بعد از آزمایش من و آرمان وارد یه مغازه شدیم و چندتا کیک و آبمیوه گرفتیم و داشتیم از گوشه خیابون به سمت ماشین میرفتیم که متوجه صدای یه موتور شدم که از پشت سرم انگار داشت نزدیک میشد برگشتم و با وحشت خودم رو به عقب کشیدم و روی زمین نشستم اونی که روی موتور بود یه چیزی روی ماشین ریخت انگار که میخواست اون رو روی صورت من بپاشه نگاه شیشه ماشین که کردم دیدم کمکم داره میسوزه و خورده میشه با وحشت دستم رو روی صورتم گذاشتم و نگاهم رو به مردم دوختم که داشتن با نگرانی و بهت زده نگاه میکردن آرمان روبهروم نشسته بود و سعی داشت من رو به خودم بیاره آروم بلندم کرد و به سمت ماشین بردم و بعد از اینکه سوار شدم خودش رفت و کمی جلوتر از ماشین ایستاد و تماس گرفت با یک نفر و سرش رو تکون داد و دوباره برگشت توی ماشین.
آرمان: خوبی؟! آبمیوه بخور فشارت افتاده دستهات داره میلرزه.
همزمان نِی آبمیوه رو به سمتم گرفت و من هم یهکم ازش خوردم.
آرمان: به سام زنگ زدم الان میاد دنبالت من هم باید برم ببینم این یارو رو میتونم پیدا کنم یا نه چون اگه دست رو دست بذاریم دیگه کاری برامون نمیکنن پس هرچه زودتر بهتر.
وقتی متوجه شدم قراره سام رو ببینم حالم بیشتر بد شد ولی نمیتونستم مخالفت هم کنم؛ حق با آرمان بود باید زودتر دست به کار بشه که اون رو پیدا کنن.
ماشین سام از دور مشخص شد که داشت تند و با لایی کشی به سمتمون میاومد و بعد با عجله پیاده شد و به سمت ماشینمون اومد.
آرمان: پیاده شو همراه سام برو؛ من هم سعی میکنم سریع برگردم نگران نباش زیر سنگ هم باشه پیداش میکنم.
و یهویی بغلم کرد و آروم گونهام رو بوسید با این کارش شوکه نگاهش کردم که شونهایی بالا انداخت:
- خب دوست دارم.
پیاده شدم و تازه نگاهم به سام خورد با اخم وحشتناکی نگاهمون میکرد و بعد سرش رو پایین انداخت و سوار ماشینش شد من هم به دنبالش.
- سلام.
فقط سرش رو تکون داد و با همون اخم دنده رو جابهجا کرد و با یه تک بوق از ماشین آرمان دور شد.
سام: چی شد؟
سوالی بهش خیره شدم.
سام: چطور این اتفاق افتاد؟
- نمیدونم یهویی بود.
حرفم رو جوری زدم که شک داشتم شنیده باشه. نمیدونم چرا ولی ازش میترسیدم.
سام نگاهی موشکافانه بهم انداخت و سرعت رو بیشتر کرد.
سام: میریم خونه ما.
- ام... .
- آرمان گفت ببرمت اونجا پدر و مادرت هم خبر دارن.
دیگه حرفی نزد تا رسیدنمون.
آرمان: خوبی؟! آبمیوه بخور فشارت افتاده دستهات داره میلرزه.
همزمان نِی آبمیوه رو به سمتم گرفت و من هم یهکم ازش خوردم.
آرمان: به سام زنگ زدم الان میاد دنبالت من هم باید برم ببینم این یارو رو میتونم پیدا کنم یا نه چون اگه دست رو دست بذاریم دیگه کاری برامون نمیکنن پس هرچه زودتر بهتر.
وقتی متوجه شدم قراره سام رو ببینم حالم بیشتر بد شد ولی نمیتونستم مخالفت هم کنم؛ حق با آرمان بود باید زودتر دست به کار بشه که اون رو پیدا کنن.
ماشین سام از دور مشخص شد که داشت تند و با لایی کشی به سمتمون میاومد و بعد با عجله پیاده شد و به سمت ماشینمون اومد.
آرمان: پیاده شو همراه سام برو؛ من هم سعی میکنم سریع برگردم نگران نباش زیر سنگ هم باشه پیداش میکنم.
و یهویی بغلم کرد و آروم گونهام رو بوسید با این کارش شوکه نگاهش کردم که شونهایی بالا انداخت:
- خب دوست دارم.
پیاده شدم و تازه نگاهم به سام خورد با اخم وحشتناکی نگاهمون میکرد و بعد سرش رو پایین انداخت و سوار ماشینش شد من هم به دنبالش.
- سلام.
فقط سرش رو تکون داد و با همون اخم دنده رو جابهجا کرد و با یه تک بوق از ماشین آرمان دور شد.
سام: چی شد؟
سوالی بهش خیره شدم.
سام: چطور این اتفاق افتاد؟
- نمیدونم یهویی بود.
حرفم رو جوری زدم که شک داشتم شنیده باشه. نمیدونم چرا ولی ازش میترسیدم.
سام نگاهی موشکافانه بهم انداخت و سرعت رو بیشتر کرد.
سام: میریم خونه ما.
- ام... .
- آرمان گفت ببرمت اونجا پدر و مادرت هم خبر دارن.
دیگه حرفی نزد تا رسیدنمون.
آخرین ویرایش: