدم خیابون هم تاریک بود و خلوت واسه همین خیلی ترسیدم.
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ‌این‌قدر دروغگوی خوبی باشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #5
نگین با یه حالت که یه جورایی بهم می‌گفت همونم خودتی نگاهم کرد و یه سر تکون داد و رفت.
یه نفس عمیق کشیدم که یه چیزی رفت تو گلوم. لعنتی خودم خیلی خوش‌شانسم این پشه هم حتماً باید محل خودکشیش رو توی گلوی من انتخاب می‌کرد. چند تا سرفه و عق زدم ولی چیزی نبود.
به همه سلام کردم و به پسرخاله‌م که سه چهار سال از خودم کوچیک‌تر بود کنترل تلویزیون رو دادم و بهش گفتم:
- حمید یه فیلم بزن ببینیم، حوصله‌م سر رفت.
حمید: به من چه کنترل که دستته، خودت بزن.
بعدش بلند شد‌ رفت. نمی‌دونم همه پسرها مثل حمید هستن یا نه؟‌ ولی خداروشکر می‌کنم برادر ندارم.
نسیم: چقدر بی‌ربطی خب می‌مردی اگه یه شبکه برام می‌زدی؟
حمید: آره می‌مردم خانم باربط.
نسیم: ایش گمشو.
***
دیگه ساعت نزدیکای دوازده بود، ولی چون من خوابیده بودم دیگه خوابم نمی‌ا‌ومد. اما مامان‌اینا از چشم‌هاشون مشخص بود خیلی خوابشون میاد.
شوهر خاله‌م خیلی اصرار کرد بمونیم اما مامان گفت قراره فردا صبح بابا برسه خونه بهتره که بریم.
خیلی می‌ترسیدم برگردیم خونه بخصوص این‌که قراره دوباره جنازه اون گربه آویزون شده رو ببینم. همین‌جور که توی خیابون بودیم و داشتیم می‌رفتیم سمت خونه صدای نادیا بلند شد که گفت:
- عه اون مرد کیه در خونه‌مون؟!
نگین یکم دقیق شد بعد گفت:
- وا، اون که باباست
مامان هم گفت:
- نه دخترها اشتباه می‌کنید.
- یعنی برای مدل ماشین هم اشتباه می‌کنیم؟
- نه انگار درست میگی. اما قرار بود فردا صبح بیاد!
یکم پا تند کردیم و نادیا از دور برای بابا دست تکون داد و صداش کرد. بابا هم حواسش به ما جمع شد. وقتی رسیدیم سلام کردیم و بابا گفت:
- کجا بودید که الان برگشتین؟
مامان: خونه نجمه بودیم. تو مگه قرار نبود فردا بیای؟
همین‌جور که می‌رفتیم داخل بابا در جواب مامان گفت:
- چرا قرار بود فردا بیام. اما یه کار دیگه پیش اومد مجبور شدم برگردم.
مامان: چه کاری؟
بابا: بعدا میگم.
اونا داشتن حرف می‌زدن و من با تعجب مونده بودم توی حیاط و نگاه جایی که گربه آویزون بود می‌کردم، ولی ديگه اثری ازش نبود.
نگین چرخید طرف من و با کلافگی و کمی بی‌اعصابی گفت:
- باز چته نسیم؟ چرا این چند وقت این‌جور شدی؟ بیا داخل برو بخواب. فردا مگه کلاس نداری؟
سرم رو تکون دادم و رفتم داخل. توی اتاق بودم ولی خوابم نمی‌برد. از این سر اتاق می‌رفتم اون سر اتاق. رفتم آب بخورم که صدای مامان و بابا توجهم رو جلب کرد.
مامان: یعنی چی آخه؟
بابا: منم نمی‌دونم فقط شنیدم حاج‌علی گفت توی خونه‌تون یه سره صدای جیغ و داد میاد. انگار کسی داره چند تا دختر رو کتک می‌زنه!
مامان: مطمئنم خیالاتی شده. آخه ممکن نیست، چون امروز احمدی این‌جا بود بعدش هم من خوابیدم، بعدم رفتم خونه نجمه خونه امن و امان... .
یهو ساکت شد. مطمئن بودم داره به من فکر می‌کنه. برای همین سریع رفتم توی اتاقم و در و بستم و رفتم زیر پتو. تا سه شمردم که مامان بدون در زدن و با وحشت اومد سمت من و تکونم داد.
با تعجب بلند شدم و گفتم:
- بله مامان چیشده؟
مامان با ترس گفت:
- نسیم اون‌موقع که خونه نبودیم اتفاقی، صدایی چیزی توجه تو رو جلب نکرد؟
نسیم: نه مثلاً چی؟
مامان فقط نگاهم کرد و از اتاق رفت بیرون. بعد چشم‌هام رو بستم اما بعد از چند دقیقه صدای باز شدن در اتاقم اومد. لای پلکم رو باز کردم ببینم کیه که دیدم مامان وارد اتاق شد درحالی که یه قرآن دستش بود.
اومد گذاشتش بالای سرم و از اتاق رفت بیرون. بعد از رفتنش قرآن رو گرفتم توی بغلم و رفتم زیر پتو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #6
صداهای اطرافم خیلی زیاد بود. چند نفر حرف می‌زدن، چند نفر گریه می‌کردن و ناله‌های بلند سر می‌دادن، چند نفر هم می‌خندیدن و قهقه‌های ترسناک سر می‌دادن.
اما هیچ‌کدومشون ترسناک‌تر از اونی که با صدای خش‌دار اسمم رو صدا میزد ترسناک نبود.
ناشناس: نسیم اون کتاب رو بذار کنار، ما باهات کاری نداریم.
از بچگی عادت داشتم وقتی می‌ترسیدم با خودم تکرار می‌کردم.
نسیم: این یک توهمه، این یک توهمه، این یک توهمه فردا صبح تموم میشه.
زیر پتو بودم و به شدت ع*ر*ق کرده بودم و از گرما داشتم می‌مردم. جرعت نداشتم از پتو بیرون برم. این‌قدر قرآن رو سفت بغل کرده بودم که مطمئن بودم جای ناخونام روش می‌مونه. کم‌کم چشم‌هام داشت گرم میشد که یهو صدای کوبیده شدن در ورودی با یه صدای مهیبی بلند شد. صدای نادیا و فریادهایی هم که میزد به گوش می‌رسید.
نادیا: مامان، مامان توروخدا یکی بیاد بابا.
دیگه هیچی برام مهم نبود. با عجله از اتاق زدم بیرون که دیدم مامان هم داره میره سمت اتاق نادیا. هر دو با هم در اتاقش رو باز کردیم که دیدیم نادیا زیر پتو و داره داد می‌زنه و کمک می‌خواد.
مامان رفت سمتش و از زیر پتو کشیدش بیرون و گفت:
- چی‌شده، چی‌شده عزیزم ها؟
نادیا با لکنت ناشی از ترس زیادش گفت:
- یه چی ... چیزی پاهام و گرفته بود، ول نمی‌کرد.
بعد زد زیر گریه.
***
نسیم: آره دیگه همه‌ش همین بود.
هانا: خیلی عجیبه!
نسیم: آره. امروز خونه‌ای بیام پیشت؟
هانا: آره‌ آره تنهام اتفاقاً بیا.
نسیم: خب ببینم اگه مامان اجازه داد میام.
هانا: باشه پس فعلا.
گوشی رو قطع کردم و رفتم دنبال مامان که ببینم کجاست. همه‌جا رو گشتم. رفتم توی حیاط که دیدم توی انبار صدای پچ‌پچ ضعیفی میاد. رفتم سمت انبار که صدا واضح شد و متوجه شدم که صدای مامانه. خوب توجه کردم به حرفاش.
مامان: مقصر منم، تقصیر منه، با دخترهام کاری نداشته باش. من اینجور کردم انتقامت رو از من بگیر نه بچه‌هام.
جمله‌ها رو با گریه و بغض می‌گفت یهو یک چیزی افتاد و شکست منم طاقت نیاوردم و رفتم توی انبار و مامان رو دیدم که نشسته روی زمین و دورش هم کلی شیشه خورده هست.
با ترس و تعجب گفتم:
- مامان!
یهو با چشم‌های اشکی نگاهش رو چرخوند سمتم و با صدای تقریباً بلند گفت:
- نیا جلو.
نسیم: مامان داشتی چی می‌گفتی؟ چرا مقصر تویی؟!
مامان اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:
- متوجه منظورت نمیشم.
بعد یکم پرید اون‌طرف که شیشه خورده نره توی پاهاش و از انبار زد بیرون.
نگاه اطراف کردم و شونه‌ای بالا انداختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #7
هانا: مامانم‌ اینا رفتن شهرستان مراسم یکی از فامیلامون. می‌گفتن طرف دعانویسه نمی‌دونم رمال یه چیز این‌جوری بوده. میگن جنا کشتنش.
نسیم: شعر گفتن.
هانا: شاید هم راست گفتن. آخه میگن زیاد دعای خوب نمی‌کرده. بیشتر اون خانم‌هایی که از مادرشوهر یا جاری بدشون می‌اومده می‌رفتن پیشش و می‌گفتن که دعا کنه واسه‌شون از شرشون خلاص شن.
نسیم: ای بیچاره‌ها.
هانا: تو امشب این‌جا می‌مونی یا من بیام اون‌جا؟
نسیم: نه این‌جا می‌مونم.
هانا: خب بهتر.
هانا یک مشت سیب‌زمینی ریخت توی روغنی که از قبل داغ کرده بود که باعث شد ازش آتیش بیاد بالا.
نسیم: نه نظرم عوض شد، بیا بریم خونه خودمون.
هانا تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
- نترس نمی‌میری.
***
حرف‌های مامان فکرم رو درگیر کرده بود. دوست داشتم بدونم منظورش چی بوده. توی ماشین نشسته بودیم و منتظر مامان بودیم که بیاد و دیگه حرکت کنیم. نادیا اومد و نشست کنار نگین که نگین خطاب بهش گفت:
- چطوری چهار چشمی؟
من درحالی که سرم و تکیه داده بودم به شیشه خندیدم و یه نگاه بهشون انداختم. نادیا یکی زد پس کله نگین و با عصبانیت بهش گفت:
- خودت چهار چشمی.
نادیا بخاطر این‌که اطراف رو یکم تار می‌دید، دکتر براش عینک تجویز کرده بود. برای همین من و نگین بعضی اوقات بهش می‌گفتیم چهار چشمی. بالاخره مامان هم اومد و بابا ماشین رو به حرکت در آورد.
توی طول مسیر مامان داشت از بدی‌های خانواده پدری می گفت. بابا هم جرعت نداشت چیزی بگه.
نگین: نسیم؟ به نظرت چرا خانواده پدری همیشه بدن؟
نسیم: نگین جان خانواده پدری بد هم نباشن یعنی بهترین آدم‌های کره زمین باشن ما باید همین‌جور الکی باهاشون قهر باشیم بدون هیچ بهونه‌ای.
نگین: قانعم کردی ممنون.
بالاخره بعد از ساعت‌ها رسیدیم، با خستگی پیاده شدیم. همین‌جور که داشتیم می‌رفتیم متوجه راه رفتن نگین شدم.
نسیم: نگین؟ واسه چی این‌جور راه میری؟
نگین: این همه ساعت توی ماشین نشسته بودیم، خب عادیه که پاهام خواب بره.
ابرویی بالا انداختم و راهم رو ادامه دادم.
***
توی کوچه‌های قشنگ شمال راه می‌رفتم. هوا سرد و بارونی بود ولی این روستا فوق‌العاده بود. دوست داشتم ساعت‌ها اون‌جا راه برم. همین‌جور که داشتم می‌رفتم چشمم خورد به یک خونه متروکه که دری هم نداشت. کنجکاو شدم و رفتم طرف اون خونه. از جاهایی که قدیمی و متروکه باشن خوشم میاد. رفتم داخل و داشتم نگاه اطراف می‌کردم که حس کردم این‌جا رو قبلا دیدم. به غیر از اون حس می‌کردم چند نفر دارن از رو‌به‌رو نگاهم می‌کنن. یهو از پشت سرم صدای کشیده شدن پا شنیدم. همه این صحنه‌ها برام آشنا بود، اما هر چقدر تلاش کردم یادم بیاد هیچی به ذهنم خطور نمی‌کرد. آهسته برگشتم که ببینم کی بوده ولی کسی نبود. خیلی ترسیدم چون صدای نفس‌های کسی رو که داشت توی صورتم پخش میشد و می‌شنیدم. یهو یک فوت توی صورتم کرد و بعدش دماغم یک سوزش بدی توش ایجاد شد و همه‌ جا تاریک شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #8
سرم به شدت درد می‌کرد و دماغم سوزش داشت. کم‌کم چشم‌هام رو باز کردم، همه‌ جا تاریک بود. توی یه خرابه بودم. همه صحنه‌های قبل، جلوی چشمم خطور کرد. با بدن درد بدی که داشتم هر طور شد از روی زمین سرد و نمناک بلند شدم و با دو رفتم سمت خونه. باید هر طور شده از مامان بپرسم که قضیه از چه قراره؛ چون اگه نپرسم قطعا تا فردا زنده نمی‌مونم. مامان رو نگران دیدم و مطمئن شدم حتما نگران منه. رفتم طرفش که با دیدنم اومد طرفم و با حالت عصبانی داد زد.
مامان: معلوم هست کدوم گوری بودی تا الان؟
بدون توجه بهش گفتم:
- باید همه چیز رو برام توضیح بدی. باید بدونم چرا اون دفعه توی انبار با گریه خودت رو سرزنش می‌کردی. می‌دونی چه بلاهایی سرم اومده؟
مامان با تعجب نگاهم می‌کرد، بعد به خودش اومد و گفت:
- چه بلاهایی؟!
نسیم: میرم لباس‌هام رو عوض می‌کنم و میام.
***
بعد از گفتن تمام اتفاقاتی که برام افتاد انگار که خالی شده بودم. بعد از من مامان شروع کرد به حرف زدن. چیزایی که می‌گفت رو باور نمی‌کردم.
مامان: اون‌موقع که جوون بودم پدرت رو خیلی دوست داشتم، اما خب اون زن داشت زنش هم دوست داشت‌؛ ولی من خیلی خودخواه بودم. با این‌که می‌دونستم زن داره اما در تلاش بودم که اون رو عاشق خودم کنم. هر کاری برای جلب توجه انجام می‌دادم اما نشد که نشد؛ تا این‌که یه روز یکی از دوست‌های صمیمیم اومد پیشم و گفت:
- یه دعا‌نویس هست کارش خیلی خوبه می‌تونی رو اون حساب کنی.
ولی من اعتقاد به این چیزها نداشتم، ولی دوستم این‌قدر اصرار کرد تا بالاخره راضی شدم. وقتی دعا رو بهمون داد گفت سر یک‌سال طلاقش میده ولی آخرین بار بهم گفت:
- بعداً آه اون زن تو رو می‌گیره. اجنه شرورن دخترم زندگیت رو از هم می‌پاشن. هه ولی کو گوش شنوا؟ بهش رسیدم تا ده سال اول زندگیم چیزی نشد و خیال منم راحت بود اما بعداً اذیت کردنشون شروع شد؛ گاهی وسایلم رو می‌بردن یا توی آینه‌ها خودشون رو نشون می‌دادن. تهدیدم می‌کردن، کتکم می‌زدن، نمی‌ذاشتن بخوابم.
موقعی که سر نگین باردار بودم از پله‌ها انداختنم پایین. دیگه از ترسشون همه‌ش قرآن رو می‌گرفتم و بهشون التماس می‌کردم که بس کنن اما فایده نداشت، ولی تموم شد. اما مطمئن بودم کاری بدتر از اون می‌خوان انجام بدن‌، این‌جور هم شد! اذیت کردن دخترهام.
هر روز میرم و التماسشون می‌کنم که ولتون کنن اما فایده نداره.
بعد شروع کرد به گریه کردن‌. این واقعا مادر من بود؟! نمی‌تونستم نگم پست بود چطور می‌تونست زندگی یه نفر رو با خودخواهی خراب کنه؟! بعد انتظار زندگی آروم هم داشت.
مامان: برای همین اومدم این‌جا تا از یکی از آشناهامون کمک بگیرم به خاطر این مشکل.
با تاسف سری تکون دادم و رفتم داخل. تا خود صبح فکرم مشغول بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #9
گفتم:
- پوف پس کی می‌رسیم؟
مامان: عجله نکن الان می‌رسیم. بیا همینه، بریم داخل.
گفتم:
- من از الان گفتم خیلی نمی‌مونم.
نشسته بودیم که یک پیرزن خمیده اومد داخل و سلام کرد.
مامان ماجرا رو براش تعریف کرد اونم یه نگاه به من کرد و گفت:
- یا باید تا آخر عمر عذاب بکشید و اونا زندگی رو براتون زهر کنن، یا باید یکی از خانواده‌ات رو برای حل مشکل بهشون بدی.
وقتی عصبانیت یا هیجان بهم وارد می‌شد چشم چپم خودبه‌خود باز و بسته می‌شد و الان هم اون حالت بهم دست داده بود. از جام بلند شدم و با عصبانیت بیرون رفتم. توی راه که داشتم می‌رفتم سرمو گرفتم بالا که یه زن نسبتا تپل با لباس‌های سیاه و یک بچه که بغلش بود دیدم‌. چهره‌اش خیلی ترسناک بود و حس بد بهت وارد می‌کرد.
سریع از کنارش گذشتم اما صد متر نرفته بودم که دیدم سه چهار متر جلوتر از من ایستاده و منتظر من هست، با دیدن دوباره‌اش عقب گرد کردم و خواستم برگردم خونه، اون پیرزنِ که دیدم ظاهر شد پشت سرم، با عجز نشستم روی زمین و نالیدم.
نسیم: چی از جونم می‌خواید؟ ولم کنید لعنتیا ولم کنید.

***
پیرزن: امیدوارم دیگه بدونی باید چی‌کار کنی‌.
یه نگاه بهش کردم و گفتم:
- اوهوم.
***
توی خونه تنها بودم و داشتم به فردا فکر می‌کردم. نادیا و نگین بیرون توی حیاط بودن و مامان و بابا هم رفته بودن یکم خوراکی بخرن و بیان. صدای ماشین بابا اومد. با کنجکاوی رفتم نگاه کردم. همین‌جور که از در حال نگاه می‌کردم صدای مامان واضح بلند شد که از پشت سرم گفت:
- کیه نسیم؟
خون توی رگام یخ زد ولی با این حال جوابش رو دادم.
نسیم: بابا اینان.
«صبح روز بعد»
دستای خشک و سردش رو گذاشته بود روی پیشونیم‌. یه نگاه به مامان انداختم، حس می‌کردم امروز خیلی خوشحاله. به اون پیرزن حس خوبی نداشتم شبیه جادوگرا بود.
پیرزن: هرچی که دیدی ازش نمیترسی، فقط از بین ببرش. فکر کن که خوابی همین. چشمات رو ببند، هرموقع که صدات زدم و تو چیزی نگفتی و چیزی نشنیدی از اطرافت یعنی وارد جایی شدی که قرار بود بری، نترسی ما می‌ریم بیرون.
چشمام رو بستم پنج دقیقه گذشته بود که مامان گفت:
- ببین اگه بکشیش پاداش بهتری می‌گیری.
نسیم: چی؟ مامان داشت چی می‌گفت؟
پیرزن: هیس بزار ببینم رفته یا نه بعد شروع کن به حرف زدن.
پیرزن چند بار اسمم رو صدا زد ولی از عمد جوابش رو ندادم تا ببینم اون نقشه شومشون چیه! پیرزن که مطمئن شد من توی عالم بیداری نیستم جواب مامان رو داد.
پیرزن: اون اول باید اون مادر اجنه خودش رو از بین ببره.
مامان: می‌کشه اون می‌کشتش توی فکر نباش.
نه‌نه این ممکن نبود یعنی، یعنی اونی که این همه سال مامان خطابش می‌کردم مامانم نبوده؟ اون دشمن اصلیه منه! دیگه دلم نمی‌خواست بهش بگم مامان. بیشتر به حرفاشون دقت کردم.
مامان: مثل مادرش آفت زندگیم شده. سریع این آفت رو از بین ببر همین امشب، مردم از بس فیلم بازی کردم. بعدش هم اون اجنه‌هاتو از خونه و زندگیم بیرون کن.
پیرزن: وقتی بیدار شد بدترین دعا رو به خوردش میدم که یه جن شب بیاد بالا سرش کارشو تموم کنه، توی فکر نباش.
***
نزدیک به سی‌دقیقه به همون حالت خوابیدم، بعد با سرفه مصلحتی و ترس الکی چشمام رو باز کردم. هر دوتاشون منتظر من بودن. با نفس‌نفس‌های الکی یه داستان خرافاتی ترسناک واسه‌اشون تعریف کردم. اون پیرزن زشت بلند شد و رفت. توی سه تا لیوان قدیمی شربت آورد و یکی از لیوان‌ها رو گذاشت جلوی من، هر دو منتظر من بودن که از اون لعنتی بخورم. می‌خواستم لیوان خودم و اون پیرزن جادوگر رو عوض کنم اما باید حواسش پرت می‌شد. توی همین فکرا بودم که در خونه‌اش زده شد و هر دو روشون رو اون‌ور کردن. سریع لیوانا رو جا به جا کردم.

***

مامان قلابیم خیلی خوشحال بود که قراره امشب بمیرم. هه... بیچاره وقتی دید صبح از خواب بیدار شدم نزدیک بود پس بیوفته اما وقتی متوجه شد پیرزن دیشب توی خواب خفه شده بیشتر ترسید. توی آینه به خودم نگاه کردم و به پشت سرم که اون موجود زشت و کریه داشت با اون چهره و دندونای وحشتناکش نگاهم می‌کرد. هنوز هم باهاشون داستان دارم باید بدونم مادرم کیه!
این سوال فقط پیش مامان حليمه بود، مامان‌بزرگ مهربون و دلسوزی که همیشه از مادرم نفرت داشت و من الان فهمیدم چرا ازش بی‌زاره و چرا بعضی اوقات بهش میگفت توخیلی پستی. انگار قراره که حالاحالاها با اجنه‌ها زندگی کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,968
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
564
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #10
یه کم تاب رو با پاهام هل دادم و چشمام رو بستم‌. هوا کم‌کم داشت رو به تاریکی می‌رفت و من منتظر بابا بودم که بیاد و دیگه بریم. همین‌جور که چشمام بسته بود صدای شیما مثلاً مادرم از پشت سرم بلند شد که گفت:
- واجبه که بری اون‌جا؟ مگه خونه خودمون راحت نیستی؟
نسیم: چرا راحتم ولی چون مامان‌بزرگ دست تنهاست و کسی کمک حالش نیست می‌خوام برم پیشش. خودمم برای درس خوندن به جایی که سکوت باشه احتیاج دارم. جایی مثل خونه مامان‌بزرگ شما هم هر موقعه خواستین بیاین اون‌جا... .
صداش اومد که داشت با خودش می‌گفت:
- همین‌ مونده دوباره بیام اون‌جا و اون پیرزن نق‌نقو رو تحمل کنم.
دیگه چیزی نگفت و داخل رفت. بابا اومد و وسایل من که قرار بود برم خونه مامان‌بزرگ رو برداشت و توی ماشین گذاشت. توی راه هیچ کدوم حرفی نمی‌زدیم ولی من طاقتم تموم شد و گفتم:
- بابا، به نظرت من شبیه کی هستم؟
بابا چند ثانیه خیره نگاهم کرد و انگار از سوالم تعجب کرده باشه گفت:
-خب، من نمی‌دونم تو شبیه کی هستی! ولی اطرافیان میگن شبیه مامان‌بزرگتی.
سری تکون دادم‌، ولی من شبیه هیچ کدوم از اعضای خانواده‌ام نبودم! نگاهم رو به درخت‌هایی که با سرعت از کنارشون می‌گذشتیم دوختم. کم‌کم چشمام گرم شد و به خواب رفتم.
***
توی یه جنگل بودم. خیلی ترسیده بودم و فقط می‌دویدم، یهو پام به یه چیز سفت و سرد مثل سنگ یا شاید هم تنه درخت گیر کرد که باعث شد زمین بخورم. در تلاش بودم بلند بشم، ولی اصلاً فایده نداشت! همین‌جور که تلاش می‌کردم بلند بشم یهو یه چیزی پام رو گرفت و در آخرین لحظه یه جیغ بلند کشیدم.
بابا: نسیم، بلندشو رسیدیم، برو خونه راحت بخواب.
چشمام تار می‌دید. دستی به چشم‌هام کشیدم و نگاهم‌ رو به مامان‌بزرگ که با لبخند مونده بود دم در و منتظر ما بود دوختم. سریع و با عجله از ماشین پیاده شدم و خودم رو توی ب*غ*ل مامان ‌حليمه انداختم. خیلی دل‌تنگش بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا