تکست

"Sepah Rad"

5,030
پسندها
125
امتیاز
vip انجمن
vip انجمن
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/30
نوشته‌ها
220
مدال‌ها
6
محل سکونت
Sulduz
  • نویسنده موضوع
  • #11
صدای خنده‌هایشان، زیباترین سمفونی تاریخ بود! به جمعی که در سالن پذیرایی خانه‌ی کوچکش جمع شده بودند؛ لبخندی زد. از شادی‌شان گویا، در و دیوار خانه هم می‌خندیدند.
خانه‌ی نقلی بیچاره‌اش تا به حال، این چنین با قهقهه محاصره نشده بود.
سینی چایی‌های یاقوتی رنگ که خالی شد؛ بار دیگر برخاست. بانگ اعتراضشان، هوا را شکافت. صدای او، از همه رساتر بود.

- بیا بشین دیگه! از وقتی اومدیم شبیه لک لکا سرپایی! دعوتی گرفتی ببینیمت ها!
به احترام بلندای عمیق صدایش، جمع در سکوت، تماشاگر بودند. به دانه‌های قهوه‌ی درون چشمانش لبخندی هدیه کرد تا شیرینی همیشگی‌شان، جای تلخی اکنون را بگیرد.
+ میام الان.
نگاه پر حرص قهوه‌ای شیرینش که حواله‌ی او شد؛ صدای خنده از گوشه و کنار خانه برخاست. به رویش خندید و سمت آشپزخانه قدم تند کرد. صدای گرم دلارامش، گوش‌ها را نوازش می‌کرد. تمام تمرکزش را به صدای پر مهر و محبت او بخشید.
- تو که می‌دونی حرف، حرفه خودشه همیشه!
لبخندی زد از اعتراض خفته درمیان تار و پود صدای آرامِ دلش! دخترک مهربان، آرامش دل همیشه بیقرارش بود.
با حضورش درمیان در، بار دیگر نگاه‌های رنگارنگشان، قامتش را نشانه رفتند. کاسه‌ی پر از تنقلات را روی میز گذاشت. تنها جای خالی، میان چشم قهوه‌ی عزیزش و دلارام زیبایش بود. مانند همیشه، بینشان جای گرفت. همه‌ی این جمع می‌دانستند جای او، همیشه همان جاست؛ میان دو عزیزترینش.

+ چقدر هم که غرغر می‌کنین شما دوتا! بفرمایید اومدم. تموم شد.
چشم قهوه‌ای بدخلقش، تلخ و پر غیظ، گوشه چشمی به او انداخت. این پسرک تخس، جانش بود! آرام دلش لب گشود:
- خب حالا تو هم! شیرین کن اون قهوه های تلختو! نشست ور دلت دیگه!
باز صدای خنده از خانه‌ی او، گوش فلک را کر کرد. جسم بی‌جان شوخی و خنده که دوباره جان گرفت؛ لبخندی لبانش را در آغوش کشید. با دقت به چهره‌ی یکایکشان خیره شد.
مدت‌ها پیش، در پیچ و خم جاده‌ی جوانی و نوجوانی، باهم خانواده شده بودند. بعد از رفاقت‌های بسیار، تب و تاب زندگی، هرکدام را به جزیره‌ای تبعید کرده بود ولیکن، همگی همیشه حواسشان بود جویای احوال خانواده شوند. اکنون پس از سال‌ها، دوباره کنار همدیگر جمع شده بودند و امشب، شب بزرگی برای صاحبخانه بود.
توده‌ی چرکین و عفونی درون گلویش، سنگین‌تر شد اما با پافشاری، دربرابر اشک‌های زبان نفهم، سد می‌کشید. چقدر دلتنگشان می‌شد!
کاش خدا، تخفیفی قائل می‌شد برایش به پاس بندگی‌های خالصانه‌اش!
به چهره‌ی آرام و خندان آرامِ دلش که چشم دوخت؛ سد مقابل اشکانش ترک برداشت و با خنده‌های چشم قهوه‌ی شیطانش، سد به یکباره شکست. قطره اشک ظالمی، از گوشه‌ی چشمش گریخت.
نگاهش در چهره‌ی مهربانشان، قدم زد و به نگاه کنجکاوشان لبخندی بخشید. از لبخندش، هردو خندیدند. قاب چهره‌ی خندانشان، میان چشمانش تار شد. حساب گریختن اشک‌های ظالم، از دستش دررفته بود.
چقدر دوستشان داشت اما گاهی غریبانه، رفتن، تنها راه پیش رو می‌شد!
در فردای نزدیکی پس از آن شب، هنگامی که جغد شومی بر بام دل خانواده نشست؛ جمله‌ای نفیر کشان زهر به جان خانواده ریخت:

- عاشقی دیگر در نیمه‌های شب، دل بر آسمان مهتابی بسته و از بام خانه‌اش، سوی آغوش آسمان پرید!
آری دخترک عاشق بود؛ عاشق کلمه‌ای چهار حرفی که مزه‌ی بادام تلخ می‌داد؛ عاشق رفتن!

1401.5.
#بوران_سرخ
#سپهر_نویس
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا