رمان رمان هنگام درنگ اثر ترنم واژه‌ها

رمان

ترنم واژه ها

15,596
پسندها
136
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مقامدار امور تخصصی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
3,819
راه‌حل‌ها
13
مدال‌ها
23
محل سکونت
مشهد
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
عمو ضیا: از دست شما ها، این همه روز من از دست شما دیونه میشم حالا یک بار شما چه اشکالی داره؟
با خنده کیک را جلوی صورت خندان عمو گرفتم.
- شما هرچقدر دلت می‌خواد مارو اذییت بکنین ولی این بار بگذرین، یکم دیگه سهراب از گشنگی قاتل همه ما میشه.
عمو ضیا زیر لب با خود گفت:
- این پسر همیشه گشنه هست!
پلک‌هایش را روی هم گذاشت، نگاهم را میان بچه ها گشت و به لبخندهای عمیق و دست‌هایی که با هر عدد برهم کوبیده می‌شد نگریستم.
عمو ضیا با به اتمام رسیدن اعداد شمع را فوت کرد،صدا سوت فضا رو پر کرده بود.
عمو ضیا: از همتون مچکرم! شما بهترین خانواده من هستین.
سهراب که سخت مشغول برش زدن کیک بود و ناخونک زدن به خامه‌های کیک بود همزمان دست‌اش را روی سینه اش سپر کرد و به نشان احترام خم شد. پس از خوردن کیک هرکدام به یک سو پخش شدن. نیلو منشی مجموعه بود و حسابی سر آن تایم بودن با من و سهراب مشکل داشت.
نیلو: خب خانوم، عمو ضیا رفت. شما ساعت دیدین؟!
چهره ام درهم رفت و دست‌ام را بالا آوردم و به نشانه دوستانه دور گردن‌اش حلقه کردم و گفتم:
- فدات بشم بخدا تقصیر من نبود، کل این ماجراهای دیر اومدن مرتبط به سهند و گیسو هست.
نیلو چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
- باز چی شده؟!
- داداش جنابعالی کلی مارو معطل کرده و بعد با گیسو خانوم من مجبور کردن برم باهاشون ناهار بخورم؛ منم چون دوست سهند بود تو رو درواسی گیر کردم.
همینطور که با نیلو صحبت می‌کردم پالتو ام را از تنم در آوردم و روی جالباسی آویزان کردن، نیلو دست به سینه ایستاده بود و با ابروهای بالا رفت گفت:
- کدوم دوستش اومده بود؟!
 

ترنم واژه ها

15,596
پسندها
136
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مقامدار امور تخصصی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
3,819
راه‌حل‌ها
13
مدال‌ها
23
محل سکونت
مشهد
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
همینطور که صندلی را عقب می‌کشیدم تا پشت بوم بزرگ نصفه و نیمه‌ام بنشینم گفتم:
- داراب! همون که رشته موسیقی می‌خونه.
نیلو «آها» بلندی گفت و پشت بندش احسان ادامه داد:
- داراب و سهند از دوران دوم دبستان دوست بودند تا این پنج سالی که داراب رفت به نیویورک و حالا موقت برگشت.
سری تکان دادم؛ حالا صحبت‌های ما تمام شده بود و هرکس پی کار خود بود.
قلم را در رنگ ارغوانی فشردن و سعی در تکمیل کردن آسمان بودم، کهکشان راه شیری زیبا! اگرچه معمولا کارهای عاشقانه انجام می‌دادم و طاقت کارهای دیگر را نداشتم. تمام تمرکز و فکر و ذکرش را روی کار گذاشته بودم.
با صدای کفش‌های صدا دار بوز بوزکی حواسم از کار گرفتم و با ذوق از جای خودم برخاستم با دیدن همتا در قاب در به سمتش پا تند کردم و او با ذوق دستانش را دور گردنم حلقه کرد. بازهم همان بوی بیسکوییت و مارشمالو را می‌داد؛ من برای بچه‌ها میمردم!
لپ‌های گل انداخته‌اش را گرفتم و محکم کشیدم، آخ که دلم می‌خواست ما بین فرفری خرمایی رنگ موهاش گیر کنم.
نیلو: همتا مامان، شاپرک جون اذییت نکن.
- نیلو! بچه که کاری نداره خیلی هم مهربون با من.
همتا که از تعریف من رضایت داشت، زبان درازی برای نیلو کرد که مرا به قهقهه انداخت.
همتا دختر نیلو و احسان بود و سه سال سن داشت و معمولا کنار ما در گالری حضور داشت و هر ثانیه لبخند روی لب ما می‌کاشت؛ انگار نور و روشنایی اینجا بود.
از آغوشم همانند پروانه پرواز کرد و به سمت نیلو رفت تا روی شانه‌های او بنشیند.
 

ترنم واژه ها

15,596
پسندها
136
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مقامدار امور تخصصی
ارسال‌کننده‌ی برتر ماه
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
3,819
راه‌حل‌ها
13
مدال‌ها
23
محل سکونت
مشهد
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
نیلو با لبخند همتا را در آغوش گرفت و به سمت نقاشی من حرکت کرد، بی‌شک هرکسی نیلو و همتا را می‌دید می‌فهمید مادر دختر هستند!
چشمان درشت عسلی رنگ و مژه‌های پر کوتاه و دماغی گرد و صورتی به رنگ برف زمستان داشتن.
احسان: خیلی محشر شده!
نگاهم را به احسان که در کنج دیگر اتاق نشست بود سوق دادم.
نیلو: کارهای شاپرک همیشه فوق‌العاده!
لبخندی زدم و گفتم:
- جدا از این تعریف‌های الکی، چطور شده؟!
نیلو لبخند ملایمی بر لب زد و گفت:
- کارت خیره کننده است.
لبخندی از سر رضایت زدم و بوسی برایش فرستادم؛ خیره بوم نقاشی شدم، کهکشان راه شیری و ترکیب رنگ‌های آبی، ارغوانی، بنفش و... ماشین بنز کلاسیک قرمز رنگی در دل نقاشی بود به همراه دو سر نشین که سوار آن بودند و به سوی کهکشان می‌رفتند تا در دل زندگی پیچ و تاب بخورند.
صدای تلفن همراه‌ام در اتاق پیچید، به سمت کیفم رفتم. اسم پدرم برقی در چشمانم انداخت و تماس را برقرار کردم.
بابا: سلام دختر کوچولو من!
تمام مورفین‌های جهان در سلول‌سلول بدنم جاری شده بود.
- سلام بابایی، جانم؟
بابا: خوبی عزیزم؟ سرکارت به موقع رسیدی؟
- به خوبی شما شاهین خان، بله به موقع رسیدم.
بابا: خداروشکر دورت بگردم، کلاس چطور بود؟
گوشه ابرویم را خاراندم مثل همیشه نگران حال روز من بود!
- کلاس عالی بود و استاد رأفتی به خوبی مسائل اولیه توضیح داد، شما نگران من نباش بابایی سعی میکنم از پسش بر بیام!
بابا: خوشحالم که خوب بوده، دختر می‌دونم از پسش بر میای ولی این هم باید بدونی که بابایی کنارت هست، باشه؟!
لبخندی زدم و دلم از مهربانی که دارد قنج رفت، این باعث نشد نفهمم که چقدر بغض کرده و دلتنگ یارش هست، البته که من هم دلتنگ مادرم بودم...!
- دورت بگردم بابایی، من می‌دونم همیشه کنارم هستی.
بابا: باشه عزیزدل من؛ مزاحمت نباشم برو به کارهات برس و به عمو ضیا سلام برسون.
- دورت بگردم خداحافظ.
تلفن را قطع کردم و در جیب پشت شلوار جین بگ سورمه‌ای رنگم جا دادم.
بعد از فوت مامان رعنا، بابا کل کار و زندگی که داشت رها کرده بود و درگیر من بود تا جای خالی مامان را احساس نکنم.
 

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا