تکمیل شده داستان کوتاه گارد لنف و نایره اثر آبی(زینب.م)

  • نویسنده موضوع SETI_G
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 864
  • پاسخ‌ها 29
  • کاربران تگ شده هیچ
تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

SETI_G

9,741
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
4,663
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
18
محل سکونت
امواج اقیانوس‌ها🌊
  • نویسنده موضوع
  • #1
InShot_20220919_200137360.jpg

🔺️کد داستان کوتاه: ۰۱۷🔻

نام داستان کوتاه: گارد لنف و نایره(نگهبانان آب و آتش)
نام نویسنده:
آبی(زینب.م)
ژانر: فانتزی، معمایی، رئال جادویی
ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
منتقد اول: ترنم اکبری
ژانر: برگزیده
ویراستار: Wunderbar

خلاصه‌:

تمرکز کرد، به برترین خاطرات تمام عمرش نگاهی انداخت. قدرت و نیرو‌های مختلف را در ذره‌ذرهِ خونش حس می‌کرد! حال؛ آماده بود تا با هر کسی مبارزه کند! حتی اگر دشمن؛ یکی از عزیزانش باشد!

سخن نویسنده: همه‌ی شخصیت‌های اصلی داستان واقعی هستند.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #2
مقدمه:
با بُهت و شک به منظره‌ی روبه‌رویش زل زده بود. همه‌جا بوی مرگ می‌داد! هیچ هم‌نوعی باقی نمانده بود! ناخود‌آگاه زانوهایش سست شد و بدون اراده بر زمین زانو زد. دستی بر شانه‌‌اش نشست؛ صاحب دست را به خوبی می‌شناخت.
قسم خوردند انتقام بگیرند و اولین قدم یافتن بانوان آب و آتش بود.
***
باز مثل همیشه دایانا را راضی کردند اولین نفر وارد شود. همیشه همین بود او زیادی ساده بود و حال را می‌دید نه بعده‌ها.
دستش را به در زد و آرام هولش داد. آب ‌دهانش را قورت داد و نگاهی به آفرین انداخت؛ آفرین با تکان دادن سرش به او اطمینان داد و او هم با لبخند و بدون فکر کردن وارد آن خانه‌ی ‌خراب و متروکه شد.
بعد از اینکه کامل وارد شد؛ ناگهان با صدای عربده‌ی کسریٰ خشکش زد و بهت زده برگشت!
با دیدن خنده‌های مسخره‌ی کسریٰ؛ مثل همیشه بغض کرد. با حرص به سوی او قدم برداشت و به محض اینکه به کسریٰ رسید؛ پایش را بالا برد و محکم در صورتش فرود آورد.
- جای این مسخره‌بازی‌ها اگه جَنم داری خودت برو داخل؛ مرتیکه‌‌ی نفهم!
بدون توجه به نگاه‌های بهت‌زده‌ی مازیار و فرزاد و خنده‌های آفرین و نفس‌های پرحرص کسریٰ؛ با سرعت بیشتری وارد خانه شد.
مدام زیر لب به زمین و زمان دشنام می‌داد. بعد از گذشتن از آن راه‌روی گِلی؛ با دیوارهای پوسیده؛ به در چوبی‌ای رسید.
لحظه‌ای تمام فیلم‌های ترسناکی که در طول پانزده‌سالِ عمرش دیده بود؛ جلوی چشمش آمد. نفس عمیقی کشید و آرام درب ‌سردِ چوبی را به جلو هُل داد.
خانه‌ی بزرگی بود؛ حدس زد در آن زلزله‌ی ده‌ها سال پیش که پدربزرگش برایش تعریف کرده بود؛ این ‌خانه این‌قدر بهم ریخته و خراب شده باشد.
احساس کرد که جرئتش ته کشیده؛ با صدای بلندی بقیه را صدا زد.
دایانا: مازی؛ فری؛ کسریٰ؛ آفی جمع کنید بیاید، اینجا خیلی باحاله.
اگر می‌گفت ترسیده؛ تا مدت‌ها سوژه‌ی خندیدن کسریٰ و فرزاد بود؛ با شنیدن صدای پا که بی‌شباهت به دویدن گله‌‌ی اسب نبود، کمی دلش گرم شد. مثل همیشه به قول معروف؛ وحشی شده بودند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
هیچ‌چیز اندازه‌ی صداقت، یک‌آدم‌ رو جذاب نمی‌کنه؛
حتی وقتی که داره اعتراف می‌کنه یک‌عوضیه :)


داستان کوتاه گارد لنف و نایره
دلنوشته در اشتباهِ گذشته ماندن

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #3
فرزاد با نیش‌بازش نزدیک دایانا شد و گفت:
- آجی دمت‌گرم؛ باز کله‌خر بازیت گُل کرد.
دایانا هم خنده‌ای کرد و سری تکان داد. فرزاد پنج‌سال بزرگ‌تر بود؛ ولی بیشتر مواقع دایانا را «آجی» صدا می‌زد.
آفرین؛ باز رئیس‌ بازی‌اش گُل کرد و دست به کمر شروع به دستور دادن کرد:
آفرین: خب... فرزاد تو برو اون‌جا که شبیه آشپزخونه‌ست؛ دانی تو هم بیا باهم بریم؛ کسریٰ و مازی هم برید اون اتاقه که ته پذیرائیه.
خانه‌ی بزرگ و جالبی بود؛ تنها یک‌طبقه بود و آدم را یاد خانه‌های قدیمی می‌انداخت که چند‌ خانواده با هم در آن زندگی می‌کردند.
چهار اتاقِ تقریبا بزرگ داشت که همه‌ی آن‌ها دو در بودند و به یک‌ دیگر متصل می‌شدند. آفرین و دایانا درباره‌ی اینکه چرا خانه این‌گونه قدیمی است اما بیرونش به پوسیدگی داخل نیست پچ‌پچ می‌کردند.
مازیار: آفرین؛ دایانا؛ جمع کنید بیاید ببینید چی یافتم!
کسریٰ: غلط کردی اول من پیداش کردم؛ بعد تو مثل گراز روی‌ منِ بدبخت شیرجه زدی!
صدای بشاش مازیار و حرص خوردن کسریٰ بود؛ که باز مثل همیشه جر و بحث می‌کردند.
آفرین و دایانا با قدم‌های بلند خود را به اتاق ته‌پذیرایی رساندند. چینش و فضای اتاق با اتاق‌های دیگر متفاوت‌تر و بزرگ‌تر بود.
یک ‌تخت‌خواب بزرگ و شکسته؛ گوشه‌ی اتاق قرار داشت که کلی تارِ عنکبوت به آن آویزان بود؛ کلی تکه‌چوب و روزنامه‌ی باطله کف اتاق ریخته بود و فضای اتاق به شکل عجیبی خَفه و بوی نمِ خاصی می‌داد!
فرزاد گفت:
- بچه‌ها فکر کنید؛ مثل این ‌فیلم ترسناک‌ها الان صدای قدم بیاد و در اتاق بسته بشه!
بعد از تمام شدن حرفش؛ همگی شروع کردند به خندیدن. دایانا نزدیکِ میز آرایشی چوبی‌ِرنگی که آینه‌ی بزرگی روی آن قرار داشت؛ شد و خود را در آینه نگاه کرد.
موهای تیره‌رنگش را مرتب و شالش را روی سرش درست کرد و عینکش را بالاتر کشید. آفرین و دایانا؛ در یک‌سال به دنیا آمدند. مازیار پسرعمه‌اش و آفرین دخترعمویش و کسریٰ هم پسرخاله‌اش بود! از همه هم سنش بیش‌تر بود؛ بیست‌ویک‌ سال سن داشت؛ اما باز هم همانند بچه‌ها رفتار می‌کرد.
فرزاد هم که بیست‌سال سن داشت و همیشه تابع جمع بود.
از زمانی که به یاد داشتند؛ هر پنج‌نفر در اکثر خاطرات هم بودند؛ هر کدام یک‌نسبتی داشتند که نام «فامیل» را یدک می‌کشید.
دایانا: خب پلشتانِ عزیز؛ برای چی غارغار می‌کردین؟
با صدای دایانا؛ سعی کردند جدی باشند. آفرین پاکتی که در دست مازیار بود را قاپید و روی لبه‌ی تخت‌‌ِخواب شکسته ایستاد.
کمی دور و برش را نگاه کرد. پشت پاکت را باصدای بلندی خواند:
آفرین: بچه‌ها پشتش نوشته «تنها بانوان آب و آتش حق باز کردن پاکت را دارند.» واه؛ سرکاریه؟... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #4
دایانا با تعجب پاکت را از دست آفرین کش رفت. پاکت را برگرداند و نوشته‌ی ریز را بلند خواند:
دایانا: هنوز هم هست! (عینکش را برای دید بهتر بالاتر کشید و کمی هم خم شد) «هر شخصی غیر از هر دو بانو باهم؛ سعی در باز کردن پاکت بکند؛ به نفرین سرخ‌آبی مبتلا خواهد شد... .»
بعد از خواندن جمله؛ سکوت خانه را فرا گرفت. هر کس در چشمان بغل‌دستی خود نگاهی انداخت و باز به سمت دیگر خود نگاه کرد. نگهان بوم!
شیشه‌های پُر‌ ترکِ خانه از صدای خنده‌های این پنج‌نفر به لرزه درآمده بود! بلندبلند قهقهه می‌زدند.
کسریٰ با خنده گفت:
کسریٰ: وای خدا! بده من بازش کنم تا نفرین بشم؛ و باز هم خندید.
مازیار: نخیرم؛ من قدرت صاعقه دارم؛ بده من چیزیم نمیشه.
با این حرف‌ها بلندتر می‌خندیدند.
دایانا که از خنده‌ی فراوان دل‌درد گرفته بود؛ به سمت همان آینه قدم برداشت و باز به خود زل زد.
عینکش را باز کمی تنظیم کرد؛ روی عینکش وسواس خاصی داشت؛ از داخل آینه با دیدن چیزی که کنار تخت بود «هین» بلندی کشید! مازیار یک‌ تای ابرویش بالا پرید.
مازیار: دنی؛ یا باز مثل همیشه توهم زدی یا دوباره داری اسکل می‌کنی؛ کدوم گزینه؟
فرزاد دستش را انداخت دور گردن مازیار؛ چون قدش از مازیار کوتاه‌تر بود؛ گردن مازیار را به پایین کشید. مازیار سنش کم‌تر بود اما قدش از کسریٰ و فرزاد بلندتر بود.
دستش را درازتر کرد و کنار یقه کسریٰ را هم گرفت؛ بعد از اینکه دستش را دور گردن کسریٰ حلقه کرد؛ رو کرد سمت دخترها و گفت:
فرزاد: خب؟ باز هم دوتا دایره‌ی سفید شبیه چشم دیدی یا سایه‌‌ی سرد؟
با اتمام حرفش؛ پسرها شروع به خندیدن کردند؛ هم‌دیگر را می‌زدند و علاوه بر تشویق فرزاد؛ دایانا را هم مسخره می‌کردند.
دایانا با تمام خشم و نفرتش به فرزاد نگاه کرد. به شکل عجیبی آفتابِ ظهر سیاه شد! ابرهای تیره به سرعت؛ هوای روشن و سوزان تابستان را همانند غروب‌های تیره‌‌ی پاییز؛ کردند.
با لرزش زیر پاهایشان به خود آمدند و شروع کردند به جیغ زدن و عربده کشیدن؛ دایانا تازه به خود آمد و اطرافش را درک کرد. گیج اطراف را نگاه می‌کرد و پلک می‌زد؛ آفرین دستش را گرفت و هردو با عجله از اتاق خارج شدند.
خاک و سنگ‌ریزه‌های ریز و درشت بر سرشان می‌ریخت؛ شیشه‌های نیمه‌شکسته کاملاً پودر شده بودند. صدای جیغ آفرین و عربده‌های پسرها بر اعصاب دایانا خدشه می‌انداخت! سقف درحال ریزش کامل بود و آن‌ها کاملاً سرگردان و هول‌زده شده بودند.
با هر زوری که بود موفق شدند قبل از تخریب کامل؛ از خانه خارج شوند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #5
به خاطر ظاهر گروهی؛ همه یک‌دست؛ سرتا پا مشکی تن کرده بودند و حالا؛ کاملا با خاک و گچ یکسان شدند!
مازیار؛ به خاطر مشکل تنفسی که داشت؛ سرفه‌های سنگینی می‌کرد. کسریٰ از داخلِ یکی از جیب‌های شلوارِ شش‌جیبش بطریِ آبی را خارج کرد و به فرزاد داد.
همگی گیج بودند. چرا همچین اتفاقی افتاد؟ آن ابرهای تیره حال باید باشند؛ اما الان آسمان حتی از قبل ورودشان به خانه صاف‌تر و خورشید نورانی‌تر است!
دایانا با اخم کم‌رنگی به خانه نگریست؛ همه چیز آرام بود. تنها تغییر؛ شیشه‌های نیمه‌شکسته بود؛ که حالا پودر شده بودند.
عینکش را از چشمانش خارج کرد و به خاک‌هایش نگریست؛ با اخم گوشه‌ی شالش را بالا آورد و شروع به تمیز کردن عینک کرد.
فرزاد: کسریٰ؛ اون پاکته دستته؟
کسریٰ با اخم دستش را درون جیب مخفی داخل پیراهنش کرد و پاکت را درآورد. فرزاد پاکت را گرفت و بار دیگر دقیق نوشته‌ها را خواند.
فرزاد: بچه‌ها؛ فکر کنم واقعیه!
با حرف فرزاد؛ ابروهای بقیه بالا پرید. کم پیش می‌آمد که او در این روابط حرفی بزند؛ به خصوص در این‌زمان که جانشان در خطر جدی بود!
آفرین پوزخندی زد و پاکت را از دست فرزاد قاپید. قبل از هر اعتراضی از سوی فرزاد؛ همراه پاکت سمت دایانا رفت.
آفرین: دنی خطش رو ببین؛ خیلی خرچنگ قورباغه‌ایه؛ مطمئناً سرکاریه!
دایانا اخمی کرد و گوشه‌ی پاکت را گرفت. آفرین مانع او میشد و پاکت را نمی‌داد. بعد از کلی کلنجار رفتن و هم‌دیگر را دشنام دادن؛ پاکت پاره شد.
به محض شنیدنِ صدای پاره شدن؛ پاکت را روی زمین انداختند. مازیار که حالش بهتر شده بود؛ سمت پاکت رفت و کامل بازش کرد. درونش دو جعبه‌ی کوچک با رنگ آبی و قرمز بود.
باز هم جعبه‌ها را باز کرد و با دیدن درونشان پوزخندی زد؛ دخترها سوالی به او نگریستند.
مازیار: بیا؛ دیدی گفتم اسکل شدیم! این همه وزن داشت بعد خالیه؛ هه؛ مسخره‌اس حتما از کاغذ ضخیم استفاده کردن که سنگین شده بود.
دایانا با تعجب فرزاد را کنار زد و به جایی که جعبه‌ها را انداخته بود؛ نگاه کرد. با دیدن آن همه وسایل چشمانش بازتر از این نمی‌شدند!
کسریٰ و فرزاد دست مازیار را گرفتند و دنبال خود کشیدند.
کسریٰ: دنی و فری؛ ما می‌خوایم بریم خونه‌ی فرزاد اینا شما نمی‌آید؟
دایانا چشم از آن وسایل‌ برنمی‌داشت. سرش را به علامت نه تکان داد و خم شد.
آفرین: فکر کردم خل شدم! تو هم می‌بینیش؟
دایانا سرش را بلند کرد و متعجب به آفرین نگریست. این حرف‌ها از او واقعاً بعید بود! سرش را به معنای «موافقت» تکان داد و سراغ پاکت پاره شده رفت.
امروز به قدری شوک‌های سنگین چشیده بودند که تا آخر عمرشان؛ هیچ‌وقت از خاطرشان نمی‌رفت.
دایانا: آفرین ببین چرا جعبه‌ها بزرگ‌تر از پاکتن؛ چرا اون‌ها ندیدنش ولی تو هم مثل من می‌بینی؛ اصلا چرا جعبه‌ها توی پاکته؛ توی اون خونه چیزی تو سرمون نخورد؟
آفرین هم؛ مانند دایانا کل اتفاقات را حلاجی می‌کرد. هیچ‌چیز با عقل جور در نمی‌آمد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #6
دایانا از گرمای زیاد بیزار بود. وسایل‌ را جمع کرد و به آفرین پیشنهاد داد که به باغ پدربزرگشان؛ که آن‌طرف دِه بود؛ بروند. قبل از برداشتن وسایل؛ لباس‌های هم‌دیگر را تمیز کردند؛ بعد از مرتب کردن شال‌ها و موهایشان؛ راه افتادند.
سرِ راه؛ به اجبار با آشنایان سلام و احوال‌پرسی می‌کردند. به وسط‌ جاده‌ی خاکیِ زمین‌های پدربزرگشان که رسیدند آفرین ایستاد؛ با شک به روبه‌رویش زل زده بود. دایانا دستی جلوی صورتش تکان داد؛ اما انگار آفرین متوجه‌اش نشد.
چاره‌ی دیگری نداشت؛ دستش را بالا آورد و محکم پس‌گردن آفرین فرود آورد. آفرین که انتظارش را نداشت جیغی زد و خشمگین دایانا را نگاه کرد.
سرش را به سرعت به قبل برگرداند و باز به جای قبلی که خیره شده بود؛ خیره شد. دایانا طاقت نیاورد و شروع کرد به سوال پرسیدن:
دایانا: چی شده؛ چی می‌بینی؛ توهم زدی؛ خوبی؟
آفرین سرش را برگرداند و به دایانا نگاه کرد. انگار بنیه‌‌اش برای این همه شوک در یک‌روز خیلی کم بود.
آفرین: تو...تو اون رو ندیدی؛ همون حرارته؟
دایانا از شدت گنگی حرف آفرین؛ سرش را کمی کج کرد و به آفرین زل زد.
دایانا: فری شاید باورت نشه ولی من هیچی ندیدم!
آفرین نفس عمیقی کشید و با شانه‌های آویزان؛ ادامه‌ی مسیر را رفت.
دایانا: خب فقط حرارت بود؟ شاید جن باشه؛ یا... .
آفرین: میشه دهنت رو ببندی!
دایانا بعد از تشر آفرین؛ خنثی به او نگریست. در دل خود را دشنام می‌داد که چرا باید دلش به حال همچین کسی بسوزد.
بعد از چند دقیقه؛ به مقصد خود رسیدند. از تپه‌ی کوچک بالا رفتند و از جوی آب رد شدند. به وسط باغ؛ درست میان نهال‌های بلندِ درختِ سیب که مخفی‌گاه‌شان بود؛ رسیدند.
وسایل را زمین گذاشتند و روی علف‌های سبز و تازه نشستند. تک‌تک وسایل را از جعبه‌ها برداشتند و شروع به بررسی آن‌ها کردند.
آفرین گردنبند شش‌ضلعیِ کوچکی که تنها توانست از آن همه اشکال عجیبِ قرمز؛ شعله‌ی آتش را وسط آن گردنبند برنزی؛ شناسایی کند؛ احساس آشنا و عجیبی به آن تو گردنیِ جالب داشت.
دایانا؛ پاکت‌نامه‌ی سفیدرنگی که درون جعبه‌ی آبی‌رنگ بود را برداشت و به آرامی بازش کرد؛ بسیار کهنه و پوسیده به نظر می‌رسید؛ تکه کاغذ زرد و بزرگی درونش بود؛ به آرامی بازش کرد و داخلش را نگاه کرد.
شوکه شد! انگار حروف درحال حرکت بودند! بعد از چند لحظه؛ حروف ایستادند و قابل خواندن شدند. به شکل عجیبی به چند زبان بود و جالب‌تر از آن در لابه‌لای آن‌ها زبان فارسی هم وجود داشت!
با سرعت آفرین را صدا زد و شروع به خواندن نامه‌ کرد:
- «سلامِ من به برترین بانوی نسل آب؛ تمام سرزمین آذراب توی دردسر افتاده و از شما خواهشمند هستیم که برگردین و حکم پدر را نادیده بگیرید. فرماندهان و مردمان سرزمین هم از شما حمایت خواهند کرد؛ پس بدون هیچ شک و تردیدی برگردید؛
خواهشمندم که منه حقیر را هم بابت گستاخیم عفو کرده باشید. مخلص شما؛ آذرخش؛ دستیار فرمانده اورانوس.»
بُهت زده به آفرین زل زد. هردو؛ هم خنده‌شان گرفته بود هم دلشوره‌ی عجیبی پیدا کرده بودند... ‌‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #7
نام‌های «آذرخش» و «فرمانده اورانوس» بسیار برای دایانا آشنا بود! اما هرچه سعی کرد؛ چیزی یادش نیامد.
به ساعت مچیِ مشکی‌ رنگِ دستش نگاه کرد؛ ساعت چهار و نیم بود و باید قبل از غروب آفتاب به خانه باز می‌گشتند.
بقیه وسایل را هم دید زدند؛ جز یک‌خنجرِ تمام مشکی و دو دست‌بند مروارید؛ که یکی سفید_قرمز رنگ و دیگری آبی_مشکی بود؛ تنها چیزی که هردو به آن حس بدی داشتند؛ تکه چرم تیره و عجیبی بود که طرح‌های عجیب‌تری بر رویش گلدوزی شده بود.
با صدای پای گوسفندان و هوارهای چوبان‌ها به سرعت تمامی وسایل را جمع کردند و تا جایی که توانستند دویدند و دور شدند.
پدربزرگشان همیشه درباره‌ی ذاتِ کثیف چوبان‌های دِه به آن‌ها هشدار داده بود. می‌گفت که تنها هرگز به باغ نروند؛ وگرنه باید منتظر هر اتفاقی باشند؛ ممکن است چوپان‌ها بلایی به سرشان بیاورند یا از سمت گرگ‌ها و شغال‌ها آسیب ببینند.
به محض اینکه به جاده رسیدند؛ ایستادند و شروع به نفس‌نفس زدن کردند. از وقتی که پدرهایشان آن‌ها را به پدربزرگ سپرده بودند؛ باید تا جایی که می‌توانستند احتیاط می‌کردند. وگرنه دیگر اجازه‌ی ماندن بدون پدر و مادرهایشان در روستا را نداشتند.
آفرین: دانی؛ یک‌ تصمیمی گرفتم؛ که تو هم بهتره باشی!
دایانا با صدای آفرین؛ سرش را بلند کرد و منتظر به او زل زد.
آفرین: خب... ما دیگه پونزده‌سالمون شده؛ مازیار هم‌سنمونه و فرزاد و کسریٰ هم که پنج یا شیش‌سالی از ما بزرگ‌ترن؛ دیگه بزرگ شدیم و بهتره دیگه باهاشون نگردیم؛ می‌دونی اصلاً دلم نمی‌خواد روی ما لقب بذارن!
هردو در فکر عمیقی بودند. دایانا‌ کاملاً با حرف‌های آفرین موافق بود. اصلاً درست نبود که در این سن؛ آن هم در مکانی همانند روستایشان؛ که ذهن‌های پوسیده و قدیمی داشتند؛ با پسرها بگردند.
دایانا: اره؛ اصلاً بهشون نیازی نداریم؛ من و تو خودمون همه کار می‌کنیم!
خنده‌ای کردند و دوشا دوش هم به راه افتادند. بعد از کلی راه رفتن؛ به حیاط بزرگِ خانه‌ی پدر‌یشان رسیدند.
این خانه و حیاط را از جانشان هم بیشتر دوست داشتند. بهترین خاطراتشان را در این‌جا گذرانده بودند.
وسایل‌ را گوشه‌ی دیوار؛ کنار درخت‌ بِه مخفی کردند و تا خانه مسابقه‌ی دو گذاشتند.
دور تا دور حیاط پُر از درختان آلو و بِه بود. حیاطِ خیلی بزرگی داشتند؛ سمت چپ حیاط را حصار چوبی کشیده بودند و سبزیجات پرورش می‌دادند. سمت راست؛ پُر از درخت و نهال‌های جوانِ گردو؛ سیب؛ آلو؛ بِه؛ چنار و... بود.
مثل همیشه آفرین؛ دایانا را کنار زد و اول وارد خانه شد. خانه نمایه‌اش تمام سنگ‌ِ براق بود و بالکن جلوی خانه؛ جلوه‌ی بسیار زیباتری به کل حیاط و خانه می‌داد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #8
طبق معمول دایانا قبل از اینکه وارد خانه شود به سمت درخت گردویش رفت؛ درخت باشکوهی بود و طول بسیار بلندی داشت.
کنار درخت نشست و تکیه‌‌اش را به تنه‌ی خاکستری رنگ داد؛ دستش را دراز کرد و از نزدیک‌ترین شاخه‌ی درخت؛ یک گردوی درشت چید. کمی خاکِ کنار تنه را کنار زد و چاقوی مشکی رنگش را درآورد.
مشغول خوردن گردوی تازه‌اش بود که صدای پایی شنید! تصور کرد که مثل همیشه مرغ‌ و خروس

مادربزرگش هستند؛ اما صدا که شدیدتر شد کمی دلشوره گرفت؛ انگار آن موجود وزنش زیاد بود!
با سرعت باقی‌ مانده‌ی گردو را کنار انداخت و تکه چوب تقریباً بزرگی از روی زمین برداشت.
هوا تقریبا تاریک و آفتاب؛ غروب کرده بود. اطرافش را دید زد؛ با لمس شدن شانه‌اش انگار روح از تنش جدا شد!
بدون فکر چوب را در هوا تکان داد و محکم بر سر آن شخص کوبید! تکه‌های خُرد شده‌ی چوب؛ به اطراف پاشیده شدند؛ انگار از عمد چوب را محکم به تکه سنگی کوبیده بود!
آن‌موجود؛ با سرعت رفت و زیر سایه‌های دیوار و درختان سیب و بِه پنهان شد! دایانا؛ با ترس و لرز به چشمان درشت و سفید رنگش زل زد.
- م... معذرت می... می‌خوام؛ قص... قصد ج... ج... جسارت نداشتم ب... بانو.
صدایش! صدای آن موجود برای دایانا؛ هم بسیار آشنا بود و هم تازگی داشت؛ ناخودآگاه ترسش فروکش کرد و دلشوره جایگزینش شد.
به محض بیرون آمدن آن‌ غریبه؛ ترس و اضطراب شدیدتر از قبل به او حمله‌ور شد. با بُهت؛ به شاخ‌ها و بدن آن موجود زل زده بود.
- ح... حق میدم ک... که از چ... چهره‌ی الانم و... وح... وحشت کنید ام... اما... م... مجبورم ک... که با ای... این کال... کالبد باشم! خو... خود... خودتون که ب... بهتر می‌دو... می‌دونید!
دایانا؛ بُهت زده با حالت عجیبی به آن‌موجود زل زده بود. بدنش انگار از ریشه و تنه‌ی درخت لزجی ساخته شده و دو‌شاخ بزرگ روی سرش بود!
دستان غول‌پیکرش انگار درحال ارتجاع بودند؛ در قفسه‌ی سینه‌ی بزرگش؛ سه‌دایره‌ی شکل مانند؛ که بی‌شباهت به جمجمه نبودند؛ به طور نامرتبی درون ریشه‌ مانند‌های سینه‌اش بود.
کمی ترسش به خاطر لحن بامزه و لکُنت‌دار آن‌ موجود ریخت؛ حس آشنایی به موجود مجهول داشت.
- می... می‌خوا... لعنتی!
کمی دلش به حال آن موجود سوخت؛ هنوز ترس داشت؛ اما نز‌دیک‌تر شد و شمرده به او گفت:
دایانا: نترس عجله ندارم؛ میشه بگی چیه؛ اصلاً درباره چی داری حرف می‌زنی؟... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #9
تمام رمان‌ها و فیلم‌هایی که خوانده و دیده بود را به‌خاطر آورد؛ باید با آن موجود کنار می‌آمد؛ قدش صد و هفتاد سانتی‌‌متر بود؛ اما به زور تا آرنج آن موجود می‌رسید!
موجود دستان بزرگش تغییر حالت داد و هر کدام از دستانش؛ دارای پنج‌انگشت شدند! دست‌ بر سینه‌اش گذاشت و تعظیم کوتاهی کرد.
- ع... عذر می... می‌خوام من س... سرِ... یه ‌طل... طلسمی ای... این‌جوری ش... شدم!
دایانا: چی؛ دوربین مخفیه؟
موجودِ بیچاره؛ با بُهت به چشمان دایانا نگاه کرد. چشمان دختر در ذهنش همان بود؛ پس چرا او را به یاد نمی‌آورد؟
- ب... با... بانو من رو ب... به یاد ند... ندارید؟
دایانا سرش را به معنی نه تکان داد. در دل؛ خود را دشنام داد؛ از یادش رفته بود که این همه سال گذشته و باید احتمال می‌داد که او را فراموش کند!
- خی... خیلی عذر می... می‌خوام ف... فراموش کر... کردم که مم... ممکنه من رو به... یاد ن... نیا... نیارید! خ... خی... خیلی تر... ترسیدین؟
دایانا؛ حالا که ترسش ریخته بود؛ لبخندی زد که باعث تعجب بیش‌تر آن فرد مجهول شد!
دایانا: تو دقیقاً چی هستی؛ فکر نکنم جن یا روح باشی!
موجودِ مجهول سرش را به طرفین تکان داد و این بار با لکُنت کم گفت:
- نه! م... من جن نیستم؛ من... من ی... یکی از بازمونده‌های... اهالی ست... ستاک‌لنف¹ هستم ب... بانوی من.
بعد از اتمام حرفش؛ سرش را پایین انداخت. دایانا سرش را کج کرد و به شکل عجیب به این موجودی که خود را از اهالی «لنف» می‌خواند؛ نگریست.
دایانا: چرا به من میگی بانو؛ لنف کجاست دقیقاً؛ تو چی هستی؛ یعنی از چی ساخته شدی؛ منظورم رو که می‌فهمی؛ راستی اسمت چیه؟
دایانا استرس داشت؛ دلیلش را نمی‌دانست؛ اما مطمئن بود که اتفافات عجیبی در راه است!
موجود لنفی نفس عمیقی کشید و سعی در کنترل لحنش داشت؛ بعد از این همه سال که بانو را پیدا کرده بود؛ هیجان داشت!
- خب... شما ب... بانوی ار... ارشد لنف و ی... یکی... از ش... شاهزاده‌های آذ... آذراب هست... هستید! باید ا... احترام ب... بذارم بهتون. اگ... اگه یادتون ب... باشه من م... محافظ و دست... دستیارتون بودم... قب... قبل از ای... اینکه دس... دستیار فر... فرمانده ب... بشم!
سرش را پایین انداخت. از دایانا بسیار خجالت می‌کشید. خدایش را شکر کرد که او را نمی‌شناسد؛ وگرنه از شدت خجالت؛ حتی جرئت سخن گفتن را هم نداشت؛ اگر بانویش از او توضیح می‌خواست؛ نه! تصورش هم برای او وحشتناک بود؛ نمی‌توانست به او توضیح دهد که در آن‌زمان فقط ترسیده بود.
دایانا: داری گیج‌ترم می‌کنی؛ تو هم محافظم بودی هم دستیار؛ مثلاً تو چه کار می‌کردی؟ وای؛ این رو بگو؛ باید زود به خونه برم!... .

¹. ستاک لنف: سرزمین آب‌ها
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

629
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #10
اگر هر چه زودتر دایانا به خانه نمی‌رفت؛ مادربزرگ و عمویش گمان می‌کردند که اتفاقی افتاده است.
- بل... بله درسته. اسم م... من آذرخشِ؛ م... مأموریت دارم ک... که شما رو بر... برگردونم ب... به سرزمینتون؛ ب... بدون کمک شما و آذ... آذربانو ش... شکست دا... دادن اون‌ها غیر مم... ممکنه.
گیج به موجودِ آذرخش نام نگاه می‌کرد؛ ذهنش در حال حلاجی بود که کجا و در چه زمانی این نام را شنیده بود!
با صدا زدن آفرین؛ به خود آمد و به آذرخش زل زد. نمی‌دانست چه بگوید؛ هم گیج شده بود هم این اتفاقات اخیر برایش غیرقابل هضم بود.
سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
دایانا: اصلاً متوجه منظورت نمیشم؛ کجا بیام؛ الان اصلاً نمیشه؛ بعداً باهات حرف می‌زنم؛ باشه؟ فعلاً.
بعد از اتمام حرفش؛ دستانش را در هوا تکان داد و با سرعت به سمت خانه دوید. به قدری عجله کرد که نزدیک بود سرِ دو پله‌ی بالکن به شدت زمین بخورد و آسیب ببیند!
آذرخش؛ یکی از گردن‌بندهای اسکلتی‌ مانندش را چرخاند و غیب شد!
***
 تندتند پیازهای خُرد شده را با چشمان اشکی‌اش درون ماهیتابه ریخت؛ به دلیل تأخیر زیادش باید شام امشب را او می‌پخت.
همه‌ی کارها را با سرعت انجام می‌داد و زیرلب؛ آفرین را دشنام می‌داد. همیشه همین بود! آفرین برعکس دایانا؛ از آشپزی متنفر بود و این کار را به عُهده‌ی دایانا می‌گذاشت.
از زمانی که به روستایشان آمدند؛ کارها را تقسیم کردند؛ کل تمیرکاری خانه با آفرین بود و آشپزی با دایانا؛ در آخر هم هردو با هم ظرف‌ها را می‌شستند. به قدری از غذاپختن تنفر داشت که حاضر بود به تنهایی کل خانه‌؛ به آن بزرگی را مرتب و تمیز کند.
دایانا؛ بعد از کلی کلنجار رفتن با خود؛ ماکارانی را بار گذاشت و خسته کنار پدربزرگش که در حال تماشای سریال مورد علاقه‌اش بود؛ دراز کشید.
باباحاجی، پدربزرگ دایانا و آفرین به محض دیدن خستگی دایانا با آن لهجه‌ی محلی زیبایش شروع کرد به قربان صدقه‌اش رفتن‌:
باباحاجی: دخترام قُربون دخترام، عزیزا قُربون دخترام؛ به به! این‌دَفه کم نمک نَبا بَرَتون یَه چیا خوب می‌گیرِم.
با این حرف باباحاجی؛ دایانا خستگی‌اش را فراموش کرد و با لبخند پهنش به پدربزرگش زل زد.
دایانا: باباحاجی مثلاً چی‌برامون می‌گیری ؟
باباحاجی؛ دستش را درون جیب پیراهنش کرد و چند تراول ده‌تومانی دراورد اما هرکاری کرد؛ دایانا پول‌ها را قبول نکرد و قول داد که اگر غذا طعمش خوب بود؛ پول‌ها را بگیرد و برای خود و آفرین هر چیزی را که دوست دارند بخرد.
باباحاجی علاقه‌ی خاصی به این دو نوه‌اش داشت. به قول خودش معرفتشان از پدرانشان و بقیه بیش‌تر بود! چون کارهایشان را درون شهر رها کردند و برای کمک به او و مادربزرگشان به این روستا آمدند.
مادرجان؛ مادربزرگ دایانا و آفرین؛ نمازش را تمام کرد و بعد از جمع کردن سجاده و چادرش؛ به آشپزخانه رفت.
با لهجه‌ی روستایی‌اش گفت:
مادرجان: امشو هم دس‌پخت دایاناعَه؟ به به! بل بینم ای دفیه هِم کم نمک نبا.
دایانا؛ با اخم و لحن ساختگی‌اش که چاشنی بامزگی را هم به آن اضافه کرد؛ گفت:
دایانا: اِ مادر؟ اصلاً به خاطر خودته‌؛ نمک برات ضرر داره؛ فشار هم که داری دیگه فبها.
با خنده؛ بحثشان داغ شد؛ آفرین هم از فرصت استفاده کرد و در بحثشان شرکت کرد... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا