رمان رمان آلام اثر مهسا آریا

  • نویسنده موضوع (Luna)
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 56
  • پاسخ‌ها 2
  • کاربران تگ شده هیچ
رمان

(Luna)

18
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 061
عنوان: آلام
نویسنده: مهسا آریا
ژانر: جنایی، عاشقانه، درام
خلاصه:
خلاصه‌ای از اثر چوب‌های قهوه‌ای کهنه‌ای که صدای جیرجیرشان‌ گوش هفت آسمان را کر کرده است، منتظر است تا شاهد مرگ بی‌گناه‌ترین فرد شهر باشد تا شاید قاضی که بویی از عدالت نبرده است، در خون این بی‌گناه غرق شود. آیا این شهر غرق در ریا با ریختن این خون آرام می‌گیرد؟ آیا در پشت این شهر دروغین قاتلی وجود دارد؟ در پس این پرده‌های دریده حرمت، آیا اعتباری برای عاشقان مجنون‌وار پیدا می‌شود؟
پ.ن: آلام به معنی درد، رنج یا ناراحتی است.

ناظر: M I R A S M I R A S
 

دسته : رمان

(Luna)

18
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #2
مقدمه:
چنان که قلبم قفسه سینه‌ام را در زمان اجبار از هم می شکافت،
اکنون در پی دیدار تو صد مرتبه باز می‌کوبد!
اگر نشوی یار کسی، یار من تا ابد بمان!
عشق تو مرگم ندهد، رو سیاهم می‌کند!
 

(Luna)

18
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/11
نوشته‌ها
4
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
صدای چکش قهوه‌ای عدالت برای چندمین‌بار بر میز قاضی کوبیده شد تا شاید همهمه این دادگاه علنی بخوابد. همه خسته شده‌ بودند از تکرار سؤالات پوچ و بی‌معنی، اما پای عدالت در میان بود. دخترک ناامیدی که درد ناشی از دستبند، دستانش را آزار می‌داد، چادر سورمه‌ای رنگش را روی سرش جابه‌جا کرد و از این مهلت چند ثانیه‌ای استفاده کرد تا بتواند بغض لانه کرده در گلویش را پایین بفرستد. قاضی ‌که مطمئن شد سکوت و نظم در جلسه حاکم شده است، پرونده سبز رنگ منحوسی‌ که یک‌ سال جلسات دادگاهش طول کشیده بود را باز کرد. صدایش را کمی بالا برد:
- امروز ۲۲ خرداد سال ۱۴۰۲، ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه ظهر، دهمین جلسه رسیدگی به پرونده خانم ترانه احمدی در خصوص قتل مرحوم آقای مسعود مفخم می‌پردازیم. طی بررسی‌های پزشکی قانونی، جناب آقای مفخم بر اثر ضربه چاقویی که خانم احمدی در قلب ایشان فرو کرده است، به قتل رسیده. طبق شواهد بازپرس پرونده و ادله‌ وکیل مرحوم، آقای خجسته، این پرونده تنها یک متهم دارد.
پچ‌پچ‌ جمع دوباره بالا گرفت. دوباره جو سنگین در میان همهمه‌ مردم گم شد. ترانه‌ سرش را پایین انداخت و دست‌هایش را در هم قلاب کرد. در دلش عزادار شوهری بود که فقط یک شب شوهرش بود و بعد شد ملک عذابش، شوهری که بودنش درد بود و نبودش درد بی‌درمان. این جسم نحیف چگونه می‌توانست کسی را به آغوش مرگ بفرستد زمانی که جوانه عشق در دلش خانه کرده بود؟ آیا معشوق به دست عاشق می‌میرد؟ چه کسی جز عاشق درد فراق را می‌فهمد که بخواهد این درد را به جان خود بیاندازد؟
ترانه خود را در صندلی چوبین که قصد نداشت از او به خوبی پذیرایی کند، حل کرد تا از دید دوربین‌هایی که می‌خواستند او را شکار کنند، دور باشد. دوباره صدای چکش بلند شد و قاضی گره میان ابروهایش را محکم‌تر کرد تا شاید این جذبه مردانه‌اش باعث شود این همهمه بخوابد. درست طبق پیش‌بینی‌اش، سکوت حکم‌فرما شد. قاضی نگاه به خجسته انداخت و با صدایی رسا او را مخاطب قرار داد:
- با اینکه ادله‌های داده شده توسط شما کافی و شواهد ارائه شده معتبر بوده، دلیل پافشاری شما را برای رو کردن به قول خودتون پرده آخر، متوجه نمی‌شم! اگر کسی بخواد شاهدی و مدرکی رو به دادگاه ارائه بده، شما نیستی.
خجسته از روی صندلی‌ بلند شد و دستی به کت سورمه‌ای رنگش که بر اثر نشستن چروک شده بود، کشید تا صاف شود. قدم‌هایش را محکم برداشت و چند قدم از صندلی‌اش دور شد تا تمام چیزهایی که در ذهنش چیده بود، بیان کند.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا