- تاریخ ثبتنام
- 2025/05/02
- نوشتهها
- 15
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #11
فکر نکرده بودم بهش!
گاز دیگری به ساندویچش زد و با دهان پر ل*ب جنباند.
-به چی؟!
اخم هایم در هم رفتند و او بیخیال سس قرمز را روی ساندویچش زد.
-زهرمار خب،با دهن پر حرف نزن!
به سختی محتویات دهانش را قورت داد و خندید.
-خب توام زر نزن بذار غذامو بخورم!
پوف کلافهای کشیدم و به دانشجویانی که دور هم نشسته بودند و میخندیدند نگاه کردم. احتمالا ترم اولی بودند و نمیدانستند تا چند ترم دیگر این اکیپ دچار فروپاشی خواهد شد. باید قدر این روز ها را میدانستند...!
-نگفتی! به چی فکر نکرده بودی؟!
به چشمان آبی رنگش زل زدم
.
-به کیوان! از وقتی سروش اومد به کل فراموش کردم! الان نمیدونم چجوری سروشو بپیچونم.
جرئهای از نوشابهاش را نوشید و ابرو بالا انداخت.
-چقدر سختش میکنی بابا! نیم ساعت میری میای دیگه! بعدشم، تو چرا انقدر نگرانی که سروش بفهمه؟!
حقیقت این بود که سروش از همان کودکیام دوست نداشت هیچ پسری نزدیکم شود. حتی وقتی با بچه ها در کوچه بازی میکردیم اجازه نمیداد هیچ کس به جز خودش،نقش همسرم را بازی کند. میدانستم اگر از قضیهی کیوان با خبر شود،بلوا به پا می کند!
در یک حرکت ناگهانی از روی صندلی های کافه تریا بلند شدم و کولهام را روی دوشم انداختم.
نغمه از خوردن ساندویچش دست کشید و سوالی نگاهم کرد.
-کجا به سلامتی؟!
ساعت مچیام را نگاه کردم و امیدوار بودم کیوان هنوز در دانشگاه باشد.
-میرم همین الان حرفامو بهش بزنم!
بی توجه به اعتراض های او از کافه خارج شدم و پیامی برای کیوان ارسال کردم.
《کجایی؟ باید حرف بزنیم!》
نغمه هم پشت سرم از کافه خارج شد و به دنبالم آمد.
-حداقل یه جوری بگو بتونیم از فردا تو چشماش نگاه کنیم! غذارو هم کوفتمون کردی!
به دقیقه نکشید که پاسخ داد.
-سلام! کلاس ۱۲۹!
با نغمه به سمت کلاس مورد نظر رفتیم و او را در حالی که مشغول تکمیل جزوهاش بود و دوستانش هم کنارش بودند دیدم.
با ورودمان به کلاس،توجهشان به ما جلب شد. نغمه همان جا به چهارچوب در تکیه زد و جلو نیامد. به سمت او رفتم و در دو قدمیاش ایستادم.
با کنجکاوی نگاهمان کردند و کیوان که هنوز متوجه حضورم نشده بود با صدایم سریع سرش را بلند کرد.
-سلام!
با هول از جایش بلند شد و جزوهاش روی زمین افتاد. همین باعث شد صدای خندهی دوستانش بالا برود.
چشم غرهای به آنها رفت که ساکت شدند و خجول دستی به موهای قهوهای رنگش کشید.
-سلام..! چطوری؟!
جزوهای که نغمه از او گرفته بود را از کولهام بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم.
-ممنون بابت جزوه..! میتونیم خصوصی صحبت کنیم؟!
غیر مستقیم اشارهای به دوستانش کرد که با مکث بیرون رفتند و خندیدند.
گاز دیگری به ساندویچش زد و با دهان پر ل*ب جنباند.
-به چی؟!
اخم هایم در هم رفتند و او بیخیال سس قرمز را روی ساندویچش زد.
-زهرمار خب،با دهن پر حرف نزن!
به سختی محتویات دهانش را قورت داد و خندید.
-خب توام زر نزن بذار غذامو بخورم!
پوف کلافهای کشیدم و به دانشجویانی که دور هم نشسته بودند و میخندیدند نگاه کردم. احتمالا ترم اولی بودند و نمیدانستند تا چند ترم دیگر این اکیپ دچار فروپاشی خواهد شد. باید قدر این روز ها را میدانستند...!
-نگفتی! به چی فکر نکرده بودی؟!
به چشمان آبی رنگش زل زدم
.
-به کیوان! از وقتی سروش اومد به کل فراموش کردم! الان نمیدونم چجوری سروشو بپیچونم.
جرئهای از نوشابهاش را نوشید و ابرو بالا انداخت.
-چقدر سختش میکنی بابا! نیم ساعت میری میای دیگه! بعدشم، تو چرا انقدر نگرانی که سروش بفهمه؟!
حقیقت این بود که سروش از همان کودکیام دوست نداشت هیچ پسری نزدیکم شود. حتی وقتی با بچه ها در کوچه بازی میکردیم اجازه نمیداد هیچ کس به جز خودش،نقش همسرم را بازی کند. میدانستم اگر از قضیهی کیوان با خبر شود،بلوا به پا می کند!
در یک حرکت ناگهانی از روی صندلی های کافه تریا بلند شدم و کولهام را روی دوشم انداختم.
نغمه از خوردن ساندویچش دست کشید و سوالی نگاهم کرد.
-کجا به سلامتی؟!
ساعت مچیام را نگاه کردم و امیدوار بودم کیوان هنوز در دانشگاه باشد.
-میرم همین الان حرفامو بهش بزنم!
بی توجه به اعتراض های او از کافه خارج شدم و پیامی برای کیوان ارسال کردم.
《کجایی؟ باید حرف بزنیم!》
نغمه هم پشت سرم از کافه خارج شد و به دنبالم آمد.
-حداقل یه جوری بگو بتونیم از فردا تو چشماش نگاه کنیم! غذارو هم کوفتمون کردی!
به دقیقه نکشید که پاسخ داد.
-سلام! کلاس ۱۲۹!
با نغمه به سمت کلاس مورد نظر رفتیم و او را در حالی که مشغول تکمیل جزوهاش بود و دوستانش هم کنارش بودند دیدم.
با ورودمان به کلاس،توجهشان به ما جلب شد. نغمه همان جا به چهارچوب در تکیه زد و جلو نیامد. به سمت او رفتم و در دو قدمیاش ایستادم.
با کنجکاوی نگاهمان کردند و کیوان که هنوز متوجه حضورم نشده بود با صدایم سریع سرش را بلند کرد.
-سلام!
با هول از جایش بلند شد و جزوهاش روی زمین افتاد. همین باعث شد صدای خندهی دوستانش بالا برود.
چشم غرهای به آنها رفت که ساکت شدند و خجول دستی به موهای قهوهای رنگش کشید.
-سلام..! چطوری؟!
جزوهای که نغمه از او گرفته بود را از کولهام بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم.
-ممنون بابت جزوه..! میتونیم خصوصی صحبت کنیم؟!
غیر مستقیم اشارهای به دوستانش کرد که با مکث بیرون رفتند و خندیدند.
آخرین ویرایش: