- مدیر
- #21
لحظهی آخر فرا رسید!
آری! دیگر رها میشوم از تمام آن...،
نگاههای سرزنشآمیز!
حس تهی بودن میکردم!
امّا... خوشحال بودم از این تهی بودن!
دست و پاهای غیر ارادی برای نجات، تقلا میکردند!
تضاد جالبی بود!
لبخند بر ل*ب و تقلاهای پیاپی!
و که میدانست مرگ،
شیرینترین هدیه خدا به انسان است!
آری! دیگر رها میشوم از تمام آن...،
نگاههای سرزنشآمیز!
حس تهی بودن میکردم!
امّا... خوشحال بودم از این تهی بودن!
دست و پاهای غیر ارادی برای نجات، تقلا میکردند!
تضاد جالبی بود!
لبخند بر ل*ب و تقلاهای پیاپی!
و که میدانست مرگ،
شیرینترین هدیه خدا به انسان است!
آخرین ویرایش توسط مدیر:

