تکمیل شده داستان کوتاه چادر اثر سارا مرتضوی

تکمیل شده
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #1
2444

کد داستان: ۰۰۸
نام اثر: چادر
نام نویسنده: سارا مرتضوی
ژانر: رئالیسم جادویی
ناظر: SETI_G SETI_G
تگ: مطلوب

خلاصه:
روایتی از دختر که به اصرار مادر چادر به سر می‌کند اما طی اتفاقات عجیبی که برای او می‌افتد به مفهوم خیلی از چیزها پی می‌برد و تصمیمات جدیدی می‌گیرد.
 

آخرین ویرایش:
امضا
سارا مرتضوی هستم، ناشر ادب امروز
نویسنده و ویراستار

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #2
همیشه به‌خاطر چادر سر کردن من بحث بوده و هست! نمی‌دونم چرا نمی‌ذارن همونطور که خودم دوست دارم پوشش داشته باشم؟! من با چادر دلرباتر می‌شوم و مدام متلک می‌شنوم:
- جون! برسونمت خوشگله.
- ببند!
بیا این هم وقتی آدم چادر سرش می‌کنه! همیشه همینطوره. حالا اگه مانتوی بلند و گشاد پوشیده بودم هیچکس نگاهم نمی‌کرد و عمراً کسی پیدا میشد متلک بندازه، تازه راحت هم بودم! اصلاً چرا باید حتماً چادر سرم کنم؟ چرا باید حجاب برتر باشه که اعصاب من خورد بشه؟!
از اتوبوس دانشگاه پیاده شدم. دروازه تهران پر از آدم‌ها با ماسک‌های رنگارنگه. کروناست و آدم‌ها از همدیگه می‌ترسن. خیلی زود به خونه رسیدم. رفتم آشپزخونه، جایی که همه مامان‌ها اونجان و با صدای بلند سلام کردم. هیچکس نبود و صدایی هم نمیومد. ‌به دنبال مامان سالن کوچک خونمون رو دور زدم و رفتم توی اتاق، شاید داره خیاطی می‌کنه!
- مامان! کجایی؟
پیدایش کردم، سرش رو گذاشته بود روی کتابی که می‌خوند و خوابش برده بود. بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم. خطوط دور چشمش چقدر عمیق شده بود، چقدر شکسته شده بود و من فقط هواسم به خودم بود! چشمانم تار شد، اشک‌هام جلوی دیدم رو گرفتن. ناراحت از این شدم که چرا برای سر کردن چادر همیشه با اون بحث می‌کنم. صبح را به یاد ‌آوردم که به خاطر سر کردن چادر چه قشقرقی راه انداخته بودم.
- مامان، تو که اینقدر علاقه به چادر داری، دو تا سرت کن! چکار به من داری؟!
- تو دختر منی سمیه! زشته که من چادری باشم با مقنعه‌ی چونه‌دار، اونوقت دخترم مانتویی باشه! مهم‌تر از اون لباس حضرت زهراست...
- خب تو هم مانتویی شو! اصلاً تو این گرما کی گفته حتماً باید چادر سر کرد! ازش متنفرم.
مامان هم با نارحتی گفته بود:
- برو، برو هر چی دوست داری بپوش، به درک.
رفته بود اتاقش و من باز هم به خاطر مادرم چادر سر کردم.
مادرم را دوست داشتم. پدرم کاری به حجابم نداشت، طرف من بود و پوشش رو فقط چادر نمی‌دید.
به اتاقم رفتم و لباس‌هام رو عوض کردم. خبری از نهار نبود، من هم خوابیدم. هر وقت چادر سر می‌کردم اتفاقات بدی میفتاد، انگار همه چیز سیاه و کدر می‌شد، اعتماد به‌نفسم رو از دست می‌دادم و منزوی می‌شدم.
چند روزی گذشت و من تصمیم جدیدی برای خودم گرفتم. مانتوی گِل و گشاد و بلندم که پنج سانت پایین زانو بود رو پوشیدم، مقنعه‌ی بلند به سر کردم و برای صبحانه به آشپزخونه رفتم.
- صبح بخیر مامان خانم و آقای پدر.
بابا با خوشرویی جوابم رو داد و مامان با لبخند به من نگاه کرد تا جواب بده ولی متعجب شد! یه نگاهی از نوک انگشت تا فرق سرم کرد، قوری چایی رو روی میز پلاستکی آشپزخونه گذاشت و با تعجب گفت:
- این چیه پوشیدی؟! می‌خوای اینجوری بری دانشگاه؟
با خونسردی جواب دادم:
- آره، مگه چشه؟
مامان چشم ریز کرد و پرسید:
- پس چادر؟
شونه‌ام رو بالا انداخت و روی صندلی کنار بابا نشستم و جواب دادم:
- چادر می‌خوام چیکار؟ این مانتوه خودش چادره از بس گل و گشاده.
زدم زیر خنده تا مامان هم بخنده ولی او با تحکم گفت:
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #3
- بیخود! اگه قراره بدون چادر بری دیگه برنگرد.
و با حالت قهر از آشپزخونه بیرون رفت. بابا با ناراحتی اعتراض کرد:
- خانم! بذار بچه راحت باشه!
صدای فریاد مامان آمد که گفت:
- همش تقصیر توه این بچه رو لوس کردی! هر کار دلش می‌خواد می‌کنه، چشم سفید شده.
ناراحت و عصبانی شدم. رفتم توی اتاق، مانتوی مشکی دیگه‌ای که تنگ بود و قدش بالای زانو بود را پوشیدم، با خشونت چادر رو از روی چوب لباسی برداشتم و از خونه زدم بیرون. چادر رو روی شونه‌هام انداختم ولی وقتی خیابان رو رد کردم و به دروازه تهران رسیدم، با خشونت مچاله‌اش کردم و توی کیفم چپوندم، زیر لب غرغر کردم:
- ازت بدم میاد.
شاید اگه مامان گذاشته بود همون مانتوی بلند رو بپوشم حجاب بهتری میشد. به خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت چادر سر نمی‌کنم.
انگار چادر داخل کیفم مدام بهم می‌گفت که اون رو در بیارم و سر کنم؛ ولی من نمی‌خواستم. عذاب وجدان داشتم، مدام می‌ترسیدم کسی من رو بدون چادر ببینه و آبروم بره. شاید هم به‌خاطر مامان ناراحت بودم و می‌ترسیدم باعث بشم که آبروش بره.
تسلیم عذاب وجدانم شدم و قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم، چادر رو سر کردم. انگار که زنده‌ست محکم توی مشتم فشارش دادم و گفتم:
- مصیبت، اَه.
دانشگاه زیاد بزرگ نبود، دو تا دانشکده در کل داشت. استادها جوون بودن. ترم دوم بودم. ساعت اول اندیشه ۱ داشتیم.
استاد یه خانم تقریبا ۳۵ ساله بود که از همون مقنعه‌های چونه‌دار سرش بود، انقدر سر مقنعه جلو بود که ابروهاش رو پوشانده بود. یه چادر ساده ایرانی هم با کش سر می‌کرد.
کل کلاس به حرف‌های اون گذشت. هواسم به کلاس نبود و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کردم. دانشگاه وسط بیابون ساخته شده بود. هر از گاهی سگ‌های ولگرد دیده می‌شدن. هوا زیادی صاف و معمولی بود، یه جورایی اُمیدی به آینده‌ام نداشتم، من که نمی‌تونستم برای پوشش خودم تصمیم بگیرم، چطوری قرار بود برای زندگیم برنامه بچینم!
سگ سیاه و قهوه‌ای چند متری دانشکده ایستاده بود و مدام پارس می‌کرد؛ معلوم نبود به کی داره دندون‌های تیزش رو نشون میده! آخه کسی اونجا نبود! حتی کسی هم نزدیکش نبود!
مامان همیشه می‌گفت که سگ‌ها چیزهایی رو می‌بینن یا حس می‌کنن که آدم‌ها نمی‌بینن. شاید اینم چیزی دیده که من نمی‌تونستم ببینم.
- خانم کریمی، خانم کریمی.
همکلاسیم سقلمه‌ای زد.
- هی سمیه، استاد تو رو صدا می‌زنه.
به استاد نگاه کردم که اخم کرده منتظر جوابم بود، سریع گفتم:
- حاضر، یعنی بله استاد.
بعد از حضور و غیاب همه از کلاس رفتن بیرون. تا ساعت دوازده کلاس نداشتم، همونجا نشستم، اکثر اوقات با تنهایی خودم راحت‌تر بود و حوصله‌ی دوست و رفیق‌بازی رو نداشتم. اون‌ها با حرف‌هاشون مدام وقتم رو می‌گرفتن، حداقل اینجوری می‌تونستم به خودم فکر کنم.
کلاس خالی شد.
بیرون رو نگاه کردم، سگ رو دیدم که آروم آروم دور میشد، همچنان نگاه کردم که صدای پا دم در شنیدم. یک لحظه به در کلاس نگاه کردم، مردی دیدم با لباس‌های قهوه‌ای روشن که داشت رد می‌شد. چشم تو چشم شدیم، یه حس عجیب پیدا کردم و کنجکاو شدم، آخه امروز، روز زوج بود و همه در دانشگاه خانم بودن، پس این مرد با این لباس کی بود؟
سریع از صندلی بلند شدم، چادر لای صندلی آهنی گیر کرد:
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #4
- اَه، در بیا دیگه! مزاحم.
با چادرم کلنجار می‌رفتم که پاره یا نخ‌کش نشه که صدای پای پوتین‌های مرد رو پشت سرم شنیدم. اومده بود داخل کلاس، با خشونت چادر رو کشیدم که آخر نخ‌کش شد، سریع برگشتم تا چشم غره‌ای به مرد برم. چشمام درشت شدن و زبونم بند اومد، انگار داشتم به یه بازیگر هالیوودی نگاه می‌کردم! یه مرد خوشگل با چشمای درشت خاکستری که برق می‌زدن، چهارشونه و قد بلند که لبخند ملیحی روی لب‌های برجسته‌اش بود. کُپ کردم، مرد با صدای اکوی مردونه که خیلی دلنواز بود پرسید:
- خوبین؟ صداتون رو شنیدم، انگار به مشکل خوردین...
همینجور زل زدم، انگار کلمات از یادم رفته بود، سعی کردم ذهنم رو متمرکز کنم، پرسیدم:
- مشکلی نیست! ببخشین شما؟
ناگهان صدای بمب شیشه‌های کلاس رو لرزوند. مرد به سمت پنجره رفت و همینطور که بیرون رو با نگرانی نگاه می‌کرد گفت:
- دیر شده، داره اتفاق میوفته، بهتره از اینجا بریم.
چند ثانیه مکث کرد، انتظار داشت دنبالش برم اما من محکم سر جام ایستاده بودم، گوشه‌ی چادرم رو کشید که باعث شد تلوتلو بخورم. با عصبانیت چادرم رو از لای انگشتاش بیرون کشیدم و فریاد زدم:
- داری چیکار می‌کنی؟ ولم کن، اصلاً کی هستی؟!
جلوم ایستاد، بوی خوبی می‌داد، صورتش رو نزدیکم آورد و گفت:
- بهم اعتماد کنین سمیه خانم، به وقتش براتون توضیح میدم، بیاین، باید بریم.
ناگهان یه بمب دیگه! شیشه‌ی کنار صندلی استاد شکست و ریزریز روی سرامیک‌های خاک‌گرفته پخش شد. ترسیدم و ذهنم قفل شد، به دنبال مرد دویدم. از دانشکده خارج شدیم، سگ رو دیدم که روزی زمین افتاده و مرده بود. مرد بدون این‌که پشت سرش رو نگاه کنه محکم چادرم رو گرفته بود و با سرعت هر چه تمام‌تر می‌دوید.
چکار داشتم می‌کردم؟! داشتم به زور دنبال مردی که نمی‌شناختم می‌رفتم، سعی کردم بایستم، داد زدم:
- آهای آقا! کجا داریم می‌ریم؟ ولم کن.
داشت به سمت مخالف در خروجی می‌دوید و من به دنبالش، به سمت بیابون.
بمب.
زمین زیر پایمان لرزید و با صورت به خاک افتادم. مرد بالای سرم اومد:
- خوبین؟ می‌تونین بلند شین؟
سرم رو بالا گرفتم. خون گرم روی لبم و سوزشی در گونه‌ام حس کردم، زخمی شده بودم ولی بلند شدم.
- باید بریم سمیه خانم، زود باشین، اگه اینجا بمونیم خمپاره بعدی می‌خوره بهمون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #5
بدون فکر بلند شدم و دنبالش دویدم. از اضطراب اون من هم استرس گرفتم، چادرم رو جمع کردم و زیر بغل نگه داشتم. داشت می‌گفت خمپاره! نکنه جنگ شده؟ نکته آمریکا حمله کرده؟! حتماً! این دانشگاه هم از همه چیز و همه جا دوره نمیشه فهمید چه اتفاقی افتاده! ولی نه! مگه دیوونه باشن که بخوان با جنگ سرد خودشون رو به زحمت بندازن! همینجوریش ما جنگ داریم، همه چیزمون رو ازمون گرفتن دیگه برای چی جنگ کنن؟!
خسته شده بودم، پاهام می‌لرزید، همینجور که نفس‌نفس می‌زدم پرسیدم:
- تا کی باید بدویم؟
- نزدیکه، بیاین، پشت همین کوهه.
تا کوه چیزی نمونده بود. از دانشگاه خیلی دور شده بودیم. سرمو رو به عقب برگردوندم، خبری از خمپاره یا بمب یا هر اسمی که داشت نبود. وقتی سرم برگرداندم به سمت کوه، مرد نبود.
سرعتم رو کم کردم. به کوه رسیدم. آروم‌آروم به پشت کوه رفتم. پر از گونی‌های خاکستری بود که سنگر درست کرده بودن. مرد، سرش رو از یکی سنگرها بیرون آورد و گفت:
- بیاین اینجا سمیه خانم، زود باشین تا ندیدنتون.
گیج بودم. کی؟ چی؟ چرا اینجا اینجوریه؟ این مرده کیه؟ من دارم چکار می‌کنم؟!
وارد یه گودی شدم که ارتفاعش یک متر و اندی بود. مرد دست تکون داد که ببینمش، می‌خندید، دم یه اتاق که با گونی‌های خاکستری ساخته شده ایستاده و منتظر من بود. با تعجب نگاهش کردم، اتاق به جای در، پتوی همرنگ خاک داشت که مرد اون رو به دیوار سنجاق کرد، با سر به داخل اشاره کرد و رفت تو.
- بیاین! اینجا جاتون امن‌تره.
رفتم داخل. همه جای اتاق با عکس امام خمینی پر شده بود، از ندونستنم کلافه بودم، پرسیدم:
- قضیه چیه؟ تو کی هستی؟! چرا اینجا اینجوریه؟! همیشه اینجا بودی؟ اون صداها؟! اصلاً چرا تو این شکلی‌ای؟!
با صدا خندید، وقتی می‌خندید دندان‌های بالایی ردیف و سفیدش مشخص می‌شد، دو دستش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد و گفت:
- باشه، باشه، آروم! همه رو جواب میدم.
یه استکان چایی بهم تعارف کرد.
- بیاین این رو بخورین یکم آروم شین تا براتون بگم.
بی‌توجه به حرفش سوال‌هام رو ادامه دادم:
- من رو از کجا می‌شناسی؟ از کجا اسمم رو می‌دونی؟ چرا گفتی دنبالت بیام؟...
بلندتر از قبل خندید.
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #6
- الله اکبر! شما زن‌ها چقدر حرف می‌زنین؟!
عصبانی شدم و صدام رو بلند کردم:
- یعنی چی! من رو کشوندی اینجا، طلبکارم هستی؟ چه قدر پرویی تو دیگه!
با حالت قهر سرم رو مخالف او چرخوندم. چایی رو گذاشت جلوم، با صدای اکوی آرامش‌بخشش گفت:
- بفرمایین تا سرد نشده، اگه به بنده اجازه بدین سیر تا پیازش رو میگم.
بعد که انگار داره با خودش حرف میزنه زیر لب زمزمه کرد:
- مادر بزرگت که خیلی صبور بود، تعجب می‌کنم چرا نوه‌اش اینقدر عجوله!
اخم‌هام رو تو هم کشیدم و مشکوکانه پرسیدم:
- تو از کجا مادربزرگ من رو می‌شناسی؟! تو کی هستی؟
باز خندید و با هورت چای‌اش رو یه قلپ بالا کشید. عصبی شده بودم، می‌خواستم دونه‌دونه تارهای سیاه موی پرپشتش رو بکنم. با چشم به استکانم اشاره کرد و گفت:
- بفرمایین.
یکم احساس شرمندگی کردم، بهم نگاه نمی‌کرد ولی ناخودآگاه دسته‌ای از موهای فرم که از مقنعه‌ی کوتاهم بیرون زده بود رو به داخل هول دادم، خواستم خودم رو از تک و تا نندازم، گفتم:
- تا نگی کی هستی نمی‌خورم.
دو دستم رو توی هم حلقه کردم و عین یه بچه‌ی لجباز لب ورچیدم. خندید و با لحن کشداری گفت:
- بخور دختر، اینقدر ناز نکن. داستانش طولانیه، بهت میگم نترس.
زل زد بهم، معذب شدم و استکان رو برداشتم، سعی کردم همه رو بنوشم ولی داغ بود، همون‌طور که با استکان کلنجار می‌رفتم گفت:
- اینجا مرزه، خط مقدمه. قبل از اینکه بیای، رو سر بچه‌ها خمپاره ریختن، همه شهید شدن.
صبر کرد، من با دهان باز نگاش می‌کردم، فکر کنم فهمید به چی فکر می‌کنم. ادامه داد:
- می‌دونم باورش سخته ولی متأسفانه یا خوشبختانه واقعیت داره.
چیزی که می‌گفت غیرممکون بود. خط مقدم و اینجا؟! اینجا اصفهانه، دقیقاً مرکز ایران، چطوری خط مقدم باشه؟! با تردید پرسیدم:
- مسخره کردی؟ نکنه دوربین مخفیه؟
دور و برم رو نگاه کردم تا دوربین رو پیدا کنم. قهقه‌ای زد، هر بار که می‌خندید چهره‌اش جذاب‌تر می‌شد.
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #7
- مسخره چیه دختر خوب؟ من جدی‌ام.
پوزخندی زدم و گفتم:
- بله، از اون خنده‌هات معلومه. اصلاً تو کی هستی؟
خنده‌اش تبدیل به لبخند ملایمی شد. استکان خالی‌اش رو درون نعلبکی گذاشت و گفت:
- اسمم امیرعلیه، فرمانده‌ی این گردان.
دو تا ابروم رو بالا انداختم و پرسیدم:
- مادر بزرگ من رو از کجا می‌شناسی؟ یا اصلأ، من رو از کجا می‌شناسی؟
- مادربزرگت؟!
چهره‌اش در هم شد، انگار سخت بود که جواب بده. سکوت کرد، نتونستم تحمل کنم، دو تا آستین مانتوم که تنگ بود رو دادم بالا، خواستم قلدربازی دربیارم مثلاً! سرش رو از روم برگردوند، فهمیدم بخاطر دستام که پیدا شده بود اینکار رو کرد، ناخودآگاه خجالت کشیدم و آستین‌هام رو برگردونم با این حال بازم با پرویی گفتم:
- با تواما؟ داداش؟
وقتی زد زیر خنده کلافه شدم ولی احساس راحتی کردم، انگار از این کشمکشی که باهاش داشتم خوشم اومده بود. دست به سینه شدم و طلبکار گفتم:
- ماشاالله!
شینِش رو با تاکید گفتم. به دوردستِ ناکجاآباد خیره شد و با اندوهی که نمی‌دونم از چی بود گفت:
- مادر بزرگت هم با ما بود، با همین گُردان! یواشکی اومده بود، هر چی بهش گفتیم برگرد حرف گوش نکرد و شد آنچه که نباید میشد.
آهی کشید. گیج شده بودم، با لب کج شده گفتم:
- مادر بزرگ من...اون مفقودالاثره...تو دروغ میگی. اسمت چی بود؟ آهان، امیر علی.
می‌دونستم اسمش چی بود، می‌خواستم باکلاس باشم یعنی، ادامه دادم:
- ببین امیرعلی، من احمق نیستم که چرت و پرت‌هات رو باور کنم.
از روی موکت خاکی بلند شدم و چادرم که عین یه توپ شده بود رو توی کیفم چپوندم، دم در ایستادم و گردن کج کردم و گفتم:
- من دیگه میرم، خوش گذشت.
دوباره قهقهه زد، نمی‌دونستم چکار کنم، بیخیال شدم و از سنگر اومدم بیرون.
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #8
فقط کافی بود از همون راهی که اومده بودم برگردم. از پشت کوه رد شدم؛ اما آنجا، جایی نبود که اومده بودیم. حدس زدم اشتباه اومدم، برگشتم؛ ولی گردان مثل قبل نبود!
همه جا پر از دود سیاه شده بود، هیچی نمی‌دیدم. به دنبال سنگر و یافتن امیرعلی به پیش رفتم. به غلط کردن افتادم. هر چه بیشتر جلو می‌رفتم دود غلیظ‌تر می‌شد، به سختی نفس می‌کشیدم، با خودم گفتم شاید بهتره برگردم و همون بیابون رو برم، به هر حال آخرش می‌رسم به یه جایی دیگه...
تو این فکرها بودم که به فاصله‌ی سه متری‌ام صداهایی شنیدم. صدای صحبت چند مرد که با زبون عربی صحبت می‌کردن. سر جام ایستادم و گوش‌هام رو تیز کردم. صداها خیلی به من نزدیک بودن اما دود باعث شده بود که نتونم اون‌ها رو ببینیم. می‌خندیدن و خوشحال بودن. نمی‌دونم چی می‌گفتن یا کی بودن، ناخودآگاه احساس خطر کردم، قلبم گومپ‌‌گومپ‌ میزد. چند قدم به عقب رفتم، می‌خواستم فرار کنم. صدای صحبت عرب‌ها قطع شد، فکر کردم فهمیدن که من اونجام. در یک لحظه تصمیم گرفتم فرار کنم.
با بیشترین سرعتی که داشتم دویدم، عرب‌ها هم به دنبالم. صدای دادشون رو می‌شنیدم که مخاطبشون من بودم. پاهام جون نداشت، اون‌ها بهم رسیدن و یکیشون بازوم رو محکم گرفت و پرتم کرد به گوشه‌ای. تموم بدنم می‌لرزید، باید محکم می‌بودم و فرار می‌کردم، از ترس صدام در نمیومد، هر چه تلاش می‌کردم که جیغ و داد کنم و کمک بخوام، انگار لب‌هام بهم دوخته شده بود، ع*ر*ق از سر و صورتم جاری شده بود، نفهمیدم چی شد فقط از شدت ضربه، سرم خورد به سنگی و بیهوش شدم.
نمی‌دونم چقدر وقت گذشته بود که به هوش اومدم. سعی کردم بلند شم ولی دستام به چیزی بسته شده بود. سرم گیج می‌رفت، هنوز کامل هوشیار نبودم. پاهام هم به چیزی بسته شده بود. بی‌حرکت موندم، چشم چرخوندم تا موقعیت خودم رو بسنجم.
توی سنگر بودم شبیه همونی که با امیرعلی بودم، خوشحال شدم، فکر کردم امیرعلی هم اینجاست پس یعنی امنیت؛ اما چرا دست و پام بسته بود؟!
روم یه پتوی خاکستری بود، بوی مشمئزکننده‌ی خون میومد، تموم بدنم درد می‌کرد، سرم داشت از شدت درد منفجر می‌شد، احساس می‌کردم تموم بدنم رو سوزن‌سوزنی کردن، روحیه‌ام رو باختم و بلندبلند هق زدم، مرگ بهتر از این همه درد بود.
صداهایی از بیرون سنگر میومد. گوش‌هام رو تیز کردم، باید می‌فهمیدم چه اتفاقی برام افتاده، مکالمه‌ی دو مرد عرب بود. مو به تنم سیخ شد. سرم رو بالا گرفتم تا بهتر بتونم دور و اطرافم رو ببینم. روی تخت فلزی‌ای دست‌ها و پاهام رو به میله‌های تخت بسته بودن، سنگر با کیسه‌های شنی ساخته شده بود و قاب عکسی از امام خمینی گوشه‌ای آویزون بود، خب پس این یعنی من در منطقه‌ی خودی‌ها هستم، موهام همراه ع*ر*ق و خون دورم پخش شده بود، هیچ حجابی نداشم، مانتو و مقنعه‌ی کرمی رنگی رو گوشه‌ی سنگر دیدم، مال من نبودن ولی نمی‌دونم چرا مطمئن بودم اون‌ها لباس‌های من هستن! در حد مرگ ترسیدم، اگه اون‌ها لباس‌های من هستن پس یعنی...
اون نامردها با من چه کرده بودن؟! خیلی ترسیده بودم، قلبم اونقدر محکم می‌زد که حس می‌کردم الانه که سکته کنم، به سختی نفس می‌کشیدم، سرم داشت می‌ترکید و من هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. تموم بدنم می‌سوخت، احساس سرما می‌کردم، یاد مامان افتادم، مامان همیشه می‌گفت که اگه یه زمانی در موقعیتی گیر کردی، از خدا کمک بخواه، یه آیه‌الکرسی بخون و توکل به خدا کن. پلک‌هام رو محکم فشار دادم و با تموم وجود خدا رو صدا زدم:
- خدایا! من رو از اینجا نجات بده.
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدای پایی که محکم گام برمی‌داشت از بیرون سنگر اومد، به نظرم یارو یه 150 کیلو وزن داشت، چادر رو کنار زد و اومد داخل. یه سرباز عراقی سیاه چرده با سبیل های چرک و شکم گنده که ترسناک می‌خندید. شدت ضربان قلبم بیشتر شد.
تقلا کردم، سعی کردم دست‌هام رو باز کنم، قهقهه زد و چیزهایی گفت، فقط تونستم کلمه‌ی ایران رو بفهمم و این‌که با اون چشم‌های هیزش داشت براندازم می‌کرد. لباسش رو درآورد، یه زیر پیراهنی سفید کثیف تنش بود، جیغ زدم و تقلا کردم.
- خدا! خــدا! کمکم کن... امیرعلی... امیرعلی... .
هیچ‌کس نیومد. سرباز عراقی دیگه‌ای شبیه اون یک اومد داخل، به همون ترسناکی قبلی بود، اون هم وحشتناک می‌خندید انگار گوشت مفتی پیدا کردن که می‌خوان کباب کنن و خوشحالن. کاری به جز گریه نمی‌توانستم بکنم. مرد دومی کمربندش رو باز کرد. تلاش کردم دستم رو از طنابی که محکم پیچونده شده بود بیرون بکشم، مچ دستم زخمی شده بود، مثل این بود که انگار دستم رو توی حوض خون شستم، درد و سوزش و نااُمیدی تموم وجودم رو گرفته بود.
مرد سبیل‌چرک، صورتش رو به زور به من چسبوند، با تمام وجود جیغ زدم و سعی کردم تماس صورتش را قطع کنم، دست سنگینش رو بالا برد و با شدت به بینی من کوبوند. صدای تق شکستن بینی‌ام رو شنیدم و خون رو حس کردم، گرم بود و نفس کشیدن برام سخت‌تر شد؛ اما هنوز تقلا می‌کردم. پتو رو کنار زد و من با ترس به بدن برهنه و خون‌آلودم نگاه کردم.
بدنم پر از جراحت‌های چاقو بود که بعضی از زخم‌ها خشک شده بود و بعضی هنوز خون جاری بود.
وحشت کردم، تقلا کردم، جیغ کشیدم. بدنم پر بود از زخم‌هایی که یادم نمیومد کی این اتفاقات افتاده. خجالت می‌کشیدم و اون دو مرد با حرص به من نگاه می‌کردن، چیزی می‌گفتن و می‌خندیدن.
- فوآد، احد، عمر.
مرد دومی چند نفر رو صدا کرد و سه مرد قوی هیکل وارد سنگر شدن. یکی از آن‌ها با دیدن من نیشش باز شد و دو دستش رو بهم مالید انگار که لقمه‌ی چرب و نرمی پیدا کرده.
تصمیم گرفتم تا اونجایی که می‌تونم جیغ بکشم. مرد دومی روی پایم نشست، با اینکه دستم زخم بود تقلا کردم تا بتونم فرار کنم. مردی که ظاهراً عمر نام داشت بالای سرم ایستاد و محکم دهنم رو گرفت. مردن رو به موندن ترجیح ‌دادم. از راه بینی نمی‌توانستم نفس بکشم و عمر دهنم رو بسته بود. سینه‌ام خس‌خس می‌کرد، چشمانم رو بستم و مادرم رو دیدم. کوچک بود، به اندازه‌ی یک نوزاد. ناخوداگاه شروع به گفتن اشهدم کردم:
- اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله...
احساس رهایی داشتم، وقتی چشم باز کردم خود رو دیدم که بالای سر مادربزرگم ایستاده‌ام و سرباز عراقی متجاوز دوره‌اش کرده‌ان. با تمام قدرت به سمت عراقی‌ها حجوم بردم ولی انگار دیوار نامرئی‌ای بین ما بود که باعث می‌شد ضربه‌ها به اون ها نخوره، نتونستم این صحنه رو تحمل کنم و از سنگر بیرون آمدم، احساساتم جریحه‌دار شده بود، قلبم درد گرفته بود و مدام زیر لب به عراقی‌ها ناسزا می‌گفتم. من شهادت مادربزرگ رو عیناً دیدم و شکستم.
بیرون سنگر امیرعلی رو دیدم که با ناراحتی من رو نگاه می‌کرد. از شدت عصبانیت دو دستم رو مشت کردم و رفتم طرفش و گفتم:
- کدوم گوری بودی؟ چرا هر چی صدات کردم نیومدی؟ این آشغالا... نمی‌خوام بگم چیکار کردن و ... .
 

سارا مرتضوی

430
پسندها
75
امتیاز
نویسنده انجمن📝
نگارنده اختصاصی
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
253
مدال‌ها
7
سن
34
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
yek.link
  • نویسنده موضوع
  • #10
یه قدم اومد جلو و با آرامی و اندوهگین گفت:
- می‌دونم چکار کردن، نامردای بی‌همه چیز، بی‌شرفا... .
رگ شقیقه‌اش باد کرده بود، خشم عجیبی در چهره‌اش دیدم، چشم به زمین دوخته بود و حرف‌هایی می‌زد که نمی‌شنیدم، با صدای گرفته گفتم:
- چرا نیومدی کمکم؟
داد زد:
- چون مرده بودم.
زیر لب زمزمه کرد:
- چند بار بهش گفتم دنبال محمد نیا! جبهه جای زن‌ها نیست، گفت من باید کنار شوهرم باشم! آخه زن هم اینقدر لجباز؟!
نفهمیدم چی داره میگه، اصلاً با من بود؟! با تعجب و سردرگمی پرسیدم:
- چی؟
دندون‌های ردیفِ سفیدش رو با خنده نشون داد و گفت:
- هنوز نفهمیدی؟
فکر کردم. مکثم رو که دید گفت:
- به خودت نگاه کن!
من سمیه بودم و آخرین بار بالای سر مادربزرگ...! کم‌کم داشت دستگیرم می‌شد، با هیجان گفتم:
- صبر کن ببینم! من مادربزرگم رو دیدم... اون اینجوری شهید شده بوده؟! درسته؟
- بله درسته.
اشک چشمانم رو پر کرد. پاهام توان ایستادن نداشتم، با دو زانو افتادم رو زمین و بی‌صدا اشک ریختم. من شهادت مادربزرگ رو با پوست و گوشتم حس کرده بودم. با ناله پرسیدم:
- پدربزرگم کجاست؟
آه عمیقی کشید و گفت:
- تو همین گردان شیمیایی زدن، خدیجه ماسک نداشت و محمد داد به زنش تا زنده بمونه؛ ولی خودش دووم نیورد. عراقی‌ها به گردان رسیدن و خدیجه که تنها کسی بوده که زنده مونده رو اسیر کردن، بقیه‌اش هم که خودت دیدی.
تموم صورتم از اشک‌هام خیس شده بود. نفسم رو آروم بیرون دادم و پرسیدم:
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا