رمان رمان نفرین فرقه اثر حافظ وطن دوست

  • نویسنده موضوع M I R A S
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 118
  • پاسخ‌ها 3
  • کاربران تگ شده هیچ
رمان

M I R A S

130
پسندها
60
امتیاز
مدیریت کل
پرسنل مدیریت
موسس و مدیرکل
تاریخ ثبت‌نام
2025/08/09
نوشته‌ها
19
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
کد رمان: 056
عنوان: نفرین فرقه
نویسنده: حافظ وطن دوست
ژانر: ترسناک، تراژدی، فانتزی، جنایی، عاشقانه

خلاصه: نمی‌دانست که چه طور راهش به این بیابان برهوت پر از اولاد شیطان کشیده شد؛ فقط وقتی متوجه شد که دید درونش ایستاده. تنها چیزی که به خاطر می‌آورد این بود که عاشق شده بود و او مانده بود با حجمی از تباهی که بند بند وجودش را مسخر خود ساخته بود. مگر قرار نبود که عشق، مقدس باشد؟ پس چرا کارش به این معادلات مجهولی که تصورش در هیچ مخیله‌ای نمی‌گنجید رسید.

ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

M I R A S

130
پسندها
60
امتیاز
مدیریت کل
پرسنل مدیریت
موسس و مدیرکل
تاریخ ثبت‌نام
2025/08/09
نوشته‌ها
19
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
مقدمه:
- هنوز هم با آن نگاه قربانی، انتظار معجزه‌ای را می‌کشی، دین؟ تو فکر می‌کنی این طناب‌ها به سادگی باز می‌شوند؟ اگر آن «لطف الهی» واقعاً وجود داشت، آیا این زمین به تلی از استخوان و خاکستر تبدیل می‌شد؟ حقیقت این است که آسمان مدت‌هاست تماسش را قطع کرده؛ ما در دالان‌های خالی باقی مانده‌ایم. اربابان واقعی اینجا هستند، و آن‌ها از دعا کردن متنفرند. تو نه قهرمانی، نه ناجی؛ تو فقط یک کالا هستی که آماده‌ی عرضه به بازار است. حالا این نمای مقدس را جمع کن؛ چرا که تنها چیزی که در این دنیا واقعی‌ست، قراردادهای نانوشته‌ای است که ما با تاریکی بسته‌ایم!​
 

M I R A S

130
پسندها
60
امتیاز
مدیریت کل
پرسنل مدیریت
موسس و مدیرکل
تاریخ ثبت‌نام
2025/08/09
نوشته‌ها
19
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
باد، مثل تیغی نامرئی، از لابه‌لای درختان خشکیده‌ی حاشیه‌ی خیابان عبور می‌کرد و پوست صورت را می‌خراشید. هوا بوی خاک سرد و برگ‌های پوسیده می‌داد. پاییز آمده بود، اما نه با رنگ‌های گرم و شاعرانه‌اش بلکه دندان‌های تیز و بی‌رحمش.
خورشید، بی‌تفاوت و بی‌احساس، درست وسط آسمان می‌تابید. نورش تند بود، خفه‌کننده، اما گرمایی نداشت. تضاد میان سرمای سوزناک و آفتاب کورکننده، مثل دو دست مخالف، گلوی شهر را گرفته بود. انگار طبیعت هم نمی‌دانست باید عزادار باشد یا بی‌تفاوت.
صدای همهمه‌ی مردم، مثل وز- وز زنبورهایی عصبی، در هوا پیچیده بود. پشت نوار زرد رنگ پلیس، جمعیت ایستاده بود، چسبیده به هم، با چشمانی که از ترس برق می‌زد و دهان‌هایی که بی‌وقفه پچ‌پچ می‌کردند. بعضی‌ها گوشی به دست، بعضی‌ها با دست‌هایی در جیب، و بعضی‌ها فقط با نگاه‌هایی که از وحشت خالی شده بود.
در مرکز آن دایره‌ی انسانی، جسدی افتاده بود. یا چیزی که از یک انسان باقی مانده بود. پوستش با دقتی بیمارگونه از تن جدا شده بود. گوشت کبود و خون‌آلودش در آفتاب برق می‌زد، انگار کسی خواسته بود بدنش را به نمایش بگذارد. نه رد خونی، نه کشیدگی، نه نشانه‌ای از تقلا. فقط یک نقطه. یک قتل تمیز، اما وحشیانه. سومین قتل در سه هفته اخیر.
پلیس‌ها با چهره‌هایی گرفته، در سکوتی سنگین کار می‌کردند. یکی عکس می‌گرفت، یکی با انبر چیزی را از کنار جسد برمی‌داشت. صدای بی‌سیم‌ها، صدای قدم‌ها، صدای باد. همه چیز انگار در حال زمزمه بود.
دین اِوِرمور، با قدم‌هایی کند و بی‌هدف، از میان جمعیت عبور کرد. نه به خاطر کنجکاوی، نه برای هیجان. چیزی درونش او را به آنجا کشانده بود. حسی مبهم، مثل خارش زیر پوست، مثل صدایی که فقط خودش می‌شنید. مردم بی‌اختیار برایش جا باز کردند. شاید به خاطر نگاهش. شاید به خاطر آن سکوت سنگینی که با خودش آورده بود.
او ایستاد. درست پشت نوار زرد. و نگاه کرد. نه به جسد، بلکه به چیزی فراتر. به سکوتی که در هوا موج می‌زد. به بوی خون که با باد قاطی شده بود. به لرز خفیفی که از ستون فقراتش بالا می‌رفت. چیزی در این صحنه آشنا بود. نه از حافظه، بلکه از جایی عمیق‌تر. از جایی که هنوز خودش هم نمی‌شناخت.
صدای زنی از میان جمعیت بلند شد.
- میگن پوستش رو مثل دو تای قبلی کنده؛ بدون یه قطره خون اضافه.
مردی جواب داد.
- پلیس میگه کار یه روانیه؛ ولی من میگم این، یه چیز دیگه‌ست... .
دین پلک زد. نور خورشید چشمش را زد. اما نگاهش از جسد جدا نشد. انگار چیزی در آن نگاه خالی، در آن دهان نیمه‌باز، در آن دست‌های بی‌حرکت، داشت با او حرف می‌زد. نه با کلمات؛ با حس، با ترس.
افسر جوانی نزدیک شد.
- آقا، لطفاً عقب‌تر بایستید.
دین فقط سرش را تکان داد. عقب رفت. اما دلش نه. دلش جلوتر رفته بود. تا وسط آن صحنه؛ تا کنار آن جسد. تا جایی که هنوز نمی‌دانست چرا این‌قدر آشناست.
صدای بی‌سیم پلیس بلند شد.
- هیچ رد و اثری از قاتل نیست. نه اثر انگشت، نه رد پا. انگار... انگار اصلاً وجود نداشته.
افسرها به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها زیر لب گفت:
- این... انسانی نیست.
دین نفسش را بیرون داد. هوا سردتر شده بود. یا شاید فقط او بود که می‌لرزید. ذهنش پر از سوال بود. اما هیچ جوابی نداشت. فقط یک حس. یک حس که می‌گفت:
- این قتل، فقط یک قتل نیست. این، دعوت‌نامه‌ای‌ست. و او، بی‌آن‌که بداند، آن را پذیرفته بود.
 
آخرین ویرایش:

M I R A S

130
پسندها
60
امتیاز
مدیریت کل
پرسنل مدیریت
موسس و مدیرکل
تاریخ ثبت‌نام
2025/08/09
نوشته‌ها
19
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
***
ساعت هشت شب بود. تاریکی مثل پرده‌ای ضخیم، آرام‌آرام روی شهر افتاده بود و هر گوشه‌اش را در خود پنهان می‌کرد.
ماه نوامبر بود. اما این نوامبر، فقط اسمی از گذشته را یدک می‌کشید و هیچ نشانی از نوامبرهای پیشین نداشت. تبدیل شده بود به کابوسی نحس که تمامی شهر نیویورک را درون خودش بلعیده بود. گویی شهر، روح خودش را از دست داده بود. سکوتی وهم‌آلود همه‌جا را فرا گرفته بود.
چراغ‌های خیابان کم‌جان‌تر از همیشه بودند، انگار خودشان هم از چیزی می‌ترسیدند. در کافه‌ای کوچک و نیمه‌تاریک، روی صندلی چوبی نشسته بودم. صدای خش‌خش برگ‌های خشکیده‌ای که باد از کنار پنجره می‌گذراند، با صدای خفه‌ی موسیقی درهم آمیخته بود.
نگاهم را از گارسونی که فنجان قهوه را روی میز مقابلم گذاشت، گرفتم. به پشتی صندلی تکیه دادم و دست چپم را برای برداشتن فنجان جلو بردم. اما پیش از آن‌که انگشتانم به فنجان برسند، دستم روی میز متوقف شد. نوک انگشتانم بی‌حرکت روی چوب سرد ماندند. ذهنم دوباره به همان نقطه‌ی تاریک برگشت. به همان صحنه. به همان بوی خون.
جسمم اینجا بود، اما روحم، هنوز در اسارت چند ساعت گذشته سرگردان مانده بود. آن نوارهای زردرنگ، آن جسد بی‌پوست، آن سکوت سنگین. تصویرش مثل خوره به جانم افتاده بود. پلیس‌ها هنوز نمی‌دانستند مقتول کیست. هیچ مدرکی؛ هیچ سرنخی؛ هیچ هویتی؛ فقط یک بدن بی‌جان؛ بی‌چهره؛ بی‌نام. سومین قربانی در عرض چند هفته و باز هم هیچ ردی از قاتل. نه اثر انگشت؛ نه دوربین؛ نه شاهد؛ فقط اجسادی که جای خالی‌شان در نقاط مختلف شهر فریاد می‌زد.
انگار کسی داشت با ما بازی می‌کرد. بازی‌ای تاریک، بی‌قانون، بی‌رحم.
صدای باز شدن درِ کافه، مثل شکستن یک طلسم، ذهنم را از آن صحنه جدا کرد. نگاهم ناخودآگاه به آن سمت کشیده شد. و همان لحظه که او را دیدم، انگار همه‌چیز از حرکت ایستاد. در یک آن، احساس کردم در خلأ مطلق فرو رفته‌ام. ذهنم از تمام افکار مزاحم خالی شد. صداهای درون سرم به یک‌باره خاموش شدند. فقط یک چیز باقی ماند؛ یک تصویر، یک نگاه؛ چشمان آبیِ معصوم.
نمی‌دانم چرا، اما حضورش چیزی را درونم بیدار کرد. چیزی که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم. یا شاید فقط وانمود می‌کردم که فراموشش کرده‌ام.
دختری با گام‌هایی آهسته وارد شد. آرام، بی‌صدا، گویی از دنیای دیگری آمده بود. مستقیم به سمت آخرین میز کنار پنجره حرکت می‌کرد. نور چراغ‌های کافه روی موهایش می‌لغزید و سایه‌اش مثل مه در فضا پخش می‌شد.
آره، فقط وانمود می‌کردم. چون مدت‌ها بود که آن دختر ذهنم را تسخیر کرده بود. هر لحظه‌ام، هر فکر و خیالم، به او ختم می‌شد. تمام حواسم را به خودش معطوف کرده بود، بی‌آن‌که حتی یک کلمه با او حرف زده باشم. جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم. جرأت گفتن هیچ‌چیز را نداشتم. فقط از دور نگاهش می‌کردم، مثل کسی که از پشت شیشه به رؤیایش خیره شده، بی‌آن‌که بتواند لمسش کند.
او صندلی را آرام عقب کشید و نشست. درست کنار پنجره؛ همان‌جایی که همیشه می‌نشست. همان‌جایی که نور مهتاب، درست روی صورتش می‌افتاد و او را شبیه یک خیال می‌کرد.
و من، هنوز خیره بودم. بی‌حرکت؛ با فنجانی که حالا سرد شده بود، و دستی که هنوز روی میز مانده بود. درونم چیزی می‌جوشید. نه عشق، نه ترس، نه اشتیاق؛ چیزی میان همه‌ی این‌ها. چیزی که اسم نداشت، اما سنگینی‌اش را در سینه‌ام حس می‌کردم.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا