تایپ رمان

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
🔹️کد رمان: 051🔹
نام رمان: five Ace (پنج آس): پنج کارت حرکت آخر
نام نویسنده: گل‌سرخ (Red.Rose)
ژانر: جنایی، درام، اجتماعی

ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
خلاصه:
برای هر کدام یک تعریف:
- خانواده؟ - شکنجه‌گر.
- خانه؟ - شکنجه‌گاه.
فرزندم چرا به این شکل بیزار شده است؟ اگر می‌دانست که چه ناهمواری‌هایی را باید پوشش بدهد، از سگ کمتر بود اگر خود را به دار نمی‌آویخت.
او تنها یک کودک سه‌ساله بود! اما اکنون، او یکی از پنج کارت است! یکی از اعضای انجمن Five Ase (پنج آس).
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
تــنـهـایــی هـیـولای عـجیـبــی اســت. روز هـای هـفته را مــــی‌بلعـد،
و غــروب
جـــمعـــه، بـالا مـــی‌آورد... !

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
- تو کی هستی واقعا؟
- هاه، من بخشی از تو هستم، چیزی که تو ساختی، تو من رو به این چیزی که هستم تبدیل کردی.
- نه این واقعیت ندارد!
- درست برعکس تصور تو، حقیقت محض است. متاسفانه باید بگم زمان تو تمام شده؛ خدانگهدار پدرخوانده عزیز.
 

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
فصل اول: عدد شانس سه

سوم مارس سال 2003 مصر، قاهره:

سوز اندک شب‌های مارس، لرز بر تن بردگان منتظر برای فروش در بازار سیاه بردگان انداخت. در بخشی از اتاقک تعدادی از کودکان دو تا ده سال بالغ بر بیست نفر و در گوشه‌ای دیگر نوجوانان یازده تا هجده سال بالغ بر سی نفر نشسته به بودند. چندین مرد سنگین وزن و ورزیده، خارج از اتاق نگهبانی می‌دادند. در بین افراد موجود در اتاق افراد غیر بومی دیده میشد نه کودکان و نوجوانان مصری! این می‌تواند نشان دهنده‌ی آن است که بازار فروش بردگان خارجی با مصری متفاوت است.
صدای زمزمه‌های زیادی فضای خارج از اتاقک را پر کرده بود. ترس بر وجود تمامی بچه‌ها انداخته بود. برخی ترس از فروش به پیرمردان هوسران، برخی ترس به فروش نرفتن و برخی هم ترس از اتفاقاتی قرار است برایشان رخ بدهد. در میان تنها یک نفر آرام و بی‌صدا، سعی داشت پاهای خود را به زیر پیراهن کوتاه کثیف بکشد. انگار که این موضوع چندان برایش مهم نبود و فکر و خیالش جای دیگری است.
پس از مدتی صدای فردی با کمک بلندگوهایی که سراسر محوطه نصب شده بودند به گوش تمامی باشندگان رسید.
- خوش آمدید مهمانان عزیز. خرسند هستم که برای چندین سال متوالی مدیریت این بازار به عهده‌ی تیم من است. امیدوارم از محصولات این دوره‌ی سرپوش سیاه لذت ببرید.
جمعیتی که حضور دارند، تعدادشان تقریبا دو برابر سال قبل است. صدای آهنگ عربی فضا را پر کرد. این کار از شنیدن صدای جمعیت برای محصولات جلوگیری می‌کرد. همه افراد اتاقک به تلاطم افتاده بودند. ناگه در اتاقک با شتاب باز شد. چندین نفر با کیف‌های بزرگ و دو نفر با باتوم و شوکر وارد شدند. افراد کیف به دست، کیف‌ها را باز کرده و چندین لباس و همچنین وسایل آرایش را بیرون کشیدند. بچه‌ها را مجبور به تعویض لباس کردند. به نوجوانان پسر پیراهن و شلوار ساده‌ی سفید، به نوجوانان دختر لباس رقص عربی پوشاندند. کودکان پسر را مانند نوجوانان و کودکان دختر را با پیراهن های یک تکه‌ی سفید رنگ به سمت دو نفری که بچه‌ها را آرایش می‌کردند فرستادند. در این میان کودکان به نسبت بیشتر از بقیه تقلا می‌کردند. با جلو آمدن دو بادیگاردی که وارد شده بودند، صدای گریه، جیغ و داد در گلو خفه شد. دو آرایشگر مشغول آماده کردن دخترا بودند و پسران به صحبت های سرپرست تیم گوش می‌دادند. مدتی گذشت. در اتاقک به ضرب باز شد و کسی که با انبوهی از برگه‌ها همراه بود وارد شد.
- ادهم بچه‌ها آماده هستن یا نه؟
سرپرست تیم، ادهم برگشت و به منشی پشت صحنه، پانیا کسی که تمامی هماهنگی‌های لازم برای عقد قرارداد بردگی را آماده می‌کند نگاهی کرد و مجدد رو به بچه‌ها کرد.
- فقط دخترا موندن که اونم تا چند دقیقه‌ی دیگه تمومه.
پانیا کلافه غر غر کرد و با گفتن جمله‌ی« سریع‌تر این بساط رو جمع کن و بچه‌ها رو بفرست اتاق انتظار.» اتاقک رو ترک کرد. ادهم نفسش را پر قدرت بیرون فرستاد. همان لحظه آرایشگران با بستن کیف خود، بلند شدند و رو به ادهم کردند.
- قربان کار دخترا تموم شد ما دیگه میریم.
ادهم توی هوا دستش را تکان داد و به دو بادیگاردی که درون اتاقک بودند اشاره کرد. به سرعت جلو رفتند.
- شما دو نفر پسرا رو ببرید اتاق انتظار شماره‌ی دو منم دخترا رو میبرم اتاق انتظار شماره‌ی یک.
بادیگاردها با تکان دادن سر به نشانه‌ی متوجه شدن، با پسرا از اتاقک خارج شدند. ادهم نگاهی به دخترها انداخت. استرس از سر تا پای تک تک آن‌ها بود که چکه می‌کرد. در میان مجدد همان کودک آرامش خود را حفظ کرده بود اما، سرش را فرود برده بود. ادهم با کج کردن سرش سخت در تلاش بود صورت کودک را ببیند.
 
آخرین ویرایش:

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
مدتی گذشت و کودک کمی صورتش را به سمت بالا سوق داد و چهره‌اش نمایان شد. به خود لرزید. این صورتک سرد و بی‌تفاوت را برای اولین و احتمالا آخرین بار است می‌بیند. با کمی تردید دست روی شانه‌ی کودک گذاشت.
- انگار که نمی‌ترسی کوچولو! میدونی چی در انتظارت می‌گذره؟
انگار بحث چندان برای کودک جذاب نبود؛ پس از مکثی نسبتا طولانی نوای گرفته کودک گوش ادهم را نوازش کرد.
- فکر نمی‌کنم که ترسیدن به من کمکی کنه. به هر حال حتی اگه هم ترسیده باشم هم آخرش اون چیزی باید اتفاق میفته.
انگار که توانایی تکلمش را از دست داده باشد، مبهوت قدمی به پشت برداشت و راست ایستاد. در نظرش این کودک زیادی منحصر به فرد بود به گویی که روح او چندی بیش از باقی همسن و سالانش پیراهن پاره کرده و تجربه‌های فراوانی را در گنجینه‌ی علمی خود دارد. زمانی برای هدر دادن نداشت پس اکنون این معمای عجیب را گوشه‌ای از ذهنش نگه داشت تا در زمان و فرصت درست این معمای شگفت انگیز را با دستان خویش رمزگشایی کند.
دختران را به سمت اتاق انتظار شماره‌ی یک برد و در آن اتاق مشغول آرام کردن کودکانی بود که درکی از موقعیت نداشته و بر اساس اقتضای سن‌هایشان، به صورت مکرر گریه می‌کردند و خواستار برگشتن به پدر و مادرهایشان بودند. نگاه سنگین و تیز گوشه‌ی اتاق اجازه‌ی فکر کردن به ادهم را نمی‌داد. این نگاه سنگین به قدری فکر و ذهنش را درگیر خویش کرده بود که انگار تنها آن دو نفر درون اتاق هستند و ادهم نمی‌تواند از زیر نگاه خیره‌اش فرار کند. به راستی چیزی در آن حدقه‌ها وجود داشت یک چیزی مانند...
"اقتدار و ایستادگی"
آن نگاه شوخی بردار نبود. ادهم به خریدار کودک در دل حسادت می‌کرد. اگر قراردادی در میان نبود احتمالا تا کنون دخترک را برداشته و فرار می‌کرد.
صدای شیپور بود که باعث سکوت وحشتناکی شد! در دل آهی کشید زمان روی صحنه رفتن دخترا نیز فرا رسید. تک به تک دخترها را برای روی صحنه رفتن به صف کرد و برای آخرین بار تذکر داد.
- برای آخرین بار میگم پس خوب گوش بدید. سعی کنید تمام تلاشتون رو بکنید تا دیگه اینجا موندگار نشید چون در اون صورت تضمین نمی‌کنم که چه اتفاقی میفته. پس موفق باشید دخترا برید بترکونید.
عقب کشید و اجازه داد موجود اسرارآمیزش که بی‌هیچ ترسی در اوایل صف در کنار دختران نوجوان ایستاده بود، کامل در دیدش باشد. اعتراف می‌کند که او مجذوب دخترک شده و تمایلی به از دست دادنش ندارد پس، در دل خواهان به فروش نرفتنش بود.
***
پسرها پس از فروش به پیش خریدار خود رفته و در کنار زانوهایشان، زانو زدند. پس از کمی استراحت نوبت رسید به دختران. اکنون تمامی خریداران بی‌صبرانه برای بخش مورد علاقه‌شان، بخش رقصندگان دختر و کودکان منتظر بودند.
از میان کهنه‌کارترین برده‌های این بازار، فردی به سمت دخترک رفت و بندی بافته شده را به مچ دست کودک بست.
- این برای این که قوی بودی و هستی و باید باشی. امیدوارم درگیر پیرمردهای خرفت نشی. مراقب خودت باش.
بدون دریافت پاسخ به سمت باقی دختران رفت و برای اجرا شروع به آماده شدن کردند. کم کم نورافکن‌ها خاموش و پرده‌ها کشیده شد؛ این گروه رقصندگان دختر بودند که به روی صحنه می‌درخشیدند.
 

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
دخترک حتی فرصت پیدا نکرد که از او تشکر کند. پس در دل دعا کرد که بتواند حتی برای دقایقی با او هم صحبت شود. کنار ایستاد و منتظر شد تا فرصتی به چنگ بیاورد. رقص دختران نوجوان که تمام شد، انگار که انفجاری رخ داده باشد، صدای کریه تماشاچی‌ها و رده بالاهای بازار سر به فلک کشید.
دخترک هنوز هم سنگینی نگاه ادهم را حس می‌کرد. نوبت به کودکان رسید که به روی صحنه بروند. کودکان با گریه کماکان در تقلا برای رهایی بودند. اولین کسی که بی‎‌ توجه به روی صحن رفت، همان دخترک مرموزی بود که تمامی کارکنان از حجم بی‌تفاوتی او شوکه شده بودند. سرش پایین بود و جلوی پایش را نگاه می‌کرد. با صدای جیغ کودکان و فریاد کارکنان، بالاخره همه روی صحن حاضر شدند.
سر دخترک کماکان به زیر بود و با سرش ریتم‌های کوتاهی را میزد. همه حاضران شوکه از کار کودک، با خود فکر می‌کردن که او دیوانه است. هر خریداری کودکی را می‌خرید و راضی از انتخاب خود به صندلی‌اش تکیه می‌داد. ناگهان از سوی جایگاه ویژه، صدای رسای شخصی باعث شد که همه سکوت کنند.
-‌ هی تو! کودکی که از ابتدا سرت رو پایین انداخته‌ای، به بالا نگاه کن.
دخترک حرکتی نکرد، شاید هنوز جایز نمی‌دونست که به بالا نگاه کند. صدای خشمگین صاحب بازار باعث شد دخترک تک خنده‌ای کند.
-‌ هی مگه کری تو؟ جواب رئیس رو بده!
دخترک سرش را بالا آورد و در چشمان فردی که رئیس صدایش زد خیره شد. یخ بست! این حجم از سنگینی نگاه برای کودکی در سن او غیرطبیعی بود! برخلاف باقی کودکان، استخوان‌بندی درشت‌تری داشت. صدایش را صاف کرد و با بلند و رسا.
-‌ من این دختر رو می‌خرم.
ادهم فرو ریخت... . انتظار نداشت که کودک چشم رئیس بزرگ را هم بگیرد. صاحب بازار دست از پا نمی‌شناخت.
-‌ چشم حتما رئیس! همین الان دستور میدم دختر رو ببرن تمیز کنن و بیارن تحویلتون بدن.
رئیس بی‌تفاوت سرش را تکان داد و پا روی پا دیگرش انداخت. دو نفر به سرعت روی صحن آمدند و دخترک را بردند.
دقایقی بعد دخترک شسته رفته و اتو کشیده شده تحویل رئیس بزرگ داده شد. حجم سکوت دخترک باعث شد رئیس نگاهش را چندین لحظه به او بدهد. به عربی سخن گفت.
- اسم داری؟
دخترک واکنشی از خویش نشان نداد. رئیس اخم کرد و بار دیگر حرفش را به زبان انگلیسی تکرار کرد.
- اسمی داری؟
مردمک چشمانش در کسری از ثانیه با نگاه رئیس گره خورد. صدایش خالی از هر حسی بود.
- قبلا... مَهوا صدام می‌کردن.
رئیس کنجکاو به سمت مهوا چرخید زیر لب زمزمه کرد.
- مَ... مَهو... مَهوا.
لبخند کوتاهی مهمان صورتش شد.
- گفتن اسمت برام سخته مهوا، اشکالی نداره هوا صدات کنم؟
مهوا سرش را کج کرد و متعجب به رئیس نگاه کرد.
- نه؛ نه اشکالی نداره.
رئیس با تعجب سر تا پای مهوا را از نظر گذراند.
- چند سالته هوا؟
مهوا با قیافه متفکری سرش را تاب داد.
- فکر کنم امسال سه سالم شد!
 
آخرین ویرایش:

Red.Rose

1,781
پسندها
125
امتیاز
ادمین سایت
پرسنل مدیریت
ادمین سایت
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
614
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
رئیس از روی صندلی بلند شد و با چشمانی به سردی زمستان مسکو به صاحب بازار خیره شد.
- سریع‌تر این مسخره بازی رو تموم کنید و بازار رو جمع کنید تا توجه عموم رو جلب نکرده.
و دست مهوا را گرفت و با جدیت به همراه دسته‌ای بزرگ از بادیگاردها از بازار خارج شد. افراد قدرتمند دیگری هم بودند که از این واکنش شدید رئیس تعجب کردند و بعد از خروج او آن‌ها نیز بازار رو ترک کردند. رئیس و مهوا سوار ماشین اختصاصی رئیس شدند و به سمت مقصدی که برای مهوا ناآشنا بود حرکت کردند. رئیس صدایش را صاف کرد و به انگلیسی مهوا را مخاطب قرار داد.
- بذار خودم رو بهت معرفی کنم. من ریحان غیاث هستم، سرپرست کنونی تو. میتونی من رو پدر هم صدا کنی. من بیست و شش سالمه و دو سال هست که با همسرم نوآه ازدواج کردم.
مهوا در جواب ریحان تنها سرش را تکان داد و به منظره‌ی آن طرف شیشه کنارش خیره شد. ریحان دست چپ خود را به بدنه تکیه داد و چانه‌اش را روی مشت خویش قرار داد. با نگاهی مملو از حس کنجکاوی و موشکافی به مهوا خیره شد.
- میدونی که از کدوم ملیت هستی؟ بهت نمیاد اروپایی یا آسیای شرقی باشی! نمیدونم میدونی یا نه ولی معیارهای زیبایی این دو ملیت کاملا مشخصه؛ آسیای شرقی چشمان کشیده‌ای و لبان کوچکی دارن و نوع قرارگیری اجزای صورتشون مختص مردمان خودشونه و درباره‌ی اروپایی ها هم که...
تک خنده‌ای زد و پایش را کمی جا به جا کرد.
- فکر کنم وقتی برسیم راحت‌تر بتونی درک کنی چی میگم.
مهوا در حرکتی غیرمنتظره به سمت ریحان برگشت و با چشمانی که برق می‌زدند کمی به سمت او متمایل شد.
- یعنی... قرار نیست مثل الان بشینم یه گوشه تا زمانش که برسه ازم استفاده کنی؟
ریحان تکانی خورد و مبهوت به مهوا خیره شد.
- منظورت چیه که ازت استفاده کنم؟
مهوا که آن حس محافظ کاری خویش را ناگهان کنار گذاشته بود با تعجب سرش را کج کرد و به دستش اشاره کرد.
- مگه من رو نخریدی که بزرگم کنی و ازم استفاده کنی؟
ریحان حس کرد که هر آن ممکن است مشتش را به صندلی راننده‌ای که حالا او هم با بهت به مهوا از توی آینه نگاه می‌کرد؛ حواله کند! با خشم ناخن‌هایش را در پوست کف دستش فرو کرد.
- کدوم خری چنین چیزی رو بهت گفته؟ فقط اسمش رو بهم بگو هوا!
مهوا بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشد همانند تمامی مدتی که اسیر شده بود با صداقت پاسخ داد.
- صاحب بازار بهمون گفت. زمانی که همه‌مون گرفتار شدیم و اون غول‌های شوکری به پاهامون زنجیر زدن گفت که اگه خدمتکار خوبی نباشیم بلای بدی سرمون میاد و اگه خدمتکار خوبی باشیم پاداش میگیریم...
بدون توجه به اینکه سمت دیگر ماشین درحال تاریک‌تر شدن بود به صندلی تکیه داد و پاهایش را بالا آورد و در شکم خویش جمع کرد.
- هیچ‌وقت از اون خیکی که بهمون رو گرفت و اون غول شوکری هایش نترسیدم ولی خب چاره‌ای هم نداشتم، من رو گرفتن و من یه بچه سه ساله هستم. زورم به هیچ وجه به غول شوکری‌ها که هیچ حتی به آرایشگرهای زن اون خیکی هم نمی‌رسه.
با صدای ضرب بلندی مهوا نگاهش را به سمت دیگر ماشین داد. صدای گرفته ریحان در ماشینی که از شدت ضربه ایستاده بود پیچید.
- یه چند لحظه از ماشین میرم بیرون؛ هوا به هیچ عنوان از ماشین خارج نشو! فهمیدی؟
مهوا متعجب سرش را تکان داد و برگشت و به صندلی تکیه داد. ریحان با خشم غیرقابل فروکشی از ماشین پیاده شد؛ تا پایش را بیرون گذاشت همه بادیگاردها و دست راستش صاف ایستادن و منتظر دستور شدن. ریحان از بین دندان‌های چفت شده خویش به عربی غرید و دستانش بیشتر مچ شد.
- برام اون ابیان و ادهم عوضی رو هرطور شده بیارید. اگه مقاومت کردن شده با دست و پای شکسته باید بیارید پیش من؛ قابل فهم بود؟
رئیس بادیگاردها، لوسیان نگاه مطمئن و سردش را به سمت چهره‌ی خوفناک رئیسش انداخت که جزء موارد انگشت شمار این چهره‌اش را زیاد ندیده بود.
- بله پدرسالار.
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا