تایپ رمان

pegah.roman

62
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2025/05/02
نوشته‌ها
15
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
فکر نکرده بودم بهش!
گاز دیگری به ساندویچش زد و با دهان پر ل*ب جنباند.

-به چی؟!

اخم هایم در هم رفتند و او بی‌خیال سس قرمز را روی ساندویچش زد.

-زهرمار خب،با دهن پر حرف نزن!

به سختی محتویات دهانش را قورت داد و خندید.

-خب توام زر نزن بذار غذامو بخورم!

پوف کلافه‌ای کشیدم و به دانشجویانی که دور هم نشسته بودند و می‌خندیدند نگاه کردم. احتمالا ترم اولی بودند و نمی‌دانستند تا چند ترم دیگر این اکیپ دچار فروپاشی خواهد شد. باید قدر این روز ها را می‌دانستند...!

-نگفتی! به چی فکر نکرده بودی؟!

به چشمان آبی رنگش زل زدم
.
-به کیوان! از وقتی سروش اومد به کل فراموش کردم! الان نمی‌دونم چجوری سروش‌و بپیچونم.

جرئه‌ای از نوشابه‌اش را نوشید و ابرو بالا انداخت.

-چقدر سختش می‌کنی بابا! نیم ساعت میری میای دیگه! بعدشم، تو چرا انقدر نگرانی که سروش بفهمه؟!

حقیقت این بود که سروش از همان کودکی‌ام دوست نداشت هیچ پسری نزدیکم شود. حتی وقتی با بچه ها در کوچه بازی می‌کردیم اجازه نمی‌داد هیچ کس به جز خودش،نقش همسرم را بازی کند. می‌دانستم اگر از قضیه‌ی کیوان با خبر شود،بلوا به پا می کند!
در یک حرکت ناگهانی از روی صندلی های کافه‌ تریا بلند شدم و کوله‌ام را روی دوشم انداختم.
نغمه از خوردن ساندویچش دست کشید و سوالی نگاهم کرد.

-کجا به سلامتی؟!

ساعت مچی‌ام را نگاه کردم و امیدوار بودم کیوان هنوز در دانشگاه باشد.

-میرم همین الان حرفام‌و بهش بزنم!

بی توجه به اعتراض های او از کافه خارج شدم و پیامی برای کیوان ارسال کردم.

《کجایی؟ باید حرف بزنیم!》

نغمه هم پشت سرم از کافه خارج شد و به دنبالم آمد.

-حداقل یه جوری بگو بتونیم از فردا تو چشماش نگاه کنیم! غذارو هم کوفتمون کردی!

به دقیقه نکشید که پاسخ داد.

-سلام! کلاس ۱۲۹!

با نغمه به سمت کلاس مورد نظر رفتیم و او را در حالی که مشغول تکمیل جزوه‌اش بود و دوستانش هم کنارش بودند دیدم.
با ورودمان به کلاس،توجه‌شان به ما جلب شد. نغمه همان جا به چهارچوب در تکیه زد و جلو نیامد. به سمت او رفتم و در دو قدمی‌اش ایستادم.
با کنجکاوی نگاهمان کردند و کیوان که هنوز متوجه حضورم نشده بود با صدایم سریع سرش را بلند کرد.

-سلام!

با هول از جایش بلند شد و جزوه‌اش روی زمین افتاد. همین باعث شد صدای خنده‌ی دوستانش بالا برود.
چشم غره‌ای به آن‌ها رفت که ساکت شدند و خجول دستی به موهای قهوه‌ای رنگش کشید.

-سلام..! چطوری؟!

جزوه‌ای که نغمه از او گرفته بود را از کوله‌ام بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم.

-ممنون بابت جزوه..! می‌تونیم خصوصی صحبت کنیم؟!

غیر مستقیم اشاره‌ای به دوستانش کرد که با مکث بیرون رفتند و خندیدند.
 
آخرین ویرایش:

pegah.roman

62
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2025/05/02
نوشته‌ها
15
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
نغمه هم با اشاره‌ی من بیرون رفت و تنها من و او در کلاس ماندیم.
لبخندش را تمدید کرد و جزوه را روی دسته‌ی صندلی قرار داد.

-قابلی که نداشت! ولی خب می‌تونستی شب بهم بدیش..

لبم را با زبانم تر کردم.

-در مورد همین می‌خواستم صحبت کنم باهات!

دست به سینه شدد و با نگاهی جدی تر به دسته‌ی صندلی تکیه داد.

-در خدمتم!

نفس عمیقی کشیدم و به چشمانش که منتظر نگاهم می‌کرد خیره مشدم.

-ببین کیوان، بزار باهات روراست باشم...من از حست نسبت به خودم با خبرم،و همین‌طور هم از دل خودم! من نه می‌خوام بازیت بدم و اذیتت کنم و نه می‌خوام که وارد رابطه بشم! دوست دارم رابطه‌مون در حد همین همکلاسی باقی بمونه! دلیلش رو نپرس و ممنون می‌شم درکم کنی!

نگاهش به آنی کدر شد و لبانش برای گفتن حرفی تکان خورد‌ اما به او مهلت ندادم و عقب گرد کردم.
لحظه‌ای دلم برای او سوخت و امیدوار بودم آه دل عاشق گریبان گیرم نشود.
از این جمله‌ی بابا می‌ترسیدم که همیشه می‌گفت《 مواظب باش بابا دل نشکونی که دلت ی جایی بد می‌شکنه》.
از کلاس که خارج شدم نغمه به سمتم آمد و کنجکاو نگاهم کرد.
اما من تا دم خروجی دانشگاه لب باز ننمودم و خوب بود که حداقل کلاس بعدی کنسل شد. پیامکی برای سروش مبنی بر اینکه دنبالم بیاید فرستادم.
با این حال و اوضاع نمی‌توانستم حرف های استاد را تحمل کنم،و البته حضور کیوان را...

-مردم از فوضولی خب حرف بزن دیگه!

شقیقه‌های دردناکم را با انگشتانم فشردم و نالیدم.

-تو رو خدا نغمه بذار بعدا تعریف می‌کنم.

نغمه ناامید سری تکان داد و دستش را در جیب مانتوی سورمه‌ای رنگش فرو برد.

-خیلی خوب من برم پس،فعلا!

قصد عقب گرد داشت که بازویش را گرفتم.

-کجا خب صبر کن، الان سروش میاد باهم می‌ریم!

چشمکی زد و بازویش را عقب کشید.

-نه خلوتتون‌ رو بهم نمی‌زنم!

به اصرار هایم توجهی نکرد و دور شد. از دانشگاه خارج شدم و به دیوار آجری تکیه دادم و منتظر سروش به خیابان رو به رو‌یم زل زدم.
به دانشجویانی که رد می‌شدند نگاه کردم و صدای بوق و شلوغی خیابان روی اعصابم خط می‌انداخت.
ناگهان صدای کیوان باعث شد نگاهم با تعجب به سمت راست متمایل شود و به او که نزدیکم می‌شد خیره شوم.
آب دهانم را قورت دادم و استرس به جانم افتاد‌. اگر سروش الان سر می‌رسید چه؟!
در دو قدمی‌ام که ایستاد،مستقیم نگاهم کرد.

-حرفات‌و زدی اما نموندی حرفای من‌ رو بشنوی!

سر به زیر انداختم و پلک بستم.
حرفایش آمیخته با بغض بود که پشت سر هم روانه‌ام می‌کرد:

-به من نگاه کن! به منی که از ترم اول فقط نگاهم به تو بود! ولی تو چی؟! هربار خواستم نزدیکت بشم تو بدتر دور شدی! الانم میگی نپرس دلیلشو؟! چرا نپرسم؟ حقم نیست بدونم؟!
چی کم دارم که منو نمی‌خوای؟!
پول؟ قیافه ؟ د بگو لعنتی...

سر بلند کردم و نالان به او چشم دوختم.

-نکن اینجوری کیوان! بحث اینا نیست واقعا...

لحنش تند شد و اولین بار بود او را این‌گونه می‌دیدم.

-پس چی نفس؟!

پلکی طولانی زدم و قصد داشتم از کنارش رد شوم.

-فقط بیخیال شو کیوان!

اما او بازویم را گرفت و غرید.

-نمی‌شم! بیخیال نمی‌شم!

متعجب به او و بازویی که اسیر دستش شده بود نگاه می‌کردم که ناگهان با فریاد سروش رنگ از رخم پرید.

-دستت‌و بکش عوضی!
 
آخرین ویرایش:

pegah.roman

62
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2025/05/02
نوشته‌ها
15
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.
مشت سروش بر صورت کیوان فرود آمد و جیغی کشیدم.
در حالی که توجه دیگر دانشجویان به ما جلب شده بود، یقه‌‌اش را به چنگ گرفت و او را به دیوار آجری پشت سرش کوباند.

-گه می‌خوری بهش دست میزنی! بشکونم اون دستت‌و بی شرف؟!

با گریه به سمتش دویدم و سعی داشتگ بازویش را بگیرم اما سرش را بر گرداند و خشمگین فریاد زد.

-گمشو برو تو ماشین نفس!

از فریادش تکان سختی خوردم. از اویی که تا به حال از گل به من کمتر نگفته بود و حالا این گونه با من صحبت می‌کرد خشکم زد.
کیوان که صورتش از درد جمع و لبش پاره شده سعی کرد دستان سروش را پس بزند:

-ولم کن! تو دیگه کدوم خری هستی؟!

کاش کیوان ساکت می‌شد. کاش برای نجات جان خودش حداقل ساکت می‌شد.
با این حرف، سروش جری تر شد و مشت دیگری حواله‌اش کرد. جیغ و گریه هایم باعث شدند چند نفر به سمتمان بیایند و سعی کنند او را از کیوان جدا کنند.

***
نزدیک ماشین شد و سرش از پنجره به داخل آورد.

-کارتم‌‌و یادم رفت، از توی کیف پولم بهم بدش!

نگاه از چهره‌اش که هنوز اثرات خشم در آن دیده می‌شد گرفتم و کیف پولش را از کنار دنده برداشتم. کارتش را از درون آن بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم که سریع آن را از دستم را گرفت و دور شد.
تازه نگاهم به عکسی که درون کیف پولش قرار داشت افتاد و مبهوت به آن نگاه کردم.
عکسی از دوران کودکی من،در حالی که موهایم را خرگوشی بسته‌ام و لباس قرمزی با طرح فلفل های قرمز بر تن دارم.
یعنی تمام آن سال‌ها که به دنبال این عکس گشتم،او بود که آن را در کیف پولش به همراه داشت؟!باور کردنی نبود!
صدای باز شدن درب ماشین باعث شد به خودم بیایم و با دستاپچگی آن را کنار دنده بگذارم.
دو پلاستیک که محتوی آن نوشابه و جوجه بود را روی صندلی پشت قرار داد و بی حرف استارت زد.
تا رسیدن به خانه ذهنم همچنان کنار آن عکس گیر کرده بود و ثانیه‌ها در سکوت می‌گذشتند. با توقف رو به روی خانه ،کمربندم را باز کردم و سریع پیاده شدم.
کلیدم را با دستان لرزان از کوله ام بیرون کشیدم اما به زمین افتاد. خم شدم تا آن را بردارم اما سروش قبل از من خم شد و آن را از روی زمین چنگ زد.
مبهوت به او که بی هیچ حرفی خودش کلید انداخت و با پلاستیک ها وارد حیاط شد نگاه کردم. درب را پشت سرم بستم و در حالی که زیر لب کلمات را با حرص ادا می‌کردم، از کنارش رد شدم.

-خودش میاد دعوا می‌کنه خودشم قهر میکنه! انگار من بهش گفتم بزن پسره رو آش و لاش کن!

***
 

pegah.roman

62
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2025/05/02
نوشته‌ها
15
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
بر روی تاب محبوبم نشستم و از هوای مطلوب اردیبهشت ماه لذت بردم.
بوی خاک خیس خورده روحم را تازه کرد و دم عمیقی گرفتم.
همیشه برایم سوال بود چرا ما انسان ها این بو را دوست داریم؟! چون خودمان نیز از خاک آفریده شده ایم؟!
چشم که در حیاط گراندم،خاطرات من و سروش در مقابلم زنده شد.
بر روی دوچرخه‌ی صورتی رنگم دور تا دور حیاط پدال می‌زدم و سروش هلم می‌داد. هرچقدر جیغ می‌زدم که خودم می‌خواهم بازی کنم فایده‌ای نداشت و معتقد بود 《 باید مراقبت باشم》.
غرق در افکار خودم بودم که با قرار گرفتن دستانی روی شانه‌هایم، مانند برق گرفته ها تکان خوردم و هین کشیدم.

-هیس! منم نفس نترس!

با شنیدن صدای سروش پشت سرم،نفس راحتی کشیدم و دستم را روی قلبم قرار دادم.

-ترسوندیم سروش!

آرام و نرم زمزمه کرد:

-ببخشید! نمی‌خواستم بترسونمت!

می‌خواستم از جایم بلند شوم که دستانش را روی شانه‌ هایم محکم تر قرار داد و مانعم شد.
سرش را پایین آورد و کنار گوشم پچ زد:

-جات خوبه!

پلک بستم و نفس عمیقی کشیدم.

-من باهات قهرما!

در گلو خندید.

-قهر نکن فلفل من!

لبخندم را پنهان کردم و دوباره از جایم بلند شدم. این بار مانعم نشد و به جای آن مقابلم قرار گرفت.
نگاه فراری‌ام روی هیکل ورزیده‌اش در آن تیشرت جذب سورمه‌ای چرخ خورد که چانه‌ام را گرفت و وادارم کرد در چشمانش نگاه کنم.

-بگم معذرت می‌خوام حله؟!

دست به سینه شدم و نچ بلندی گفتم.
دست در موهایش کشید و آنها را به سمت بالا هدایت کرد.

-درکم کن! یه لحظه تو اون شرایط دیدمت اصلا خون به مغزم نرسید!

چشمانم را در حدقه گرداندم و دلخور لب زدم:

-خون به مغزت نرسید که اون‌جوری شیلنگ‌و گرفتی روم؟ بعدشم الان من از فردا چجوری تو دانشگاه سر بلند کنم؟!

اخم ریزی کرد و دستش را نوازش وار روی موهایم کشید.

-سر بلند کنی که چی بشه؟! با اون احمق چشم تو چشم بشی؟!

با دهان باز نگاهش کردم.

-چی میگی سروش؟! میگم آبروم رفت،چه ربطی به کیوا..

انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و حرفم را قطع کرد.

-اسمشو نمیاری!

عصبی پلک زدم و به سمت سوییت پاتند کردم.
درست است که از کیوان خوشم نمی آمد،اما دلیل نمی‌شد بخاطر یک بحث مسخره آش و لاش شود!
هر چه که بود،همکلاسی ام بود.
دلم نمی‌خواست خصومتی با یکدیگر داشته باشیم که به لطف سروش، دیگر داشتیم!
از کنار بابا که مشغول آماده کردن منقل بود گذشتم و جواب لبخندش را دادم.
اما بین راه مکث کردم و صدایش زدم.
با خوش‌رویی به سمتم بر‌گشت:

-جانم گل دختر؟!

نزدیکش شدم و سرم را به شانه‌اش تکیه دادم.

-بابا ماشینم کی میاد؟! راستی اصلا مشکلش چی بود؟

کمی هول شد و با شک حرکاتش را دنبال کردم.

-گفتم ببرم یه چک بشه توی راه نذارتت عزیزم!
میری گوجه ها‌رو از آشپرخونه بیاری؟

تعجبم از اینکه بحث را عوض کرده را پنهان کردم و 《چشم》ی زیر لب گفتم.
به آشپزخانه رفتم و مامان که مشغول شستن گوجه ها بود،با دیدنم سر بلند کرد.
به طرف میز آشپزخانه رفتم و صندلی را عقب کشیدم و روی آن نشستم.
گوجه ها را درون ظرف سبز رنگ گذاشتم و چشم ریز کرد:

-تو خوبی نفس؟!

با دست روی میز ضرب گرفتم و سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم.

-به عمو فریبرزت زنگ زدم امشب بیاد!
 
آخرین ویرایش:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا