( امیر )
هر چهقدر از الینا پرسیدم چرا اینجور شد همهاش تفره میرفت و جواب سر بالا میداد اما مشخص بود که یه حرفی این بین زده شده که به این حال و روز افتاده. از دست الینا عصبی شده بودم چون میدونستم جلوی دهنش رو نمیتونه بگیره و از روی سادگی همه چیز میگه.
امیر: الینا چیزی که بهش نگفتی ما بهم قول دادیم.
الینا: نه، ولی امروز یه نفر اومده بود اینجا.
بهش نزدیک شدم و دستام رو بهم قبلا کردم:
- کی؟
با پشت دست اشکی که از چشمش چکه کرده بود پاک کرد و آروم زمزمه کرد:
- مهرداد... .
- چی میگفت؟
الینا: چی بگه تحدید مثل همیشه وقتی که پری اومد که ببینه چیشده گفت که به زودی خودش بهش میگه تمام ماجرا رو.
نگاه مظلومش رو بهم دوخت و از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به چهره غرق در آرامشش کردم چهره معمولی داشت نه زیادی خوشکل بود نه زیادی توی ذوق میزد به اندازه بود ولی بعضی حرکاتش مثل رک حرف زدنش زیادی روی مخ بود.
چشمهایی درشت داشت که بیشتر اوقات برای توجه به اطرافش ریزشون میکرد. مژههایی که نه خیلی زیاد بودن نه خیلی کم. لبهای متوسط. ابروها و دماغی متناسب با چهرهاش که با توجه به سفیدی پوستش میتونست زیبایی چند برابرش رو به رخ کشید.
همینجور داشتم نگاه پریسا میکردم که دوباره صدای الینا به گوشم رسید.
الینا: ای کاش چیزی به یاد نیاره، من میترسم.
- شاید اگه یادش بیاد انتقام نگیره از کجا معلوم شاید الکی ترسیدیم.
دوباره خیره به پریسا نگاه میکردم که الینا گفت:
الینا: اون هیچوقت مال تو نمیشه اینجور نگاهش نکن.
امیر: اون مثل مهیسای... پوف. اون عقدهایی بار نیومده که بخاطر خودش زندگی دیگران رو از هم بپاشه.
الینا با حرص گفت:
- خودت رو بکشی هم بهت محل نمیذاره آخرش تنها کسی که برای توِ مهیساست.
امیر: بس کن الینا حالت از این وضع بهم نمیخوره؟!
الینا یه نگاه با حرص بهم انداخت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. خواهرم بود و صلاح من رو میخواست و فقط نمیخواست من آسیب ببینم.
هر چهقدر از الینا پرسیدم چرا اینجور شد همهاش تفره میرفت و جواب سر بالا میداد اما مشخص بود که یه حرفی این بین زده شده که به این حال و روز افتاده. از دست الینا عصبی شده بودم چون میدونستم جلوی دهنش رو نمیتونه بگیره و از روی سادگی همه چیز میگه.
امیر: الینا چیزی که بهش نگفتی ما بهم قول دادیم.
الینا: نه، ولی امروز یه نفر اومده بود اینجا.
بهش نزدیک شدم و دستام رو بهم قبلا کردم:
- کی؟
با پشت دست اشکی که از چشمش چکه کرده بود پاک کرد و آروم زمزمه کرد:
- مهرداد... .
- چی میگفت؟
الینا: چی بگه تحدید مثل همیشه وقتی که پری اومد که ببینه چیشده گفت که به زودی خودش بهش میگه تمام ماجرا رو.
نگاه مظلومش رو بهم دوخت و از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به چهره غرق در آرامشش کردم چهره معمولی داشت نه زیادی خوشکل بود نه زیادی توی ذوق میزد به اندازه بود ولی بعضی حرکاتش مثل رک حرف زدنش زیادی روی مخ بود.
چشمهایی درشت داشت که بیشتر اوقات برای توجه به اطرافش ریزشون میکرد. مژههایی که نه خیلی زیاد بودن نه خیلی کم. لبهای متوسط. ابروها و دماغی متناسب با چهرهاش که با توجه به سفیدی پوستش میتونست زیبایی چند برابرش رو به رخ کشید.
همینجور داشتم نگاه پریسا میکردم که دوباره صدای الینا به گوشم رسید.
الینا: ای کاش چیزی به یاد نیاره، من میترسم.
- شاید اگه یادش بیاد انتقام نگیره از کجا معلوم شاید الکی ترسیدیم.
دوباره خیره به پریسا نگاه میکردم که الینا گفت:
الینا: اون هیچوقت مال تو نمیشه اینجور نگاهش نکن.
امیر: اون مثل مهیسای... پوف. اون عقدهایی بار نیومده که بخاطر خودش زندگی دیگران رو از هم بپاشه.
الینا با حرص گفت:
- خودت رو بکشی هم بهت محل نمیذاره آخرش تنها کسی که برای توِ مهیساست.
امیر: بس کن الینا حالت از این وضع بهم نمیخوره؟!
الینا یه نگاه با حرص بهم انداخت از اتاق بیرون رفت و در رو محکم به هم کوبید. خواهرم بود و صلاح من رو میخواست و فقط نمیخواست من آسیب ببینم.
آخرین ویرایش: