تکمیل شده داستان کوتاه گارد لنف و نایره اثر آبی(زینب.م)

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 863
  • پاسخ‌ها 29
  • کاربران تگ شده هیچ
تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #21
بعد از آن‌که دخترها وقت خواستند تا با این‌ماجرا کنار بیایند و برای رفتن به سرزمین آذراب آماده شوند؛ اورانوس با آذرخش مکالمه‌ی کوتاهی کرد. بعد از ارتباطی که داشت؛ به بانوان تاکید کرد که عجله کنند.
دایانا که دلیل این تأکید ناگهانی را نمی‌دانست؛ کمی سردرگم به آذرخش نگاهی انداخت؛ مضطرب بودنش به خوبی هویدا بود.
به‌قصد کمک و دلداری؛ سعی کرد دست‌هایش را به آذرخشی بسپارد که پشت به او غرق در افکارش بود. با کلی سعی باز هم دستش به شانه‌های خاکستری و ریشه‌ای مانند و پهن آذرخش نرسید.
آذرخش لبخند کجی زد و برگشت. از همان ابتدا می‌دانست که قصد دایانا چیست؛ دایانا هم به محض دیدن صورت آذرخش لبخند پهن و مصنوعی زد؛ سعی در آن بود که بی‌کلام و با چشمانش به او امید دهد.
با دیدنِ پلک‌ زدنِ چشمانِ بزرگ و سفیدرنگ آذرخش؛ نوید خاطر جمعی به او داد! لبخندش واقعی شد و به سمت خانه برای برداشتن وسایلش گام برداشت.
آفرین با کمی اضطراب چند قدمی به برسام که در حال برداشتن وسایل ضروری آفرین بود؛ نزدیک‌تر شد.
آفرین: اهم؛ اسمت برسام بود؛ درسته؟
به محض شنیدن صدای آفرین از پشت سرش با سرعت از جایش برخواست و روبه‌رویش ایستاد. آفرین از حرکت یهویی او کمی ترسید.
آفرین: چرا همچین می‌کنی؟
برسام؛ لحظه‌ای فراموش کرده بود که آفرین با شخصیتی که حالا دارد؛ دقیقاً برعکس آذربانو است. آذربانو بسیار شخصیت خشن و قانون‌مندی داشت؛ اما آفرینی که روبه‌رویش است؛ بسیار لطیف و شخصیت آزادی دارد.
با شرمندگی دستی به پشت گردنش کشید و با صدای خفه؛ زیر نقابش شرمسارانه گفت:
برسام: شرمنده بانو؛ چون زمانی که توی کالبد خودتون بودید؛ اگه لحظه‌ای دیر می‌کردم تنبیه‌م می‌کردین برای همین عادت دارم شما ببخشید!
آفرین از حرف برسام درباره‌ی خودش متعجب شد. چیزی درباره‌ی خودش نمی‌دانست؛ نه تنها او بلکه دایانا هم همین‌طور بود.
آفرین: فکر کنم چون حرف‌هاتون همش واقعیه احساس بدی ندارم؛ شاید یکم از اخلاق الانم رو یادم باشه و مهربون‌تر رفتار کنم. چه‌قدر بد بودم‌ ها!
برسام: نه اصلاً؛ فقط زمان‌بندی و رعایت قانون خیلی براتون مهم بود اما خب... بهتره نگم تا خودتون یادتون بیاد به‌ خاطر چه چیزی تبعید شدید!
آفرین یک‌تای ابرویش بالا پرید؛ ترسش با هم‌صحبتی؛ با برسام کمی ریخته بود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #22
توجه‌ش به سمت رداء و پوشش برسام جلب شد. جنسش شبیه به پوست کروکودیل یا دایناسور بود!
آفرین: برسام این پوستینت... .
برسام با خنده به سر و وضعش نگاهی انداخت و گفت:
برسام: این پوستین نیست بانو؛ کالبدِ دفاعی منه!
آفرین: مگه کالبد و پوستین چه فرقی دارن؟
خنده‌اش بیش‌تر شد؛ همان‌طور که آرام می‌خندید گفت:
برسام: خب پوستین اسمش با خودشه؛ یک تیکه پوست رو تنت می‌کنی؛ اما کالبد کل رو در برمی‌گیره! نمی‌دونم چطور بهتر از این توضیح بدم؛ خودتون که برگشتید متوجه همه چیز می‌شید!
آفرین که کمی گیج شده بود سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و آرام‌آرام به سمت خانه رفت.
صبر کردن بیش‌تر از این جایز نبود. دایانا کوله‌ی پر از وسایلش را کمی جابه‌جا کرد و از جاکفشیِ قدیمی و تیره؛ کتانی‌های مشکی_خاکستری‌اش را برداشت و پوشید؛ سرش را بلند کرد و نگاهی به آفرین انداخت؛ کتانی‌های آفرین هم همانند دایانا بود. شدید؛ غرق در بستنِ بندهای کتانی‌اش بود. بعد از آن که بندهای مشکی کتانی‌هایش را بست؛ دایانا به سمتش رفت و هر دو کنار هم؛ درحالی که دایانا دستش به بندهای کوله‌‌اش و آفرین در جیب سوشرتش بود؛ به خانه زل زدند. هیچ‌وقت گمان این‌که این‌گونه از این خانه جدا شوند را نداشتند.
هنوز هم در شوک و بهت بودند؛ اما مگر چاره‌ای جز باور کردن هم داشتند؛ نه! هیچ انسانی به بلندای آذرخش و برسام نیست؛ هیچ لباسِ مصنوعی به لزجی تن آذرخش نیست؛ هیچ لباسِ چرمی همانند ردای برسام نیست؛ هیچ انسانی حتی با لباس و این حجم؛ به پر حرارتی برسام و به سرمای آذرخش نیست. و ذهن این دو دختر پر است از این هیچ‌ها... !
دایانا کمی سرش را به طرفین تکان داد و افکار مزاحمش را پس زد. همان‌طور که به خانه زل‌زده بودند و تجدید خاطرات می‌کردند؛ نسیم سردی وزید. موهایشان که از زیر شال بیرون زده بود؛ کمی بر صورتشان ریخت. با صدای مضطرب آذرخش به خودشان آمدند و به یک‌دیگر نگاهی انداختند. با صدای برسام؛ چشم از هم‌دیگر گرفتند و به صورت نقاب‌دارش چشم دوختند.
برسام: چون سرزمین‌ها به دست پلشتان از هم جدا شدن؛ آفرین‌بانو همراه من میان و بانوی لنف هم همراه آذرخش باید برن؛ اول هم باید وارد جنگل خروجی⁴ بشیم. پدرانتون کالبد شما رو به خاطر این‌که زودتر برگردین؛ اون‌جا مخفی کردن؛ بهتره زودتر راه بیفتیم تا قبل از طلوع آفتاب شما رو به جنگل برسونیم!
دایانا: این جنگلِ خروجی که میگی دقیقاً کجاست؟
برسام تا خواست دهانش را باز کند؛ آذرخش دستش را روی دهان او گذاشت و مشکوک به اطراف نگریست. بوی تعفن‌آمیزی؛ بینی‌اش را به بازی گرفته بود! برسام که از تغییر حالت و واکنش او بسیار متعجب شده بود؛ با اشاره‌ی سرش از آذرخش توضیح می‌خواست... .


⁴. جنگلِ خروجی؛ به جنگلی می‌گویند که هیچ رد پای انسانی در آن وجود ندارد. تنها ده‌ تا؛ در کل ایران وجود دارد که پنج‌عدد از این جنگل‌ها؛ در شمال ایران است. در وسط این جنگل‌ها دروازه‌ای قرار دارد که در ادامه توضیح بیش‌تری قرار خواهد گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #23
به محض برداشتنِ دستش از روی دهان برسام؛ با قدم‌هایی بلند خود را به سمت باغچه رساند؛ دیر رسیده بود! پلشتانِ جاسوس که صدای آن‌ها را شنیده بودند؛ فرار کردند...!
***
با قدم‌های سبک همراه با ترس به او نزدیک شد؛ از این‌که هم‌پیمانانش از او واهمه داشتند؛ خشنود بود.
لب از هم باز کرد و با آن صدای کلفت و دورگه‌اش گفت:
- خب؛ خبر جدیدت چیه؟
زبانش را بر لب‌های سیاه‌ش کشید و آن را کمی تَر کرد؛ پلشت بود دیگر! همان‌طور که ویرانگراند؛ همان‌قدر هم بزدل و ترسو بودند.
- سرورم... بانوان لنف و نایره دارن بر می‌گردن! و... .
میان سخنانش پرید و با غضب گفت:
- چی؛ پس شما دو تا اون‌جا چه غلطی می‌کردین؟ ابله‌ها! فقط نون مفت می‌خورن.
با عصبانیت؛ جلوی چشمان هراسان خدمت‌گذاران؛ از جایش برخواست. با چنان شدتی برخاست که ردای سیاه و پرمانندش؛ در تمام تنش تکان خورد!
- هرجور که شده؛ باید... دقت کنید؛ باید کاری کنید دیرتر برسن آذراب وگرنه تک‌تکتون رو؛ به مرگ تدریجی محکوم می‌کنم!
از شدت ترس بدنشان به رعشه افتاد. تعظیمی کردند و با سری خمیده عقب‌عقب رفتند و از درِ نقره‌ای کاخ خارج شدند.
به آرامی نشست و با حرکت سرش؛ به ندیمه‌ها اشاره‌ی خروج داد. آن‌بیچاره‌ها هم که از خدایشان بود محل را ترک کنند؛ با سرعت از اتاق اصلی و بزرگ کاخ خارج شدند.
پوزخندی زد. لب‌کناریش را بالا داد و دندان‌های سفید و یک‌دستش نمایان شد؛ زیرلب زمزمه کرد:
- نه! اون‌قدرها هم بد نیست. فقط... براشون باید فرش قرمز پهن و استقبال گرم کنم! هه... .
گیره‌ی تیره‌رنگِ ردایش را از هم باز کرد و رداء؛ از شانه‌های پهنش افتاد. به محض افتادنش موهای تقریبا بلند و قهوه‌ای‌ رنگش خودنمایی کردند. اوچکون بود دیگر! بالا می‌رفت؛ پایین می‌آمد؛ نوه‌ی کورجان خبیث بود؛ فرمانروای پلشتان بد ذات!
***
از زمانی که راه افتاده بودند؛ آذرخش مدام اطراف را دید می‌زد. دایانا برای خداحافظیِ غمناکش با آفرین و اولین تجربه‌ی انسانی‌اش که در آغوش سرد و سنگیِ شخصی همانند آذرخش طی‌الارض کرده بود؛ حال چندان مساعدی نداشت. حالا آذرخش با این‌کارها بر اعصابش خراش می‌انداخت. سرش را بالا برد و به چهره‌ی عجیب و غریب آذرخش نگاهی‌ انداخت و لب باز کرد.
دایانا: آذرخش جان؛ عزیزم؛ گلم به‌ جان خودم هیچی نیست! قربونِ اون اسکلت‌های توی گردنِ گردنت بشم؛ اگه هم چیزی باشه خودمم می‌تونم؛ اصلاً بهت اطلاع میدم. کِی می‌رسیم؟ وای خدا دارم می‌میرم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #24
آذرخش بی‌خیالِ دید زدنش شد. ایستاد و با بهت به دایانا نگریست. دایانا که دید کسی کنارش نیست؛ ایستاد و به اطرافش نگاهی انداخت. با دیدنِ چهره‌ی شوک‌زده‌ی آذرخش که شانه‌هایش کمی رو به پایین خمیده شده و با دهن باز به او نگاه می‌کرد؛ بلندبلند شروع به خندیدن کرد.
صدای خنده‌اش کمی در آن‌ جنگلِ تاریک و پُر درخت پیچید. با صدای خنده‌ی دایانا؛ آذرخش از بهت خارج شد و به سرعت خود را به او نزدیک کرد و دستانِ سرد و سنگی‌ مانندش را روی دهانش گذاشت. تا جایی که می‌توانست لکنتش را کنترل کرد و گفت:
آذرخش: بانو فر... فراموش نکنید که م... ما توی یک ج... جنگل متروکه‌ایم! ه... هر لحظه امکان داره تا پ... پلشت‌ها حمله ک... کنند و نتونیم به م... موقع برسیم!
دایانا سرش را تکان داد و کمی پایش را روی سبزه‌ها و خزه‌هایی که روی زمین بود کشید. بعد از آن‌که دستش را برداشت؛ دایانا با لحنی که خنده درون صدایش موج می‌زد؛ گفت:
دایانا: وای اگه خودت رو می‌دیدی؛ خیلی باحال بود!
آرام شروع به خندیدن کرد.
دایانا: ظاهرت ترسناکه و اون مدل ایستادن و ژستت عالی بود؛ هه‌هه!
آذرخش طبق عادتش؛ سرش را کمی کج کرد و با لحن عجیبی گفت:
آذرخش: راستش اولین باری ب... بود که یک‌ نفر ب... بعد از مادرم اون‌طور ب... بهم گفت!
دایانا از خندیدن دست کشید و بهت‌زده به آذرخش نگریست. ابداً همچین چیزی به ذهنش نرسیده بود. اوایل به شدت از آذرخش می‌ترسید و حال که سه ‌روز با او هم‌سفر شده بود؛ شناخت‌هایی پیدا کرده بود.
دایانا: معذرت می‌خوام... .
حال انگار نوبت آذرخش بود که تعجب کند! به چهره‌ی دایانا زل زد؛ دایانا سرش و گوشه‌ی لبش را بالا برد.
دایانا: مادرت فوت شده؟
آذرخش نفس عمیقی کشید و نگاه از دایانا گرفت. از پشت‌سر کمی مضحک بود؛ قد آذرخش خیلی از دایانا بلندتر بود!
همان‌طور که در جنگلِ بی‌انتها و تاریک گام بر‌می‌داشتند آذرخش بانهایتِ بی‌لکنتی گفت:
آذرخش: پ... پدرم فرمانده‌ی ارشدِ سپاهِ ستاک لنف بود. بیش‌تر مواقع برای ج... جلوگیری از حمله‌ی پلشت‌ها؛ م... مجبور بود ماه‌ها بره ل... ل*ب مرز و من رو با م... مادرم تنها بذاره؛ یک شب که ب... برگشت... .
با درد چشم‌هایش را بست... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #25
دایانا: معذرت می‌خوام؛ نباید می‌پرسیدم.
آذرخش لبخند تلخی با آن‌ دهان ریشه‌ای مانندش زد و سرش را به نشانه‌ی مخالفت تکان داد. تا خواست چیزی بگوید؛ با دیدن رو‌به‌رویش کلامش را خورد و ایستاد.
دایانا که منتظرِ حرفی از او بود؛ متعجب شد و به تبعیت از آذرخش؛ ایستاد. رد نگاه آذرخش را گرفت؛ هم‌زمان ترس و بهت به سویش حمله‌ور شدند.
دو پلشت بسیار بدترکیب و بلندقامت‌تر از آذرخش روبه‌روی آنان بودند؛ دایانا همان لحظه نگاهش به دستان آن‌دو کشیده شد؛ هر کدام چهاردست داشتند که همانند دستان حشره بود!
آذرخش که از کم‌شنوایی پلشت‌ها در این دنیا به خوبی آگاه بود؛ طوری که تنها دایانا بشنود؛ گفت:
آذرخش: بانو؛ م... من سرگرمشون می‌کنم؛ به س... سرعت سمت راستتون برید. م... می‌رسید به یه ‌غ... غارسنگی؛ به صداهای اطراف توجه نکنید و واردش بشید. به‌طور ناخودآگاه به س... سمت کالبد خودتون می‌رید. قبل از وارد شدن به غار؛ با صدای آروم آواز بخونید تا به صداها توجه نکنید. عجله کنید!
دایانا که از سخنان آذرخش کمی تعجب کرده بود؛ سری تکان داد و پر اطمینان به چشمان سفید و نورانی‌اش زل زد. در ذهنش تصور می‌کرد که اگر هرچه زودتر به جسمش برسد؛ می‌تواند زودتر هم به آذرخش کمک کند؛ هرچه نباشد به گفته‌های آذرخش؛ برترین بانوی لنف بود!
بدون توجه به نگاه‌های پلشتان که با آن چشمان زرد و شعله‌ور؛ گیج به آن‌دو زل‌زده بودند و بدنشان بر هر نفس بالا و پایین میشد؛ با تمام سرعتش شروع به دویدن کرد.
به صدای نخراشیده‌ی پلشتان اعتنایی نکرد. خیلی دور نشده بود که با دیدن غار ایستاد. به پشت سرش نگاهی انداخت؛ پلشتان را از آن‌فاصله تشخیص داد؛ اما هرچه گشت اثری از آذرخش نبود! تنها توانست مردِ قوی هیکلی که ماهرانه؛ بدن آن دو موجود را در دستانش همانندِ به دست گرفتن ماسه‌های لب ساحل پودر می‌کرد؛ را ببیند!
چهره‌ی فرد را نتوانست ببیند؛ اما با اندیشه‌ی در خطر بودن آذرخش؛ تعلل نکرد و گام‌هایش را به سمت غار برداشت؛ با شنیدن صدا‌ی دورگه و وهم‌آور دختربچه‌ای ایستاد!... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #26
- مشتاق دیدار بانوی جوان... راه گم کردی؟
دایانا با بهت سرش را بلند کرد و به بالای غار خیره شد. دخترکی با لباسِ بلندِ سبز ملایم که موهای کثیف طلایی و بلندش کمی از لباس را پوشانده بود را دید. چشمانش همانند دو حفره‌ی سیاه از زیر عینک‌ ظریف و قرمز رنگش به خوبی هویدا بود!
سرش را کمی کج کرد و عمیقاً بو کشید.
- چه بوی آشنایی داری!
دایانا از شدت ترس و هجوم افکار نامعقولش؛ قدمی سمت جلو برداشت. با برداشتن اولین‌قدم؛ آن‌ دختر جیغ بلند و گوش‌خراشی را از گلویش رها کرد!
دایانا درحالی‌که زانو زده بود؛ یاد اخطار آذرخش افتاد. بدون توجه به ترس‌هایش که اثر مخرب فیلم‌های ترسناکی که دیده بود و آن دختربچه؛ با سرعت زیادی وارد غار تاریک شد!
به محض اینکه وارد شد صدای جیغ پایان یافت.
غریزی؛ شروع به راه رفتن کرد و جملاتی با قافیه به زبان میاورد که حتی معنیش را نمی‌دانست؛ تنها هوشیار بود که باید این‌ها را بگوید. هرچه می‌رفت فضای اطرافش روشن‌تر میشد!
از پستی بلندی‌های کوتاه غار گذشت و تا به چشمه‌ای زلال به رنگ آبیِ آسمان روز رسید! افکار و جسمش انگار دست خودش نبود. با کمی تعلل وارد چشمه‌ی زیبا شد. افکارش بسته شده و پوچ بود. کنترل ذهنش دست خودش نبود!
بعد از آن‌که آب از بینی‌اش بالاتر رفت؛ نفسش را حبس کرد و چشمانش را بست؛ توانست نور سفیدی را تشخیص دهد و بعد از آن کم‌کم هوشیاری‌اش را از دست داد.
***
به محض باز کردنِ چشمانش دخترکی با رداء و پیراهنی عجیب؛ به رنگ آبی دید! دختر آرام به دایانا نزدیک شد و همان‌طور که لبخند بزرگی بر لب داشت؛ گفت:
- ممنون که بهم کالبدت رو قرض دادی! بیش‌تر خودت رو فرستادم جایی که همیشه دوست داشتی. الان انتخاب با خودته! من که برگردم خاطراتم کمی دیرتر از همیشه بهم برمی‌گردن؛ اما تو دو راه داری... .
دایانا که از دیدنِ آن‌دختر زیبا جا خورده بود؛ کمی با حرف‌های او به خودش آمد.
دایانا: پس... آنیابانو شمایی؛ درسته؟
دختر لبخندش عمیق‌تر شد و سرش را به نشانه بله تکان داد. با این ‌اشاره موهای آبی_نقره‌ای بلندش کمی بیشتر در موج‌ها بازی کرد.
دایانا: این دو راه چی هستن؟
- می‌تونی برگردی به زندگی قبلت و همه‌چیز رو فراموش کنی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده یا کالبدت پیش من بمونه که وقتی به آذراب برگشتم؛ باز دنبال کالبد نگردم و تو بری همون‌جا که دوست داشتی... پیش کسی که عاشقشی و عاشقته! توی یک کشور دیگه و البته... دخترعموت آفرین هم به احتمال زیاد همراهت میاد.
آنیا دستش را بر روی پیشانی دایانا گذاشت و چیزی زمزمه کرد.
دایانا برای لحظه‌ای تمام خاطراتی که انگار گذرانده بود؛ از جلوی چشمانش رد شد. تمام لحظه‌های زندگی مرفه‌ی که داشت؛ تیموتی! هم‌دانشگاهیِ جذابش؛ که عاشقانه هم را دوست داشتند. همه و همه‌ی این صحنه‌ها از جلوی چشمانش گذشت!
تصمیم‌گیری برایش مشکل بود و زمانش کم! حال باید چه می‌کرد؟ او ابداً اتفاقاتی که آنیا با کالبد او رقم زده بود را تنها صحنه کوتاهی به یاد داشت. چاره چه بود؟! این زندگی که برایش نمایان شد؛ خیلی با ارزش‌تر به نظر می‌رسید... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #27
دایانا: اگه... اگه من راه دوم رو انتخاب کنم؛ سرنوشت این دایانایی که هست چی میشه؟
آنیا از این‌ نگرانیِ دایانا لبخندی زد؛ با گفتن هر جمله‌اش لبخند روی لب دایانا بیش‌تر میشد.
آنیا: نگران نباش؛ تا وقتی که دوباره برگردم؛ نسخه‌ی کلون⁵ شدت رو می‌ذاریم جات؛ درسته که برگردم هیچی یادم نمیاد اما خب... به این‌که جسمت رو بندازیم جلوی ماشین و بری کما و کلی خانوادت زجر بکشن بهتره! تازه من مراقبشون خواهم بود.
دایانا که با لبخندش دندان‌هایش را به نمایش گذاشته بود؛ قدردان به آنیا نگاه کرد. آنیا به همه چیز فکر کرده بود. معلوم است قدردانی می‌کند و او هم نمی‌گوید زندگی... خیلی بی‌رحم‌تر از آن است که نشان دهد.
دایانا: پس... راه دوم رو انتخاب می‌کنم.
آنیا: تصمیم درستی گرفتی.
به محض گفتن این‌ جمله؛ همه‌جا با نور سفید پوشیده شد و دایانا رفت!
***
با همان حس پوچی؛ از چشمه خارج شد و راه افتاد. همان‌طور که گام برمی‌داشت به آینده‌ی نامعلومش هم فکر می‌کرد. می‌دانست این‌حرکات بدنش دست خودش نیست؛ برای همین آزادانه در اندیشه بود.
سرجایش ایستاد و به دیوار سیاه‌رنگ رو به رویش نگریست. دستش به آرامی بالا رفت و روی سردی دیواره‌ی غار نشست. کمی آن‌قسمت را فشار داد و با برداشتن دستش؛ زیر پایش خالی شد!
با فرود آمدن روی زمینِ سفید اخم‌هایش درهم شد؛ اما هیچ آسیبی ندیده بود! با کمی تعلل از جایش برخاست و به سمت مقبره‌ی نقره‌ای‌ رنگ گام برداشت. با دیدن آنیا که جسمش زیر این آب درون مقبره است لبخندی زد... .


⁵. کلون؛ نسخه‌ای از خود جسم است. دقیقاً کپیِ برابر اصل یک شخص! زمانی که روح انسان به گردش درمی‌آید؛ در بیش‌تر مواقع کلون همان شخص جایش را می‌گیرید و زمانی که شخص برگشت چیزی از خاطرات کلونش را به یاد ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #28
***
گردنِ استخوانی‌اش را در مشتش گرفت و فشار داد. گفت:
آذرخش: بشه درس عبرت برای تو و اون ارباب بزدل‌تر از خودت!
به محض تمام شدن سخنش؛ صدای فریاد پر درد پلشت؛ بلند و خاک سیاهی که از لابه‌لای انگشتانش جاری شد. این ‌مدل کشتن را دوست داشت! بدون توجه به دود غلیظی که سرچشمه‌اش؛ لابه‌لای انگشتانش بود؛ به سمت غار گام برداشت. برای اطمینان؛ همان‌لحظه در کالبد دفاعی خود رفت.
به محض دیدن چهره‌ی نورانی آنیا که صمیمانه به سمت خروجی گام برمی‌داشت و سرش پایین بود؛ ناخودآگاه لبخندی زد. آن لحظه؛ ترسش یعنی بزدلی که در حق آنیا کرده بود و باعث شد او آسیب ببیند؛ را از یاد برد. با لبخند به قدم‌هایش سرعت داد و خود را به آنیابانو رساند.
آنیا به محض دیدن آذرخش؛ کمی او را خنثی نگاه و سرش را کج کرد. بعد بدون توجه به او؛ به سمت ‌جلو حرکت کرد! آذرخش کمی متعجب شد و تا خواست به حرف بیاید آنیا که انگار چیزی یادش آمده باشد؛ برگشت و به دو چشم گود و درشتِ سفید و نورانی آذرخش نگاه کرد. لبخند طویلی زد و با ذوق‌زدگی گفت:
آنیابانو: آذی تونستم! من تونستم باز آنیا بشم؛ من بُردم! قیافه‌ی پیری قراره دیدنی بشه.
از شدت خوشحالی‌؛ اشک در چشمانش جمع شد و نگاهش را به درختان پر برگ و زیبا داد. پیری همان پدری بود که این بلا را سرش آورد.
آنیابانو: درسته موفق شدم؛ ولی بیش‌تر حافظه‌م رو فعلاً نمی‌تونم به دست بیارم؛ چون به خاطرات دایانا هم احتیاج دارم!
چون پیراهنش بلند بود؛ نمی‌توانست با سرعت راه برود. با همان گام‌های کوتاه؛ به سمت آذرخش رفت. سرش را بالا آورد و گفت:
آنیابانو: بیا از میان‌بُر بریم... خیلی وقت نداریم.
این را گفت و از کنارِ مچ پای راستش چاقوی ضامن‌دار زیبا و ظریفی را خارج کرد. به محض آزاد کردن ضامن لبه‌ی لباسش را گرفت و تا زیر زانویش پاره کرد!
خدا را شاکر بود که زیر این پیراهن رسمی شلوار زخیم پوشیده بود؛ طبق معمول؛ بدون توجه به حرف‌های پدر!
آنیابانو: خب خب؛ قبل رفتنمون یک کاری این‌جا دارم. وقته تلافی کردنه!
این‌حرف را زد و بدون توجه به نگاه خیره‌ی آذرخش؛ به سمت درخت قطور کنار غاری که از آن خارج شده بود؛ رفت.
پوزخندی زد و دستش را بالا آورد. کف‌دستش را روی تنه‌ی زبر درخت گذاشت و تکانی به آن داد. این‌ تکان کم؛ برای آنیا کم بود؛ اما درخت به شکل ترسناکی تمام شاخه‌هایش تکان خورد و سر و صدای بدی ایجاد کرد!
دخترک عینکی با جیغ بلند از درخت افتاد و شروع به غر زدن و نفرین؛ کرد. آنیا؛ پوزخند دیگری زد و به سمتش گام برداشت.
با تحقیر به دخترک زل زد و کمی بر رویش خم شد. دخترک نگون‌بخت تا سایه‌ی سرد آنیا را احساس کرد؛ رنگش پرید! به خوبی با او آشنایی بود.
آنیا بدون توجه به ترس و جیغ آن‌ دختربچه‌ی هزارساله؛ موهایش را در دست گرفت و سمت آذرخش راه افتاد. چهره‌اش کاملاً خنثی بود. همین چهره‌ی خنثی‌ آنیا؛ بیش‌تر مواقع حتی برای آذرخش هم وهم‌انگیز بود!
زودتر از آن‌چه گمان می‌کرد؛ شخصیت آنیا برگشته بود؛ بی‌رحم‌تر و بی‌احساس‌تر از قبل!
با صدای بانویش دست از تفکر کشید:
آنیابانو: مثل پلشت‌ها بکشش!... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #29
زبان در دهانش نمی‌چرخید؛ به تعظیمِ گردنی کوتاه اکتفا کرد. دستان ریشه‌‌ مانندش را با ارتجاعی که داشت؛ همانند خنجری درآورد و دخترکی که از شدت درد جیغ و ناله می‌کرد را با دو نیم کردن او؛ ساکت کرد!
آنیا بدون توجه به نگاه خیره‌ی آذرخش؛ به سمت جلو گام برداشت. مثل همیشه آذرخشِ خدمت‌گزار؛ پشت سرش حرکت می‌کرد.
هردو به سمت سرنوشتی گام برداشتند که معلوم نبود از پیش تعیین شده است یا نامعلوم...؟
***
سیب دیگری را به دهانش نزدیک کرد و گاز بزرگی به آن زد؛ به طوری که آب سیب از کناره‌های لبش آویزان شد.
آفرین با دیدن این حرکت برسام؛ چهره‌اش درهم شد و دشنامی زیرلب داد. برسام که حرفش را شنید؛ بلند شروع به خندیدن کرد.
برسام: بانو خودت قبلاً خبر نداری که برای حرص دادن امپراطور چطور غذا می‌خوردید؛ وای هنوزم یادش می‌افتم نمی‌تونم نخندم!
با همان دهان پر حرف می‌زد و می‌خندید. آفرین با چهره‌ای عبوس شروع کرد به غرغر کردن:
آفرین: نمی‌دونم تو که دهنت زیر اون ماسکِ لعنتی معلوم نیست؛ پس چطور داری تا این حد سیب می‌جوی آخه؛ چطور گازش زدی؛ اصلا اسم ژنت چیه؟
برسام تنها قهقهه میزد. هردو از این‌که صمیمی‌تر شده بودند احساس خوبی داشتند؛ مخصوصا برسام! در طول قرن‌ها خدمتش به بانوی آذر؛ بار اول بود که با او احساس راحتی می‌کرد!
با این افکار؛ با دست پر حرارتش؛ دست آفرین را گرفت و او را سوار بر پشت خود کرد. قبل از هر اعتراضی؛ دست‌های بانویش را از پشت گرفت و دور گردنش حلقه کرد؛ لبخندش گسترده‌تر شد و با سرعت؛ شروع به دویدن کرد.
آفرین که قافل‌گیر شده بود؛ با هیجان جیغ میزد و می‌خندید. بعد از دقایقی که انرژی برسام کاهش یافت؛ رو به روی درخت عظیم الجثه‌ای ایستادند.
آفرین هنوز درحال خندیدن بود.
برسام: دیدی توهم هرکاری انجام بدم؛ خوشت میاد! می‌دونم قابل شما رو نداره.
با لبخندی که هنوز از روی چهره‌اش نرفته بود و با نگاهی پر تعجب به برسامی که چهره‌ی خودشیفته به خود گرفته بود و تظاهر به تمیز کردن ناخونش می‌کرد؛ خیره شد. از تغییر رفتار یهویی او کمی بهت‌زده شد. برای اذیت کردنش؛ به سرعت تغییر رفتار داد و با عصبانیت همراه غرور گفت:
آفرین: جایگاهت رو بهتره بدونی؛ باشه؟
به خوبی لرزیدن پشت برسام را دید! از شدت هول و ترس؛ صداهای غیر قابل مفهومی از خود در می‌آورد. حال؛ نوبت آفرین بود که بخندد!
برسام با دیدنِ خنده‌ی او؛ متوجه‌ ماجرا شد و بلندتر از آفرین شروع به قهقهه زدن کرد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #30
آفرین؛ اشکِ گوشه‌ی چشمانش را پاک کرد و به چهره‌ی یک‌نواخت برسام نگاه کرد. فقط کاش می‌توانست چهره‌ی زیر ماسکش را به خاطر بیاورد و یا حداقل؛ ببیند.
آفرین: خب؛ برسام. الان ما جلوی این درخت چه کار می‌کنیم؟
برسام دودل بود. هرچه نباشد با بازگشت بانوی اصلی و کالبد واقعی؛ این صمیمیت از بین می‌رفت و او این را نمی‌خواست؛ اما نمی‌توانست هم مخالفتی کند.
برسام: بانو؛ شما باید کف هردو دستتون رو بذارید روی درخت و پیشونیتون رو هم بهش بچسبونید؛ این طوری جسم اصلی رو می‌تونید احضار کنید.
در این لحظه دودل شده بود و هنوز گمان می‌کرد در خواب و خیال است. انگار منتظر بود با صدای بازیگوش دایانا که او را تنبل می‌خواند؛ بیدار شود و غرغرهای مادربزرگ؛ که صبحانه نمی‌خورد را گوش دهد.
افکار اضافه را پس زد و دستش را دراز کرد تا پوسته‌ی سخت را لمس کند؛ اما فوری با چشمانی متعجب کنار کشید.
آفرین: این درخت روش حشره داره و چسبناکه؛ من چندشم میشه!
برسام: وای؛ انگار واقعاً بانوی خودمونید! اگه بهش الان دست می‌زدید شک می‌کردم.
پوزخند برسام از زیر ماسک مشخص نبود. دست راستش را بالا آورد و روی درخت گذاشت. به محض برداشتن دستانش؛ گرد و خاک‌ها و دود غلیظی اطراف را فرا گرفت.
برسام: بفرما بانو. آفت‌کشی هم انجام شد.
سری تکان داد و با احتیاط دستش را روی درخت گذاشت. زیر لمسش گرما و کششی حس می‌کرد. آب دهانش را نامحسوس قورت داد و دست دیگرش را گذاشت. نوری روشن و قرمز رنگ از کناره‌های دستش ساطع می‌کرد. کنترل بدنش را از دست داده بود. تقلا کردن و نگاه وحشت‌زده انداختن به برسام انگار کافی نبود. چیزی صدایش میزد. قبل از این‌که تماماً به درخت بچسبد؛ بیهوش شد.
برسام آهی از سر بیچارگی کشید و سرجایش نشست. می‌دانست باید منتظر بماند تا بانوی آتش به مذاکره‌های نیمه‌تمام ادامه دهد و به زندگی‌ای که باید؛ برگردد؛ اما می‌ترسید از این‌که بانو برخیزد و متوجه‌ رفتار تغییر کرده شود. چیزهای زیادی را نباید بازگو می‌کرد. ترس از مرگ نداشت؛ حال بانو برایش مقدم‌تر بود.
هراسان‌تر که بفهمد چه اتفاقاتی بر سر سرزمین نایره آمده؛ می‌ترسید که متوجه‌ احساساتش شود و این نزدیکی باقی نماند.
***
آفرین چشمانش را باز کرد و به اطراف نگریست. همه چیز بوی آشنایی می‌داد. آفتاب سوزان و چمن‌های بلند و قرمز. صبر کن؛ چمنِ قرمز! او برسام را رها کرده و خوابیده بود؟
- خب؛ الوعده وفا.
سرش را برگرداند و متوجه دختری قد بلند شد که پشتش به او بود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا