- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1

۱: منتظر اتوبوس بودم که به سرکار بروم. دختر غریبهای کنارم ایستاد و به من خیره شد، از او پرسیدم که چرا خیره شده ای. او گفت: "خیلی زیبا هستی." در پاسخ از او تشکر کردم، اما او به من گفت: "آنقدر زیبایی که میخواهم صورتت را از بین ببرم."
۲: متوجه شدم پسرم آنقدر از آب میترسد که از دوش گرفتن امتناع میکند، علت ترسش را از او پرسیدم و او پاسخ داد: "چون قبلا غرق شده بودم از آب میترسم."
۳: نیمههای شب دختر هفت ساله ام من را از خواب بیدار کرد و گفت: "مادر، مریم (Marry) میگوید باید از خانه اش برویم وگرنه ما را میکشد." نکته وحشتناک ماجرا این است که نام صاحب قبلی خانه مریم بود.
۴: وقتی دخترم چهار ساله بود یک روز به من گفت: "مادر یادت نمیآید که تو دختر بودی و من مادر بودم و آمدند سر ما را بریدند؟"
۵: وقتی در حال تماشای تلویزیون بودم پسرم جلوی من ایستاد و با نگاه عجیبی به من خیره شد و گفت که یک روز تو را میکشم.
۶: وقتی به خانه جدید نقل مکان کردیم، دخترم روی تخت نخوابید و تصمیم گرفت روی زمین بخوابد از او دلیلش را پرسیدم و او پاسخ داد: "دختری که قبل از من اینجا بود میگوید این تخت من است."
۷: پسرم دیر وقت من را از خواب بیدار و در گوشم زمزمه کرد: "الان باید برویم. من نمیخواهم او صدای ما را بشنود."
نام موضوع : فکت ترسناک کودکان
دسته : وحشت


