ترنم واژه ها
15,596
پسندها
پسندها
136
امتیاز
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مقامدار امور تخصصی
ارسالکنندهی برتر ماه
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
عمو ضیا: از دست شما ها، این همه روز من از دست شما دیونه میشم حالا یک بار شما چه اشکالی داره؟
با خنده کیک را جلوی صورت خندان عمو گرفتم.
- شما هرچقدر دلت میخواد مارو اذییت بکنین ولی این بار بگذرین، یکم دیگه سهراب از گشنگی قاتل همه ما میشه.
عمو ضیا زیر لب با خود گفت:
- این پسر همیشه گشنه هست!
پلکهایش را روی هم گذاشت، نگاهم را میان بچه ها گشت و به لبخندهای عمیق و دستهایی که با هر عدد برهم کوبیده میشد نگریستم.
عمو ضیا با به اتمام رسیدن اعداد شمع را فوت کرد،صدا سوت فضا رو پر کرده بود.
عمو ضیا: از همتون مچکرم! شما بهترین خانواده من هستین.
سهراب که سخت مشغول برش زدن کیک بود و ناخونک زدن به خامههای کیک بود همزمان دستاش را روی سینه اش سپر کرد و به نشان احترام خم شد. پس از خوردن کیک هرکدام به یک سو پخش شدن. نیلو منشی مجموعه بود و حسابی سر آن تایم بودن با من و سهراب مشکل داشت.
نیلو: خب خانوم، عمو ضیا رفت. شما ساعت دیدین؟!
چهره ام درهم رفت و دستام را بالا آوردم و به نشانه دوستانه دور گردناش حلقه کردم و گفتم:
- فدات بشم بخدا تقصیر من نبود، کل این ماجراهای دیر اومدن مرتبط به سهند و گیسو هست.
نیلو چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- باز چی شده؟!
- داداش جنابعالی کلی مارو معطل کرده و بعد با گیسو خانوم من مجبور کردن برم باهاشون ناهار بخورم؛ منم چون دوست سهند بود تو رو درواسی گیر کردم.
همینطور که با نیلو صحبت میکردم پالتو ام را از تنم در آوردم و روی جالباسی آویزان کردن، نیلو دست به سینه ایستاده بود و با ابروهای بالا رفت گفت:
- کدوم دوستش اومده بود؟!
با خنده کیک را جلوی صورت خندان عمو گرفتم.
- شما هرچقدر دلت میخواد مارو اذییت بکنین ولی این بار بگذرین، یکم دیگه سهراب از گشنگی قاتل همه ما میشه.
عمو ضیا زیر لب با خود گفت:
- این پسر همیشه گشنه هست!
پلکهایش را روی هم گذاشت، نگاهم را میان بچه ها گشت و به لبخندهای عمیق و دستهایی که با هر عدد برهم کوبیده میشد نگریستم.
عمو ضیا با به اتمام رسیدن اعداد شمع را فوت کرد،صدا سوت فضا رو پر کرده بود.
عمو ضیا: از همتون مچکرم! شما بهترین خانواده من هستین.
سهراب که سخت مشغول برش زدن کیک بود و ناخونک زدن به خامههای کیک بود همزمان دستاش را روی سینه اش سپر کرد و به نشان احترام خم شد. پس از خوردن کیک هرکدام به یک سو پخش شدن. نیلو منشی مجموعه بود و حسابی سر آن تایم بودن با من و سهراب مشکل داشت.
نیلو: خب خانوم، عمو ضیا رفت. شما ساعت دیدین؟!
چهره ام درهم رفت و دستام را بالا آوردم و به نشانه دوستانه دور گردناش حلقه کردم و گفتم:
- فدات بشم بخدا تقصیر من نبود، کل این ماجراهای دیر اومدن مرتبط به سهند و گیسو هست.
نیلو چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- باز چی شده؟!
- داداش جنابعالی کلی مارو معطل کرده و بعد با گیسو خانوم من مجبور کردن برم باهاشون ناهار بخورم؛ منم چون دوست سهند بود تو رو درواسی گیر کردم.
همینطور که با نیلو صحبت میکردم پالتو ام را از تنم در آوردم و روی جالباسی آویزان کردن، نیلو دست به سینه ایستاده بود و با ابروهای بالا رفت گفت:
- کدوم دوستش اومده بود؟!
