رمان رمان آلام اثر مهسا آریا

  • نویسنده موضوع (Luna)
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 71
  • پاسخ‌ها 4
  • کاربران تگ شده هیچ
رمان

(Luna)

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 061
عنوان: آلام
نویسنده: مهسا آریا
ژانر: جنایی، عاشقانه، درام
خلاصه:
خلاصه‌ای از اثر چوب‌های قهوه‌ای کهنه‌ای که صدای جیرجیرشان‌ گوش هفت آسمان را کر کرده است، منتظر است تا شاهد مرگ بی‌گناه‌ترین فرد شهر باشد تا شاید قاضی که بویی از عدالت نبرده است، در خون این بی‌گناه غرق شود. آیا این شهر غرق در ریا با ریختن این خون آرام می‌گیرد؟ آیا در پشت این شهر دروغین قاتلی وجود دارد؟ در پس این پرده‌های دریده حرمت، آیا اعتباری برای عاشقان مجنون‌وار پیدا می‌شود؟
پ.ن: آلام به معنی درد، رنج یا ناراحتی است.

ناظر: M I R A S M I R A S
 

دسته : رمان

(Luna)

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #2
مقدمه:
چنان که قلبم قفسه سینه‌ام را در زمان اجبار از هم می شکافت،
اکنون در پی دیدار تو صد مرتبه باز می‌کوبد!
اگر نشوی یار کسی، یار من تا ابد بمان!
عشق تو مرگم ندهد، رو سیاهم می‌کند!
 

(Luna)

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
صدای چکش قهوه‌ای عدالت برای چندمین‌بار بر میز قاضی کوبیده شد تا شاید همهمه این دادگاه علنی بخوابد. همه خسته شده‌ بودند از تکرار سؤالات پوچ و بی‌معنی، اما پای عدالت در میان بود. دخترک ناامیدی که درد ناشی از دستبند، دستانش را آزار می‌داد، چادر سورمه‌ای رنگش را روی سرش جابه‌جا کرد و از این مهلت چند ثانیه‌ای استفاده کرد تا بتواند بغض لانه کرده در گلویش را پایین بفرستد. قاضی ‌که مطمئن شد سکوت و نظم در جلسه حاکم شده است، پرونده سبز رنگ منحوسی‌ که یک‌ سال جلسات دادگاهش طول کشیده بود را باز کرد. صدایش را کمی بالا برد:
- امروز ۲۲ خرداد سال ۱۴۰۲، ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه ظهر، دهمین جلسه رسیدگی به پرونده خانم ترانه احمدی در خصوص قتل مرحوم آقای مسعود مفخم می‌پردازیم. طی بررسی‌های پزشکی قانونی، جناب آقای مفخم بر اثر ضربه چاقویی که خانم احمدی در قلب ایشان فرو کرده است، به قتل رسیده. طبق شواهد بازپرس پرونده و ادله‌ وکیل مرحوم، آقای خجسته، این پرونده تنها یک متهم دارد.
پچ‌پچ‌ جمع دوباره بالا گرفت. دوباره جو سنگین در میان همهمه‌ مردم گم شد. ترانه‌ سرش را پایین انداخت و دست‌هایش را در هم قلاب کرد. در دلش عزادار شوهری بود که فقط یک شب شوهرش بود و بعد شد ملک عذابش، شوهری که بودنش درد بود و نبودش درد بی‌درمان. این جسم نحیف چگونه می‌توانست کسی را به آغوش مرگ بفرستد زمانی که جوانه عشق در دلش خانه کرده بود؟ آیا معشوق به دست عاشق می‌میرد؟ چه کسی جز عاشق درد فراق را می‌فهمد که بخواهد این درد را به جان خود بیاندازد؟
ترانه خود را در صندلی چوبین که قصد نداشت از او به خوبی پذیرایی کند، حل کرد تا از دید دوربین‌هایی که می‌خواستند او را شکار کنند، دور باشد. دوباره صدای چکش بلند شد و قاضی گره میان ابروهایش را محکم‌تر کرد تا شاید این جذبه مردانه‌اش باعث شود این همهمه بخوابد. درست طبق پیش‌بینی‌اش، سکوت حکم‌فرما شد. قاضی نگاه به خجسته انداخت و با صدایی رسا او را مخاطب قرار داد:
- با اینکه ادله‌های داده شده توسط شما کافی و شواهد ارائه شده معتبر بوده، دلیل پافشاری شما را برای رو کردن به قول خودتون پرده آخر، متوجه نمی‌شم! اگر کسی بخواد شاهدی و مدرکی رو به دادگاه ارائه بده، شما نیستی.
خجسته از روی صندلی‌ بلند شد و دستی به کت سورمه‌ای رنگش که بر اثر نشستن چروک شده بود، کشید تا صاف شود. قدم‌هایش را محکم برداشت و چند قدم از صندلی‌اش دور شد تا تمام چیزهایی که در ذهنش چیده بود، بیان کند.
 

(Luna)

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
- با کسب اجازه از مقام محترم دادگاه و با عرض شرمندگی خدمت تمام کسانی که تا امروز پابه‌پای خانواده داغ‌دار مفخم به دنبال طعم شیرین عدالت بوده‌اند، باید دوباره مطالبی را از زبان هر چقدر تکراری، بشنوند تا بتوانم مدرک جدیدی که تمام این مدت پیش چشم ما آشکار بوده را بیان کنم. اجازه دارم آقای قاضی؟!
قاضی نگاهی به جمع انداخت و سپس به چشم‌های وکیل با سیاستی نگاه کرد که خوب می‌توانست عوام را فریب دهد. با دست اشاره‌ای به او کرد تا ببیند این زبده و کار کشته، امروز چه نمایش جدیدی برای نمایش آماده کرده است. خجسته سری به نشانه احترام برای قاضی تکان داد، سرش را به سمت ترانه چرخاند و صدایش را ناگهان بالا برد که باعث شد شانه‌هایش بلرزد:
- خانم احمدی مدعی هستند که برای کشتن آقای مفخم هیچ انگیزه‌ای ندارند و ایشون عاشق مقتول بودند، درسته خانم احمدی؟
ترانه نگاهی به او کرد و سرش را به نشانه مثبت بودن حرفش تکان داد. خجسته قدمی به سمت او برداشت و ترانه را مخاطب قرار داد:
- من و تمام افرادی که این‌جا هستند برای تکون دادن سر شما اینجا نیستیم. لطفاً جواب من رو با صدایی رسا بدین!
امیر با شنیدن این حرف از روی صندلی بلند شد و قاضی را که سکوت کرده بود، مخاطب قرار داد اما روی صحبتش با خجسته‌ای بود که منتظر سر و صدای امیر بود:
- اعتراض دارم آقای قاضی! این لحن برای تخریب موکل من کار درستی نیست، در ضمن ایشون می‌خواستند مدرک تازه‌ای ارائه دادگاه بدهند، ولی انگار قصد توهین و تخریب موکل منو دارند!
خجسته از این آتیش گرفتن امیر به وجد آمد و سعی کرد لبخندش را پشت تای ابرویش پنهان کند، پس فقط ابروی راستش را بالا انداخت و قبل از اینکه قاضی بخواهد به کسی حق بدهد، رشته کلام را به دست گرفت:
- من اول به تمام جمع گفتم که شاید حرف‌های کهنه بیان بشه، مثل اینکه شما حواست جایی به‌جز دادگاه بود! در ضمن من بعنوان وکیل آقای مفخم باید بفهمم که چه اتفاقی افتاده یا نه؟ من که نمی‌تونم با موکل شما مثل کسی رفتار کنم که انگار حقش زائل شده. موکل شما حق یه خانواده رو گرفته؛ حق یه مادر که مادری کنه، حق یه پدر که پدری کنه، حق یه خواهر که الان داغ برادر دلش رو سوزانده. الان شما جلوی من حرف از توهین می‌زنی؟
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: M I R A S

(Luna)

21
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
قاضی خواست بداند که این دو وکیل از این میدان نبرد زنده بیرون می‌آیند و چه کسی برنده این میدان خواهد شد، پس ترجیح داد سکوت کند تا این دو مرد که خواهان عدالت هستند، امروز تمام انرژی خود را بگذارند.
امیر با دیدن سکوت ادامه‌دار قاضی، فهمید که خود باید دهان این مرد به اصطلاح خواهان عدالت را ببند.
-عدالت فقط برای خانواده معقول آقای خجسته؟! چرایک بار با منطق به این پرونده نگاه نمی کنید؟ چرا یکبار پیش خودتون فکر نمی‌کنید که شاید حرف‌های این دختر درست بوده. موکل من برای حرف‌هاش شاهد داره و تا امروز جلوی‌ من رو می‌گرفت تا سکوت کنم تا شاید بشه راهی جز استفاده از اون شاهده ارائه کرد.
ترانه با شنیدن شاهد از زبان امیر، چشمانش را گشاد کرد و پشت سر هم پلک زد. خجسته پوزخندی زد و سرش را به راست و چپ تکان داد. لبش را به داخل دهانش‌ فرستاد و سعی کرد نخندد.
- شاهد؟! یعنی شما به عنوان وکیل می‌خوای سکوت کنی تا موکل شما رو اعدام کنند ولی حرفی از شاهد نزنی؟ حالا چه شده که احساس خطر کردی؟
خجسته نگاهی به امیر کرد و در دلش‌ خود را صدبار نفرین کرد، ولی چاره‌ای جز بیان این جمله نداشت. به سمت قاضی چرخید، دست راستش را به طرف امیر گرفت و گفت:
- این آقا مدرک جدید من آقای قاضی!
دستانش را از پشت در هم گره زد و یک دور، دور امیر چرخید:
- آقای قاضی شاید براتون جالب باشد که آقای مجد، همسایه دیوار به دیوار خانه پدری خانم ترانه احمدی، رفیق شفیق موکل من بینی آقای مسعودمفخم بوده. حالا این که او چجوری ایشون پشت خانه احمدی دراومدن‌، آیا بنظر شما حضار گرامی برای این بود که ایشون مرام معرفت خرج کردن؟
خجسته دستانش را به نشانه تعجب بالا سرش تکان داد و سرش را چند بار تکان داد.
- یعنی آقای مجد نقش فردین رو بازی می‌کنند و می‌خواهند حق یه مظلوم را از ما که ظالم هستیم، بگیرند؟
اصله اخمش را بیشتر کرد و خواست جوابی بدهد و که خجسته اجازه نداد حتی نفسی راحت بکشد، آخرین ضربه را وارد کرد.
- علت مرگ و قتل آقای مسعود مفخم چیزی جز علاقه خانم احمدی به شما بوده؟
 
  • قلب
واکنش‌ها[ی پسندها]: M I R A S

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا