رمان رمان خونِ جادو اثر آذربان

رمان

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
کد رمان: 0۵۸
عنوان: خونِ جادو
نویسنده: آذربان( Eccedentesiast Eccedentesiast )
ژانر: فانتزی، عاشقانه
خلاصه: با مرگ شاه فرانسیس، به دست مادرش، ظلم و فساد جامعه را فرا می‌گیرد و مرگ جادوگران، کشور را به تباهی نزدیک می‌کند. با گذشت چندین سال و سرانجام با ظهور ساحران جوان، اوضاع دست‌خوش تغییراتی می‌شود.

توجه: فصل نخستین رمان برای آشنایی اولیه با محیط و اطلاعات اندك درمورد گذشته و اتفاقات آن است و از فصل دو به بعد، رمان آغاز می‌شود.

ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
 

امضا
« من روح مرگ رو دیدم تو بغل زندگی »

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
مقدمه:
زمین به سیطره‌‌ای تاریک در می‌آید آنگاه که معنای صلح در اقلیم به درستی معنا شده و به یک‌باره همه چیز دست‌خوش تغییر می‌شود. تغییری که سلطنت را به خطر انداخته و انجمن‌های تاریک را پدید می‌آورد‌.
انجمن‌هایی آغشته به خون، فریاد و اشک و آه و هیچ‌کس توان ایستادگی ندارد.
زندگی اما به یک گونه نمی‌چرخد. می‌گردد و می‌گردد و غیرممکن‌ها را ممکن می‌سازد و شاید میان این غیرممکن‌ها، ممکنی نجات‌بخش یافت شود.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
قدم‌های سنگین، آرام و فریفته‌ی سیمون، با وقاری آمیخته به غرور، بر سنگ‌های زمردین و صیقلی قصر فرود می‌آمد و بازتابی محو از قامت کشیده‌ی او را در خود می‌بلعید. گویی خاطره‌ی سالیان دراز فرمانروایی شاهان، دوک‌ها و وارثان خون‌سالار را در سینه پنهان کرده بود. صدای برخورد عصای زرینش با زمین، در میان سکوت باشکوه قصر، همچون کوبشی خشک و نافذ می‌پیچید؛ ضربه‌ای که ریتمی ثابت و پرغرور را به دیوارهای بلند تحمیل می‌کرد. رأس عصا که یاقوتی درشت و سرخ بر آن می‌درخشید، هر بار زیر نور همچون تکه‌ای از آتشی زنده جان می‌گرفت. سرخی یاقوت تنها رنگ منحصربه‌فرد یک جواهر نبود؛ بلکه نشان خاندان فرانک بود. رنگی که سالیان دراز به خون، فرمان و تهدید آغشته بود و حال، همچون مُهری جاودانه، به چشم بیننده می‌نشست.
نور چلچراغ‌های کریستالی روی بدنه‌ی طلایی عصا می‌لغزید و در میان چند سنگ گران‌بهایی که با هنرمندی بر آن نشانده شده بود، پرتوهایی شکسته‌شده پدید می‌آورد. ردای بلند و جگری رنگش با پارچه‌ای ضخیم و فاخر، پشت سرش بر زمین کشیده می‌شد و بی‌صدا گرد نامرئی نشسته بر کف قصر را کنار می‌زد. هر حرکت پارچه، موجی سنگین ایجاد می‌کرد؛ موجی که شکوه و اقتدار صاحبش را به رخ هر چشم ناظری می‌کشید. لبه‌های ردا با نخ‌های طلایی و نقوش پیچیده‌ی خاندان فرانک دوخته شده بود؛ اما آن‌چه که بیش از همه نگاه‌ها را می‌ربود، چشمان بنفش او بود.
بنفشی خاص، سرد و نفوذناپذیر؛ رنگی نادر که در نگاه نخست زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت؛ اما هرچه بیشتر در آن خیره می‌شدی، سرمایی نامرئی تا عمق استخوانت نفوذ می‌کرد. نگاهش آرام روی دیوارهای بلند، ستون‌های مرمرین و پنجره‌های کشیده‌ی قصر می‌لغزید. نفس عمیقی کشید. باید برای دیدن شاه عجله می‌کرد.
در دو سوی راهرو، خدمتکاران و سربازان با دیدن او بی‌درنگ سر فرود می‌آوردند. تعظیمی که نه از سر احترام، بلکه ترس بود. سیمون به هیچ‌کدامشان نگاه نینداخت. چنان از کنارشان عبور می‌کرد که گویی هیچ‌یک وجود خارجی ندارند؛ سایه‌هایی بی‌جان که تنها برای خدمت آفریده شده‌اند.
راهروهای بلند و مستطیل‌شکل قصر یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته شدند. سقف‌های بلند با نقاشی‌هایی که از جنگ‌های دیرین و پیروزی‌های خاندان سلطنتی آراسته شده بود و ستون‌های مرمرین، چون نگهبانانی خاموش دو سوی مسیر ایستاده بودند. تنها صداهایی که سکوت باشکوه فضا را می‌شکست، ضرب‌آهنگ منظم عصا، حرکت آرام ردا بر سنگ‌ها و طنین گاه‌به‌گاه زره نگهبانانی بود که بی‌اختیار از میان راه کنار می‌رفتند.
سرانجام سیمون مقابل در اتاق فرانسیس ایستاد. درِ عظیم بلوطی با کنده‌کاری‌هایی ظریف از نشان سلطنت و شاخه‌های پیچیده‌ی تاک، شکوهی سنگین داشت. دو مشعل دیواری دو طرف در، شعله‌هایی آرام و نارنجی را می‌رقصاندند و نورشان خطوط چهره‌ی سیمون را سردتر نشان می‌داد. تنها نیم‌نگاهی به نگهبانی انداخت که مأمور هدایتش بود. نگهبان، بی‌اختیار آب دهانش را فرو داد. انگشتانش روی قبضه‌ی شمشیر اندکی لرزید و شانه‌هایش زیر زره نقره‌ای، ناخودآگاه منقبض شد. بی‌آنکه فرمانی بشنود، قدمی کنار رفت و سرش را پایین انداخت؛ گویی نفس کشیدن پیش آن نگاه گناهی نابخشودنی بود.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
خدمتکار جوانی که پشت در انتظار ایستاده بود، با شنیدن قدم‌های آنان، بی‌اختیار قامت راست کرد. نفسی عمیق کشید تا لرزش صدایش را پنهان کند و سپس با لحنی رسمی به حرف آمد:
- سرورم! لرد سیمون فرانک برای دیدار حضور دارند.
و لحظاتی سکوت حکم‌فرما شد. سکوتی کوتاه و سنگین که در آن فقط شعله‌های مشعل به صحبت نشسته بودند. سپس صدای آرام و محکم فرانسیس از آن سوی در به گوش رسید.
- بیا تو!
نگهبان دو لنگه‌ی سنگین در را با هر دو دست به‌آرامی گشود. لولاهای قدیمی، ناله‌ای کوتاه و خش‌دار سر دادند و راه برای ورود او باز شد. سیمون بی‌هیچ عجله‌ای قدم به درون اتاق گذاشت.
اتاق بوی عود، موم شمع و رایحه‌ی رز می‌داد. نور از پنجره‌های بلند به داخل اتاق هجوم می‌آورد و روی میز عظیمی که از جنس چوب گردو بود، را روشن می‌کرد.
فرانسیس درست همان لحظه قطعه چوب مکعبی و نیمه تراش‌خورده‌ای را که میان دستانش بود، روی میز گذاشت. چاقوی حکاکی را نیز با احتیاط کنار آن قرار داد.
آنگاه نگاهش را بالا آورد. چشمان تیره‌اش، بی‌آنکه آشکارا خصومتی نشان دهند، روی سیمون ثابت ماندند. موهای قهوه‌ایش زیر نور روز می‌درخشیدند. لبخند همیشگی و مبهمی که گوشه‌ی لب داشت، مثل همیشه خواندن احساس واقعی‌اش را ناممکن می‌کرد.
سیمون با آرامشی مثال‌زدنی، تعظیم کوتاه و دقیقی انجام داد. و این مرد به خوبی حواسش بود که تعظیمش آن‌قدری نباشد که غرورش به یغما رود و از طرفی بی‌احترامی تلقی نشود. درست اندازه‌ای که سیاستش اجازه می‌داد.
وقتی قامتش را راست کرد، حتی یک کلمه هم بر زبان نیاورد. تنها دستش را کمی بالا آورد و با اشاره‌ای مختصر، همراهش را فراخواند. مرد، بی‌درنگ فرمان را دریافت کرد و با گام‌هایی منظم و بی‌صدا جلو رفت. چکمه‌های قهوه‌ای رنگش با نظمی دقیق بر کف سنگی اتاق می‌نشست. انگار که هر قدمش نشان از سال‌ها آموزش و انضباط داشت.
میان دستانش جعبه‌ای از جنس چوب آبنوس بود؛ جعبه‌ای نفیس که با نقش‌های طلایی و یاقوت‌های ریز و درشت سرخ تزئین شده بود. با قرار دادن جعبه روی میز فرانسیس، نور شمع‌ها روی سنگ‌های سرخ لغزید و درخشششان برای لحظه‌ای به قطراتی از جنس خون شباهت پیدا کرد. همراه، تعظیمی بلند و بالا انجام داد، چند قدم عقب رفت و پشت سر سیمون ایستاد.
فرانسیس نگاهش را از سیمون گرفت و روی جعبه ثابت کرد. انگشتان کشیده‌اش آرام روی سطح میز ضرب گرفتند. همان عادت همیشگی‌اش هنگام فکر کردن.
فرانسیس هرگز علاقه‌ای نداشت به خاندان فرانک ارزشی بیش از اندازه بدهد. از دید او، آنان بیش از آن‌که نجیب‌زادگانی بزرگ باشند، اساتید بازی‌های سیاسی بودند. خاندانی که لبخند می‌زدند؛ اما پیش از پایان همان لبخند به پیش بردن نقشه‌هایشان نیز فکر می‌کردند. البته که در این باور تفاوتی فاحش میان او و مادرش وجود داشت. مادری که خود، زاده‌ی خاندان فرانک بود؛ زنی که پیوند عمیق و وفادارانه‌اش با آن خاندان جدایی‌ناپذیر بود. او همواره از شکوه، اصالت و قدرت خاندانش سخن می‌گفت و نام فرانک را با احترام بر زبان می‌آورد؛ اما فرانسیس هرگز نتوانسته بود آن دید خاص را داشته باشد.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
سیمون به‌خوبی سنگینی نگاه خیره‌ی پادشاه را بر تنش حس می‌کرد. نگاهی که چون تیغه‌ای خانوش، از همان لحظه‌ی ورود روی قامتش ثابت مانده بود. و این فرانسیس بود او را می‌کاوید و تک‌تک حرکاتش را، حتی سکوتش را نیز تفسیر می‌کرد. اما سیمون برخلاف بسیاری از آدم‌ها که زیر چنین نگاه نافذی دچار آشفتگی می‌شدند، کوچک‌ترین تغییری در حالت چهره‌اش نداد. برعکس، لبخند مرموزی که همیشه گوشه‌ی لبان باریکش جا خوش کرده بود، کمی کشیده‌تر شد.
نفسی آرام کشید و ردای خوش رنگش با حرکت سینه‌اش موجی کوتاه برداشت و دوباره آرام گرفت. سپس بی‌هیچ عجله‌ای، قدمی به جلو برداشت. صدای برخورد نوک کفش چرمی‌اش با کف اتاق، در سکوت اتاق به خوبی شنیده شد.
نگاهش برای لحظه‌ای کوتاه روی میز بزرگ فرانسیس لغزید. نقشه‌هایی نیمه‌باز، چند کتاب قطور با جلد چرمی، ابزارهای حکاکی، تکه‌های چوب تراش‌خورده، خرده‌ریزهای ریز و درشت و ظرفی کوچک از تراشه‌های چوب، بی‌نظمی خاصی به میز داده بودند. بی‌نظمی‌ای که تنها صاحبش می‌توانست در آن نظم پنهانی پیدا کند.
سیمون نگاهش را روی تمام آن‌ها گرداند و لبخندش محوتر شد. جلوتر رفت. تا جایی که مقابل میز ایستاد. و باز هم سکوت مطلقی بر اتاق چیره شد.
حالا انگار هوای اتاق سنگین‌تر از پیش به نظر می‌رسید. سیمون قامتش را کمی خم کرد. تعظیم بی‌نقصی به‌نظر می‌رسید و صرفا برای رعایت تشریفات بود، نه از سر احترام. وقتی دوباره سر بلند کرد، لبان باریکش بیشتر کش آمد. با صدایی آرام و شمرده که هیچ لرزشی در آن دیده نمی‌شد، گفت:
- اجازه هست؟
منظورش به فنجان قهوه‌ی گوشه‌ی میز بود. فرانسیس حتی پلک هم نزد. چشمان قهوه‌ای تیره‌اش، همچنان روی صورت سیمون ثابت مانده بودند؛ نگاهی نافذ که گویی می‌خواست از پوست و استخوان او عبور کند و به ذهنش برسد. چند ثانیه سکوت میانشان ادامه‌دار شد. سپس طاق یکی از ابروهایش با مهارت بالا رفت. کلمه‌ای به زبان نیاورد؛ اما همان حرکت کوتاه و نگاه سرد برای صدور اجازه کافی بود.
سیمون، بی‌آنکه تشکری کند، به‌آرامی از کنار میز عبور کرد. ردایش با حرکت نرمش روی زمین کشیده شد و صدای خفیف پارچه، سکوت اتاق را نوازش کرد.
چرخشی کوتاه به تن لاغر و بلندش داد و کنار صندلی باشکوه فرانسیس ایستاد. نگاهش را از روکش مخملی و سرخ رنگ که نشان سلطنت با نخ‌های طلایی بر قسمت پشتی آن دوخته شده بود، گرفت و کمی خم شد. دو انگشت بلند، کشیده و استخوانی‌اش با دقتی عجیب، دسته‌ی فنجان قهوه را گرفتند.
فرانسیس کمی سرش را کج کرد. کنجکاوی هرچند اندک، در اعماق نگاهش برق زد. سیمون چشم از فنجان برداشت و نگاهش را روی میز چرخاند. تکه‌های چوب تراش‌خورده را با دقت از نظر گذراند. انگار تمام این جزئیات، برای سیمون معنایی فراتر از ظاهرشان داشت. پس از چند لحظه، نگاهش آرام روی سطح تیره‌ی قهوه نشست.
سیمون لحظه‌ای خیره‌ی فنجان ماند. چشمان بنفش رنگش، بی‌حرکت روی قسمتی از باقی‌مانده‌ی مایع تیره ماند. آنگاه آهسته زیر لب زمزمه کرد:
- چقدر جالب!
صدایش آن‌قدر آرام بود که انگار بیشتر با خودش سخن می‌گفت تا با پادشاه. فرانسیس پوزخندی زد؛ پوزخندی کوتاه و پر از تمسخر.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
گوشه‌ی لبش بالا رفت و صدای خفه‌ی خنده‌اش همچون موجی ضعیف در اتاق پیچید و دیوارهای بلند اتاق، صدا را چند بار بازتاب دادند. انگار خود قصر نیز به آن تمسخر پیوسته بود. پرده‌های بلند زمردین، زیر وزش نسیم ملایمی که از پنجره‌های نیمه‌باز می‌گذشت، آرام تکان خوردند. باریکه‌های نور از میان چین‌های سنگین پارچه عبور کردند و کف اتاق افتادند.
نگاه سیمون لحظه‌ای از روی سنگ‌های سرد و صیقلی عبور کرد و فرش عظیم سرخ‌رنگی که زیر میز سلطنتی گسترده شده بود، گذشت و سپس به فنجان خیره شد. اما ته ذهنش نقش‌های طلایی و مشکی فرش، زیر نور جان می‌گرفتند.
فنجان هنوز میان انگشتانش بود. گویی زمان برای او از حرکت ایستاده بود. در همان لحظه، صدای فرانسیس با لحنی آمیخته به استهزا، سکوت را در هم شکست.
- چی می‌بینی جناب سیمون؟
تأکیدش روی واژه‌ی «جناب»، بیش از آن‌که احترام باشد، طعنه‌ای آشکار بود. سیمون، بی‌آنکه نگاهش را از فنجان قهوه بردارد، زبانش را آرام روی دندان‌هایش چرخاند. انگار می‌خواست در مقابل فرانسیس مزه‌ی واژه‌ها را بچشد. سپس با حرکتی نرم، آستین‌های بلند و گشاد لباس فاخرش را کمی عقب زد. پوست سفید و انگشتان کشیده‌اش نمایان شد. فنجان را آهسته میان دستش چرخاند. سطح سیاه قهوه، با این حرکت دایره‌هایی آرام ساخت؛ دایره‌هایی که یکی پس از دیگری در دل مایع گم می‌شدند.
سرانجام، بدون آنکه کمترین توجهی به لحن تحقیرآمیز پادشاه نشان دهد، با صدایی آرام و مرموز گفت:
- تاریکی!
و برای چند لحظه سکوت کرد. نگاهش همچنان در عمق فنجان مانده بود.
- تاریکی‌ای که هر لحظه گسترده‌تر می‌شه. مرگ... مرگ‌های پی‌درپی، یکی بعد از دیگری... انگار سایه‌ای عظیم، آهسته روی این سلطنت پهن شده. سایه‌ای که تنها با مرگ پاک میشه!
صدایش آرام‌تر شد و گره ابروهای فرانسیس نیز بیشتر از قبل.
- خون می‌بینم؛ خونی که سنگ‌های این قصر رو رنگ می‌کنه. خانواده‌هایی که عزادار می‌شن... تاجی که زیر وزن اتفاقاتی که در راهه، سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شه! نه برای یک روز، نه برای یک سال... بلکه برای سال‌ها... سال‌هایی که...
و ناگهان صدای فریاد فرانسیس کلمات سیمون را در هم شکست.
- بسه!
سپس صدای سهمگین کوبیده شدن مشت فرانسیس بر میز، همچون زلزله‌ای کوتاه، تمام اتاق را لرزاند. چوب قطور میز زیر ضربه فریادی از درد سر داد.
فنجان در دستان سیمون لرزشی خفیف برداشت. تکه‌های چوب تراش‌خورده از جا پریدند. یکی از آن‌ها روی زمین افتاد و پس از چند بار غلتیدن، در سکوت متوقف شد.
فرانسیس با خشمی مهارنشده از جا برخاست. پایه‌های صندلی روی سنگ‌های کف اتاق ساییده شد و صدایی خشن ایجاد کرد. دیگر اثری از آن لبخند مبهم و آرامش ساختگی نبود. چشمان قهوه‌ای رنگش، همچون دو شعله‌ی سوزان، از خشم می‌درخشیدند. رگ باریکی روی شقیقه‌اش برجسته شده بود و آرواره‌هایش آن‌چنان به هم فشرده شده بودند که عضلات صورتش زیر پوست کشیده می‌شدند.

هوای اتاق سنگین‌تر از پیش شده بود و در میان تمام این آشوب تنها یک نفر آرام مانده بود؛ سیمون.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
صدای کوبیده شدن مشت فرانسیس هنوز در هوای اتاق موج می‌زد و لرزشش از دل میز چوبی تا کف سنگی قصر دویده بود. سموم با شنیدن صدای دوباره‌ی مشت فرانسیس به میز، بی‌اختیار از جای پرید. انگشتان بلند و استخوانی‌اش بی‌اختیار دور فنجان قهوه محکم‌تر شدند؛ آن‌قدر که بند انگشتانش زیر پوست سفید و بی‌رنگش برجسته شد. موجی از گرما همچون سیلابی سوزان در رگ‌هایش دوید و خون با شدت به شقیقه‌هایش کوبید. احساس می‌کرد نبض در گوش‌هایش می‌تپد و صدای آن از هر صدای دیگری بلندتر بود. آتشی که سال‌ها با سیاست، سکوت و خویشتن‌داری در اعماق وجودش مدفون مانده بود، حالا آرام‌آرام زبانه می‌کشید و به دیواره‌های صبرش چنگ می‌انداخت. بااین‌حال، سال‌ها حضور در میان اشراف و سیاست‌مداران به او آموخته بود که خشم را باید پشت لبخند دفن کرد. زبانش را محکم به سقف دهان چسباند تا مبادا واژه‌ای نسنجیده از میان آن همه التهاب بیرون بگریزد و جانش را همان‌جا، در قلب قصر به باد دهد.
در سوی دیگر اتاق، فرانسیس نیز هرچند آتش خشم هنوز در اعماق چشمان تیره‌اش می‌سوخت؛ اما با مهارتی که تنها از یک فرمانروا برمی‌آمد، دوباره نقاب خونسردی را بر چهره کشید. شانه‌هایش را صاف کرد، نفسی آرام از میان بینی بیرون داد و دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت. انگار آن آرامش، آرامشی واقعی نبود؛ بیشتر به تیغه‌ای تازه صیقل‌خورده شباهت داشت؛ سرد، براق و مرگبار.
- اطلاع نداشتم خاندان پرآوازه‌تون به فال‌گیری مشغول شدن!
لحنش به‌اندازه‌ی خود جمله تحقیرآمیز بود. غرور سلطنت از تک‌تک واژه‌هایی که بر زبان می‌آورد می‌چکید؛ غروری که سال‌ها قدرت، پیروزی و فرمانروایی آن را در وجودش ریشه‌دار کرده بود؛ اما همان غرور، چشمانش را بر شعله‌هایی بسته بود که آرام‌آرام در وجود مرد روبه‌رویش جان می‌گرفت.
سیمون پس از مکثی کوتاه سرش را اندکی پایین آورد و تعظیمی مختصر انجام داد. هیچ پاسخی نداد. سکوتش از هر کلمه‌ای سنگین‌تر بود؛ سکوتی اجباری، آمیخته به ده‌ها جمله‌ی ناگفته که اگر تنها یکی از آن‌ها از حصار لب‌هایش عبور می‌کرد، شاید سرنوشت این دیدار رنگ دیگری به خود می‌گرفت. او خوب می‌دانست که در برابر مردی چون فرانسیس، گاهی خاموشی تنها سلاحی‌ست که می‌تواند جان انسان را حفظ کند.
فرانسیس که آشکارا از حضور طولانی او دل‌زده شده بود، نگاهش را از چهره‌ی بیش‌ازحد سفید سیمون گرفت؛ چهره‌ای که زیر نور سرد اتاق، بیشتر به مرمر تراش‌خورده شباهت داشت تا پوست انسانی زنده. بی‌آنکه دیگر زحمت نگاه کردن به او را به خود بدهد، دستش را میان تراشه‌های چوب برد، مکعب دیگری برداشت و چاقوی حکاکی را دوباره میان انگشتانش جا داد. نوک تیغه، آرام روی سطح چوب نشست و صدای خش‌خش تراشیدن آن، دوباره سکوت اتاق را پر کرد؛ انگارنه‌انگار که لحظه‌ای پیش خشمش چون صاعقه بر سر مرد مقابل فرود آمده بود.
- خواستمت که بگم فکر قوی کردن ارتباطت رو با مادرم از سرت بیرون کنی. حالا که قراره صدراعظم این سرزمین بشی، از خلق‌وخوی خاندانت فاصله بگیر و به زنده موندن خودت کمک کن.

تیغه، آرام و منظم روی چوب حرکت می‌کرد و تکه‌های نازک، یکی‌یکی از بدنه‌ی مکعب جدا می‌شدند و روی میز می‌افتادند. هر حرکت دست فرانسیس، دقیق و بی‌نقص بود؛ گویی هم‌زمان که چوب را می‌تراشید، آینده‌ی مرد مقابلش را نیز شکل می‌داد.
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
لحظاتی بعد، حرکت تیغه متوقف شد. سرش را بالا آورد و این بار نگاهش را در نگاه سیمون قفل کرد و سرمای نگاهش انگار از سرمای سنگ‌های قصر هم گزنده‌تر بود.
- وگرنه سرت رو برای خاندانت می‌فرستم؛ حتی به قیمت اتمام اتحادمون.
سکوت سنگینی میان آن دو افتاد. شعله‌ی شمع‌ها آرام می‌سوخت و دود نازکی از فتیله‌ها بالا می‌رفت. بوی چوب تازه‌تراشیده با تلخی قهوه در هم آمیخته بود. بینی کوچک و عقابی سیمون از شدت خشمی که در وجودش می‌غرید، اندکی لرزید. ناخن‌هایش بی‌اختیار کف دستش فرو رفتند و برای لحظه‌ای، درد نوک انگشتانش جای التهاب درونش را گرفت. این، آن وعده‌ای نبود که ملکه النور به او داده بود. او انتظار داشت دست‌کم حرمت خونی که در رگ‌های مادر و پسر جاری بود، مانعی هرچند کوچک میان او و چنین تهدیدی باشد؛ اما اکنون، حقیقت با تمام تلخی‌اش روبه‌رویش ایستاده بود. فرانسیس پیش از آنکه فرزند النور باشد، پادشاه بود؛ و برای یک پادشاه هر نسبتی در برابر امنیت تاج و تخت بی‌ارزش می‌شد. سیمون به‌خوبی فهمید که از این لحظه به بعد، کوچک‌ترین لغزش، آخرین اشتباه زندگی‌اش خواهد بود.
سرش را دوباره خم کرد. این بار تعظیمش کوتاه‌تر و سنگین‌تر بود؛ گویی وزن تمام آن تهدیدها بر شانه‌هایش نشسته بود. وقتی لب گشود، صدایش آرام بود و زخمی کهنه در عمق آن موج می‌زد؛ زخمی که سال‌ها سکوت و سیاست نتوانسته بود درمانش کند.
- عذر من رو بپذیرید سرورم.
فرانسیس حتی زحمت پاسخ دادن را هم به خود نداد. نگاهش را از او گرفت، چاقو را دوباره روی چوب نشاند و مشغول کار شد. انگار گفت‌وگویی معمولی پایان یافته بود؛ نه تهدید به مرگ، نه هشدار درباره‌ی خیانت و نه شکافی که هر لحظه عمیق‌تر از پیش، میان دو خاندان دهان باز می‌کرد. برای او، این دیدار دیگر ارزشی نداشت.
سیمون چند لحظه بی‌حرکت ایستاد. نگاهش روی قامت پادشاه لغزید؛ مردی که با بی‌اعتنایی کامل دوباره سرگرم تراشیدن چوب شده بود. وقتی دریافت دیگر حضورش اهمیتی ندارد، آخرین تعظیم را انجام داد. ردای جگرین‌رنگش با چرخش بدنش روی کف سنگی کشیده شد و بی‌صدا از اتاق بیرون رفت. در چوبی پشت سرش با صدایی سنگین بسته شد و هوای سرد راهرو، جای فضای خفه و پرتنش اتاق را گرفت.
راهروهای بلند قصر در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بودند. فانوس‌های برنزی از زنجیرهای ضخیم سقف آویزان بودند و شعله‌های زرد و لرزانشان، نوری بیمارگونه بر دیوارهای سنگی می‌پاشید. سایه‌ها کشیده و نامنظم روی ستون‌ها می‌رقصیدند و با هر وزش نسیم، شکل دیگری به خود می‌گرفتند؛ گویی ارواح خاموشی در دل آن تاریکی پرسه می‌زدند.
سیمون با چشمانی لبریز از نفرت به آن نورهای لرزان خیره شد. زیر لب، آهسته، لعنتی نثار تمام جادوگران کرد؛ همانانی که به باور او، حضور نفرت‌انگیز در این جامعه داشتند.
قدم‌هایش روی سنگ‌های سرد و صیقلی قصر طنین می‌انداخت. در ذهنش بارها این قصر را ویران می‌کرد، برج‌های بلندش را فرو می‌ریخت، ستون‌های عظیمش را خرد می‌کرد و سقف‌های سنگینش را بر سر صاحبانش آوار می‌ساخت؛ اما همه‌ی آن ویرانی‌ها تنها در خیال رخ می‌دادند و چهره‌اش همچنان همان آرامش یخ‌زده نشسته بود؛ آرامشی که حاصل سال‌ها تمرین او بود.
برای لحظه‌ای به یاد ملکه النور افتاد. قرار بود با او دیدار کند؛ اما حالا دیگر نه این قصر جای امنی برای گفت‌وگو بود و نه این زمان، زمانی مناسب.
وقتی از دروازه‌ی سنگین قصر بیرون رفت، باد سرد کوهستان به صورت رنگ‌پریده‌اش سیلی زد. بوی سنگ و خاک خیس و برف مانده در هوا پیچیده بود. چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان ایستاد. آرام برگشت و نگاهش را به قصر دوخت. بنای عظیم، چون جانوری غول‌آسا در دل کوه‌ها آرمیده بود؛ دیوارهای بلند و سفیدش از دل صخره‌ها سر برآورده بودند و قندیل‌های سنگی تیز، همچون دندان‌های هیولایی خاموش، گرداگرد آن را در بر گرفته بودند. ابرهای تیره بر فراز برج‌ها آرام حرکت می‌کردند و نور سرد خورشید، تنها بخش‌هایی از دیوارها را روشن می‌کرد. از آن فاصله، قصر دیگر ساخته‌ی دست انسان به نظر نمی‌رسید؛ بیشتر به معبدی نفرین‌شده می‌ماند که با خون، ترس و جادو بنا شده بود.
سیمون چشم از آن برنداشت. لب‌هایش آهسته از هم فاصله گرفتند و صدایش به آرامی در هوا گم شد.
- این‌جا فرو می‌ریزه، به زودی تموم میشه!
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
پس از لحظاتی خیرگی به نمای قصر، بی‌آنکه پلک بزند چند قدم سنگین به عقب برداشت. پاشنه‌ی چکمه‌های چرمی‌اش روی سنگ‌های بیرون قصر صدایی خشک و گوش‌خراش بر جای گذاشت. باد سرد کوهستان، ردای بلندش را از پشت به بازی گرفت و موهای بلند و سفیدش را روی شانه‌هایش پخش کرد.
درست روبه‌روی قصر، آبشاری بلند از دل صخره‌های کوهستان فرو می‌ریخت. حجم عظیم آب، پس از برخورد با سنگ‌های تراش‌خورده‌ی پایین، به هزاران قطره‌ی ریز و نقره‌ای تبدیل می‌شد و لایه‌ای نازک از مه و رطوبت را روی زمین و سنگفرش‌های اطراف می‌نشاند. سطح سنگ‌ها زیر آن رطوبت همیشگی برق می‌زد؛ چنان صیقلی و لغزنده که گویی هر روز دستی نامرئی آن‌ها را شسته و جلا داده باشد. صدای سقوط آب، بی‌وقفه در فضای کوهستان می‌پیچید؛ صدایی که با آواز پرندگان درهم می‌آمیخت و زمزمه‌ای پایان‌ناپذیر می‌ساخت. درختان تنومند با برگ‌های انبوه و سبز تیره، از دل باغ‌های وسیع قصر سر برآورده بودند و تا دوردست‌های جنگل امتداد داشتند.
سیمون بی‌آنکه چیزی بگوید، افسار اسب سیاه‌رنگش را گرفت و با حرکتی روان بر زین نشست. حیوان، پیکری تنومند و براق داشت. یالش در باد موج برمی‌داشت و از سوراخ‌های بینی‌اش بخار گرمی بیرون می‌آمد که در سرمای کوهستان، لحظه‌ای در هوا معلق می‌ماند و بعد ناپدید می‌شد. همراهش نیز بی‌درنگ سوار اسب دیگر شد و اسب‌ها با تکانی آرام به حرکت افتادند. صدای برخورد سم‌هایشان با سنگفرش کم‌کم در صدای آبشار گم شد و اندکی بعد، قامت سیاه دو سوار در میان مه، درختان انبوه و پیچ‌وخم راه جنگلی ناپدید شد.
در همان هنگام، چند طبقه بالاتر، بر ایوان وسیع و باشکوه قصر، ملکه النور بی‌حرکت ایستاده بود. دستان سفید، کشیده و بلورینش با فشاری نامحسوس، نرده‌های زرین ایوان را در مشت گرفته بودند؛ آن‌قدر محکم که بند انگشتانش اندکی رنگ باخته بود. نسیم تارهای طلایی موهایش را از زیر تاج ظریفش بیرون کشیده و روی گونه‌هایش پراکنده بود؛ اما او توجهی به آن نداشت. تمام نگاه و حواسش به قامت سیمون دوخته شده بود. حتی از آن فاصله نیز می‌توانست خشم نهفته در گام‌هایش را ببیند؛ خشمی که در شیوه‌ی گرفتن افسار اسب موج می‌زد. النور بیش از هر کس دیگری خلق‌وخوی زهرآلود پسرش را می‌شناخت. می‌دانست فرانسیس اگر تصمیم به زخمی کردن کسی بگیرد، با شمشیر آغاز نمی‌کند؛ واژه‌ها را چون خنجری نامرئی در دل طرف مقابل فرو می‌برد و همان‌جا رهایش می‌کند تا زخم آرام‌آرام کشنده‌تر از پیش شود.
انعکاس سبزی درختان باغ، در چشمان تیله‌ای ملکه نشسته بود و رنگ خاکستری مردمک‌هایش را به سبز ملایمی آغشته کرده بود. چشم‌هایی که حالا برق خشم را آشکارا از خود منعکس می‌کردند. لب‌های خوش‌تراشش را محکم روی هم فشرد، خطوط ظریف پیشانی‌اش در هم نشست و اخمی عمیق، شکوه آرام چهره‌اش را به اقتداری هراس‌انگیز بدل کرد. لحظاتی به جاده‌ی مه‌آلود خیره ماند و سپس بی‌آنکه نگاهش را از دوردست بگیرد، با صدایی محکم پرسید:
- پسرم کجاست؟
 

Eccedentesiast

124
پسندها
40
امتیاز
سرپرست امور تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/07
نوشته‌ها
36
مدال‌ها
3
محل سکونت
انتهای کتابخانه☁️
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
ماریا، ندیمه‌ی جوانی که چند قدم آن‌سوتر ایستاده بود، از شنیدن آن لحن بی‌اختیار بیشتر خم شد. اضطراب در نگاه و حرکاتش موج می‌زد. انگشتانش را در هم گره پیچیده و جرئت بالا آوردن سرش را نداشت. با صدایی که تلاش می‌کرد لرزشش را پنهان کند، پاسخ داد:
- توی اتاقشونن ملکه.
النور دیگر چیزی نگفت. تنها با حرکتی سریع و آمیخته به خشم برگشت. دامن بلند لباس آبی‌رنگش، با آن پارچه‌ی سنگین و فاخر، دایره‌ای نرم در هوا ترسیم کرد. صدای تق‌تق کفش‌های پاشنه‌دارش، که بر سنگ‌های کف قصر فرود می‌آمد، در راهروهای بلند پیچید و هر ضربه، آهنگ خشم زنی را داشت که دیگر قصد پنهان کردن آخرین درجه از نارضایتی‌اش را نداشت. الماس درشتی که به شکل گل بر روی کفش‌هایش نشسته بود، با هر قدم نوری خیره‌کننده به اطراف می‌پاشید و جواهرات آویخته از لباسش با هر حرکت، آرام به هم می‌خوردند و صدایی ظریف و فلزی ایجاد می‌کردند.
راهروها یکی پس از دیگری پشت سرش جا ماندند تا سرانجام مقابل درِ اتاق فرانسیس ایستاد. دو نگهبان، بی‌درنگ قامت راست کردند و دست بر سینه گذاشتند. یکی از آنان، با دیدن چهره‌ی درهم ملکه، ناخودآگاه آب دهانش را فرو داد. النور حتی نگاهی هم به او نینداخت و تنها با لحنی که جای هیچ مخالفتی باقی نمی‌گذاشت، خواست تا ورودش را اعلام کند.
سرباز با تردیدی آشکار، به در نیم‌نگاهی انداخت و سپس دوباره رو به ملکه کرد. رنگ از چهره‌اش پریده بود و کلمات را با احتیاط بر زبان می‌آورد؛ گویی می‌ترسید هر واژه، خشم یکی از آن دو را بر سرش فرود آورد.
- ایشون نمی‌خوان با کسی ملاقات کنن ملکه.
النور پلک‌هایش را آرام روی هم گذاشت و نفسی عمیق کشید. موج خشم را با دشواری در سینه فرو برد. در ذهنش تصویر شوهر مرحومش با همان لجاجت و غروری که همیشه داشت، در کنار چهره‌ی فرانسیس نقش بست و هر دو را در خیالش بر سکوی اعدام دید؛ دو مرد از یک خون، با یک سرشت سرکش که سال‌ها بود آرامشش را ربوده بودند. فکش را محکم فشرد. بی‌آنکه پاسخ سرباز را بدهد، در را هُل داد و آن را گشود.
فرانسیس پلک‌هایش را برای لحظه‌ای روی هم فشرد و نفسی خسته از میان لب‌هایش بیرون داد؛ نفسی که بیشتر به نشانه‌ی تسلیم در برابر تکرار یک جدال قدیمی بود تا آرامش. سپس بی‌آنکه سر بلند کند، دوباره چاقوی حکاکی را روی قطعه‌ی چوب لغزاند.
صدای النور، برخلاف خشمی که در وجودش می‌جوشید، آرام بود.
- چی به جناب سیمون گفتی؟
فرانسیس لبخند بسیار محوی زد؛ لبخندی که میان خشم، دلخوری و اندوه سالیان، چنان رنگ باخته بود که به‌سختی می‌شد آن را لبخند نامید. سال‌ها بود که به منطق سرد، بی‌انعطاف و آزاردهنده‌ی مادرش خو گرفته بود؛ زنی که همیشه سیاست را بر احساس ترجیح می‌داد و برای حفظ تعادل قدرت، حاضر بود از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش نیز بگذرد. دیگر از این گفت‌وگوها خسته شده بود؛ اما خوب می‌دانست که گریزی از آن‌ها نیست.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا