تکست

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام پرورنده‌ی احساسات

به وقت شکفتن دوباره‌ی قلم
یک اردیبهشت پاییزی
یک بوران به رنگ سرخ..!


#چرک_نویس
نگارنده : #سپهر
 

امضا
و خداحافظی...!
نقطه‌ی پایان و آغاز دیگری ست.
نقطه‌ای برای تولد!
نقطه‌ای برای مرگ!
یک پارادوکس، به کامل‌ترین معنا!

#سپهر_نویس
نام موضوع : بوران سرخ
دسته : تکست

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #2
+ نبودنم چه شکلیه؟!
- وقتی میگم بهار اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
+ شکوفه هاش
- وقتی میگم تابستون اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
+ تعطیلاتش
- وقتی میگم پاییز اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
+ بارونش
- وقتی میگم زمستون اولین چیزی ک یادت میاد چیه؟
+ برفش
- منِ بدون تو، شبیه بهار بدون شکوفه ست! شبیه تابستون بدون تعطیلات! شبیه پاییز بدون بارون! شبیه زمستون بدون برف! همینقدر ساده.. همینقدر نشدنی...!
+ :))


1401.2.17
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #3
لب گشود:
- کاش یکی عین خودت جلوت دربیاد!
گفت و بی آنکه نگاهم کند؛ از جلوی راهش کنارم زد و رفت.
بعد از رفتنش خندیدم و به آسمان نگاه کردم؛
قطره اشکی از دل ابرهای سیاه بر روی صورتم چکید.
زمزمه کردم:

+ کاشکی یکی عین خودم جلوم دربیاد!
و این یک نفرین نبود..!

1401.2.23
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #4
- میدونی؛ آدمیزاد خیلی نافهمیدنیه!
نگاهش کردم.
چراغ‌ها را در سرای گرم چشمانش خاموش کرده بودند؛ گویی خانه‌ی چشمانش تا به حال، هرگز، ساکنی نداشت!

+ چرا؟
نگاهم نکرد؛ همچنان خیره به روشنایی شهر، در دوردست‌ها بود.
- کسی رو که تو قلبش زندگی میکنه؛ با چیزی که خودش ازش رنج می‌بره؛ آزار میده!
نگاهم را از چشمان یخی‌اش سمت مقصد نگاهش کشیدم.
باد سردی که وزید رعشه بر تنم انداخت.
برخاست و گرمی ژاکتش را روی شانه‌هایم حس کردم.
صدایش هنگامی که داشت قدم زنان دور می‌شد در گوش‌هایم زنگ خورد:

- نافهمیدنی نباش تی تی خانم!
تابش شدید آفتاب چله‌ی تابستان، روی پلک‌های داغ از اشکم، مغز ذوب شده‌ام را از لا به لای خاطراتش بیرون کشید.
به منظره‌ی محبوب نگاهش خیره شدم؛ شهر در سکون فرو رفته بود.
ژاکتش را بیشتر دور خود پیچیدم!
از جای خالی‌اش کنارم، گویی تپش‌های قلبم یخ بسته بودند.
سال‌ها بود نبودنش شهره‌ی عام و خاص کرده بود تی تی دیوانه‌اش را..
می‌گفتند دخترک از نبودش دیوانه شده!
من فقط بدون او زندگی کردن را از یاد برده بودم؛ بدون اویی که برایش نافهمیدنی شدم...!


1401.2.23
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #5
نگاهم نمی‌کرد؛ بانویم را می‌گویم..
بانوی من، ماه‌ها بود؛ نگاهم نمی‌کرد.
عاجز، به جسم نحیفی که پشت به من، بر روی این تخت لعنتی دراز کشیده بود؛ نگاه کردم.
تنش می‌لرزید از حضور من در این اتاق!
تنش می‌لرزید از حضور من در این اتاق؟
اشک کاسه‌ی چشمانم را پر کرد..
قبل از شکستن بغضی که مزه‌ی زهر می‌داد؛ صدای خانم جان در گوشم پیچید:

- مرد که گریه نمیکنه پسر جان!
اشک‌هایم را پس زدم و سعی کردم نزدیک‌تر شوم؛ اما گرمای تنم را که حس کرد؛ از ته قلب، با ناتوانی، جیغ کشید.
به سرعت عقب کشیدم.
دیگر توانی برای مقاوم نگه داشتن سد، نمانده بود.
اشک‌های سرازیر شده روی صورتم، گویا همدیگر را به مسابقه‌ی سرعت دعوت می‌کردند.
در اتاق گشوده شد و آدم‌های سفیدپوش غریبه، روی حریم دونفره‌ی تلخمان، خط کشیدند.
یکی بازویم را گرفت و جسم بی‌جانم را سمت در اتاق کشید.
قبل از خروجم از آن زمهریر، لحظه‌ای آرامش را در چشمان خالی دریایی‌اش دیدم..
دیدم و دنیا بر سرم آوار شد!
دیدم و وای بر من!
چه کرده بودم با بانویم که غریبه‌ها را بر من ترجیح می‌داد؟!
از خود بی‌خود، صدای گریه و زاری‌ام در راهروهای وهم انگیز سفید می‌پیچید.
راستی!
چرا اینجا همه چیز سفید بود؟
با نگاه ترحم آمیز مردک سفیدپوش غریبه، ذهنم به درون دره‌ی آگاهی پرت شد؛ بانویم از اینکه کسی با ترحم نگاهم کند بیزار بود!
سد قوی‌تری در مقابل رود طغیان‌گر چشمانم ساختم و امیدوار نگاهش کردم ولیکن همچنان، ترحم نگاهش مانند خنجری تیز، قلبم را می‌درید.
لب گشود:

+ پسر جان تو که اینقدر عاشقشی چرا اینکارو باهاش کردی؟
باز هم سوال همیشگی و باز هم صدای شکستن من از شرمندگی!
آه پر افسوسش از عمق وجود، آتش به جانم می‌انداخت.

+ مسئله، مسئله‌ی شکستن انتظاره! گاهی ما آدما، از بعضی آدمای تودلیمون، انتظار یه سری کارا رو نداریم. خانمت همچنان تو شوک کار تو مونده!
بازدم نفسش را پر شتاب بیرون داد. سرش را پایین انداخت و با صدای تاریکی ادامه داد:
+ تا کنار نیاد کاری از دست ما ساخته نیست؛ متاسفم!
باز هم حرف همیشگی!
دیگر بیخیال سد و سدسازی شدم. به کدام حرف دل بانو گوش کرده بودم که بار دومم باشد؟!
از جا برخاست و رفت و مثل هر هفته، من ماندم و طعم تلخ رفتنی که شیشه‌ی ظریف انتظار بانویم را شکسته بود..!


1401.2.24
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #6
بارون میزنه..
اونقد شدید ک چشمام چند قدم جلوترو نمی‌بینه!
ماه کو؟
نمی‌بینمش!
همه جا خیلی تاریکه..
گمت کردم..
کجایی؟
من گمت کردم؛
تو که قول داده بودی گمم نکنی؛
چرا سر قولت نموندی؟!
بار سکوت، خیلی سنگینه!
دور خودم چرخیدن، خیلی سرگیجه داره!
حس میکنم یه ماهی‌ام که تو یه دریای خالی افتاده.
کجایی؟
من گمت کردم..!


1401.2.26
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای گریه‌اش را از دور، می‌شنیدم.
نگاهی به چشمان بی‌قرار مادرم، انداختم؛ چشمانش را باران گرفته بود.
آهی از خستگی کشیدم و آرام پیش رفتم.
صدای هق زدن‌های ریزش، اطرافم را به آتش گلستان نشده‌ی ابراهیم، شبیه می‌کرد!
پشت درختچه‌ی مورد علاقه‌ی او، پناهگاه همیشگی‌اش، یافتمش.
زانوهای کوچکش را، بغل کرده بود و زیر جنگل فرفری پرپشتش، پناه گرفته بود.
ریز ریز اشک می‌ریخت و هیزم به آتش جانم می‌افزود.
بی اعتنا به تیر کشیدن شقیقه‌های نبض گرفته‌ام، کنارش زانو زدم و در آغوشش گرفتم.
پیراهنی را که بعد از رفتن او، هرگز رنگ سیاهش، در این چهل و چند روز، عوض نشده بود؛ در مشت‌های کوچکش می‌فشرد.
دریای مواج خرمایی‌اش را نوازش کردم

- نبات خانم چرا باز مرواریدهای کوچولوشو از صدفاش بیرون میکنه؟!
ریز بینی‌اش را بالا کشید.
- همه اذیتم می‌کنن!
صدای نرم و خوش آهنگش، لبخند کمرنگی، بر صورتم طرح زد.
نشستم و بر گلدان بزرگ درختچه، تکیه زدم؛ خودش را در آغوشم جا کرد.

- کی اذیت کرده پناه بابا رو؟
دوباره تنش لرزید.
- مامان جون می‌گفت باید برگرده خونشون؛ اون روز شنیدم عمو اکبر می‌گفت ملوس داره می‌میره؛ تازه، ماهی قرمزمم مرد! گلامم خسته شدن؛ نگاشون کن؛ رنگشون زرد شده؛ اونام دارن میرن! مامان هم که رفته سفر!
سرش را بلند کرد و با تکه نقره‌هایش نگاهم کرد؛ نگاهش، شبیه نگاه جوجه‌های زیر باران مانده، بود!
- تو هم میری؟! آره؟! تو هم میری بابایی؟!
دخترک کوچکم، بی‌قرار رفتن‌ها بود..!
صدای او، در گوشم طنین انداز شد:

+ هیچوقت نذاری نبات اشکاتو ببینه ها! یه وقت دل کوچیکشو غصه میگیره!
محکم در آغوشم فشردم نبات شیرینم را، هم بخاطر اشک‌های لرزان خویش، هم برای تن لرزان او!
- من جایی نمیرم بابایی! قول میدم جایی نمیرم قربون چشات بشم! گریه نکن دخترکم.
صدای خش‌دارم گوش‌های خودم را خراش می‌داد!
با صدای ریزی در کنارم، چشمان همیشه باران زده‌ام را، گشودم؛

- عمو گل میخری؟
دسته‌ای گل ارکیده، خریدم برایشان!
آری، برای جفتشان..!
آن شب سرد و نفرت انگیز، نبات زیبایم رفته رفته، در آغوشم آرام‌تر شد و خواب چشمانش را ربود..
خوابی که اگر می‌دانستم؛ ابدی می‌شود؛ هرگز نمی‌گذاشتم نقره‌ی چشمانش را، برباید.
دل کوچک شیرین‌دخت نازنینم، حجم رفتن‌ها را طاقت نیاورد.
او نیز، چمدانش را همان شب بست؛ تا از غافله‌ی رفتن، عقب نمانَد..!


1401.2.29
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #8
موهایش را، با تمام نابلدی‌هایم، بافتم؛ آن‌گونه که خودش، یادم داده بود!
دستم روی حصیر ضخیم و ضعیفش، لغزید؛ تمام تلاشم را به کار گرفتم تا اشک‌هایم، سرازیر نشوند.
او اما، می‌خندید!
دست نحیف و لاغرش، روی بافت خوش‌رنگ مشکی‌اش، می‌رقصید.
دوباره و چندباره، آرام، خندید.
صدای خوش‌آهنگ توأم با خنده‌های ریزش را، با تمام ناتوانی‌اش، به گوشم رساند

+ میگما؛ دیگه برای خودت، استادی شدی!
بغضی که طعم زهر می‌داد؛ سد ساخته بود برای نفس کشیدن و نفس کشیدن...!
با هزار جان کندن، لبخند بی‌جانی، بر لبانم دوختم.

- استادم که تو باشی؛ همین میشه دیگه.
لرزش صدای ته چاهی‌ام، گرد درد و بغض را بر چشمان مظلوم و معصومش، پاشید.
دست تب‌دارش، دستان یخ‌زده‌ام را در بر گرفت.
دست دیگرش را بلند کرد و نوازش‌وار بر روی اشک‌هایم کشید؛ اشک‌هایی که نمی‌دانم کِی، بر طبل رسوایی دل بی‌قرارم، کوبیده بودند!

+ نداشتیما!
صدای فریاد پر عجز قلبم، مانند قاتلی چاقو به دست، سلول به سلول مغز برشته شده‌ام را درید! بوی خون سلول‌های بیچاره‌ی مغزم، در شامه‌ام پیچیده بود!
خدا را زیر لب نجوا زدم؛ با ضرب و زور، تک خنده‌ای، برایش به نمایش گذاشتم.

- اشک شوقه! دارم کچلت می‌کنم! قشنگ می‌خوام انتقام موهای بیچارمو ازت بگیرم! از بس حرصم دادی؛ یا همشون ریختن؛ یا سفید شدن!
صدای خنده‌های نه چندان بلندش، در اتاقک سفید، طنین انداخت!
خنده‌اش، قلب آتش گرفته‌ام را، مانند مادری مهربان، در آغوش گرفت و سوزش دردناکش را التیام بخشید.
هنگامی که تمام صورتش، می‌خندید؛ گویی تماشایی‌‌ترین تابلوی نقاشی خدا، چشمانت را می‌آراست!
از خنده‌های رها و زیبایش، لبخند کمرنگی، صورتم را در آغوش گرفت.
تقه‌ای به در خورد و صدای خواهرش پروانه، از پشت در، گذر زمان اندکمان را، گوشزد کرد.

+ آخ، آخ! دیرمون شد. کارت همینه اصلا! همیشه معطل می‌کنی؛ انگار نه انگار مردم، کار و زندگی دارن!
یک تای ابرویم را بالا انداختم و چپ چپ، صورت شیطانش را، نگریستم.
با شیطنت، لبخندی بر لب راند و دستم را با قیچی آهنی گره زد.
انگشتان دستم را حس نمی‌کردم؛ گویی از ابتدا، هرگز آن‌جا، دست و انگشتی نبوده!
پشت بر من نشست تا چشمان آب افتاده‌اش را نبینم؛ انگار که یادش رفته باشد؛ من، او و داستان چشمانش را، از حفظم!
نام خدا را زمزمه کردم.
با دستی لرزان، قالی موهایش را از دار، جدا کردم و پس از آن، اشک بود که بر صورت جفتمان میبارید..!
صدای پر از حرص و حسادتش، ابر خیالم را، درید.

+ آی آقاهه! اگه از دیدار عشقت، دل کندی؛ یه سر هم به ما بزن! غذا یخ کرده؛ فندقتم از گشنگی غش رفته!
خندیدم و گیسوی بافته شده‌ی قدیمی را، سر جای همیشگی‌اش، گذاشتم؛ گیسویی که بوی امید و پیروزی، از تار به تارش، نواخته می‌شد!
- قربون فندقمون و مامانش هم میشیم ما! اومدم گل خانم!
پشت میز که جای گرفتم؛ به قهر، رو گرفت از من.
لبخندی بر صورتم نشست.
شیشه‌ی مربای بهار نارنج محبوبش را که جلویش گذاشتم؛ صدای جیغ پر از ذوقش، سقف خانه را پایین آورد!
زیر لب قربان صدقه‌اش رفتم.
صورت پریِ ماه چهره‌ام را، از نظر گذراندم و هزار باره، خدا را شاکر شدم که پرستویم، برایم مانده بود.
سال‌ها پیش، یکی از همین روزها بود که خدا، به قلب بیمارم، رحم کرده بود و پرستوی کوچ کرده‌ام را، به زندان آغوشم بازگردانده بود!


1401.3.7
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #9
درب را که گشودم؛ بلافاصله سرم را بالا گرفتم تا نگاهش کنم.
همانجا بود؛
با عجزی که لا به لای عسل تلخ چشمانش، غوطه‌ور بود؛
با لبخندی که بر غنچه‌ی پژمرده‌ی لبانش، طرح زده بود؛
همانجا بود..
پشت پنجره‌ی بلند خانه‌ی قدیمی و زهوار دررفته‌مان.
به رویش خندیدم و چشمانش درخشید.
برق چشمانش، به گرمی و روشنی خورشید مرداد ماه بود!
به قدم‌هایم سوی او، سرعت بخشیدم؛ درب خانه به رویم باز بود.
مانند همیشه!
به او که رسیدم؛ در آغوشش کشیدم و تن نحیفش در آغوشم، سست شد.
مانند همیشه!
از درد گزنده‌ی پاهای ناتوانش، اشک در عسل بهشتی چشمانش، جمع شده بود. شرمنده‌ی درد لانه کرده در چشمان معصومش، بودم..
نفس عمیقی کشیدم؛ با اشک‌هایش، خورشید چمدان می‌بست و روز را با خود می‌برد!
آزرده و تکه تکه، نفس نفس می‌زد.
موهای شیطانش را، از روی تابلوی عسلی زیبایش، کنار زدم؛ لب گشودم و سوال همیشگی را زمزمه کردم.

- مهربانوی من! مگه نگفتم جلوی پنجره نایست؟
خندید.
+ ولی من وایمیستم تا بیای!
لبخند کمرنگی از تخسی و لجبازی‌اش، صورتم را نقش زد.
- اگه دیر کردم چی؟ زمین خوردی و چیزیت شد چی؟
مرواریدهای سفید و یکدستش را برایم، به نمایش گذاشت؛ به چشمانم خیره شد و دستم را با توان ضعیفش، فشرد.
+ من می‌دونم هرجا باشی؛ این ساعت خودتو می‌رسونی خونه! آخه می‌دونی همیشه منتظرتم! پشتم به خودت گرمه؛ پس وایمیستم تا بیای!
مکالمه‌ی همیشگی‌مان بود اما هر بار، چشمانم را شبنم می‌گرفت.
تن ضعیفش را، روی ویلچر قدیمی و از کار افتاده‌اش، نشاندم. به گمانم، شرمندگی پنهان شده در چشمانم را دید. دید و لبخند حمایتگر و پر مهری، به چشمانم، هدیه کرد!
با صدای کلاغی در دوردست‌ها، به خودم آمدم. چشمانم، خیره‌ی جای خالی‌اش، پشت پنجره‌ی خانه، ماند. پنجره‌ی چوبین آبی، بی صورت زیبایش، کریه‌ترین صحنه‌ای بود که بر چشمانم، تحمیلش کرده بودم!
آری! تحمیلش کرده بودم!
همان شب برفی، که تاریک‌تر از تمام شب‌های عمرم، بود!
آن شبی که اعصاب خرابی درگیری با طلبکارها را، سر مهربانوی مظلومم، فریاد کشیده بودم!
همان شبی که تماس گرفته بود؛ تا برای کیک تولدم، برایش، خرید کنم.
یادآوری صدای پر مهرش و هوار زدنم در جواب نگرانی‌اش، قلبم را می‌خراشید.
دیر رفتم و مهربانو، منتظر ماند..
دیر رفتم و از یادم رفت؛ او، همیشه منتظرم نمی‌ماند!
دیر رفتم و خورشید زندگی‌ام، در شب میلادم، غروب کرد!
آن شب، سر کوچه که رسیدم؛ صدای آژیر آمبولانس، دلهره و اضطراب را با تمام جانم، پیوند زد.
مهربانو، پشت پنجره، سست شده بود و نبودم که در آغوش بگیرم تن سستش را..
پشتش را خالی کرده بودم و زمین خورده بود..
بانویم، از دستم دلخور بود که التماس‌هایم، در خواب ده روزه‌اش را، بی پاسخ گذاشت و رفت.
رفت و من یاد گرفتم؛

«هیچ آدمی، برای همیشه، منتظرت نمی‌ماند!»

1401.3.9
#سپهر_نویس
#بوران_سرخ
 

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #10
سرتیتر روزنامه‌هایی که مقابلش نهاده بودند؛ آزارش می‌داد.
مردک سیاهپوش اخمو، دوباره، مقابلش نشست. بیچاره‌وار، در خودش جمع شد. گویی برای حفاظت از خود، به آغوش خویش پناه برده بود. از او می‌ترسید! از او و اخم‌های کریهش!

- کجا بودیم؟
صدای زخمی‌اش که در اتاق طنین انداخت؛ گویی زلزله‌ای ده ریشتری، خرابه‌ی ویران تنش را به آغوش خاک نزدیک‌تر کرد. تب‌دار و بیمار، تنش را گهواره‌ای تکان می‌داد. از تن رنجورش، گهواره‌ای ساخته بود برای دردهایی که این آدم‌ها نمی‌فهمیدن‌شان!
هذیان‌گونه نالید:

+ من نکشتمش!
گره اخم‌های او که کورتر شد؛ دندان‌هایش را هم پس لرزه گرفت! صدای تیلیک تیلیک، میخ و چکش در دست گرفته بود و افتاده بود به جان مغز زنگ زده‌اش! صدایش، مانند صدای میخی بود؛ که در آهن زنگ زده فرو نمی‌رفت! همان‌قدر دردناک؛ همان‌قدر دیوانه کننده! با التماس زیر لب نالید:
+ بگو خفه شه! بگو خفه شن! خفه شید!
پوزخندی که بر لبان مردک ترسناک نشسته بود؛ اشک‌هایش را سرازیر کرد. پشت دست لرزانش را زیر بینی قرمز شده‌اش کشید.
+ من دیوونه نیستم! اونطوری نگام نکن؛ من دیوونه نیستم!
مردک اخمو، بی توجه به او و هذیان‌هایش دوباره خطابش کرد:
- اگه تو نکشتیش؛ پس کجاست؟!
هقی زد؛
+ داشت می‌رفت؛ می‌خواست بره! می‌خواست مو حنایی یکی دیگه شه! می‌خواست خانم حنای یکی دیگه شه!
پرندۀ زخمی گریه‌هایش، دیگر توان نمه نمه گریختن را نداشت.
+ من، من فقط!
صدای نفس‌های کلافه‌ی مرد، می‌ترساندش! خویش را بیشتر در آغوش خود جمع کرد و لب زد:
+ قایم! آره قایم!
میان گریه خندید و نگاهش را به مرد دوخت.
+ من فقط، قایمش کردم! همون‌طور که همیشه می‌گفتم! می‌خندید و می‌گفت اگه برم چی؟ گریه می‌کردم و می‌گفتم قایمت می‌کنم!
دوباره خندید.
+ آره! قایمش کردم. سرش درد می‌کرد؛ رفت بخوابه. رفتم پیشش؛ بالشتمو گذاشتم رو صورتش، که قایمش کنم! دست و پا می‌زد؛ می‌خواست منم بغل کنه؛ می‌خواست باهم قایم شیم؛ ولی نمی‌شد! قایمش کردم! من نکشتمش! قایمش کردم!
اشک‌هایش بار دیگر، گونه‌های یخ زده‌اش را گرما بخشید.
+ میشه بذاری منم برم؟ خانم حنا، تنهاست؛ منتظرمه! می‌خواست باهم قایم شیم؛ باید برم! مو حنایی، از تنهایی، می‌ترسه!
خواست برخیزد که مردک ترسناک فریادی بر سرش کشید. خود را در آغوش کشید و اشک‌هایش دوباره صورتش را نقاشی کردند. اگر خانم حنا آن‌جا بود که نمی‌گذاشت بر سرش فریاد بزنند. باید می‌رفت.
در اتاق گشوده شد و مردک سیاهپوش دیگری وارد شد. هراسان نگاهشان می‌کرد.
اگر نمی‌گذاشتند؛ پیش مو حنایی‌اش برود چه؟!
سرشان که گرم صحبت شد؛ در باز اتاق، از یادشان پر کشید! در را دید و ریز خندید! باید می‌رفت. دوید! متوجهش شدند؛ اما دیر شده بود! دنبالش کردند؛ تندتر دوید!
نور را که دید؛ ایستاد. باران می‌بارید؛ خانم حنایش از دوری‌اش اشک می‌ریخت. باید می‌رفت! میان خنده، گریست!

+ گریه نکن؛ نمی‌ذاشتن بیام! گریه نکن مو حنایی! دارم میام! الان میام!
لبه‌ی دیوار ایستاد؛ باد سردی می‌وزید. خانم حنایش باد را دوست داشت؛ پس می‌خندید. او هم خندید. چقدر از آن بالا، همه چیز کوچک بود!
دو مرد، دیر رسیدند. دیر رسیدند و فقط پریدنش را دیدند!
صدای خنده‌های مجنون‌وارانه‌اش هنگام پریدن، یا نه! به قول خودش پرواز کردن، سال‌های بعد از آن هم، کابوس آن دو مرد می‌ماند!
فردای آن روز، میان تمام سرتیترهای بی‌رحمانه، یک سرتیتر، عجیب در چشم زنگ می‌زد!

- اگر می‌خواهی مال کسی دیگر شوی؛ عاشق نکن! آدم‌های عاشق، همه دیوانه‌اند!

1401.3.31
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا