تکمیل شده داستان کوتاه گارد لنف و نایره اثر آبی(زینب.م)

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 884
  • پاسخ‌ها 29
  • کاربران تگ شده هیچ
آثار تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #11
دایانا و آفرین در این‌ زمان گمان می‌کردند که خوشبخت‌ترین افراد جهان‌اند. دایانا به کل؛ آذرخش را فراموش کرد و سعی در ساختن بهترین لحظه‌ها بود؛ سوال است؛ آیا همه‌چیز همین‌گونه گُل و بلبل‌وار؛ باقی خواهد ماند؟
***
دستانش را زیر چانه‌ گذاشت و به آتش خیره شد. بَرسام؛ با آن شعله‌های بدنش کنارش نشست.
آذرخش با گرما میانه‌ی خوبی نداشت؛ برای همین گفت:
آذرخش: خو... خودت که میدونی... ای... این بد... بدنم با گر...گرمای زی... زیاد... لعنت!
بَرسام لبخندی زد و از جایش بلند شد؛ بعد از آن‌ که روبه‌روی آذرخش نشست؛ گفت:
بَرسام: ببین؛ بیخیال تو از هرچی نصفش رو هم بگی من کلی می‌فهمم؛ راحت باش.
سرش را تکان داد و باز به سوژه‌ی همیشگی‌اش فکر کرد.
بَرسام: بانو رو دیدی؟
آذرخش: آره؛ د... دیدمش ب... بچه بود! چ... چرا باید ب... بره توی کا... کالبد یک د... دختر پونزده... س... ساله؟ ت... تازه هفتصد‌ سالش‌ ش... شده! ولی بچه بود.
بَرسام؛ تک‌خنده‌ای کرد؛ بعضی مواقع درک کردن آذرخش برایش سخت بود.
بَرسام: اگه الان می‌گفتی سن اصلیش چقدره؛ یا تو رو خفه می‌کرد یا خودش سکته می‌کرد؛ چون توی آذراب هفتصد سال خیلی کمه؛ ولی برای زمینی‌ها خیلی‌ زیاده!
مقابل خنده‌های بَرسام؛ فقط لبخند بسیار کم‌جانی زد؛ همیشه همین بود؛ او اصلاً نمی‌خندید!
بَرسام از جایش برخواست؛ نگاهِ سؤالیِ آذرخش را که دید گفت:
بَرسام: میرم به آذربانو بگم که قراره ببرمش.
آذرخش: ی... یادت با... باشه تو رو ب... به یاد نداره پ... پس ک...کاری ن... نکن که... .
تا خواست جمله‌اش را به اتمام برساند دید که بَرسام نیست! دستش را زیر چانه‌ گذاشت و باز به آتش خیره شد؛ به این عجول بودن برسام عادت داشت.
شانه‌اش را بالا انداخت؛ بلاخره روزی چوب این عجول بودنش را می‌خورد... .
***
زیر لب؛ موسیقی مورد علاقه‌اش را زمزمه می‌کرد؛ لگنِ پُر از پوست‌ خیار و ته‌ هندوانه را در آخورِ گاوها ریخت؛ چون ظرف‌ها را گردن دایانا انداخت؛ مجبور به این کار شد.
بعد از انجام کارش به محض اینکه سرش را برگرداند؛ وحشت کرد! مردی با جُثه‌‌ی بسیار بزرگ روبه‌رویش بود؛ که بیش‌تر از هرچیزی نقاب و حرارت بدنش؛ او را وحشت‌زده‌تر می‌کرد!
تا دهان باز کرد که جیغ بزند؛ دستانی بزرگ با هفت‌انگشت دهان او را اسیر خود کردند؛ هر چه حرکت و تکنیک‌های حرفه‌ای که از مربی‌اش یاد گرفته بود پیاده کرد؛ اما فایده‌ای نداشت!... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #12
با تمام توان تقلا می‌کرد؛ بعد از کلی کلنجار رفتن؛ آن‌ موجود دستش را برداشت.
بَرسام: جان مادرت داد نزن؛ منم دیگه.
آفرین وحشت‌زده به صحنه‌ی روبه‌رویش نگاه می‌کرد. آیا خواب بود؟ ابداً این تماس‌‌ها و جان کندن‌ها خواب نبود! نزدیک بود از شدت ترس اشکش در بیاید.
بَرسام: منو یادتون رفته؟ منم دیگه؛ صدبار منو توی این کالبد دیدین ‌ها!
این مرد چه می‌گفت! هر لحظه شدت اضطراب و ترس آفرین بیش‌تر و بیش‌تر میشد.
چند قدم به جلو برداشت؛ بَرسام با گمان اینکه او را شناخته؛ از زیر نقابش لبخند پهنی زد و چند قدم نزدیک‌تر شد؛ آفرین از غفلت بَرسام سوءاستفاده کرد و با سرعت از کنارش گذشت و خود را به خانه رساند.
بَرسام هول کرده سریع خود را پشت دیوار پنهان کرد؛ در فکر بود تا پرواز کند؛ اما اگر بال‌هایش را به رخ می‌کشید؛ زبانه‌های آتش را مردم می‌توانستند ببینند!
با تمام توانش؛ با کم‌ترین صدا؛ طی‌الارض کرد و خود را به آذرخش رساند.
بَرسام: دختره‌ی روانی؛ چرا خُل شده؟
آذرخش خُنثی به بَرسام نگاه کرد؛ برخی مواقع شخصیت او را نمی‌توانست درک کند.
آذرخش: و... وسط حر... حرفم رفتی؛ ن... نذا... نذاشتی بگم که م... ما رو کل... کلاً ا... از یاد بردن!
بَرسام: اه؛ جان ما؟
بعد از اتمام جمله‌اش؛ بلند زد زیر خنده؛ بدون توجه به موقعیت مکانیشان بلندبلند می‌خندید؛ بعد از آن‌که چهره‌ی جدی آذرخش را دید؛ باقی خنده‌اش را خورد و روی زمین دراز کشید.
بَرسام: از کجا فهمیدی این‌جا هستن؛ آذرخش؟
آذرخش از فکر و خیال‌ درآمد و به چشمان قرمزرنگ بَرسام خیره شد. تمام تمرکزش را به‌کار گرفت و سعی در کنترل لکنتش کرد.
آذرخش: خ... خب آنیا بانو و... وقتی عصبانی میشه؛ هن... هنوز هم نمی‌تونه ک... کنترلش کنه؛ ناخودآگاه نیروش آ... آزاد میشه و تخریب کننده‌ست؛ سرِ بازی ب... با اون پسرها؛ هفته‌ی پ... پیش یکیشون؛ عصبانیش کرد؛ رد... ردشون رو زدم و این‌جا رو پ... پیدا کردم.
بَرسام نه تنها شگفت‌زده شده بود؛ بلکه از شدت تعجب پلک هم نمی‌زد!
بَرسام: چطور دویست ‌‌سال پیش رو یادت مونده؛ که عصبانیتش تخریب کننده‌ست؛ بابا ایول داری!
تنها در جواب بَرسام یک‌لبخند بی‌روح زد.
آذرخش: من خ... خاطرات هزار سال پی... پیش رو هم یادمه!... .
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #13
دایانا همانند خروسِ سرکنده در اتاق رژه می‌رفت و به اتفاقات امروز فکر می‌کرد؛ هیچ‌چیز عادی نبود! آفرین هم از وقتی با دایانا به حیاط رفت و چیزی را نیافت؛ با کسی درست حرف نمیزد.
با اعصابی متشنج؛ سمت آفرین که نشسته و به دیوار زل زده بود گام برداشت؛ به محض رسیدن به او کنارش روی فرش گُل‌گُلیِ اتاق نشست.
هر وقت که به روستا می‌آمدند؛ این اتاقِ بسیار ساده را برای خود می‌دانستند. دوفرش دوازده‌ متری در اتاق بود و ته اتاق دوکمد چوبی و مدرن قرار داشت. سمت دیگر اتاق؛ یک‌کمد شیشه‌ای که درونش زیورآلات قدیمی و جالبِ آفرین و دایانا بود؛ در گوشه‌ی اتاق جای داشت.
آفرین با دیدن دایانا که به او زل زده؛ متعجب شد! با نگاه سؤالی‌اش به او فهماند که توضیح دهد چرا به او زل زده.
دایانا: می‌دونم دیشب یک‌چیزی دیدی... بگو چی بود؟
لحن دایانا کاملاً دستوری بود؛ آفرین نگاهش را از دایانا گرفت و به زمین زل زد.
آفرین: یادته صبح بهت گفتم یک ‌حرارت دیدم؟ دیشب کل جسمش رو دیدم؛ به معنای واقعی کلمه من الان گرخیدم؛ راضی شدی؟
دایانا بسیار تعجب کرده بود؛ هیچ‌گاه آفرین به ترسیدنش اعتراف نمی‌کرد! سرش را به سمت آفرین نزدیک کرد و گفت:
دایانا: راستش دیشب یادته دیر اومدم؟ منم یک چیزی دیدم.
آفرین با تعجب سرش را برگرداند و به دایانا نگاه کرد؛ با دیدنِ نزدیکی زیاد دایانا؛ چشم‌هایش را از هم بازتر کرد و با شانه‌اش به شانه‌ی دایانا کوبید.
دایانا خندید و کمی از آفرین فاصله گرفت. آفرین از نزدیکی زیاد همیشه متنفر بود و دایانا هم همیشه از این کار برای اذیت کردن او استفاده می‌کرد.
آفرین: خب... چی دیدی مگه؟
دایانا چشم از آفرین گرفت و به زمین زل زد. یادآوری چیزی که تا به حال در تصور؛ یک توهم بوده اصلاً برایش جالب نبود.
دایانا: نمی‌دونم چطور توصیفش کنم که نگی خُل شدی یا دارم سرکارت می‌ذارم!
آفرین: از اون‌جا که دیروز تا حد مرگ اتفاق‌های برگ‌ریزون افتاده و منم یک چیزهایی دیدم؛ پس باور می‌کنم؛ بعدشم تو خُل بودی.
دایانا سرش را بالا آورد و به چشم‌های آفرین زل زد. از اینکه؛ از حال و هوایی که داشت خارج شده بود؛ خوشحال شد.
دایانا: نمی‌دونم چی بود؛ فکر می‌کردم باز توهمه و باید مثل شخصیت‌های فیلم ترسناک‌ ترسو نباشم و فرار نکنم؛ باهاش حرف زدم؛ بدنش انگار یک چیزی تو مایه‌های ریشه‌ی درخت لزجی بود و چشم‌هاش دو تا دایره‌ی بزرگِ سفید بودن؛ اول خیلی گُرخیدم؛ یادمه لکنت هم داشت و خیلی با ادب حرف می‌زد؛ بهم می‌گفت: «بانو!» تازه!... گفت: «طلسم شده؛ که این‌جوری لکنت داره و این جسم واقعیش نیست.» یادمه دوتا شاخ بزرگ هم داشت که یک جورایی شبیه گوش بودن و دهنش که بهم وصل بود؛ تازه...
آفرین با خنده در میان حرفش پرید و گفت:
آفرین: زرشک؛ گفت: «بانو!»؛ اون هم چه کسی؛ به تو! به‌به اصلاً مشتاق دیدار گشتم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #14
دایانا با اخم لب‌هایش را غنچه کرد و به خنده‌های آفرین زل زد؛ دست راستش را بالا آورد و تا خواست فرود بیاورد؛ آفرین با خنده مانعش شد. به خوبی می‌دانست که دایانا دستانِ بسیار سنگینی دارد و هر ضربه‌ی آن؛ درد فراوانی برایش خواهد داشت.
دایانا: می‌ذاری ادامش رو بگم یا نه؛ عجبا!
آفرین: باشه باشه؛ قول میدم نخندم.
دایانا: خب داشتم می‌گفتم؛ گفت: «جن و روح نیست؛ از اهالی یک جایی به اسم ستاک لنفه» اسمش هم گفت: «آذرخشه و منو می‌خواد ببره سرزمینم» که با یک آذربانو نامی اون‌ها رو شکست بدم؛ نمی‌دونم اونا کی‌ هستن؛ گفت: «من بانوی ارشد لنف و یکی از شاهزاده‌های آذرابم؛ اون هم دستیار و محافظ منه.»
آفرین از شدت بُهت پلک نمیزد و زیرلب کلمات «آذراب» و «آذرخش» را زمزمه می‌کرد. با نگاه سؤالیِ دایانا به حرف آمد.
آفرین: اون نامه رو که توی اون خونه پیدا کردیم رو یادته؟ اون توش نوشته بود آذراب؛ کسی هم که نامه رو نوشته بود اسمش آذرخش بود؛ وای بیش‌تر از این یادم نیست ولی مطمئنم از آذراب گفته بود!
دایانا بُهت زده و دپرس به دیوار تکیه داد و دست و پایش را به یک سمت بدنش انداخت.
دایانا: ای خدا الان چرا همه چیز واقعی شده؟ اصلاً چیز خوردم که زندگیِ هیجانی خواستم؛ تو چرا نمی‌بخشی؟
آفرین: واه؛ خدا کدوم ساز برات بزنه تا برقصی؛ کی تا چند شب پیش؛ چرت و پرت برای من بلغور می‌کرد؟ جای این کارها برو و به فکر ناهار باش.
آفرین بعد از اتمام حرفش از اتاق خارج شد. دایانا هم خود را جمع کرد و دنبال آفرین راه افتاد؛ به سمت آشپزخانه گام برداشت؛ با لبخند کجی آفرین را صدا زد.
آفرین از اتاق کناری جوابش را داد؛ کمی خود را خم کرد و از در به دایانا نگریست؛ با دیدن لبخند کج او ابروهایش بالا پرید.
آفرین: باز چی تو سرته؟
دایانا خنده‌ای کرد و گفت:
- بریم از مادر پول بگیریم؛ من پیتزا مخلوط برای ناهار درست کنم؟ فکر کنم این یارو که فامیل مامانته و سرِ خونه مغازه داره؛ داشته باشه؛ یک‌ذره هم فکرهام رو جمع کنم ببینم چه غلطی کنیم.
متفکر به هم زل زدند. آفرین سری تکان داد و گفت:
- پس تا من خونه رو تمیز کنم؛ خودم بهت پول میدم تو برو بخر؛ نمی‌خواد از مادر پول بگیری.
سری تکان داد و وارد اتاقشان شد؛ به نظر خودش لباسش موردی نداشت؛ پیراهن آستین کوتاه گشاد و شلوار ست لباسش؛ تنش بود که هر دو مشکی بودند. تنها گپ سبز تیره‌اش را پوشید و شال مشکی‌اش را هم سر کرد.
سمت بالکن رفت و آفرین را دید که منتظر او ایستاده؛ سمتش رفت و بعد از آن‌که پول را گرفت؛ به سمت درب خروجی گام برداشت؛ به وسط‌های حیاط که رسید؛ آذرخش را دید.
نفس عمیقی کشید و وانمود کرد که چیزی ندیده؛ از روبه‌رو شدنِ مجدد با او هراس داشت. از چیزهایی که در ذهنش پیش‌بینی کرده بود می‌ترسید... ‌‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #15
آذرخش حس دایانا را درک کرد و چند قدم عقب رفت؛ محیط حیاط طوری بود که آذرخش به راحتی در زیر سایه‌های بلند و خنک درختان باغ پناه بگیرد و از گرمای این ظهر تابستان؛ دوری کند.
دایانا دستش را همانند سایه‌بان روی سرش گذاشت و با حرکات ل*بانش گفت: «وقتی برگشتم حرف می‌زنیم.»
آذرخش هم سرش را تکان داد و غیب شد.
نفس عمیقی کشید و از حیاط خارج شد. خوشبختانه فروشگاه دِه در نزدیکی خانه بود؛ به محض اینکه به دمِ فروشگاه رسید ایستاد؛ موهایش را درست کرد و خانمانه وارد شد.
صاحب فروشگاه؛ آقارحیم از نزدیکان مادر آفرین بود؛ به محض دیدن دایانا؛ او را شناخت و شروع به احوال‌پرسی کرد؛ دایانا هم با احترام جواب او را می‌داد. بعد از احوال پرسی؛ چیزهایی که می‌خواست را یکی‌یکی گفت و آقا رحیم برای او می‌آورد و وزن می‌کرد؛ او هم تا وزن‌گیری تمام شود چیزهای دیگر را از گوشه و کنار فروشگاه بر می‌داشت. بعد از پرداخت صورت‌حساب با دستانی پُر از آن‌ محل خارج شد.
به محض اینکه به در حیاط رسید؛ مازیار را دید که داشت به سمت او می‌آمد. ایستاد و سؤالی به او نگریست. مازیار با هیکل گنده‌ و درشتش از دور هم قابل تشخیص بود؛ حال هم که آن تیشرت زرد و شلوارِ کُردیِ قهوه‌ایی که بر تن داشت؛ بیشتر از هر زمانی جلب توجه می‌کرد.
دایانا: باز که لباس دلقکیات رو پوشیدی!
با حرف دایانا؛ خنده‌ی کوتاهی کرد و به دستانش اشاره کرد:
مازیار: چه خبره؛ مگه ناهار می‌خوای چی درست کنی؟
دایانا: بهت نمیگم؛ تو اون‌دفعه؛ جوجه زعفرونی درست کردی اصلا یک ندا دادی من بیام؟ این به اون در.
مازیار باز خندید؛ قصد داشت وسایل را از دایانا بگیرد؛ اما او هر بار مانع میشد. بی‌توجه به مازیار در را محکم با پایش باز کرد و داخل شد.
دایانا: به هیچ عنوان؛ تا وقتی که نگی غلط کردم؛ یک تیکه از چیزی که می‌خوام بپزم رو هم بهت نمیدم.
مازیار با بدخلقی ادای دایانا را؛ که بدون توجه به او راه خانه را در پیش گرفته بود؛ درآورد و به راهی که داشت می‌رفت؛ ادامه داد.
درحالی که به خانه نزدیک میشد اطراف را دید زد؛ اما اثری از آذرخش نیافت. شانه‌ای بالا انداخت و بیخیال راه خود را در پیش گرفت. در این اندیشه بود؛ حالا تنها کاری که از دستش برمی‌آید؛ عادت کردن به شرایط حال و وفق دادن با جَو است.
با خستگی کتانی‌هایش را از پایش خارج کرد و وارد خانه شد. آفرین در حال جاروبرقی کشیدن بود و با دیدن دایانا؛ جاروبرقی را خاموش کرد و به سمتش رفت؛ با دیدن آن همه خوراکی؛ یک‌تای ابرویش بالا پرید.
دایانا: می‌خوام برای امروز شکم باباحاجی و مادرجان رو بترکونم! خواهش می‌کنم تو هم سرم نق نزن.
آفرین با حرف دایانا خنده‌ای کرد و موافقت‌اش را اعلام کرد. دایانا هم بعد از اینکه وسایل را در آشپزخانه گذاشت به اتاق رفت و لباس و شالش را درآورد. بعد از درست کردن موهای موج‌دارش به سمت آشپزخانه گام برداشت.
پاکت‌های کاغذیی؛ که درونش قارچ‌ها و فلفل‌دلمه‌ای‌ها بود؛ را خارج کرد. آقارحیم هنوز در بعضی مواقع به یاد قدیم میوه‌ها را درون پاکت برای مشتری‌ها می‌گذاشت... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #16
بعد از شستن تک‌تک آن‌ها از یخچال گوجه‌های باغچه‌ی کوچک مادربزرگش را خارج کرد و توی سینک ظرف‌شویی گذاشت. بعد از آن‌که اطراف را مرتب کرد؛ تخته و چاقوی تیزی آورد و مشغول خرد کردن قارچ‌ها شد.
***
عصبی در اتاق باشکوه‌اش رژه می‌رفت. تنها و تنها دغدغه‌اش نزدیک‌تر شدن پلشتان² بود. نمی‌دانست بدون وجود آنیا چه کند! تنها عزیزترین و رازدارش را خود با دستان خود به دنیای دیگری تبعید کرده بود! آن هم در کالبد یک‌بچه؛ آن‌هم با یک‌دلیل بسیار مضحک!
نفس عمیقی کشید و سعی در جمع‌آوری افکارش کرد. به سمت حقیقت‌نما³ گام برداشت و سعی در حفظ ابهت همیشگی‌اش کرد. دستانش را درون ظرف بلوری گذاشت و به آرامی فرمانده اورانوس را فراخواند.
بعد از آن‌که ارتباط متصل شد؛ به تصویر خسته‌ی رفیقش لبخندی زد. اورانوس هم همانند آذرخش از تعدادِ محدود باقی مانده‌های ستاک‌لنف بود.
فرمانده‌اورانوس: به‌گوشم امپراطور!
با صدای اورانوس دستش را از حقیقت‌نما خارج کرد و پر ابهت پشتش به‌هم قلاب کرد.
امپراطور: چه خبر از آذرخش؟ آنیا دخترم رو پیدا کرد؟
اورانوس: بله قربان! ایشون رو توی کالبد یک‌دخترِ پانزده‌ساله در یکی از روستاهای ایران توی سیاره‌ی زمین پیدا کرده! دیشب بهم گزارش داد.
طوفان لبخندی زد و قدردان به اورانوس نگاه کرد. بالاخره بعد سالیان‌ سال؛ تک‌دخترش را به لطف بهترین دوستش یافت. حال تنها مشتاق دیدار بود... .
امپراطور: خبر خیلی خوبیه؛ تونستید پلشتان رو مهار کنید؟
اورانوس: بدون بانوآنیا و بانوی نایره به‌طور کامل خیر؛ اما سعیمون رو می‌کنیم.
***
روز سختی داشت؛ عصر مخفیانه همراه آفرین به سمت وسایلی که مخفی کرده بودند رفت. از بدشانسی‌شان همان‌موقعه مازیار و کسری سر رسیدند و آن‌ها را هنگام برداشتن اجسام دیدند. کنجکاویِ بیش‌ از اندازه‌ی این دو پسر؛ طاقت دایانا را تمام کرد و ضربه‌های مهار نشدنی بر سر و صورت آن‌دو فرود آورد. به‌طوری که صورت هردو خونی شد!... .


². در این داستان پلشتان؛ موجوداتی هستند با بدن‌های استخوانی و بدون دست که هرچه سر راهشان باشد را می‌بلعند. آن‌ها دارای چهار چشم هستند؛ دوتا جلو و دو تا طرفین! فرمانده‌ی آن‌ها تشارها هستند که درباره‌شان توضیح داده خواهد شد.
³. نوعی چشمه‌ی جوشان که تنها و تنها در قصر سرزمین لنف وجود دارد. برای برقراری ارتباط میان افراد مهم و دیگر اعضا استفاده می‌شود. نوعی دستگاه درون این‌چشمه و ظرف است که در داستان توضیح داده خواهد شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #17
باباحاجی از او قول گرفت تا دیگر همچین کاری انجام ندهد؛ وگرنه به پدرش اطلاع می‌دهد. دایانا هم با شرمندگی قبول کرد اما نه معذرت خواست و نه وانمود به پشیمانی کرد! گفت:
دایانا: همیشه دلم می‌خواست جفتشون رو این‌جوری بزنم؛ کاش خون بالا می‌آوردن تا بیش‌تر دلم خنک بشه!
شب بعد از شام و شستن ظروف؛ هر دو به بهانه‌ی خستگی به اتاقشان رفتند و در اتاق را هم بستند.
آفرین وسایل را درون یک‌پارچه ریخته و بقچه کرده بود. بقچه را آورد و هر دو وسط اتاق نشستند.
اول از همه دایانا بار دیگر نامه را خواند. باید هرطور شده با آذرخش در این‌باره صحبت کند.
رو به آفرین که با کنجکاوی گردن‌بند برنزی را دید می‌زد، گفت:
دایانا: می‌خوام یک کاری کنم آذرخش بیاد خونه! توی همین اتاق باهاش حرف بزنم؛ بعد از این‌که همه خوابیدن؛ موافقی؟
آفرین با بیخیالی سرش را بلند کرد و به چشمان دایانا زل زد. از طرز نگاه او دایانا لحظه‌ای پیکرش لرزید و از این ‌نگاه متعجب شد! آفرین لبخندی زد و گفت:
آفرین: باشه اما هر چی شد با خودت!
سرش را پایین انداخت و باز به گردن‌بند زل زد.
آفرین: این چرا این‌قدر برام جذابه؛ می‌خوامش!
از این تغییر حالت او؛ متعجب یک‌تای ابروهایش بالا پرید.
شانه‌اش را بالا انداخت و بدون توجه به آفرین؛ چشمانش را بست. هرچه فیلم‌های ترسناک و تخیلی‌ را که دیده بود را به یاد آورد. برای احضار آذرخش به این کار نیاز داشت! در تصورش کمی بچگانه می‌آمد اما در حال حاضر چاره‌ی دیگری نداشت.
تمرکز کرد و چهره‌ای که از آذرخش دیده بود را به خاطر آورد. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. احساس کرد در این دنیا نیست! با صدای طنین انداز آذرخش در ذهنش چشمانش را باز کرد!
آذرخش: اگ... اگه آ... آذر... آذبانو آمادگیش رو د... دارن من و خ... خدمت‌ گ... گذارشون؛ خودمون رو ن... نشون بدیم!
***
ذهنش بسیار درگیر بود. در ظاهر؛ انگار آرام بود اما درونش همانند مذاب‌ در حال جوش و خروش بود! نمی‌دانست برای آرام کردن خود کدام از حرف‌های درگیری ذهنش را باور کند! روی دو ‌زانوی خود در سایه‌ی درختان باغ یکی از اهالی دِه، نشسته بود... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #18
صدای ضعیفی در سرش طنین انداخت؛ به خوبی این‌ صدا را به خاطر داشت؛ به سرعت از جایش برخواست و بَرسام را بلندبلند صدا زد؛ بعد از مدت‌ها خوشحال بود.
برسام از جایش برخواست و با چهره‌ی خواب‌آلود و کمی گیج شده به آذرخش نگریست. چشمانش را نمی‌توانست باز نگه دارد؛ اما با دیدن خنده‌ی بشاش آذرخش خواب را به کل از یاد برد و بهت زده؛ از جایش برخواست.
بَرسام: یا خود خدا! آذرخش برادر حالت خوبه؛ تو اصلاً بلد بودی بخندی؛ چی‌شده؟
آذرخش لبخند عمیقی زد و سریع در کالبد دفاعی خود فرو رفت. بعد از آن‌که شاخ‌های ریشه‌ مانندش درآمد؛ با خنده گفت:
آذرخش: آنیا ب... بانو باهام ارت... ارتباط ب... برقرار کرد! وای نم... نمی‌دونم چ... چطور ولی ف... فق... فقط هرچه س... سریع‌تر بریم؛ بجنب!
برسام هم تعلل نکرد و با سرعت هرچه تمام‌تر؛ در کالبد دفاعی خود فرو و رفت و همراه آذرخش با طی‌الارض؛ خود را به خانه‌ای که احضارشان کردند؛ رساندند.
به محض این‌که رسیدند؛ با دیدن وسایلی که جلوی دخترها بود شکه شدند؛ گمان نمی‌کردند که آن‌ها را پیدا کنند. آذرخش که کمی دل‌گرم شده بود با لحن ملایمی با دایانا ارتباط ذهنی برقرار کرد.
آذرخش: اگ... اگه آ... آذر... آذربانو آمادگیش رو د... دارن من و خ... خدمت‌گ... گذارشون خودمون رو ن... نشون بدیم!
دایانا بهت‌زده اطراف اتاق را دید زد زمانی که اثری از کسی نیافت رو به آفرین گفت:
دایانا: فری اومد! میگه یک ‌نفر دیگه هم باهاشه؛ آذربانو رو می‌شناسی؟
آفرین با گمان این‌که دایانا قصد اذیت او را دارد باخنده گفت:
آفرین: بگو بیاد جلو ببینیمشون!
آذرخش با شنیدن این حرف از پشت کمد گردن برسام را کشید و خود را نشان داد. دایانا با دیدن آذرخش؛ مثل همیشه شوکه شد! شانه‌های آفرین را تکان داد و به پشت سرش اشاره کرد. آفرین هم با بی‌خیالی برگشت و با دیدن آن دو نفر بُهت‌زده نفسش بند آمد و تا خواست جیغ بزند دایانا دهانش را گرفت.
بسیار از دیدن آذرخش و برسام ترسیده بود. نفس‌های عمیقی برای کنترل خود می‌کشید.
دایانا: آفرین آروم باش؛ باشه؟ اصلاً قرار نیست آسیب ببینی... دستم رو برمی‌دارم اما جیغ نزن؛ باشه؟... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #19
آفرین سرش را تکان داد و دایانا هم به آرامی دستانش را از دهان او برداشت. آب دهانش را قورت داد و به برسام زل زد. به خوبی او را به یاد داشت.
آفرین: تو... تو بودی اون شب؛ آره؟ برای چی اومدی سراغم؛ مگه آزار داری؟
برسام با حرف‌های آفرین ناخودآگاه بلندبلند شروع به خندیدن کرد. اصلاً توقع همچین واکنش و حرف‌هایی را نداشت. زانو زد و آرنج دستش را روی زانوهایش گذاشت. کناره دستش؛ چرم‌های نامنظم و قرمز رنگی بود که حال به دلیل زانو زدن او؛ بیشتر در معرض دید بود. چکمه‌های عجیب و غریب تیره‌ از زیر دستش زیادی در چشم بود. با خنده گفت:
برسام: قربان نفرمایید مگه مریضم! هیچ‌کس جرئتش رو نداره که به آذربانو بگه بالای چشم‌هاش ابروئه؛ من که دیگه جای خود دارم؛ ابداً دلم نمی‌خواد زبونم رو آتیش بزنید یا چشم‌هامو دربیارید و توی مذاب انداخته بشه!
بعد از اتمام حرفش؛ بلندبلند خندید. آفرین با چشمانی از حدقه بیرون زده و بهت‌زده به برسام زل زده بود. با شنیدن این حرف‌ها؛ ناخودآگاه بغض کرده بود. حال که تازه فهمیده بود آذربانو است؛ حال جالبی نداشت.
یک ‌جورایی بیش‌تر گفته‌های دایانا را باور نکرده بود و الان هضم این اتفاقات برایش بسیار مشکل بود.
آفرین: آتیش گرفتن زبون و چشم‌ها تو مذاب! چی... نه! آذربانو منم؛ آخه چرا؟ همون‌طور که دایانا... .
آن‌قدر شوک‌زده شده بود که نفس کشیدن را فراموش کرد. دایانا کمی شانه‌هاش را تکان داد تا او را از بُهت خارج کند. درحالی که تندتند شانه‌های آفرین را تکان می‌داد رو به برسام گفت:
دایانا: خیلی خُلی که نمی‌دونستی این ‌هیچی رو باور نکرده بود؛ مثل من نیست که با مدارک چشمی چیزی رو باور کنه؛ سند می‌خواد برای باور چیزی! و تو هم این‌طور بهش گفتی اگه غش نکنه شانس آوردیم؛ غش به کنار؛ اگه جای اون بودم سکته رو می‌زدم!
برسام از جایش بلند شد و خجالت زده پشت گردنش را شروع به خاراندن کرد و خندید. آذرخش که مدت‌ها بود همچین چیزی را از برسام ندیده بود؛ در دل حس نشاط ناب و افتخاری را حس می‌کرد! شادی از این‌که حال و هوای بهترین رفیقش در حال برگشتن بود و دیگر وانمود به شاد بودن نمی‌کرد و افتخار از این‌که او دایانا یا همان آنیابانو را یافته بود. این افتخار بزرگی برایش بود؛ به خصوص در این زمان که به دنبال جبران خطای گذشته‌اش بود... .
افکار بد را پس زد و به چهره‌ی جدی و کمی مضطرب دایانا نگاه کرد. دایانا مشغول تکان دادن آفرین بود؛ هنوز در بُهت بود و هذیان می‌گفت.
برسام: خدایی اینم کالبده؟ چی توی این جسم دیده که انتخابش کرده! آخه آدم این‌قدر... .
دایانا: این‌قدر چی ها؟ اجازه‌ی توهین به یکی از افراد مهم زندگیم رو نداری!... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #20
برسام از زیر نقاب؛ ل*ب‌هایش را از خنده جمع کرد و دستانش را به نشانه‌ی تسلیم بالا آورد. آذرخش لیوان شیشه‌ای را که روی طاقچه‌ی اتاق قرار داشت را؛ برداشت و با نیروی درونی‌اش لیوان را پر از آب کرد و دست دایانا داد. دایانای بهت زده، لیوان را از دست‌های عجیب و ریشه‌ای مانند او گرفت و به لب‌های آفرین نزدیک کرد.
از دیدن نیروی آذرخش شکه شده بود، تا به حال همچین چیزی را تجربه نکرده بود؛ یا شاید هم به‌خاطر نداشت!
آفرین با خوردن آب صورتش جمع شد و کمی خود را جمع و جور کرد. با آمادگی ذهنی؛ سرش را بلند کرد و به برسام و آذرخش نگاهی انداخت.
آفرین: وای خدا باز فکر کردم کابوسه! ببخشید اما یه‌کم زمان می‌بره تا باهاش کنار بیام؛ مثل دایانا نیستم که در لحظه به شرایط عادت کنم! راستی... چرا آب یک مزه‌ی خاصی می‌داد؟
دایانا خنده‌ای کرد و دستش را دور شانه‌های آفرین انداخت. کمی که خود را به او نزدیک کرد گفت:
دایانا: عزیزِ من اصلاً هم این‌طور نیست. من با شرایطی که این‌جوره فقط عادت می‌کنم! تو خودت هم می‌دونی که چه‌قدر خرابِ اینم که غیر عادی باشم! بعدشم چه مزه‌ای مثلا؟ آب آبِ دیگه.
آفرین سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و هر دو باهم شروع به خندیدن کردند. با سرفه‌ی برسام به خودشان آمدند و از جا برخواستند.
آذرخش: بعداً د... درباره‌ی اون آب ب... بهتون میگم. خ... خب تا الان خ... خیلی خوب یک چ... چیزهایی رو م... متوجه شدین. اون نا... نامه هم ف... فکر نمی‌کردم که ب... به د... دستتون ب... برسه الان م... میگم که چ... چطور ب... به سرزمین‌هامون ب... برمی‌گردیم... .
***
اورانوس؛ با سرعت هرچه تمام‌تر حقیقت‌نمای خود را فعال کرد. بیش‌تر از این نمی‌توانست در این محاصره دوام بیاورد. حقیقت‌نمای او با پادشاهی متفاوت بود. شکل نیم‌دایره‌ی منحصربه‌فرد و نشان لنف بر روی آن مدرک مهم بودن شخصیتش در دنیای خودش بود. اندازه‌اش به یک‌وجب هم نمی‌رسید.
با عجله سنگ سبزِ مرکز نیم‌دایره را لمس کرد و ارتباط خوبی با آذرخش برایش محیا شد.
به محض دیدن آذرخش؛ تندتند شروع به حرف زدن کرد.
اورانوس: آذرخش پسرم؛ بهتره زودتر خودت رو همراهِ بانوی لنف و نایره برسونی بیشتر از این نمی‌تونیم دووم بیاریم! مُهماتمون به نصف رسیده.
آذرخش با دیدن چهره‌ی فرمانده‌اش و صداهای اطراف او؛ هول زده لکنتش بیشتر شد.
آذرخش ق... ق... قربان چ... چشم س... سعی می... می... می‌کنم زود بر... برگ... برگردونم به ک... کا... کالبد خ... خودشون. لطفاً د... د... دووم بیارید.
فرمانده اورانوس لبخندی زد و سری تکان داد.
اورانوس: حلقه‌ی محاصره داره تنگ‌تر میشه؛ نمی‌ذاریم برسن به لنف؛ تو هم بهتره یه‌کم عجله کنی تا به‌موقع برسی.
آذرخش؛ چ... چشم پدر!
اورانوس با شنیدنِ کلمه‌ی «پدر» از ته‌قلب لبخندی زد و سری تکان داد. با این‌که پدر آذرخش نبود؛ چون او را بزرگ کرده بود پدر صدایش می‌زد. او هم که خانواده‌ای نداشت؛ به شدت استقبال می‌کرد. حال که بعد از مدت‌ها این را از آذرخش شنید جان دوباره‌ای گرفت و با قدرت بیش‌تری به از بین بردن حلقه‌ی محاصره ادامه داد... .
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا