ویرایش کتاب

پارمیس

115
پسندها
30
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/15
نوشته‌ها
40
مدال‌ها
3
محل سکونت
کتابخانه
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • #1

IMG_20241126_200841_123.jpg
🔷️کد رمان: 79🔷
نام رمان: اظهار احتیاج
نام نویسنده:
فائزه‌ عیسی‌وند
ژانر: عاشقانه
ناظر: طهور Miss.HRDAN
منتقد اول: velvet velvet ( ش.زرگرنژاد )
طراح: ترنم واژه ها ترنم واژه ها ( ترنم اکبری )

خلاصه:
در دنیایی تاریک گمشده بود، دخترکی که نمی‌دانست چرا و چگونه این‌چنین شده حالش.
گذشته‌اش چه بود که به فراموشی‌ها سپرده شده بود؟ گذشته‌ی آن دخترک شاد چه بود؟
زمانی که حقیقت آشکار شود همه چیز عوض می‌شود و زندگی همه از این رو به آن رو می‌شود، آری، دخترک داستان هم تغییر می‌کند... .
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #2
مقدمه: عشق واژه‌ایی که هزار معنی در خود گذاشته
نمی‌دانم شاید گناه باشد.
شاید یک هوس یک روزِ باشد.
شاید یک هوس یک سالِ.
و من، این گناه یا هوس را تا ابد در قلب خود به یادگار خواهم گذاشت... .
***


با گریه بهشون زل زدم و شاهد بخت سیاهشون شدم که مهرنوش با بغض و لبخند رو به سیاوش گفت:
- هرگز تو رو فراموش نمی‌کنم عشق من.
و ماشه تفنگ رو کشید و گرفتش سمت سیاوش. بلند داد زدم:
- نه، فرنوش این کار رو نکن.
یهو در اتاقم باز شد و قامت فرزاد داداش وقت نشناسم نمایان شد.
فرزاد: ببین پریسا، یک بار دیگه ببینم صدات داره میاد تا اتاقم یا سالن میام از موهات آویزونت می‌کنم به درخت توی حیاط.
با صورت پف کرده و چشم‌های قرمز شده از گریه زیادم زل زدم به فرزاد و لب زدم:
- وای فرزاد وای، اگه بدونی چی‌ شده!
بعد لپ‌تاب رو به سمت فرزاد چرخوندم و درحالی که داشتم با دستمال اشک‌هام رو پاک می‌کردم گفتم:
- دیدی آخرش این فرنوش دوتاشون رو کشت؟
فرزاد چشم غره‌ایی بهم رفت و نفسش رو محکم بیرون فرستاد و گفت:
- حداقل مراعات خانواده خودت رو نمی‌کنی جلو دوست‌های فادیا آبروداری کن!
- باز اون عقب‌مونده‌ها اومدن این‌جا، اون روژان بی‌خاصیت هم حتما اومده؟
فرزاد: حالا هر کی که اومده باشه یک‌بار دیگه ببینم نگاه این فیلم‌های چرت و پرت می‌کنی و الکی زار می‌زنی گوشی و لپ‌تاب رو ازت می‌گیرم.
- بخوای این کار رو بکنی خودم رو از همین پنجره بیرون می‌ندازم.
یهو حالت چهره فرزاد تغیر کرد و از عصبانیت حالا خبری نبود و الان فقط غم توی چهره و نگاهش موج می‌زد. هر موقعه این حرف رو می‌زدم همه یا می‌ترسیدن یا غمگین می‌شدن. دلیلش رو هم گفتن ولی بنظرم دروغ بود! آخه من یعنی این‌قدر احمق بودم که خودم رو از پنجره آویزون کنم؟
بی‌خیال افکارم شدم. از کنار پریز برق که گوشیم رو زده بودم به شارژ بلند شدم و فرزاد رو هل دادم کنار و گفتم:
- تو باز رفتی تو هپروت؟ بابا آدم نمی‌تونه یه شوخی هم بکنه.
فرزاد دستم رو محکم گرفت و با حالت عصبی و تحدیدواری گفت:
- دیگه از این شوخی‌ها نکن.
و از کنارم گذشت و رفت طبقه پایین. صدای خنده و جیغ دوست‌های فادیا خیلی بلند بود و داشت رو اعصابم می‌رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
I don't care​

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #3
بخصوص که صدای روژان دیگه بیشتر اعصابم رو خط‌خطی می‌کرد، ازش متنفر بودم. آخه دختر این‌قدر چندش؟
با قدم‌های محکم رفتم سمت طبقه پایین، یک نگاه به جمعشون انداختم. اصلا با منگلا مو نمی‌زدن. با یه پوزخند و یه لحن تمسخر آمیز و آروم رو به جمعشون گفتم:
- به، دخترها جمعتون جمعِ! خوش می‌گذره؟
خنده رو لب همه‌اشون ماسید و با چهره‌های وا رفته نگاهم می‌کردن. دلم می‌خواست بلند به قیافه‌های ضایع شده‌اشون قهقه بزنم.
روژان: چه عجب از غیب بیرون اومدی پریسا خانم... .
یه نگاه تحقیر آمیز به سر تا پاش انداختم و با نیش‌خند گفتم:
- آره دیگه به کوری چشم بعضیا هم شده باید حضور داشته باشی که یک وقت دوباره هوس نکنن رابطه‌ها رو از هم بپاشن.
با شنیدن حرفم چشم غره‌ایی بهم رفت و یه ایش زیرلب گفت. مشخص بود منظورم رو خوب گرفته. دوباره کم‌کم شروع کردن به حرف زدن و صداشون بالا رفت. رفتم روی صندلی دور از جمع نشستم و خیره شدم بهشون.
روژان دختر عموم بود ولی زیادی رو اعصاب بود یه آدم نفرت انگیز که تف تو روش هم نمی‌ندازی. از خوشگلی خوشگل بود ولی زات خوبی نداشت؛ خانواده خودم باور به این حرفم نداشتن. خلاصه‌اش کنم روژان دنبال جلب توجه بود این‌که توجه پسرها رو به خودش جلب کنه رو خیلی دوست داشت...! ( دخترِ مزخرف. )
روژان: نخوریم حالا!
سرم رو یکم تکون دادم و تازه متوجه شدم که سه ساعت دارم نگاه روژان می‌کنم و فکرم درگیر شده.
- آخ، هی می‌گفتم چرا افکارم مزخرف و چرت شده؟پس بگو به نقطه خوبی نگاه نمی‌کردم. راستی، کی قراره عقد کنی؟
با این‌که قضیه رو می‌دونستم اما بازم می‌خواستم از زیر زبونش بکشم بیرون. روژان چند دقیقه نگاهم کرد انگار که دنبال یک جوابِ برای سوالم...! یه لبخند مسخره تحویلم داد و گفت:
- با هم به تفاهم نرسیدیم؛ نامزدی رو بهم زدم.
- پس تو با کی به تفاهم میرسی بالاخره؟ اون چهار نفر قبلی هم تفاهم نداشتن. یه فکری به حال اخلاقت بکن، من که منم حالم از این اخلاقاتت بهم می‌خوره.
روژان صورتش قرمز شده بود از عصبانیت زیاد من هم با نیش‌خند بهش زل زده بودم که صدای زاقارتیِ فادیا زد تو حس خوشم، چشم نداشتن خوشی ما رو ببینن.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #4
فادیا: پریسا، بهتر بری توی اتاقت... .
حرفش هنوز ادامه داشت که صدای تلفن خونه بلند شد. فقط سه قدم باهاش فاصله داشتم ولی اصلا نمی‌تونستم بلند بشم بردارمش ببینم کیه! از این رو پرنسس‌ها هم منتظر به من نگاه می‌کردن. با حرص نفسم رو فوت کردم و رفتم سمت تلفن. شماره ناشناس بود!
-‌ بله بفرمائید!
ناشناس: ... .
-‌ الو، بفرمائید؟
یهو صدای یه خانم به گوشم خورد که گفت:
- سلام منزل آقای عباس‌زاده؟
پریسا: بله امرتون؟
انگار که روش باز شده باشه گفت:
- دخترم گوشی رو بده به مامانت لطفا.
منم که چون هیچ وقت کنجکاو نبودم و حوصله حرف زیاد با ناشناس‌ها رو نداشتم رفتم سمت حیاط که مامان اون‌جا داشت گل‌ها رو آب می‌داد و گوشی رو دستش دادم و رفتم داخل به بقیه پروژه روژان پوره‌ کنم برسم.
وقتی وارد شدم نگاه کنجکاو دخترها روم زوم شد و منتظر نگاهم می‌کردن که حرف بزنم.
-‌ آشنای ما بود شما چرا فضولی می‌کنید؟
فادیا: کی بود؟
پریسا: نمی‌دونم!
فادیا لب و لوچه‌اش رو آویزون کرد و دوباره مشغول شدن.
***

انگار حالا حالاها قرار نیست این دوست‌های گرامی فادیا بانو برن. باید یه انگولک بالا بیارم که جمع کنن و راهی خونه‌اشون بشن! همین‌جور داشتم فکر می‌کردم چطور بیرونشون کنم که آیفون به صدا در اومد! مامان با حالت دو رفت و با روی خوش با افراد پشت آیفون یک مکالمه کوتاه کرد و بعد دعوتشون کرد داخل!
دوست‌های فادیا هنوز نشسته بودن چقدر پررو بودن دیگه ! ای بابا اصلا شاید نمی‌خوایم مهمونامون رو ببینین ایش.
در سالن باز شد و دوتا خانم خوش استایل و دوتا مرد خوش استایل‌تر وارد شدن و شروع کردن با مامانم احوال‌پرسی کردن فادیا یهو با هیجان رفت سمتشون و افتاد گردن اون خانم‌ها. دستم زیر چونه‌ام بود و با کنجکاوی و چشم‌های ریز نگاهشون می‌کردم برام آشنا بودن ولی هر چقدر به مغزم فشار می‌آوردم یادم
نمی‌اومد کجا باهاشون دیدار داشتم. با دوست‌های فادیا هم احوال‌پرسی کردن و تازه چشمشون خورد به بنده اما انگار شوکه شده باشن نگاهم می‌کردن خانمی که انگار مادرشون بود زیر چشمی نگاهی به مامانم انداخت و با لبخند زورکی اومد سمتم و گفت:
- سلام پریسا جان خوبی دخترم؟
لحنش چرا همچین بود انگار از این خارجیا بود که تازه زبان فارسی رو یاد گرفتن و سختشونه صحبت کنن.
آهسته بلند شدم و دستم رو سمتش گرفتم و گفتم:
- سلام ممنونم، ببخشید من به جا نمیارم شما رو؟
مامان: خب دیگه بهتره بشینیم الان فرزاد هم وسایلتون رو میاره شما هم تازه رسیدید خستگی راه تو تن‌تونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #5
نیم ساعت نشسته بودیم و این نیم ساعت من و اون پسره که جوون‌تر بود داشتیم مثل منگلا نگاه هم می‌کردیم. انگار دنبال یه چیزی می‌گشت توی چشم‌هام، دنبال یه حقیقت! اما من فقط بهش زل زده بودم که یادم بیاد کجا دیدمش!
روژان: اِ آقای...؟‌
پسره یه نگاه بهش انداخت و گفت:
- امیر
روژان: آقا امیر شما درس می‌خونید؟
امیر: نه درسم تموم شده؛ الان مشغول کار هستم.
روژان: آها اون‌موقعه که دیدمتون حس کردم خیلی آشنا هستین الان که دقت می‌کنم متوجه میشم ته‌چهره‌ایی از بازیگر فیلم ( ... ) دارید.
باز داشت مثلا دلبری می‌کرد( دخترِ بی‌ربط‌ ). امیر یه نگاه خالی از هر حسی بهش انداخت و دوباره نگاهش رو به من دوخت. دوباره روژان سوالات بی خواصیتش رو شروع کرد که از هر پسری می‌پرسید که بتونه مخ طرف رو بزنه. طرف فامیل من بود به جای این‌که من باهاش آشنا بشم این داشت خودش رو آشنا می‌کرد باهاش.
روژان: ازدواج کردین؟
امیر: نه، تو چطور؟
روژان جوری که انگار این حرف امیر رو به یک منظور خاصی گرفته باشه کلی ذوق کرد و چشم‌هاش برق زد و جواب داد.
روژان: نه ازدواج نکردم.
- ولی پنج تا نامزدی نا موفق داشته روژان جان.
و چشم‌هام رو به فرش دوختم و با تعجب ساختگی عدد پنج رو با انگشتام گرفتم و گفتم:
- پنج بار نامزدی؛ واقعا کم چیزی نیست.
روژان با حرص نگاهم کرد و گفت:
- خب پریسا جان این چیزا پیش میاد نامزدی برای آشنایی هر دو طرف هست. این پنج بار هم متوجه شدم که با این آقایون تفاهم نداشتیم.
پریسا: ولی من میگم مشکل از خودت بوده جانا.
سعی کرد که خونسردیش رو حفظ کنه و دیگه چیزی نگه.
- راستی تو مگه نگفتی امروز مهمون داریم زیاد نمی‌مونم؟ الان چهار ساعتِ این‌جا هستی.
روژان: الان من رو دل توام؟
- آره بدجور.
اون پسره امیر یه تک سرفه کرد انگار که می‌خواست خنده‌اش رو مهار کنه و رو به ما با چهره‌ایی جدی ولی چشم‌هایی خندون گفت:
- شما دخترا چرا روی هر مسئله بی‌ربطی دعوا می‌کنید با هم؟
من و روژان هر دو با هم با صدای بلند گفتیم:
- مقصر اصلی اون بود.
امیر: بنازم هماهنگی...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #6
مامان: نه والا منیژه دیگه دخترم چیزی یادش نمیاد. دکتر گفته بود چون ضربه به سرش وارد شده عادیه بخشی از حافظه‌اش رو از دست بده؛ متاسفانه دختر من کلا حافظه‌اش رو از دست داده.
منیژه: انشال... هر کی باعث و بانیش بوده عاقبت بخیر نشه.‌
فادیا یه پوزخند صدا دار زد و نگاه کینه‌ایی به امیر انداخت. امیر اخم کرده بود و بدجور توی فکر فرو رفته بود. حوصله نداشتم دوباره این بحث رو از اول بشنوم برای همین گفتم:
- ببخشید این رو میگم ها ولی مگه شما تازه از راه نرسیدین اصلاً خسته نیستین نه؟ دارم باور می‌کنم که راباط هستین.
مامان: نوچ پریسا چی‌کارشون داری خب خسته نیستن. منیژه داره شوخی می‌کنه. دخترم از اون موقعه روحیه زبون درازی و شوخ طبعیش زیاد شده.
پریسا: من که خوابم میاد سرم رو بزنن از خواب ظهر نمی‌گذرم.
***

دوباره خودم رو ما بین چهار چوب پنجره اتاقم دیدم با گریه به افرادی که نمی‌شناختمشون نگاه می‌کردم فقط فادیا و فرزاد رو می‌تونستم بشناسم یهو در اتاقم باز شد و یه پسر آشنا وارد شد و با شوک نگاهم کرد آروم جلو اومد.
فادیا: نه پریسا تو این کار رو نمی‌کنی
فرزاد: پریسا همه چیز درست میشه دستت رو بده من
با چشم‌های اشکی داد زدم:
- نه هیچی درست نمیشه اون دیگه رفته من برای چی بمونم؟
اون پسری که خیلی برام آشنام بود گفت:
- پری، ببین اون لیاقتت رو نداشت حالا بیا پایین باشه خواهری؟
یک قدم به عقب رفتم که یهو پام سُر خورد و از پنجره افتادم پایین.
وای، دوباره این خواب نحس رو دیدم. هزار بار دارم این خواب رو میبینم اما بازم ازش مثل یه سوسک که با دمپایی افتادن دنبالش می‌ترسم. یهو یه جرقه توی ذهنم از اون پسره زده شد. اون امیر بود خودِ خودش بود.
سریع از اتاق زدم بیرون که دیدم هنوز این روژان نرفته و بدتر از اون این بود که این‌قدر خودش رو چسبونده بود به امیر که کم مونده بود بره تو بغلش.
پریسا: راحتی؟ پسرِ مردم رو خفه کردی کمی فاصله‌ات رو حفظ کنی بد نیست.
روژان با ناز سرش رو چرخوند سمتم و با لحن پر از عشوه و لوسی گفت:
- ایش، پریسا بس کن دیگه. تو الان چون من می‌تونم به راحتی دوست بشم با دیگران حسودی می‌کنی! خب توام مثل من یه دختر اجتماعی باش دیگه!
یک قدم جلو رفتم و دست به سینه شدم و چشم‌هام رو ریز کردم و با لحن خونسرد و آرومی گفتم:
- من چرا باید به دختری که خرابِ حسودی کنم؟ درضمن تو اجتماعی نیستی ماشال... جغرافیایی شدی دیگه.
هر دوتاشون با شوک نگاهم کردن. هیچ وقت این‌جور صحبت نکرده بودم ولی الان اصلا کنترلم دست خودم نبود انگار که یکی دیگه داشت بهم دستور می‌داد همچین چیز‌هایی بگم! روژان با صورت قرمز از خجالت زیاد، آهسته خودش رو از امیر فاصله داد و با پاهای لرزون بلند شد و از نیم سانتی من رد و شد و از خونه بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #7
یه نگاه طلب‌کار به امیر انداختم انگار تازه از شوک خارج شده بود نگاهم کرد و آهسته گفت:
- رفتار خوبی نبود. خیلی ناراحت شد.
- من خودم تصمیم می‌گیرم با کی چطور رفتار کنم. توام بهتره بیشتر از این تو کارم دخالت نکنی. با تشکر.
***
فرزاد: یادمِ کوچیک که بودم توی خیابون داشتم بازی می‌کردم یهو دیدم یه جن جلوم ظاهر شد... ‌.
فادیا: فرزاااد باز شروع کردی.
فرزاد: نزدیک بود خودم رو خیس کنم یهو دیدم اون موجود شروع کرد به حرف زدن تازه متوجه شدم خواهر خودمِ سر تا پاش رو لجن گرفته بود.
بچه‌ها شروع کردن به خندیدن ولی به نظر من اصلا خنده دار نبود. نگاهم رو به فرش دوختم و به فکر فرو رفتم. چطور باید اصل ماجرا رو از زیر زبون بچه‌ها بکشم بیرون؟!
فرزاد: پری، پریسا
- ها چیه چی‌شده؟
فرزاد: کجایی تو دختر سه ساعته دارم صدات میزنم انگار تو دنیا نیستی!
- نه نه هستم، یعنی چیزه یکم فکرم درگیر بود همین. بچه‌ها کجان؟
فرزاد: رفتن تو حیاط هوا عوض کنن؛ تو هم دلت می‌خواد برو پیششون از این حال و هوا بیرون بیای.
سرم رو تکون دادم و بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم که صدای الینا و امیر توجه‌ام رو جلب کرد.
الینا: یعنی چی امیر، مگه تو نگفتی باهاش قطع رابطه کردی پس این چطور تماس گرفته با روی خوش می‌خواد بیاد خونه‌امون؟ تو باید همون اول که این بلا رو سر پری آورد حسابش رو می‌رسیدی اما هیچ کاری نکردی ولی ما دلمون خوش بود حداقل باهاش قطع رابطه کردی نگو آقا... .
امیر: بسه چی میگی برای خودت من کی گفتم باهاش قطع رابطه کردم ما فقط توی دوتا کشور جدا زندگی کردیم ولی از راه تماس با هم در ارتباط بودیم. درضمن پری که بعد از اون ماجرا چیزی یادش نمیاد چرا باید الکی استرس بگیریم که پری دوباره هوایی بشه؟
الینا: همین دیگه خره دکتر گفته فقط یه اتفاق مهم از زندگیش باید به یاد بیاره که همه چیز دوباره به حالت اولش برگرده؛ از کجا معلوم این همون اتفاق نیست هوم؟
امیر ساکت بود و حرفی نمیزد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #8
برای این‌که لو نرم اون‌جا فالگوش بودم لبخند به روی لبم آوردم و از پشت ستون کنار اومدم و جوری که انگار تازه دیده باشمشون گفتم:
- عه شما این‌جا هستین؟ فکر کردم توی حیاطین این‌قدر هوا سرده؟
امیر: نه ما هم همین الان اومدیم. من یکم خسته‌ام می‌خوام بخوابم. شب بخیر.
با لبخند نگاهم رو به صورت استرس وار الینا دوختم.
پریسا: چیزی شده؟ استرس داری.
الینا دست پاچه خنده‌ای کرد و گفت:
- عه نه هیچی نیست بریم بیرون پیش فادیا.
***
توی سالن نشسته بودم همه جا تاریک بود و همه خواب بودن. به لیوان چای توی دستم خیره شدم.
حافظه من هم یه روزی مثل این لیوان چای پر از خاطره بود اما با یه ندونم کاری از دستم افتاد و به هزار تکه تبدیل شد؛ تکه‌هایی که هیچ‌وقت چسبیده بهم نمیشن و تنها جایی که میرن متروکه و زباله‌اس. چشم‌هام رو بستم و فکرم رو آزاد کردم شاید یه جرقه به ذهنم خطور کرد اما فقط خلاء بود، خلاء سیاه. انگار نوزادی بودم که بدون هیچ فکر و خیالی پا به این دنیا گذاشته و هرچقدر جلو میره دنیا براش تکلیف مشخص میکنه. چشم‌هام رو باز کردم و خیره شدم به امیر که جلوم ایستاده بود. با پوزخند سرم رو به نشونه متاسف تکون دادم و نگاهم رو به چای دوختم. چایی که مثل دل من سرد بود و بی‌خبر از جهان اطراف.
- سخته که بخوای به یاد بیاری اما بیشتر به سمت نا امیدی حرکت کنی، تا یه جرقه از یاد آوری.
امیر: ولی بهترین کار همینِ.
امیر آهسته روی مبل تک نفره نشست و گفت:
- میدونی، بعضی وقت‌ها لازمه که حافظه‌ات و ذهنت دور از گزند روزگار باشه. به نظر من این‌که دیگه چیزی به یاد نمیاری هم برای تو خوبه هم اطرافیان.
- باید هم این‌جور گفت. منی که ماه‌هاست شب‌‌‌ها میام و این‌جا می‌شینم تا یه چیزی توی ذهنم عبور کنه امیدی نداره جز این‌که بگه بهتر اصلا چرا باید خاطرات رو به یاد بیارم؟
نگاه سرد و بی‌احساسی بهش دوختم که جوابی ازش بگیرم اما اون بدون حرف خیره من شده بود با جمله‌ایی که گفت تعجب و کنجکاویم هزار برابر شد.
امیر: سام، لیاقت دختر‌های پاک و زیبایی مثل تورو نداره، سام لیاقتش یکی مثل روژانِ. به یاد نیار پری هیچی رو به یاد نیار اگر به یاد آوردی دوباره به فراموشی بسپار تمام اونچه ‌که توی گذشته داشتی با آدم‌های بی‌خود و بی‌لیاقت.
بعد از حرفش آروم بلند شد و رفت سمت حیاط. تکیه‌ام رو از مبل گرفتم و فکرم رفت سمت سام کسی که انگار باعث تمام این اتفاقات شده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #9
رژ کم رنگم رو برداشتم و با حوصله شروع به آرایش کردم. امروز کلاس داشتم و خوشبختانه نه امتحان داشتیم نه کار سنگینی بود که انجام بدیم. صدای گوشیم بلند شد برداشتمش و نگاهی به صفحه‌اش انداختم.
اسم ملیکا داشت خاموش و روشن میشد. تماس رو وصل کردم.
ملیکا: پری، کجایی دختر بیا دیگه نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه تو که این فرخی رو میشناسی الان آبرو برامون نمی‌ذاره..
پریسا: باشه خودم رو میرسونم فعلا.
وسایلم رو برداشتم و کتابایی که بهشون نیاز داشتم رو گذاشتم توی کیفم و از در بیرون رفتم. هوا ابری بود حس می‌کردم صورتم خیلی خشک شده. آهسته توی خیابون راه می‌رفتم این هوا رو خیلی دوست داشتم. راه زیادی تا دانشگاه نبود برای همین عجله‌ایی برای رسیدن نداشتم.
از دور ملیکا و سها رو دیدم که جدی داشتن با هم صحبت می‌کردن. به سمتشون رفتم و بعد از سلام بهشون خیره شدم و گفتم:
- چی شده چرا این‌قدر اخم کردین ؟
ملیکا: دختر عمو جونت نامزد کرده.
- خب این به ما چه ربطی داره؟
سها: ربطش اینِ که با نامزد قبلی بهترین رفیقش الان نامزده!
- ها؟
ملیکا: هنگ نکن آره یه جورایی به مهی انگار خیانت کرده.
چشم‌هام رو بستم و ما بین ابروهام رو ماساژ کوتاهی دادم و رو کردم سمت بچه‌ها و گفتم:
- کار‌های روژان به من ربطی نداره، یعنی به ما. حالا هم بریم از کلاس جا نمونیم.
متاسفانه روژان هم دانشگاهیم هم بود و واقعاً ضد حال بدیه نمی‌دونم چرا ولی از موقعی که یاد دارم از هم دیگه متنفر بودیم این‌طور که معلوم بود قبل از این‌که فراموشی هم بگیرم با هم خوب تا نمی‌کردیم.
- پس چرا من خبر ندارم از این‌که نامزدِ؟
ملیکا: چون خانم گفتن دو سه روز دیگه قراره حلقه نشون ببرن براش حتما امروز فردا هم شما رو خبر می‌کنن.
- هوف از دست روژان مطمئنم این یکی هم بیشتر از یه هفته دووم نمیاره.
وارد کلاس شدیم که دیدم مهی داره گریه می‌کنه رفتم سمتش مهی می‌دونست رابطه خوبی با روژان ندارم و با این که دل خوشی هم از خود مهی نداشتم اما با اون حال که دیدمش دلم براش سوخت، کنارش نشستم.
- می‌دونی مقصر خود آدما هستن که با افراد مطمئن دوست نمیشن. یه عزیزی بود که می‌گفت رفیق خوب باید از ذات خوبش مطمئن بود وگرنه که گرگ هم زیبایی خیره‌ایی داره اما ذاتش بعضی وقت‌ها خراب میشه. مهی تو به گرگ اعتماد کردی گرگی که ظاهرش زیبا بود اما ذاتش خراب.
با گریه و بغض نگاهم کرد و گفت:
- خیلی بی وجدانِ ازش متنفرم؛ می‌دونست... می‌دونست چقدر عاشق نامزدم هستم.
با تاسف سرم رو پایین گرفتم و با انگشت‌هام بازی کردم و زیر لب گفتم:
- معذرت می‌خوام.
مهی: تو چرا معذرت می‌خوای؟ تو که گناهی نکردی تو همه‌اش در تلاش بودی این چند سال بهمون بفهمونی با چه آدم گرگ صفتی مواجه هستیم. هنوز عاشق نشدی پری که درک کنی.
نمی‌دونم منشاء دردناکی حرف‌هاش از کجا بود انگار که خودم هم خیانت دیدم و با پوست و استخون حسش می‌کنم و درک دارم روی حرف‌هاش. پرده‌ایی از اشک توی چشم‌هام پدیدار شد؛ سرم رو بالا گرفتم و مانع از ریختنشون شدم. استاد وارد کلاس شد و به همه سلام کرد همه از جا بلند شدن و دوباره به حالت قبل برگشتن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

i_faezeh

2,941
پسندها
125
امتیاز
مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/04
نوشته‌ها
554
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
7
محل سکونت
DEZFUL
  • #10
حالا استاد گرامی کی بود؟ بله دایی غرغروی بنده بود که رو به هیچ احدی هم نمی‌داد و با من هم کلا انگار جنگ خونی داره توی دانشگاه. هرکی حواسش به یه جایی بود؛ یکی خوابش می‌برد یکی تو فکر عمیق بود. مهی هم همه‌اش داشت دم گوشم زار میزد حیف این دل مهربونم دستم رو بسته وگرنه یکی می‌خوابوندم تو دهنش حوصله‌ام رو سر برد نگاه ملیکا و سها کردم باز داشتن یواشکی با گوشی چت می‌کردن اونم وسط کلاس. بالاخره زنگ خورد و همه با عجله از کلاس بیرون رفتن. منم با آرامش وسایلم رو که جمع کردم بلند شدم که برم ولی دایی صدام زد. روی پاشنه پا چرخیدم سمتش و منتظر خیره شدم بهش.
دایی: شنیدم دایی رضا برگشته!
- آآ، آره دیروز بود که برگشتن خواستن غافلگیرتون کنن که انگار خودتون زرنگ‌تر از این حرف‌ها هستین.
دایی یه سر تکون داد و خیلی خشک گفت:
- باشه می‌تونی بری.
***
ملیکا: نمی‌دونم فک و فامیلای این یارو چطور تحملش می‌کنن؟ مرتیکه گند دماغ.
- حیف... حیف واقعاً اگه این روژان احمق دست من بود تیکه پاره‌اش می‌کردم دختره‌ی لااِلا..‌. .
صدای سها بلند شد که با هیجان کنترل شده‌ایی به ما در حالی که داشت نگاه پشت سرمون می‌کرد گفت:
- وای نگاه اونجا رو ملی باز اون عاشق کشته مرده‌ات داره میاد.
ملیکا سرش رو میون دست‌هاش گرفت و با عجز نالید.
ملیکا: وای خدایا من از دست این پسره چی‌کار کنم آخه؟
- هیچی جانم تو فقط کافیه یه بله بدی دیگه ولت میکنه و مزاحمت نمیشه و بجاش همیشه ور دلته.
ملیکا خواست حرفی بزنه که صدای علی‌رضا پسر مودب و مهربون کلاسمون از پشت سرمون شنیده شد.
علی‌رضا: سلام، ام ببخشید مزاحم شدم خواستم... خواستم این رو بهتون بدم.
بعد دست کرد توی یه پاکت که دستش بود و سه تا کارت دعوت ازش بیرون کشید و به سمتمون گرفت.
علی‌رضا: ام، جمعه مراسم عقدمِ حتما تشریف بیارین خوشحال میشم.
چشم‌های من و سها از حدقه در اومده بود نگاهی به ملیکا کردم که سعی در مهار خنده‌اش داشت انگار باور نداشت به این حرف. بلند شد و با خوشحالی رو به علی‌رضا گفت:
- من که حتما میام؛ مبارکتون باشه آقا علی‌رضا خیلی خوشحال شدم.
دهن من و سها رو کسی نبود ببنده فکمون به زمین چسبیده بود و نگاه اون دوتا می‌کردیم. علی‌رضای بی‌چاره از این حرکت ملیکا مشخص بود بدجور ترسیده.
علی‌رضا سریع خداحافظی کرد و رفت سمت در خروجی دانشگاه. ملیکا با خنده خیره علی‌رضا بود ولی یهو نمی‌دونم چی شد که حالتش تغیر کرد و اشک‌هاش روی گونه‌هاش رو خیس کردن.
سها: پس تو چته؟
ملیکا انگار که منتظر یه تلنگر بود با گریه اول نگاه ما کرد و با حالت دو رفت سمت پارکینگ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا