رمان رمان روزی روزگاری روایت آلبورگ اثر نقره

  • نویسنده موضوع نقره
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 128
  • پاسخ‌ها 4
  • کاربران تگ شده هیچ
رمان

نقره

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/09
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 057
عنوان: روزی روزگاری روایت آلبورگ
نویسنده: نقره نقره
ژانر: عاشقانه، معمایی، فانتزی
خلاصه: به نظر می‌رسید زمین و زمان دست در دست مرا محاصره کردند و با لذت غرق شدن مرا در استیصال و بی‌پناهی می‌نگرند؛ گویی روحشان با دست و پا زدن من در گل‌و‌لای زندگی‌ام جان می‌گرفت. در تمامی این مدت بی‌جواب مانده‌ام، چرا حال که تلاش بی‌ثمرم را رها کردم تا به اعماق آن مرداب بروم او مرا از خود پس‌ می‌زند؟ گویی دستی به سویم دراز شد که مبدئی نداشت، برای نجات من آمده بود، بله این همان گمانه زنی کور‌کورانه‌ام بود که اوایل در‌ ذهنم رژه می‌رفت اما با گذشت زمان آن دست وضوح بیشتر یافت، گویا کسی مرا در آن حالت یافته تا فرصتی دوباره برایم رقم بزند اما حال گمان می‌کنم اگر او نبود مردابی هم نبود، حال باید چه کنم؟
ناظر: SETI_G SETI_G
 

نقره

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/09
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #2
دو هزار و هجده؛ دانمارک: آلبورگ

لُونا
زمانی، خواب دیگر میهمان پلک‌هایم نشد و دیوارهای اتاقم، به دوستانی شب زنده‌دار بدل شدند که پیکر خسته‌ام را تا بامداد همراهی می‌کنند؛ به صورت رنگ پریده‌ام که حال با حلقه‌های تیره زیر چشمانم مزین شده دستی می‌کشم و باری دیگر، میان ملحفه‌های تختم تکانی می‌خورم، در همان حال دقایق و ساعت‌ها پشت به پشت می‌گذرند، نمی‌دانم چرا، چگونه و چه زمانی ذهنم دیگر تن به استراحت نداد و محاصره من با افکارم را به تجدید قوای چندساعته‌اش ارجهیت داد؛ هرچه سوال‌های بیشتری از خود می‌پرسم بیشتر به این پی می‌برم که جواب هیچ کدام را نمی‌دانم، همه‌چیز برایم گنگ است و این مورد حتی مرا نا‌آرام‌تر می‌کند، اگر اندکی دیگر در میان این دیوارها بمانم و در تاریکی به مجادله با خویش سرگرم شوم، کم‌کم عقلم را از دست می‌دهم، البته اگر درحال حاضر چیزی از آن باقی مانده باشد.
ملحفه‌های سرد را که با قطرات بارانی که از پنجره به داخل هجوم می‌آوردند، نم‌ناک شده را کنار می‌زنم و بدنم در خود می‌لرزد گویا پوشیدن تاپ و باز گذاشتن پنجره در شامگاه زمستانی، آن هم درحالتی که تخت زیر پنجره قرار داشت چندان عقلانی نبود، بر زانوهایم روی تخت می‌نشینم و با تکیه دادن دو آرنجم بر فلز سرد پنجره، سرم را بیرون می‌برم و به شهر تاریکی که اینک تفاوتی با شهر ارواح نداشت می‌نگرم، همسایه‌های آرامی داشتیم، آرام و قانون‌مدار؛ ابرهای مشکی ستاره‌هایی را که شبانه با نگریستن به آنها وقت می‌گذراندم را پشت خود پنهان‌ کردند، گمان می‌کنند نبودشان موجب خوابیدن من می‌شود؟ ساختمان‌هایی هم‌اندازه، که گویا با کمک خط‌کشی ارتفاعشان برابر شده‌ کنار یک دیگر قرار گرفته‌اند، برخلاف ارتفاعشان هرکدام ظاهر و رنگ به خصوص خودش را داشت گویا هرکدام از آنها هم‌ حرفی در دل دارد که بزند. در‌میان خیره شدن به اطراف نگاهم به فضای خالی ماشین دایه می‌افتد، ماشین قدیمی و کهنه‌اش که او را در سال‌های عمرش همراهی کرده بود، با فکر دایه لبخندی محو بر لب‌هایم می‌نشیند، شاید اگر او اینجا بود و در این خانه حضور داشت، اگر مرا در حین ارتکاب این جرم نابخشودنی می‌دید مجازاتم می‌کرد‌! چه مجازاتی شاملم می‌شد؟ شاید برای دقیقه‌ای ابروهای نازک و قهوه‌ای‌اش را در هم گره می‌کرد تا مرا بترساند؛ با صدای توقف همان ماشینی که تا ثانیه‌ای پیش ذکر خیرش بود، دایه از آن پیاده می‌شود، به خود می‌آیم و به سرعت سرم را به داخل پناه می‌دهم و پنجره را می‌بندم تا متوجه من نشود. دایه زن خوبی بود، درواقع، یک فرشته بود که از آسمان آمده تا تنها مرا از‌ مشکلاتی که برای خود می‌سازم‌ نجات دهد. درست به یاد دارم آن بعد از ظهر تابستانی را در سوم سپتامبر، دایه مرا که بی‌خانمانی کم ارزش شده بودم برای بار هزارم زیر پر‌و‌بال خود گرفت و به منزلش آورد. خانه‌اش هرچند کوچک و ساده بود اما برایم لبریز از محبت بود، گویا پس از سال‌ها مکانی را که بتوان آن را با نامی جز: چهاردیواری یاد کرد یافته‌ام. با صدای پاهایی که رنجور از خستگی قدم برمی‌دارند و جلوی در اتاقم متوقف می‌شوند به پتو پناه می‌برم تا باری دیگر با نگاه‌های سرزنش‌وار دایه، دیدار نکنم، حداقل امشب؛صدای جیغ لولاها گوش‌هایم را پر می‌کنند که دایه وارد می‌شود، انگار که تظاهرم به خواب موفق بود، چرا که گام‌هایش را سبک و آرام برمی‌داشت تا نکند من از خوابم بیدار و پریشان شوم. در همان لحظه دست باریکش را بر بازویم می‌گذارد و تکانی آرام به بدنم می‌دهد و صدای آرامش‌بخش او که حال کمی ناآرام بود در نزدیکی گوشم می‌شنوم که نامم را زمزمه می‌کند: "لُونا... دخترم بیدار شو"
آه که اگر چهره ام را میدید اینگونه،آرام صدایم نمی‌زد،اما صدایش حالتی داشت که کمی به گوشم ناآشنا می‌آمد؛با حالتی خواب‌آلود،هرچند تقلبی اما در حدی که دایه باور کند زمزمه می‌کنم:
"هم...چیشده...؟"
دایه مدتی ساکت می‌شود و قدمی به سمت در برمی‌دارد،کار هایش عجیب بود،در آستانه در می‌ایستد و بدون اینکه چهره‌اش را ببینم حرفی می‌زند:"یکی از آشناهایت به دیدنت آمده.‌‌..بیا پایین"
و بعد سراسیمه از اتاق خارج می‌شود و مرا با ذهن مشغولم تنها می‌گذارد،کدام آشنا؟مگر آشنایی هم برایم باقی مانده؟دوستانم که پس از آزادی از زندان مرا وزنه ای بر آبروی خویش دیدند و مرا از دایره ارتباط خود تبعید کردند،برادری که چندان ارتباط خوبی با یک‌دیگر نداشتیم‌،پدری که حال مرده بود‌،به یقین که پدرم نمی‌تواند از قبرش خارج شود و به دیدنم بیاید و دایه هم با آرامش پذیرای او شود،برادرم؟همان زمان که در یک خانه روزگار می‌گذراندیم مرا لایق افتخار حضور در محضر مقدسش نمی‌دانست،پس چه کسی می‌توانست باشد؟‌.
از تخت پایین می‌پرم و با گام هایی که نفهمیدم چه زمانی طی کرده‌ام از اتاق خارج میشوم،یعنی اوست؟او به دیدنم آمده؟پس از مدت ها متوجه حضور دختر خود شده؟،افکارم،ضربان قلبم را به مراتب بالا می‌برند و قلبی را که مدت ها از حضورش غافل شده بودم را تکان می‌دهند.
با ایستادن در پایین راه پله تمام ذوق و خوشحالی که در دل پرورانده بودم خورد می‌شود و چهره ام حالتی بی‌میل به خود می‌گیرد،دستم را از نرده چوبی پله که در اخرش گنبدی تراشیده داشت برمی‌دارم و به دایه که با میهمان ناخوانده‌اش چشم به من دوخته، خیره می‌شوم
"اینجا چه‌خبر است دایه؟"
دایه با چشمان غمگینش دهان می‌گشاید تا سخنی بگوید که صدایی حرفش را قطع میکند،صدایی بم که لحنی شوخ در خود حفظ کرده بود،شوخ؟گمان نکنم نام خوبی باشد،به وضوح مرا به سخره می‌گیرد:" سلام عزیزم...ممنون ازت،گمان می‌کنم خوب باشم"
چشمم را در حدقه می‌چرخانم و دست به سینه در محوطه مربعی کوچک پذیرایی که با چهار مبل تک نفره سبز زیتونی و میز کوتاه چوبی در وسطش پر شده بود قدمی به جلو برمیدارم
"خواب آرامش بخشی داشتم البته به لطف شما دیگر ندارمش خاویر!"
نگاهی به سرتا پایش می‌اندازم، بی‌تعارف پا روی پایش انداخته و دستش را بالای پشتی مبلی که بر آن نشسته انداخته،مثل همیشه تاری از مو های مشکی اش که به عقب هدایتشان کرده بر پیشانی برنزه اش افتاده بود و استین پیرهن مشکی که برتن داشت را بالا زده بود،مژه های پرپشت مشکی اش که به سان آسمانی که ستاره هارا دربر گرفته اند غالب چشمانش بودند،آه اگر زمانی که این جزییاتش را به خاطر می‌سپردم شناخت حال حاضرم را از او داشتم وضعیتم بسیار با اینک تفاوت داشت،دوباره نگاهم به موهایش می‌رود که ناگهان،دستی درمیانش می‌کشد و شلخته‌اش می‌کند و نگاهم به چشمان کهربایی اش دوخته می‌شود
"ممنونم از تحسینت،ولی بیا یه وقت دیگه انتخاب کنیم تا تجدید خاطره کنیم چون الان کارای مهم‌تری داریم"
لحنش درست مانند همیشه تمسخرآمیز و آزاردهنده بود!اگر دستانم دور گردنش باشد و درحال مردن باشد هم می‌تواند اینطور سخن بگوید؟آهی می‌کشم و می‌خواهم جوابی بر زبان برانم که صدای آشفته‌ی دایه رشته کلامم را پاره میکند:"لونا لطفا...بشین باشه؟"
نگاهی به دایه می‌اندازم و با نارضایتی بر مبل می‌نشینم و دایه بلافاصله بلند می‌شود،گیج به او نگاه می‌کنم...چه خبر است؟
گویی او سوال نپرسیده ام را می‌شنود و دستی بر شانه‌ام می‌گذارد
"می‌رم لباسم رو عوض کنم..حسابی خیس شده‌ام مبل خیس میشود"
ابروهایم بالا می‌روند و چشمانم ریز می‌شوند،به وضوح دارد فرار می‌کند، درست مثل زمانی که مرا از خواب بیدار کرد، اما واکنشی جز سکوت از دستم برنمی‌آید و نگاهم را با اخم به مرد روبرویم می‌دوزم
"اوه نکن، لطفا!صورتت چروک میشه..خوشم نمیاد"
لب های باریکش در پوزخند پرکنایه کشیده می‌شود و چشمانش با مشاهده غضب من از شوق برق می‌زند لبخندی از حرص می‌زنم،او همیشه می‌دانست چطور باید عذابم دهد و حال دارد از آن موهبت استفاده می‌کند
"مزخرف نگو!چرا اومدی اینجا؟"
کلمات سوزان‌تر از حد انتظار از دهانم خارج می‌شوند که خاویر حالتی جدی به خود می‌گیرد و دستش را از پشتی مبل برمی‌دارد و کمی به جلو خم می‌شود،تا به حال این جدیت را در چهره‌ی او ندیده بودم،شاید بهترین چهره و حالتی که تا به حال از او دیده‌ام همین باشد!
"چه زمانی از زندان آزاد شدی؟چرا بهم خبر ندادی؟"
تن صدایش رنگ نگرانی به خود گرفته ،اه که اگر نمی‌شناختمت چه راحت گول می‌خوردم مارمولک موزی!،به مبل تکیه میدهم و پا روی پا می‌اندازم
"این موقع شب خوابم رو آشفته کردی تا همچین سوالات مزخرفی بپرسی؟"
با قصد ادامه دادن حرفم ، صدایم قطع می‌شود،چرا امشب همه هوس قطع کردن سخنم‌را کرده‌اند!!
"اوه چرت نگو عزیزم...خوب میدونم خواب نبودی..نه تنها امشب بلکه شب های پیش از این هم نخوابیدی...مثل پاندا شدی...می‌دونستی پانداهارو دوست دارم؟"
آرنجش را به دسته مبل تکیه می‌زند و نگاهش را از بدنم‌ میگذراند
"اصلا چیزی خوردی؟"
دستی به صورتم می‌کشم و زمزمه وار لعنتی به این موقعیت می‌فرستم،چرا فراموش کرده بودم او تا این حد نکته بین است که حتی کوچک ترین موارد درمورد من را از نظر می‌گذراند؟
چشمان مشکی‌ام را به او می‌دوزم
"به تو ربطی ندارد من چقدر می‌خوابم،چقدر می‌خورم و چطور زندگی می‌کنم و همینطور کجا زندگی می‌کنم"
صدایش برای لحظه‌ای فکم را قفل می‌کند
"نگرانتم لونا بفهم خب؟"
ناگهان بغضی سد راه تنفسم‌ می‌شود و یک آن متوجه جزییات خانه می‌شوم،ترک هایی که بر دیوار قهوه‌ای جا خوش کرده بود و پارکت چوبی،آن گل های خشکی که از دیوار آویزان بودند و پرده های حریر سفید،درواقع به هرکجا که چشمانم می‌رسید می‌نگریستم به غیر از چشمان او
"بهم نگاه کن لونا"
صدایش محتاط بود،انگار که با حیوانی مضطرب سخن می‌گفت،بغضم را قورت می‌دهم و شجاعتم را جمع می‌کنم و نگاهم را به او می‌دوزم
"ما دیگه باهم نیستیم!بفهم"
صدای ناامیدی از حنجره خویش خارج می‌کند
‌"درسته"
‌بلند می‌شود‌ و قد بلندش درست روبروی من می‌ایستد ،دست هایش را در جیب شلوار مشکی‌اش فرو می‌برد و مکثی می‌کند،گویی کلمات را در ذهنش می‌چیند.
در همان لحظه صدای قدم هایی را می‌شنوم که متعلق به دایه بود،با اخم به خاویر خیره می‌شوم
"دایه...این دیگه داره می-"
"مادرت مرده"
شوک سنگینی به من وارد می‌شود که اخم می‌کنم‌ و به او خیره می‌شوم،چشمان کهربایی‌اش در چشمانم دوخته شده‌اند،نمی‌توانم در انها هیچ نشانه ای از شوخی ببینم،دو فکم در یک دیگر قفل شده و چشمانم درشت بودند،قلبم آرام می‌تپید حتی آرام تر از پیش می‌تپید گویی هراس انفجار به او اجازه عمل دیگری را نمی‌داد،در یک ثانیه حتی صدای تنفس خود را هم نمی‌شنیدم،زانوهایم شل می‌شوند و صدای دایه را می‌شنوم که اسمم را فریاد می‌زند و به سمتم می‌آید،گویا او هم متوجه سقوطم شده بود که درمیان راه دستی دور کمرم می‌پیچد و مرا به صاحبش می‌چسباند،چشمان کهربایی اش،به من خیره می‌شوند و من اثری از نگرانی واقعی را در آنها می‌بینم،نمی‌دانم در این لحظه قلبم باید به تپش بی‌افتد یا با خبر مرگ مادرم دست از کار بکشد؟قلب احمقیست،درست همانند خودم؛ نمی‌داند حال باید غمگین شود، نه مضطرب از نزدیکی به او،نمی‌دانم چه مدت همان طور مانند یک احمق به او خیره شدم و او هم مرا همراهی کرد که دست های دایه به دور بازوهایم پیچید و مرا از آغوش او جدا کرد،صدای نگرانش و حرف های پر اضطرابش برای لحظاتی محو شنیده می‌شد و گیج به آن دو نگاه میکنم،به وضوح حس کردم لحظه ای که دایه مارا از یک‌دیگر جدا کرد دستش بیش از حد لازم ماند،گویا او هم میخواست همانطور بمانیم ولی حالت بی تفاوتی که حال به خود گرفته مرا قانع می‌کند که این حس توهمی بیش نبود.
دستی بر پیشانی‌ام می‌نشیند و دایه مرا به خود می‌آورد
"دخترم؟لونا؟خوبی؟صدام رو میشنوی؟"
سراسیمه و پرگلایه به خاویر چشم می‌دوزد
"اخه همچین خبری رو اینطور می‌گن؟!"
و سرم را در آغوش می‌گیرد تا صدای ضربان قلبش را به گوش بسپارم،قبلا گمان می‌کردم با این خبر از چشمانم سیلی جاری می‌شود اما حال چشمانم خشک بود،مدتی سرم را در آغوش دایه فرو می‌برم و اورا بو می‌کشم،بوی خانه؟یا شاید مادری که قبلا حضورش را نداشتم و حال دیگر خودش را هم ندارم.
"خوبم دایه..خوبم"
صدای ملایمی از حنجره‌ام خارج می‌شود و به زمین خیره می‌شوم
"چطور..مرد؟"
این مرگ نزدیک او به زمان وداع پدرم،متعادل به نظر نمی‌آمد؛البته شاید عشق بیش از حد او موجب خودکشی او شده،شاید گمان می‌کرد اینگونه دوباره درکنار همسرش قرار می‌گیرد،دایه پس از مدتی با بی میلی مرا رها کرد اما باز هم کنارم ایستاد و شانه ام را در لمس مادرانه اش گرم‌ نگه داشت
"خودکشی"
کلمات سردی که می‌شنوم لرزی بر اندامم می اندازند و دستی به صورتم می‌کشم،حال که مهر تاییدی بر افکارم خورده بود حس تنفر شدیدی از مادرم در دلم ایجاد شد،آن زن چگونه توانست اینگونه فرزندانش را رها کند؟حقا که تنها عروسک خیمه شب‌بازی پدر بود و حال که صاحبش دیگر نبود او هم انگیزه ای برای ماندن نداشت!.
نگاه خاویر احساسات خاصی را نشان نمی‌دادند و با خداحافظی از دایه به من رو می‌آورد
"درست گفتی،ما دیگر باهم نیستیم و خوب است که خودت میدانی...گمان می‌کردم مانند احمق‌ها قرار است در رویاهایت زندگی کنی ...لونا..."
لغت به لغت سخنانش تکه هایی از قلبم را به آتش می‌کشیدند،اگر من گذشته این لحظه حضور داشت قطع به یقین از خودش دفاع می‌کرد و سخنانی که من در ذهن خویش مرور می‌کنم را بر زبان می‌راند،اما نمی‌دانم چه باعث می‌شود من ساکت شوم و شکسته به او بنگرم،با چشمانم در سکوت از او التماس می‌کنم که بگوید شوخی می‌کند،مثل همیشه،چرا حال ناگهانی اینگونه سنگ دل شده؟
پس از آن حرف ها،نگاهی به جزییات صورتم انداخت و برای لحظه ای گمان کردم که پشیمان شده،برای ثانیه ای این حق را به خود دادم که گمان کنم هر اطلاعاتی که از برادرم درمورد او گرفته ام اشتباه هستند، از خانه خارج می‌شود و مرا در غم خود تنها می‌گذارد و دایه لعن و نفرین هایی را همراهش می‌کند.
چرا؟چرا آن لحظه که درآغوشش بودم لحظه ای فکر کردم شکاف میانمان توانایی ترمیم دارد؟چرا گمان کردم می‌توانیم به گذشته برگردیم؟چرا لحظه ای در ذهنم‌گذشت که پس از اسمم او حرفی را ناگفته باقی گذاشت؟احمق بودم؟
ناخوداگاه می‌خندم
درست است،من احمقم،احمقی که حتی بر افکار و احساسات خود کنترلی ندارد.
دایه با خنده ام،نگران به من می‌نگرد،شاید او هم فهمید که عقلم از سرم پریده است،شاید او هم دیگر از من قطع امید کرده،پس از آغوش آرامی صاف می‌شود
"دیگر باید بخوابی.."
به دایه نگاه می‌کنم که ملتمس به من نگاه می‌کند،می‌خواهد بیارامم و با او موافقت کنم،چشمان آبی او که در چشمانم قفل شده انبوه از مهر و محبتی مادرانه است و آن چروک ها که تمام تلاششان در زمخت نشان دادن چهره گرم و فرشته وارش شکست خورده اند هم در این لحظه از من تمنا می‌کنند تا سری به زمین برسانم،اهی ناامید می‌کشم و لبخندی لرزان به روی او و نگرانی اش می‌زنم و از کاناپه برمی‌خیزم،باید با او که تنها کسی است که برایم مانده مهربان باشم چون دیگر نمی‌توانم او را هم درحال ترک کردن خود در باتلاق ببینم.
اورا در اغوشی میگیرم و اشک‌هایی را که تهدید به ریختن می‌کنند را پس می‌زنم
"...دایه...خیلی دوستت دارم.."
کلماتم با لرزش ادا می‌شوند و اشکی بر گونه‌ام جاری می‌شود که دایه هم ضربه های ارامی را به پشتم می‌زند.
"فراموش نکن لونا...یه سنگ برای الماس شدن باید تا مرز خورد شدن بره"
لبی می‌گزم و به سخن همیشگی او گوش می‌دهم،هرگاه برادرم مرا به باد کتک می‌گرفت او اینگونه مرا دلداری می‌داد،با همان لرز پیشین به پنجره می‌نگرم که منظره ای از اسفالت های خیس را در شب نشان می‌داد که دیگر بارانی بر انها نمی‌بارید، زمزمه می‌کنم:"من هیچوقت نخواستم الماس بشم...هیچوقت نخواستم!"
دایه مرا از خود جدا می‌کند و به اتاق‌خوابم می‌فرستد
"دخترم دنیا بی‌رحم تر از اینه که فرصتی برای انتخاب به تو بده،شاید خودت هم بعدا شکر گذار این سختی‌ها باشی"
با حرفش دستی به صورتم می‌کشم و اشک های نریخته را پاک می‌کنم
"دایه...اصلا نمیتونم درکت کنم"
با هرقدمی که از پله ها بالا میروم لغتی را زیرلب می‌گویم و او که گویی زمزمه هایم را شنیده مکثی می‌کند و مرا که وارد اتاقم می‌شوم از پایین پله ها می‌نگرد،در لحظه آخر اهی می‌کشد
"اگر قرار بود منو بفهمی که کارت زار بود"
در اتاق را پس از ورودم می‌بندم و در تختم فرو می‌روم،گویی بالشت و لحاف پس از روزها مرا پذیرفته‌اند.چرا که پس از مدت‌ها مرا دراغوش می‌کشند تا خوابی میمهان چشم‌هایم کنند؛شاید آنهاهم دلشان برایم سوخته باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

نقره

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/09
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
پارت دوم


صدای ضعیفی از رفت‌وآمد مردم از بیرون به گوش می‌رسد و صدای آواز گنجشکان گهگاه در میان صداها شنیده می‌شود،باد های طوفانی و سرد دیشب و آن باران شدید دیگر قطع شده بودند و حال خورشید پرتوهایی از نور خود را به داخل اتاق می‌تاباند ، با نوازش آرام باد در خود می‌لرزم و پلک هایم تکان می‌خورند.
دقایقی گذشته است، و از لحظه ای که پلک‌هایم را گشوده‌ام ،با سقف چوبی و ترک ها که بخش هایی از آن را مزین کرده‌اند مواجه شدم.
انرژی فراوانی در بدنم به وجود آمده،حسی که چندین وقت بود از یاد برده بودم حال در رگ هایم جا‌خوش کرده بود و من در این چند دقیقه که حتی فراموش کرده‌ام طبق عادت ثانیه هایش را بشمارم مبهوت مانده‌ بودم.
با آرنجم فشاری ملایم به تخت نرم و قدیمی وارد می‌کنم،نیم‌خیز می‌شوم و از طریق پنجره ای که با پرده های حریر سفید پوشانده شده ‌و تنها نوری ملایم را از خود عبور می‌دهد تا آن را صرف روشنایی اتاق کوچک کند به آسمان درخشان خیره می‌شوم،روز شده و من به یاد نمی‌آورم لحظه طلوع خورشید به آسمان خیره بوده باشم.

‌ ***

آرام لقمه ای از نان و پنیر را در دهانم می‌گذارم و آهی افسوسناک سر می‌دهم؛
"دایه خوردم...دیدی؟"
لحظه ای که دایه مرا با حالتی خواب‌آلود، موهای شلخته و نیم‌خیز شده که تمام عضلات از چهره ام فریاد می زدند که من به تازگی از خواب بیدار شده‌ام را دید،برقی از شادی در چشمانش روانه شد،گویی که او می‌دانست این چند وقته خواب را از خود دریغ می‌داشتم؛چرا؟من که گمان می‌کردم توانسته‌ام به خوبی این راز را از او پنهان کنم.
پس از اینکه مرا به اجبار از اتاقم بیرون کشید،به سمت میز چوبی کوچکی که وسط چهار مبل سبز زیتونی قرار داشت فرستاد تا غذایی بخورم،در زمان انتظار خود را مشغول از سر گذراندن جزییاتی که تا به حال متوجه آن ها نشده بودم کردم،مبل های زیتونی و میزی که پایه هایش به گونه ای تراشیده شده بود تا آن را شبیه به عتیقه ای هزارساله کند،خانه دایه بیش از آنکه گمانش را می‌کردم آرام بود و شاید‌هم کمی دلگیر؛ اما زنی که در داخل آن زندگی می‌کند آن را سرشار از شادی و زندگی می‌کند؛بوی غذایی تازه همراه عطری تند و تیز مشامم را پر می‌کند که سرمنشا آن به آشپزخانه ختم شده ،پس از دقایقی ظرف بزرگ و پر از کوفته روبریم قرار می‌گیرد،هیچوقت نمی‌توانستم فکرش را بکنم که دایه همچین غذای سنگینی را برای صبحانه درنظر بگیرد،آن هم آن دایه ای که در کودکی من بیشتر از هرمسئله ای بر خورد و خوراک من سخت گیری می‌کرد ،با هزاران سعی و طمنا، نان و پنیر را جایگزین آن ظرف پر کوفته و پر گوشت که قطع به یقین بوی پیازش تا چهار کیلومتر آن طرف تر هم رفته کردم؛هرچند می‌توانستم احساس کنم دایه کوفته را به غذای من ارجهیت می‌دهد اما برای آسوده خاطر گذاشتن من موافقت کرد.
دایه نگاه مهربانش را به چشمانم می‌دهد و با دستانش گونه ام را نوازش می‌کند
"بخور عزیزم...خوشحال هستم که تونستی با اون خبر کنار بیای..."
لقمه‌ی در دهانم را قورت می‌دهم و دستانم ناخودآگاه به سمت چاقوی کره‌بری می‌رود تا تکه‌ای دیگر از پنیر را در نان قرار بدهم،پنیر کاملا معمولی بود،نان هم همانطور، اما زمانی که در دهانم قرارش می‌دادم مزه‌ای بهشتی در دهانم به وجود می‌آورد و معده‌ام که گویا پس از مدت ها با دیدن غذا به شور‌‌ و هیجان آمده گرم می‌شد،با حرف دایه مردد می‌شوم
"اه..چه خبری..-"
با یادآوری مرگ مادرم، در ذهنم فریادی می‌کشم چرا که پس از آن خواب شیرین که حتی نمی‌دانم چه زمانی میهمان چشمانم شد مرگ مادرم را به کل فراموش کرده بودم؛هرچند خود را به خاطر آن هیچ سرزنش نمی‌کنم،چرا که اخرین هدیه لبخند مادرم به من پس از زایمانش بود ،هرچند آن را شخصا به یاد ندارم و فقط دایه هرازگاهی که در کودکی از سنگدلی مادرم پیش او گلایه می‌کردم، از آن لحظه سخن می‌گفت که به گمانم حقیقت تحریف شده را بازگو می‌کرد!تنها هدفش ایجاد نقطه عطفی در من نسبت به مادرم بود ،گویا اندکی در آن شکست خورده است،حرفی که کماکان به اتمام رسانده بودم را قطع می‌کنم و لبخندی ملایم و رنجور و همچنین تصعنی بر لبانم می‌نشانم
"به لطف شما دایه...کمی باهاش کنار امدم..."
دایه چشمان چروکین و آزرده اش را به من می‌دوزد و قاشقی در سوپ کوفته قلقلی‌اش فرو می‌برد و در دهانش آن را می‌چشد،نگاهم در ظرفش باقی می‌ماند و به تکه های کوفته که چندی پیش توسط قاشق دایه کوبیده و با سیبزمینی آب‌پز مخلوط شده بودند می‌نگرم،به گفته دایه،از کودکی که در روز های زمستانی مادرش او‌ را با این سوپ کوفته تغذیه می‌کرد،عادت کرده تا در سرمای زمستان روزش را اینگونه آغاز کند،هرچند او همانقدر که شیفته این غذا بود،از کرفسی که باید درکنارش سرو شود بیزار بود.
متعجب می‌شوم، چرا که هیچگاه بوی این غذا را در خانه احساس نکرده بودم،شاید هم بهتر باشد بگوییم تا به حال به بوی آن توجه نکرده بودم اما حال بالاخره پشت میز نشسته‌ام و نون و پنیر را در دهانم مزه مزه می‌کنم،به هیچ وجه نمی‌توانم خود را آماده خوردن آن غذای چرب دایه که به وضوح می‌توانم روغن را در آن ببینم ،با به زبان آمدن دایه پلک هایم تکان می‌خورند و از داستان سرایی درمورد غذای او دست برمی‌دارم و نگاهم را به او می‌دهم
"درمورد دیشب لونا...من طاقت گفتن همچون خبری رو نداشتم و به همین دلیل اون پسرک بی‌فکر رو به اینجا آوردم..فکر نمی‌کردم که.."
در میان سخنانش مکثی می‌کند و با افسوس دستی به صورتش می‌کشد درحالی که چشمانش با پوزش به چشمانم دوخته شده‌اند که قلبم را به تپش می‌اندازند،اهی می‌کشم و دایه حرف خود را بی پایان می‌گذارد و با عذاب وجدان به من‌ می‌نگرد؛
"دایه التماست می‌کنم..من به درستی می‌دانم شما هیچگاه بد منو نمیخوای و اون فریبت داده تا بیاد.‌‌‌‌..اینجا!فریب دادن آدما کار همیشگی اوست"
با به یاد آوردن گذشته ای که با او رقم زده‌ام پوزخندی تلخ و تمسخرآمیز به روی خود می‌زنم و چشم‌هایم را در حدقه می‌چرخانم
"خاویر همیشه از آزار دادن من لذت می‌برده،بیا خوشحال باشیم حداقل من دیگر با او ارتباطی ندارم هوم؟"
دایه لحظه ای به من خیره می‌ماند و سپس لبخندش رنگ آرامش به خود می‌گیرد.
"تو همیشه دختر مهربانی بودی و هستی،امیدوارم زندگی هم باهات مدارا کنه"
می‌توانم غبار غم را در چشمان دایه ببینم اما در سکوت غذایم را می‌خورم
"منم همینطور‌‌...".
دایه پس از صبحانه میز را جمع کرده بود و مرا در خانه تنها گذاشت تا به عمارت برود،آه که حال من خود حق رفتن به آن عمارتی را که زمانی در آن زندگی می‌کردم و متعلق به پدرم بوده ندارم،مقصر تمامشان برادرم است،چرا او انقدر به من تنفر میورزد؟.

(سال ۲۰۰۴)

نسیم ملایمی میوزد و برگ ها و آن شکوفه های بهاری که در میان آنها نهان شده بودند در باد میرقصند و عطرشان را در فضا پخش می‌کنند،دیوار هایی بلند سراسر حیاط بزرگ را گرفته بودند تا حریم خصوصی اهل خانواده را حفظ کنند،چمن های صاف شده و کوتاه و آلاچیق چوبی زیبایی که در طرفی آن قرار داشت خودنمایی می‌کرد ،در انتهای راه عمارت بزرگ سفیدی قرار داشت که متعلق به -جک اندرسون- بود، قرار داشت؛ حین آرامشی که در محیط حکم فرما بود ناگهان فریاد کودکی بلند می‌شود.
"د.د.داداسییی"
کودک با گریه و زاری پای سوخته شده‌اش را از نظر میگذراند و با اشک هایی که پس از دیگری از چشمانش می‌گریختند با لحن ناقص کودکانه اش نام برادرش را فریاد میزد،نجوای گریه های بلندش در حیاط خلوت عمارت میپیچید اما هیچ فردی در آنجا حضور نداشت تا به زخمش رسیدگی کند،درواقع،شخصی حضور داشت که در سکوت مناظره گریه ها و فریاد های کودکانه اش و جسم لرزانش که نقش بر زمین در خود پیچیده بود،می‌کرد.
شخصی که تمام مدت در سکوت نظاره‌گر گریه های پردرد کودک بود چنگکی که ذغال شعله‌ور را با آن بالا گرفته بود را رها می‌کند و با قدم های کوچکش،روبروی طفل آسیب دیده بر زانوهایش می‌نشیند و با چشمان تیز و بی‌محبت خود منظره روبرویش را از نظر می‌گذراند
"به تو چی گفته بودم؟"
دلهره ای شدید در دل کودک می‌نشند و گریه اش تشدید می.شود که فریاد پسرهم همراه با او بالا میرود
"لونا من بهت چی گفته بودم؟!!!!"
لونا به نفس می‌افتد و در تلاش برای حرف زدن بزاق داغش گلویش را می‌سوزاند و باعث می‌شود برای هوای خنک سرفه کند
"اه..اهق داداشش‌..."
با فریاد دوباره ای که بر سرش کشیده می‌شود و سیلی ای که در چشم‌برهم زدن بر صورتش کمانه می‌کند صدایش در حنجره اش دفن می‌شود و همراه بهت با چشم های بنفش اشکین که سفیدی عنبیه اش حالا قرمز شده به برادرش مینگرد،فردی که چندی پیش بی دلیل شروع به فریاد زدن و سوزاندن او کرد،نمیدانست چرا و چگونه برادرش چنین کاری را با او می‌کند.
پسر چشمان تیره شدهاش را به دختر میدوزد و به ساق پای دختر پشت پایی میزند
"تو خودت رو به حماقت می‌زنی...از قصد همچین کاری می‌کنی درسته؟....یا شایدم.."
سرگرم شده با انگشت اشاره اش به سر دختر ضربه ای می‌زند و نیشخند دندان‌نمایی می‌زند که مروارید های سفید و براق دهانش را به کودک نشان می‌دهد و سرش را خم میکند
"تو واقعا احمقی لونا،یه ننگ به تمام معنایی!یه زالویی برای اندرسونا!...درسته..یه زالو."
چشمان کودک سرخ می‌شود و دست کوچک و باریکش را دور انگشت اشاره پسر می‌پیچد
"داد..داداش.."
پسر به شکلی که انگار با ذباله تماس پیدا کرده عقب نشینی می‌کند و دست دخترک را پس می‌زند،"منو با اون لقب صدا نمیزنی.فهمیدی؟من برادر تو نیستم فهمیدی؟دیگه نمیای اطرافم.دیگه باهام حرف نمی‌زنی!!دیگه طرف پدر و مادر من نمیری!فهمیدی؟!!!!"
زمانی که تنها پاسخش هق‌هق‌‌هایی از سوی دختر بود،دستش را به سمت انبر و ذغالی که بر چمن ها رها کرده بود،می‌برد که دختر با ترس و وحشت به حرف می‌آید
"نه نه تورخدا نکن!"
پسر با چشمان راضی شده می‌نگرد که دختر سرش را پایین می‌اندازد و می‌لرزد"هق..باشه دادا-...باشه دیگه..هق...دیگه منو نمی‌بینی" پسر با چهره ای راضی می‌ایستد و زانو‌انش که شلوارکش تا بالای آنها می‌رسید را با دستش پاک می‌کند و با سرفه ای دوباره به حالتی ملایمن و متصنع بازمی‌گردد
"...منو مجبور به تکرار حرفم نکن.به سودت نیست"‌.
دقایق می‌گذرند و طفل در همان گوشه حیاط خلوت به حال خود با سوزش پایش که پوستش را در نقطه ای از زانوی راستش جمع کرده بود درهم می‌لرزید.

(۲۰۱۸)
سکوتی که پس از رفتن دایه در خانه حکم فرما شده بود،حال با یاداوری آن حوادث گذشته لرزی بر تنم می‌اندازد، ناخوداگاه زانویم را نوازش میکنم،درست درهمان نقطه ای که آن زمان سوزانده شد و مرا تا به حال مجبور به حمل آن خاطرات کرده،چه می‌شد اگر او انقدر از من متنفر نبود؟،ما در تمام سال های تحصیلی به یک مدرسه رفته بودیم اما او هیچگاه به دیگران نگفت که ما خواهر و برادر یک‌دیگر بودیم،هیچگاه از من دفاع نکرد و به سوی من نیامد،او همیشه مرا رها می‌کند و از خود می‌راند،او....
چنگی به موهای مشکی‌ام می‌زنم و به کوچه خلوتی که دیگر خیره شدن به آن بخشی از روزمره ام شده می‌نگرم،تمام ترک هایش را از بر شده‌ام و تمام سایه های مختلفی که در ساعات متفاوت روز بر سطوح آنجا ایجاد میشود؟ان‌هارا هم از بر شدم؛همسایه ها و ماشین هایی که در آن تردد می‌کنند هم دیگر بخشی از ذهن پوسیده ام شده اند،خانم لیلی،زنی در اوایل ۳۰ سالگی اش که به تازگی از شوهرش طلاق گرفته است و هرشب با افراد متنوعی آشنا می‌شود و گمان می‌کند این نکته از دیده دیگران پنهان است، خانواده ای که در خانه کناری زندگی می‌کنند و به تازگی دو فرزند دوقلو پا به زندگیشان گذاشته‌اند و خواب را از چشمانشان ستانده‌اند،اتاق یکی از خانه ها هم چراغش تا صباح روشن می‌ماند و طبق اطلاعاتی که از دایه گرفته‌ام دانش‌آموز آن خانه است که چراغ را تا آن موقع به قصد درس خواندن روشن می‌گذارد،سختکوش بود و رویا داشت...او رویایی برای رسیدن داشت،درواقع؛تمام این افراد که خیره روزمره‌شان شده ام رویایی برای خود دارند،خانم لیلی رویای پیدا کردن مردی خوب،ان زوج خوشبخت رویای بزرگ شدن کودکان خود و خوشبختی‌شان و دانش‌آموز سختکوش هم رویای قبولی در دانشگاهی ممتاز،آرزو و رویا در رگ های انسان می‌جوشد و انسانیت را در او به وجود می‌آورد ،او را وادار به ادامه حیات می‌کند،رویا،اسم زیباییست.

پس از ساعت ها انتظار برای برگشت دایه دیگر نتوانستم متحمل ماندن در اتاق و رخت‌خوابم شوم و تصمیم بر آن گرفتم که در غیاب دایه در خانه اش کنجکاوی کنم‌،زیر مبل ها و کشوی آن میز عسلی کوچک زیر پنجره که درواقع اشیاع سرگرم کننده ای در میان آنها نبود جز چند کاغذ و جدول،آنها را در دستم گرفتم و متنشان را خواندم،که اینطور پس دایه سند خانه عزیزتر از جانش را همچین جای قابل دسترسی می‌گذراد؟به گمانم تا به حال تجربه دزدیده شدن یا گم شدن وسایلش توسط خدمتکاران را نداشته؛خب جای شکر آن باقیست که حداقل افرادی هستند تا در مکان سکونت خود حس امنیت کنند؛پس از آن، تمام خانه را گشتم و با ادویه های به خصوصی که دایه در کابینت های مطبخش حفظ می‌کرد آشنا شدم،نام هرکدام را بر ظرف پلاستیکیشان نوشته بود که میانسال بودن دایه را در ذهنم تکرار می‌کند، قلبم را مچاله می‌کند،اما آن حس مرا از جست‌وجو بازنگذاشت و به گردش ادامه دادم تا به قفسه کتاب هایی که ساده و بدون تزیینات خاصی چیده شده بودند می‌رسم‌،به گمانم رفتن به اتاق خواب دیگران آن هم زمانی که آنها نه تنها اجازه اش را نداده‌اند،بلکه اطلاعی هم از این موضوع ندارند کار درستی نباشد اما خب حالا تا اینجا آمده‌ام و پاپس کشیدن تصمیم جالبی نیست؛
پس از گشت‌و‌گذار نیم ساعته در اتاق خواب دایه که به من گوشزد کرده بود واردش نشوم به آلبوم عکسی قدیمی می‌رسم،آه یعنی عکس کودکی دایه هم در میان صفحاتش است؟
آلبوم را برمی‌دارم و به محض باز کردنش چیزی از بین صفحاتش به زمین می‌ریزد
"اخ..گند زدم"
صدایم زمزمه وار و ترسیده از دهانم بیرون می‌اید و مثل همیشه برای چندی انتظار فریاد و تنبیه شدن را می‌کشم اما زمانی که متوجه می‌شوم حال تنها شخصی که در این خانه نقلی کوچک حضور دارد من هستم لبخندی محو بر لبانم می‌نشیند و آرامشی قلب هراسانم را دربر می‌گیرد، پس از آن می‌نشینم تا کاغذ هایی که از لا‌به‌لای آلبوم ریخته‌اند را بردارم که با دیدن اولین عکس مبهوت می‌مانم
"....مامان؟!"

با بهت و گیجی به تصویری که حال در میان دستانم گرفته ام خیره می‌شوم؛شاید اگر نگاهی سرسری به آن بیندازی فقط دو فرد شاد را کنار یک‌دیگر ببینی که با لبخند و صورت های آردی دست دور گردن یک‌دیگر انداخته و به دوربین می‌نگرند،اما این شرایط تنها تا زمانی پابرجاست که یکی از آنها مادرت،و دیگری دایه ای که هیچکدام،هیچگاه در حضورت حتی صحبتی هم با هم نکرده بودند نباشند.
 

نقره

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/09
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
پارت سوم



درباز می‌شود و دایه وارد می‌شود، نگاهش روی من می‌ایستد:"لونا دخترم..؟"
نگاهش را بر جسمم می‌چرخاند
"تو...نخوابیدی هنوز؟"
لبخندی گرم، اما عاری از گرمای حقیقی به چهره دلنشینش که با چین و چروک مزین شده می‌زنم، درحالی که روی مبل نشسته و کتابی را که دایه در اولین روز ورودم به خانه‌اش، به من داد تا بخوانم در دست دارم،می‌نگرم :"آه دایه،الان امدی؟همیشه این موقع به خانه برمی‌گشتی؟"
بلند می‌شوم،در آغوش می‌کشمش و به آشپزخانه می‌روم بلکه دیوارهای آن، چشم های لرزانم و ذهن برهنه‌ام را از نگاه دایه پنهان کنند.
"تشنته؟میرم کمی آب بیاورم"
وارد آشپزخانه می‌شوم و به عکسی که ظهر در اتاق دایه یافته بودم و حال در لباسم پنهانش کرده بودم نگاهی سرسری می‌اندازم ،لیوان را از آب ولرم پر می‌کنم و به دایه برمی‌گردم که صدای خسته اش را می‌شنوم
"جیمز نگرانت بود لونا...گفت زودتر برگردم تا مراقبت باشم"
با اتمام حرفش لیوان را از دستم می‌گیرد و جرعه ای از آن را می‌نوشد،با شنیدن حرف‌هایش ناخوداگاه پوزخندی می‌زنم،جیمز؟او نگران شود؟ آن هم نگران من؟،به قطع دایه دیوانه شده بود؛به سوی مبل تک نفره قدیمی می‌روم و دوباره می‌نشینم، لباس های سیاه دایه را از نظر می‌گذرانم و با کنجکاوی‌ای نامحسوس لب باز می‌کنم:"دایه..،چرا سیاه؟"
پیشانی دایه با سوالم چروکی می‌افتد و روبرویم می‌نشیند، لیوان شیشه‌ای استوانه‌ای که ترک های ریزش قابل رویت بود را با صدای آرامی بر میز می‌گذارد
"برای مادرت.."
ابروانم بالا می‌روند،خب شاید او فقط شخصی انسان دوست است که وقتی مرگ کسی را می‌شنود برایش
عزاداری می‌کند،باید همینطور باشد.
نامحسوس لبی میگزم و نگاهی به لباس هایی که برتن کرده‌ام می‌اندازم،همان تاب و شلوار دیشب،همان رنگ خنثی سفید و خاکستری که در لحظه شنیدن خبر مرگ مادرم پوشیده بودم، سپس دوباره زیر چشمی نگاهی به دایه و لباسش که درحال برخاستن از مبل و زیرلب سخن گفتن بود می‌اندازم، او برای مرگ یک غریبه سیاه‌پوش شده، آهی رسا می‌کشم، دایه نگاهش به من‌ می‌افتد که با حس نگاهش دوباره خود را جمع می‌کنم و سرفه ای می‌کنم، سرم را پایین می‌اندازم و با پوست بلند شده گوشه ناخنم کلنجار می‌روم که دایه مشکوک سخن می‌گوید:"دخترم،لونا چیزی شده که باید بدونم؟"
پلک می زنم و ناگهان زبانم قاصر می‌شود:"خب به فکر بودم که..."
مکثی طولانی می‌کنم و زیرچشمی نگاهی به ابروی باریک بالا رفته دایه که مرا تشویق به ادامه سخنم می‌کند می‌اندازم و قلب تپنده‌ام را نادیده می‌گیرم:"‌درواقع،از وقتی که به اینجا آمده ام دایه، تنها این لباس و گهگاه که نیاز بوده چند‌‌دست از لباس های شمارا پوشیده‌ام، به فکر این بودم که به عمارت برم و لباس های مورد نیازم رو همراه خودم به اینجا بیاورم،البته اگر جیمز تا به حال دستور سوزاندن آنهارا
نداده باشد"
با اتمام سخنم دایه ایستاده کنار مبل زیتونی مکثی میکند و با ذهن مشغول به چیدن پازل کلمات درکنار یک‌دیگر به من می‌نگرد،پس از لحضه ای سمت من می‌آید و ایستاده دستی بر شانه‌ام می‌کشد:"دخترم کاملا مطلعم که تو میخوای قدمی به بیرون از زندان تاریکی که برای خودت ساختی برداری..."
درمیانه سخنش مردد می‌شود:"اما اگر ناگهان بیرون بیای نور آفتاب پوستت را می‌سوزاند"
برای بار سوم لب برمی‌چیند تا کلمات را در ذهنش مرتب کند:"بگو کدام یک از لباس‌هارا می‌خواهی من خودم برایت می‌اورم"
با حالتی گیج در سکوت سرم را بالا می‌گیرم و به چشمان آبی دایه می‌نگرم،دایه ای که تا به حال مرا تشویق به درمان می‌کرد چرا حال می‌خواهد جلودار من شود؟، دست دایه که بر شانه ام نشسته بود را درمیان دستانم می‌گیرم و روبرویش می‌ایستم:"درواقع دایه، من می‌خواهم برای آخرین بار اتاق کودکی‌ام،خاطراتی که در جز به جز دیوار های آنجا نفوذ کرده دیدار کنم."
با سخنم دایه نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد و به وضوح کمی راضی شده اما از مقاومت دست بر‌نمی‌دارد:"دخترم..."
حرفش را قطع می‌کنم:" دایه..لطفا"
همراه با لحنی ملتمس دست دایه را می‌فشارم که نفس عمیقی می‌کشد:"باشه،اما فردا،الان نمیتونم به عمارت برگردم"
حال قلبم با موافقتش آرام می‌شود و دستش را رها می‌کنم:"ممنون"
با بی‌میلی لبخندی در پاسخ تحویل می‌دهد که ذهن مشغولش را از دیدم پنهان نمی‌کند اما در سکوت به
سوی اتاقم برمی‌گردم.
***
نفس آرامی می‌کشم و پلک هایم که نمیدانم چه زمانی گرم شدند و مرا به خواب بردند را باز می‌کنم،آسمان هنوز روشنایی روز را به خود نگرفته بود و به نظر می‌رسید ساعت پنج صبح باشد،انرژی ای بیش از دیروز در بدن خود حس می‌کردم که نمی‌دانم از کجا نشات می‌گرفت،شاید از خواب؟شایدهم چون پس از مدت ها قرار است به عمارت بازگردم انرژی گرفته‌ام؟ الحق که این بدن دیوانه است و نمی‌داند کجا چه عملی انجام دهد.
به سختی از تخت برمی‌خیزم و صدای قدم هایی را از طبقه پایین می‌شنوم،صدای قدم های دایه بود همانقدر آشنا و همانقدر...،ناگهان به سمت در خیز برمی‌دارم و پله هایی را که نمی‌دانم چه زمان قدم اول را رویشان برداشتم را تمام می‌کنم"دایه؟!!!!"
با حالتی نفس نفس زنان همانند صاحب‌خانه‌ای که دزد خانه‌اش را زده فریاد می‌زنم که دایه با دستش بر دستگیره در خشک می‌شود؛او می‌خواست بی آنکه مرا همراه خویش کند به عمارت برود آن هم پس از صحبت های دیروزمان،
لبی می‌گزم و در سکوت به جلو قدم برمی‌دارم که دایه چهره‌اش را به سوی من برمی‌گرداند و در یک آن میتوانم دلهره را در چشمانش ببینم و به سختی خنده را در سینه ام حبس می‌کنم،یعنی او هم زمانی که مرا در حین دزدیدن آبنبات در نصف شب می‌دید همچین منظره ای داشت؟،آهی نا امید میکشم و لب می‌گزم "دایه کجا می‌رفتی؟"
دایه دوباره همانند دیروز درسکوت نگاه می‌کند و من دوباره به وضوح می‌توانم قطار کلمات را که در ذهنش می‌گذرند ببینم در چند ثانیه صدای نگرانش گوش هایم را پد می‌کنند"خب...خیلی معصوم خوابیده بودی دخترم...تصمیم گرفتم بیدارت نکنم و خودم موقع برگشت لباس هات رو بیارم"
نفسی بی رمق می‌کشم،دروغ می‌گفت و من به خوبی می‌دانستم اما تلاشی برای کتمان سخنش نمی‌کنم و تنها با لبخندی بی‌جان پاسخش را می‌دهم"الان بیدارم‌..یکم صبر کنید دایه تا آماده بشم" هنوز سخنم تمام‌نشده می‌توانستم چشم های دایه که گشاد می‌شوند را ببینم و پیش از آنکه بتواند سخنی بگوید از او دور می‌شوم و به سوی اتاق برمی‌گردم تا لباسی برتن کنم و پیش از بستن در مانند گوشزد کردن حرفم را تکرار می‌کنم"زود آماده میشم دایه،نرو وگرنه دوباره غم زده می‌شم"
 

نقره

20
پسندها
25
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2026/09/09
نوشته‌ها
7
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
پارت چهارم

به کوچه‌هایی که با ماشین دایه از میانشان گذر می‌کردیم نگاهی انداختم،مغازه ها برای فروش باز بود و در هرکدام بحثی برای تخفیف بر سر قیمت محصولات در جریان بود؛زمانی که برای آماده شدن به اتاق بازگشته بودم تنها یک دست لباسی که از سه سال پیش برایم باقی مانده بود در کمد حین خاک خوردن انتظار مرا می‌کشید، بودن همان دو تکه پارچه بژ در کمد شامل یکی از خوش‌شانسی‌هایم می‌شد چرا که اگر آن را هم نداشتم دایه بهانه‌ای قوی تر میافت تا مرا به آن عمارت نبرد.درحالی که به در ماشینش تکیه ای داده‌ام ریه‌هایم را از اکسیژن درجریان فضای ماشین پر می‌کنم،نیازی به نگاه کردن به چهره دایه نداشتم تا بفهمم ابروهایش از بی‌میلی درهم پیچ خورده و فرمان ماشین را بین انگشتانش می‌فشارد،گویی می‌خواهد ماشین از فشار دستش خراب شود و ما نتوانیم به عمارت برویم،نمی‌توانم تا این حد اجتناب از بردن من به عمارت را درک کنم،مگر اینکه بترسد من آنجا ماندگار شوم و او دوباره در آن خانه نقلی تنها زندگی کند! نگاهی از گوشه چشم به او می‌اندازم که همان یک نگاه کافی بود تا افکار پیشین نقض شوند،دایه فردی نبود که مرا برای منفعت خود قربانی کند مگر اینکه دلیلی جدی داشته باشد یا حتی شاید جیمز به او گفته که حپضور نحس مرا در عمارت خویش نمی‌خواهد،نمی‌دانم چرا و هیچ عطشی نسبت به فهمیدنش ندارم چون دایه به قطع تصمیمی بر ضرر من نمی‌گیرد اما این به خودی خود تصمیم مرا برای رفتن به آن عمارت نقض نمی‌کند.
پس از مسافتی متوجه می‌شوم هرچه جلوتر می‌رویم خانه ها و تعداد انسان های در رفت و آمد کمتر می‌شوند و نمی‌دانم چه مدت در مناظر درحال گذر و سرسبزی که به مرور گسترده و پررنگ تر می‌شوند غرق شده‌ام که ماشین سرعتش را کم می‌کند و با حرف دایه به خود می‌آیم،صدایش از مدت ها سکوت کمی گرفته بود و همچنان می‌توانستم نگرانی را در صوتش بشنوم"به اتاقت می‌برمت و با هم لباس هایت و وسایلی که می‌خواهی را جمع می‌کنیم،می‌توانم از جیمز مرخصی ساعتی بگیرم و تورا به خانه برگردانم..."
سخنش خنده ای را در قفسه سینه‌ام می‌کارد که بر وجودم سنگینی می‌کند،نمی‌دانم می‌توانم نام آن حس را خنده بگذارم یا نه، زمانی که انتظار برای بازشدن دروازه های سفید تمام می‌شود دایه وارد حیاط شده و با متوقف کردن ماشین‌ و پیاده شدنش‌ من هم پیاده می‌شوم دستی به سقف ماشین تکیه می‌دهم و ابتدا نگاهی به دروازه می‌اندازم،چه خوب است که دروازه، حال ریموتی برای باز شدن دارد چرا که نمی‌توانستم آغاز آن نگاه های پرغضب چندماه پیش را از جلوی دروازه تحمل کنم،سپس نگاهی به دایه که در ماشینش را قفل می‌کند و کلید را در جیب راستش فرو می‌برد، می‌نگرم و لب می‌گشایم "دایه من نیازی به همراهی شما ندارم،ناسلامتی بیست و اندکی سال در اینجا زندگی کردم،فکر می‌کنم تا حدی راهروهارو بلد باشم که گم نشوم"
دایه چشم‌ هایش را به من‌ می‌دوزد و دست پشت گردنش می‌برد و می‌چرخد"بحث درمورد گم شدنت نیست....درواقع..."
سکوتی می‌کند و به سوی ساختمان می‌رود که پایی تند می‌کنم و درکنارش راه می‌روم، با لبخندی شانه‌اش را ماساژ می‌دهد"درواقع می‌خواستم از این فرصت استفاده کنم تا کمی از زیر مسئولیت هایم شانه خالی کنم،جدیدا درد شانه ام امانم را بریده"
دارد دروغ سرهم می‌کند آن هم برای چندمین بار تنها در یک روز،حتی شمارششان هم‌ از دستم در رفته و در حین راه رفتن نگاهم را سمتش می‌چرخانم"اما دایه شما از کودکی به من گوشزد می‌کردی از مسئولیت هایی که بر شانه‌ام گذاشته شده فراری نباشم اینطور نیست؟"
لبخندی مصنوعی که مقداری آرامش خاطر به آن تزریق کرده ام تحویلش می‌دهم"شما به کارت برس و من هم به کار خودم، درضمن من قرار نیست این خانه را با آتش بکشم اگر تا اتمام شیفتت اینجا بمانم"
چندباری لب‌هایش تکان می‌خورند تا سخنی بگوید که در آخر به بازدمی انبوه از حرف های ناگفته بدل می‌شود"در رشته باستان شناسی همچین عدل و منطقی رو به دانشجوهایشان آموزش می‌دهند؟"
از غرغر بی‌ربط دایه پوزخندی می‌زنم و چشمی در حدقه می‌چرخانم "به گمانم"
***
پس از بستن در نگاهی به اطراف اتاق می‌اندازم،همانطور باقی مانده بود،درست مانند روزی که خبر مرگ‌ پدر را شنیده بودم البته که حال تفاوتی با آن روز دارد،پرده های بسته راه نور را به داخل اتاق مسدود می‌کردند و بوی گردوخاک تمام اتاق را سرریز کرده بود،قدم هایی بلند به سوی آن طرف اتاق برمی‌دارم و پرده هارا کنار می‌کشم و پنجره را باز‌ می‌کنم،حتی نوری که به این خونه می‌تابید هم با نور خانه دایه متفاوت بود، لرزی از سرما بر تنم می‌انداخت و افکاری که نمی‌دانم از کجا آمده‌اند مرا به باد کتک می‌گیرند ، نگاهم به شومینه خاموش و پر خاکستر اتاق می‌افتد،انگار که خدمتکار ها آنقدر هم به خود زحمت ندادند تا این خاکستر هارا تمیز کنند، پیش از آنکه به سوی کمد بازگردم و از خیالبافی درمورد گذشته دست بردارم برای بار آخر نگاهی به خاکستر‌ها می‌اندازم،گمان می‌کردم پس از آن شب توانستم گذشته و غم هایی که بر دوش می‌کشیدم را پشت سر بگذارم،اما حال با برگشت به این اتاق با نیمه ای از خودم که تلاش به مبارزه با آن و فراموش کردنش داشتم روبرو شدم،چندین دست از لباس های کمد کم شده بود، حداقل خدمتکار ها این یک دفعه لطفی در حقم کرده و تمام لباس ها را به تاراج نبرد بودند،هر لباسی که از دستشان در رفته بود را برمی‌دارم و درون چمدان بنفشی که پایین کمد مانده بود می‌ریزم،پس از بستن چمدان و بلند کردنش نگاهم به صفحه لق پایین کمد می‌افتد و قلبم خالی می‌شود،چمدان را پایین می‌اندازم و روی زانو صفحه لق را برمی‌دارم و نفس عمیقی می‌کشم،حداقل نتوانسته بودند به این بخش از کمد دسترسی پیدا کنند،صفحه را به آرامی کنار می‌گذارم و گردنبند را بیرون می‌اورم همانطور که اولین بار در گردنم گذاشته شد و همان شکل که آخرین بار دیده بودمش باقی مانده بود،طلای سفید سراسر آن هلال را پوشانده بود و ظاهر ماه را، در ذهن ها تداعی می‌کرد، سطح براقش در کناره ها با برش های ظریفی نصف می‌شد و حفره‌هایی را می‌ساخت که لایه زیرین طلاکاری شده را به نمایش می‌گذاشت،ماهی زیبا و پرجزییات ساخته بشر که حرف‌های یک انسان را در خود جای می‌داد،سوگند‌ها و آرزوهای دو فرد را پیش از آنکه دست دنیا آنها را از یک‌دیگر جدا کند در سینه اش پنهان شده بود،دختر ناخوداگاه به یاد روزهای خوشی که داشت ذره بینی که بر روی ماه چسبانده شده بود را به چشمش نزدیک می‌کند و تمام آن متن هارا از نظر‌می‌گذراند،سنگینی قلبش حتی بیش از پیش شده بود که گردنبند را دوباره به داخل کمد پرت می‌کند،با نفس و دست های لرزان قفسه سینه‌اش را لمس می‌کند و اشک های نریخته را فرو می‌برد، با لرز زمزمه می‌کند"باید گذشته رو رها کنی...باید تمومش کنی..فکر کردن بهش فقط به تو آسیب می‌زنه"
صدای زمزمه های دختر در اتاق می‌پیچد و در یک آن چنگی به گردنبند می‌زند و به سوی پنجره می‌رود،به بیرون خم می‌شود و تا جایی که می‌شد گردنبند را به دور‌ترین نقطه پرت کرد و با بغض به دور شدن گردنبند نگاه کرد که صدای شکستن شاخه ای را از پایین پنجره شنید و ناخوداگاه به داخل اتاق پناه برد، روی زمین نشست،انگشت های دستش سرد شده بود و بی‌نفس به گوشه ای می‌نگرید،در آن لحظه جان و توان تنفس راه هم نداشت.
***
صدای ضربه ای به در ،مرا با حال خود می‌آورد و می‌ایستم،هوای گرگ‌ومیش به مرور تاریک‌تر می‌شد و نمی‌دانم چطور این همه مدت یک جا به یک نقطه خیره مانده بودم،آن گردنبند،از خاطرم نرفته بود و می‌‌دانستم هنوز جایی در این اتاق است اما امیدوار بودم به کمک معجزات الهی نگاهم به آن نیفتد و تا ابد در زیر صفحه لق باقی بماند اما نشد،گویی کائنات سر لج برداشته باشند،دستی به صورتم می‌کشم و سمت در می‌روم ،در را باز می‌کنم که با دایه روبرو می‌شوم،تمام کوشش و توانایی خودم را جمع می‌کنم تا حالت طبیعی خود را به او نشان دهم و دایه لب باز می‌کند"وسایلتو جمع کردی؟دیگه باید برگردیم"
سری تکون می‌دهم و به سمت همان‌‌ چمدانی می‌روم که جلوی کمد انداخته بودمش و همراه دایه از پله ها پایین می‌رویم که صداهای محوی با هر قدممان جان می‌گیرند،صدای یک زن و یک...،آن صدا از حنجره جیمز ساخته می‌شد،به خوبی صدای برادرم را می‌شناختم اما انتظارش را نداشتم حال با او روبرو شوم، نگاهی از گوشه چشم به دایه که نگرانی‌اش او را بر جای خودش میخکوب کردهو با چشم هایش دوباره به دنبال راهی می‌جنبند،چشمی درحدقه می‌‌چرخانم و بی توجه به دایه به راهم ادامه می‌دادم،این عمارت راه های خروجی دیگری هم به جز در اصلی داشت اما دلیلی نمی‌بینم مانند یک دزد در خانه خود رفت و آمد کنم حتی اگه از آنجا ترد شده باشم.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا