اکنون دیگر با نبودنت کنار آمدهام!
و ته ماندهی خاطراتت را نیز به آب روان سپردم...
و تو را فراموش کردم!
و خودم را...
و خودمان را...
بسیار فکر کردهام به چیزهایی که از تو به یاد دارم؛ چشمانت...
شاید کمی هم بیشتر؛
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی هم کیش تر...
میدانم که آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود!
چشم، خواستگاهیست برای قلبهای عاشق.
به چشمانی که مرا میخواندند خیره میشوم... چشمانی که در خاطرم، همانند نوری بر زخمیهایم لبخند میزنند
حال چرا برایت مینویسم؟!
تنها سوال بیجوابِ زندگیِ من است... !
#روح_تنها

واکنشها[ی پسندها]: سوسکیِ سابق