• قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

صف بررسی
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

پارمیس

88
پسندها
30
امتیاز
مدیریت تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
تاریخ ثبت‌نام
2023/09/15
نوشته‌ها
61
مدال‌ها
3
محل سکونت
کتابخانه
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1

Negar_۲۰۲۳۱۱۲۸_۱۵۰۶۱۹.png
🔹️کد اثر: 138🔹️
نام رمان: پناه ققنوس
نویسنده: ملینا نامور
ژانر: عاشقانه، طنز
ناظر: ملکه آرامش Mahdiye

خلاصه اثر:

داستان درباره نامادریه که از دختر داستان بَنا به دلایلی نفرت داره فکر می‌کنه پسر داستان بده و با معرفی اون می‌تونه زندگی دخترمون رو خراب کنه ولی نمی‌دونه که بدتر داره دختر خوشگل‌مون رو به خوشبختی هدایت می‌کنه.​
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #2
مقدمه:
کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد، دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی... ﺗﻨﻢ ﻓﺮﺳﻮﺩ ﻭ ﻋﻘﻠﻢ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻋﺸﻘﻢ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻭ ﮔﺮ ﺟﺎﻧﻢ ﺩﺭﯾﻎ ﺁﯾﺪ ﻧﻪ ﻣﺸﺘﺎﻗﻢ ﮐﻪ ﮐﺬﺍﺑﻢ!
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم!
اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان.

***

مثل همیشه زیر بارون راه می‌رفتم و به آسمونی که می‌بارید زل زده بودم؛ وقتی به خونه رسیدم در رو باز کردم، رفتم داخل لباس‌هام رو با لباس‌های راحتی عوض کردم.
اون‌قدر گشنم بود که می‌تونستم یه گاو رو بخورم! تصمیم گرفتم ماکارانی بپزم. از اونجایی که لیلا از من بدش میومد هیچ وقت برای من غذا نمی‌ذاشت؛ اصلا انگار من تو این خونه نبودم. ماکارونی‌های من خیلی معروف بود، اون‌قدر خوشمزه درست می‌کردم؛ ته دیگ سیب زمینی گذاشتم.

***

ماکارونی‌م آماده شد، ریختمش داخل یه ظرف و سس کچاپ رو ریختم روش، با گشنگی نشستم خوردم که در باز شد و لیلا اومد تو:
لیلا: باز آشغال درست کردی، معلوم نیست مادرت چی بهت یاد داده.
- همون چیزهایی که حتی تو املتشم بلد نیستی.
لیلا: دلت برای انباری سرد و سوسک و موش‌ها تنگ شده نه؟
با ترس اینکه دوباره بندازتم داخل انباری و بزنتم ساکت شدم.
بعضی وقت‌ها انقدر می‌زدم که نمی‌تونستم تا یه هفته برم دانشگاه!
لیلا: اگه تو و اون مادر عوضیت اصلا وجود نداشتید من خوشبخت ترین زن دنیا می‌شدم، اما حالا از عشق و ثروت فقط ثروت دارم که اونم اردشی... .
با اینکه کنجکاو شده بودم بدونم اردشیر کیه؟
و این دفعه لیلا برای کی تور پهن کرده، اما اهمیت ندادم و به اتاقم رفتم تا بخوابم.
 
آخرین ویرایش:
امضا
𝗘𝗩𝗘𝗡 𝗧𝗛𝗘 𝗠𝗢𝗦𝗧 𝗦𝗘𝗟𝗙𝗜𝗦𝗛 𝗢𝗡𝗘 𝗖𝗔𝗡’𝗧 𝗙𝗜𝗚𝗛𝗧 𝗪𝗜𝗧𝗛 𝗠𝗘𝗠𝗢𝗥𝗜𝗘𝗦

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #3
(صبح روز بعد)

امروز با رعنا و مهتاب می‌خواستیم بریم بیرون:
- رَعنی میشه بِلیم بَشَنی بُخُولیم.
مهتاب: خجالت بکش بچه تو ۲۵ سالته.
رعنا: بچه ها من میگم بریم... بریم... آهان یادم اومد بریم زنگ بزنیم به پسرها اُسگُلِشون کنیم.
- نچ نچ نچ دختره‌ی گیس بریده.
نتونستیم نزنیم زیر خنده و صدای بلند خندهای من و مهتاب و رعنا قاطی شد.
با جیغ جیغ گفتم:
- مهتاب میگم اردلان کی میاد بگیرتت؟
مهتاب: من و گرفته خل همون عقدمون که مثل خُلا میومدی وسط می‌رقصیدی.
رعنا: فقط عروسیشون مونده.
- امیدوارم خوشبخت ترین زن دنیا بشی مهتاب.
رعنا: ما برات آرزوی بهترین‌ها رو می‌کنیم آبجی.
مهتاب: خیلی دوستون دارم بچه‌ها کاشکی همه از این دوست‌ها داشتن.
- ماهم.
مهتاب: بریم بستنی بزنیم.
رعنا: موافقم.
هرکدوم یه بستنی قیفی گرفتیم، که رعنا بینیش رفت تو بستنی:
- دماغ بستنی.
مهتاب: اه.
رعنا: می‌کشمتون.
- تمام قصه از اول شکایت بود، نگاهت یاغی و لبریز عادت بود، برای سازش دستات، همش کارم عبادت بود ولی توی دلت پر از شرارت بود تمام ب*و*سه‌هات از رو وقاحت بود، دیگه این آخرا عشقت، فقط از رو سماجت بود، برو جونم که عشق تو... .
رعنا: خب این چه ربطی به من داشت.
- درباره پُروییت بود.
رعنا: وایسا عوضی میکشمت پناه.
رعنا پرید دنبال‌مون که منو مهتاب می‌پریدیم اینور و اونور مردم هم مارو می‌دیدن و به خُل بازی‌هامون می‌خندیدن.
واقعا خدا این دو تا دوست و از من نگیره که می‌مییرم.
- رعنا رعنا بیا منو بگیر رعنا.
رعنا: گیساتو می‌کشم پناه.
مهتاب: بگیرش، بکشش، بخورش، بک... .
- هو، حواست باشه چی میگی مَهی خانوم.
رعنا: من جیغ می‌زنم تو نگو چرا چون چون عاشقتم دوست دارم دیوونتم.
از مسخره بازی رعنا دوتامون مُردیم از خنده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #4
دیگه درس تموم شد و استاد هم رفت، پریدم سمت رعنا که ناراحت بود.
- چی‌شده.
رعنا: عاشق شدم، عاشق همون پسره که دکتره عاشق همونی که مهتاب رو نجات داد.
- آهان همون دکتره که می‌گفتی وقتی من به جای آب نمک به مهتاب گفتم آب قند قرقره کنه اومد نجاتش داد از خفگی؟
رعنا: آره دقیقا همون.
- مبارکه اگه اونم تو رو دوست داشته باشه حله!
رعنا: باید بفهمم که منو می‌خواد یا نه؟ البته از اون زمان دیگه ندیدمش، فقط یه بار سوار ماشین نزدیک همون کافه‌ای که باهم بودیم دیدمش، فهمیدم داشته تعقیب‌مون می‌کرده؛ فکر کنم اونم منو دوست داره که دنبالمه!
- آخ جون مبارکه‌مبارکه.
خسته اومدم خونه که لیلا باز شروع کرد حرف زدن.
لیلا: کجا بودی عوضی باز داشتی چه غلطی می‌کردی. زود باش امروز قراره خواستگار برات بیاد.
لیلا نامادری من بود، وقتی مادرم از دنیا رفت بخاطر مشکلات زیاد پدرم با لیلا ازدواج کرد بعد از چند سال پدرم هم فوت کرد لیلا و پدرم هیچ بچه‌ای نداشتند.
برای همین بود که من و لیلا باهم زندگی می‌کردیم البته چون لیلا و مامان و بابام از بچگی باهم بودن لیلا عاشق بابام میشه ولی بابام عاشق مامانمه و با اون، ازدواج می‌کنه لیلای کینه‌ای هم چون من از مامانمم باهام بد رفتاری می‌کنه و می‌خواد منو به یکی بده و در اصل بدبختم کنه، امروز هم حتما قرار بود یه خواستگار دیگه بیاد و من هم هیچ علاقه‌ای به
هیچ‌کدوم ندارم. چون لیلا از قصد دست می‌ذاره روی
اونایی که کار ندارن یا معتادن یاهم بچه‌دار نمی‌شن
می‌خواد بدبختم کنه دیگه، پریدم و یه دوش پنج‌ دقیقه‌ای گرفتم مانتو سفیدم رو با شال صورتیم پوشیدم، یه آرایش مات دخترونه هم کردم از صداها فهمیدم خواستگار اومده با صدای لیلا که به من گفت چای رو بیار چای رو بردم یه دقیقه به آقای جذاب رو به رو م خیره شدم خدایا چقدر خوشگل بود!
یعنی من قراره با این عروسی کنم؟
- سلام.
مادر داماد (ثریا جون): سلام عروس گلم به‌به کاشکی این پسر معتاد و بی کار و اجاق کور لیاقتت تو رو داشته باشه!
با تعجب داشتم نگاش می‌کردم، ین پسر به این خوشگلی نمی‌خورد معتاد و بی‌کار باشه!
بعد خندم گرفته بود از رُک صحبت کردن مادر داماد چای رو گرفتم و کنار لیلا که لبخند موزی داشت، نشستم.
پدر داماد (بابا پدرام پدر کیان ): خب کیان جان پسرم برو با پناه خانم داخل اتاق صحبت کنید.
بعد از دقایقی داخل اتاق بودیم:
- واقعا شما معتا... .
کیان: نه، من دکتر کیان کوروشی هستم نه معتادم نه بی‌کار من می!دونم لیلا چقدر اذیتت می‌کنه با نقشه اومدم خواستگاریت چون اگه لیلا می‌فهمید دکترم نمی‌ذاشت بیام خواستگاری با من ازدواج کن تا از شَرّ لیلا خلاص بشی.
با تعجب گوش می‌دادم خدایا یعنی یه دکتر اومده بود خواستگاریم؟
- یعنی چی؟ مگه میشه پس مادر پدرت چی هستن تو برا چی باید از خود گذشتگی کنی بیای من و بگیری؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #5
,
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #6
کیان: به لیلا نمی‌گی دکترم میگی همون معتادم،
مادر پدرمم تو رو خیلی دوست دارن و یکم شوخن ‌
و اینکه خانم نویسنده عشق هیچی سَرش نمیشه.
- یعنی باور کنم تو الان عاشق منی؟
کیان: بیشتر از هر چیزی یه کاری می‌کنم همه این سختی‌هارو فراموش کنی.
باورم نمیدشد برگ زندگی برگرده و روی خوشش رو بهم نشون بده از اونجایی که عاشق نویسندگی هستم
تو دانشگاه همین رشته رو می‌خونم. کاشکی بتونم داستان زندگی داستان‌هایی که می‌خوام بنویسم رو فانتزی کنم یه رویا از رویاهای خودم یه زندگی خوب، و آرام بخش، زندگی که خودم نداشتم‌ش ولی حالا که شانس بهم رو کرده نباید خرابش کنم.
پیشنهاد کیان رو قبول کردم اما نه از رو اجبار!
(۲ هفته بعد)
عقدم یه عقد عادی بود و حالا این منم که با لباس عروس توی خیابون میرم البته به عرض برسونم کیان هم بغلم داره میاد.
دقیقا داخل عروسی بودیم که لیلا با جیغ جیغ و داد و خود زنی، گفت فهمیده که می‌خواستیم سرکارش بذاریم‌. می‌خواست ما رو از هم جدا کنه که فرار کردیم و الان تو این نیمه شب وسط یه خیابون که یه ماشینم ازش رد نمی‌شه راه می‌ریم.
- نترس عادت می‌کنی، زندگی من مثل یه داستان خیالیه غم انگیزه تخیلیه از زمانی که یادمه هیچ‌وقت رنگ خوشی رو با چشم‌هام ندیدم همش درد بوده. وقتی مادرم از دنیا رفت تنها شدم خیلی‌خیلی تنها درکم نمی‌کنی تو پدرم فکر کرد با یه ازدواج دیگه می‌تونه حالم و بهتر کنه ولی حیف یه روز مثل همیشه گذروندیم ولی شب پدرم سکته کرد و مرد بعد اون کاملا شکستم، تیکه‌تیکه.
کیان: ولی من جمعت می‌کنم.
وسط گریه خندم گرفت:
- چیو می‌خوای جمع کنی تیکه هام رو؟
کیان: بله البته بلند شو خوش ندارم خانومم با این لباس عروس تو خیابون باشه.
- آشی هست که خودت پختی.
کیان: شما هم که هیچ نقشی نداشتی توش نه؟
- نُچ!
کیان: باشه، باشه!
- اه من چجوری آخه قراره در آینده با تو زندگی کنم، تو گیج که یادت رفت ماشین و برداری حداقلش با ماشین فرار می‌کردیم‌ چرا آخه؟ اه!
کیان: ببخشید دیگه نمی‌تونستم تو اون فرصت کم برم واس شما لامبورگینی بیارم.
- بخشیده شدی ضعیفه.
کیان: ای خدا حیف تو خیابونیم وگرنه یه لقمه چپت می‌کردم.
- خدارو شکر تو خیابونیم.
کیان: پاشو ببینیم یه ماشین میاد.
همین که پاشدیم از شانس زیبامون یه ماشین داشت رد میشد کیان دستشو بلند کرد که یعنی نگه دار!
وقتی ماشین وایستاد چند تا نوجوون رو دیدیم البته ۲تا دختر بودن با ۱ پسر

کیان: سلام داداش ببخشید ما اینجا گم شدیم میشه تا یه جایی مارو برسونید

پسره: اِاِاِ جلو عروس خانم با کلاس حرف میزنی آق کیا منکه شما رو میشناسم ، یعنی منو یادت نمیاد بابا من عرفانم تو دانشگاه باهم بودیم

کیان: اِ عرفان تویی خیلی خوشحالم دوباره میبینمت

هم دیگه رو بغل کردن وابراز خوشحالی
راستش خوشحال بودم تو این بیابون یکی از دوست های صمیمی کیان پیدا شده، راست میگن زمین گرده
منم با ۲ تا دختر ها کلی صمیمی شدم یکی از دخترا که نامزد عرفان بود و اون یکی هم خواهر عرفان
اسم نامزدش شبنم و اسم خواهرش آزاده بود .
اونا مارو سوار کردند والبته کیان تمام اتفاقات رو براشون تعریف کرد .
چون طبیعتا تو اون بیابون کسی منو با لباس عروس و کیانو با لباس دامادی سوار نمیکرد اگرم میکرد . میخواست توضیح بدیم که چرا یه عروس و داماد تو بیابونن
چون لیلا آدرس خونمونو بلد بود مجبور شدیم بریم خونه ویلایی مادر پدر کیان.
- سلام!
کیان: سلام بر اهل خانه.
مامان ثریا : سلام بچه‌ها کجا بودین نگران شدم؟!
بابا پدرام: اِاِ ثریا بسه.
من خجالت زده صورتم و انداختم پایین ولی آقا کیان با تمام‌ پرویی رفت داخل خونه.
مامان ثریا: بیا عزیزم برو از ساره لباس راحتی بگیر اتاق‌تونم آماده کردم.
من:ممنون مادر جان.
ساره خواهر شوهرم بود باهم جور بودیم.
- ساره یه لباس راحتی به من میدی؟
ساره : آره بیا تو بهت بدم.
رفتم داخل اتاقش:
ساره: هه یا خدا.
ترسیده و با چشم‌های گرد بهش نگاه می‌کردم.
- چرا جیغ می‌زنی حیف نون.
ساره: خودتی، وایی پناه آرایشت و پاک نکنی‌ها.
- وا چرا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #7
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #8
شاید یکی از اخلاق‌های بدم بود که سریع با یکی خودمونی میدشدم و گرم می‌گرفتم.
ساره: به فکر قلب بیچاره داداشمم، اگه با همچین جنی بخوابه بیدار شدنش صفره.
با جیغ و داد دنبالش کردم که کفش پاشنه بلندم گیر کرد به لبه تخت خانوم و با کله رفتم پایین همانا
جیغ ساره، همانا پهن شدن دو تامون روی زمینم همانا:
ساره: آخه بی‌شعور یه کم اونور تر میفتادی چرا رو من افتادی دیسک کمر گرفتم.
- حالا پاشو لباس راحتی بده این لباس عروسه اذیتم می‌کنه.
بلند شد یه لباس خواب عروسکی با یه دمپایی عروسکی بهم داد که پوشیدمشون، رفتم داخل دستشویی و پَد رو برداشتم، داشتم آروم آروم آرایشم و پاک می‌کردم که نگاهم جذب صورتم شد.
چشمای مشکی مشکی، لبای سرخ، پوست سفید، موهای مشکی موج دارم که تا کمرم می‌رسید، بینی کوچیکم که همه فکر می‌کردن عملیه‌، کم از سفید برفی نداشتم خدایی، خوشبحال کیان که منو داره!
یه از خود راضی نثار خودم کردم و اومدم بیرون
رفتم داخل اتاق من و کیان که دیدم آقا لباساش رو عوض کرده و منتظر منه.
- برو اونور می‌خوام بخوابم.
کیان: بیا بغلم.
یه جوری مظلوم نگاه کرد که گفتم گناه داره و رفتم پیشش... .
بیدار شدم کیان بغلم نبود پس رفته بود پایین
یه پیراهن صدفی تا زانوهام پوشیدم پامم یه جوراب شلواری نازک کردم موهام و بافتم و یه شال نازک سفید سر کردم یه آرایش مختصر هم کردم.
صندل‌های بامزه‌ام هم پوشیدم و از پله‌ها رفتم پایین
- سلام صبح بخیر.
مامان ثریا: سلام عروس گلم بیا صبحانه بخور.
بابا پدرام: سلام پناه جان خوبی.
ساره: خوب خوابیدی بانو؟
کیان: بیا پناه بغل خودم بشین.
حتی فکرشو هم نمیکردم انقدر به فکر من باشن چقدر نگرانم بودن خانواده‌ای که خودم نداشتم‌ش.
- ممنون بله خوبم.
و رفتم سر میز صبحانه کنار کیان نشستم.
بابا پدرام: امروز قراره کامیار از سفر برگرده.
کیان: واقعا چه عجب دل کند از لندن.
من که مونده بودم کامیار کیه؟
ساره وقتی قیافه منو دید زیر گوشم گفت:
ساره: داداش کوچیکه من و کیانه همیشه یک‌ماه تابستون و میره گردش با دوست دختراش ما رو هم آدم حساب نمی‌کنه.
خندم گرفته بود یاد سامیار افتادم پسر خالم بود،
اونم همین بود همیشه در گردش بود و خالمم همیشه ناراحت!
- دقیقا مثل سامیار.
کیان: ببخشید خانوم سامیار کیه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #9
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Melina mediya

545
پسندها
125
امتیاز
نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2023/06/01
نوشته‌ها
130
مدال‌ها
4
محل سکونت
جزیره داستان
  • #10
به قیافه شکاک کیان لبخندی زدم و گفتم:
- پسر خالمه بابا، تو چرا داری به حرفای من و ساره گوش میدی؟
کیان: دوست دارم گوش بدم، خانوم کوچولو.
- به من نگو کوچولو.
کیان: میگم خانوم کوچولو بلند شو آماده شو بریم بیرون.
- خیلی بدی، باشه.
بعد از سر میز بلند شدم و به اتاق رفتم مانتو سفیدم رو پوشیدم شال سفیدم رو هم سر کردم.
کیف مشکی سفیدم و برداشتم، داشتم به ناخن‌هام نگاه می‌کردم که حلقه ازدواجم و تو دستام دیدم حلقه قشنگی بود روش دو تا پروانه بود که به هم چسبیده بودن و به دستم میومد.
ساره:آماده‌اید الان کامیار هم میاد باهم بریم
کیان: وا مگه الان میاد.
ساره: نه بابا دیروز اومده رفته خونه یکی از دوستاش امروز آقا تازه میاد خونه برا هممون هم سوغاتی آورده.
کیان: چه فکری کرده با خودش اصلا من باید باهاش صحبت کنم.
- بریم دیگه.
کیان: بریم
سر راه کامیار رو سوار کردیم باهم سلام و احوالپرسی کردیم اونم مثل کیان و ساره خون گرم بود و خوب باهم جور شدیم.
داستان زندگیم و براش تعریف کردم البته اونم حیرت زده داشت به حرف‌های من گوش می‌داد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا