همگانی میم مثل مادر کاری از مجموعه پاتوق رمان

  • نویسنده موضوع مآه بانو
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 727
  • پاسخ‌ها 10
  • کاربران تگ شده هیچ
انشای کاربران
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

مآه بانو

10,203
پسندها
135
امتیاز
موسس
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
2,162
راه‌حل‌ها
21
مدال‌ها
18
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
Negar_۲۰۲۳۰۱۱۲_۱۰۲۵۳۱.png

بسم تعالی

به مناسبت روز مادر طبق اطلاع رسانی که شد:



نویسندگانی که اعلام آمادگی کردند می‌توانند در این تاپیک، انشای خودشان را قرار دهند
ترنم واژه ها ترنم واژه ها
MAX zawriiii
ArMaN ARMAN
Aby Riddle
Mah Mah
Mr.Rasoly H_Rasoly
G.sky G.sky
راضیه محمدی راضیه محمدی
مآه بانو mah_banoo
SelmA *S.E.L.M.A*
Kiyan kiyan
فاطمه بختیاری فاطمه بختیاری

مابقی دوستان در صورت تمایل ابتدا در تاپیک فراخوان اعلام آمادگی کنند

لطفا هر پست حداقل 20 خط باشد.
خواهشمندیم، آخر پست نامی که می‌خواهید در سایت ثبت شود به صورت:
نویسنده:......
بنویسید.
 

آخرین ویرایش:
امضا

گمان می‌کردند با کشتن ماه، دیده می‌شوند

نمی‌دانستند دیده می‌شوند چون ماهی هست!

ترنم واژه ها

15,580
پسندها
136
امتیاز
مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مقامدار امور تخصصی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
3,819
راه‌حل‌ها
13
مدال‌ها
23
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #2
شماره: 1

مادر!
ضربان‌‌ قلب جهان...
کلمه‌ای از جنس دلسوزی، محبت و قوی بودن...
قوی‌تر از یک مرد و دلسوزتر از هرکسی و هرچیزی در جهان!
رویاهای‌اش را زیر پاهای‌اش می‌گذارد تا کنار ما باشد، شده است از شکم خود می‌زند تا گشنه نمانیم.
می‌خندد هرچقدر درد روی قلبش باشد. گریه می‌کند اگر ما بگریستیم.
تکیه گاه می‌شود وقتی بی کَس هستیم.
آغوش‌اش همیشه به رویمان باز است حتی اگر قلب‌اش را بشکنیم، از یاد ببریم‌اش، ناراحت‌اش بکنیم.
اسم‌اش که می‌اید تمام لبخندها، شادی‌ها، محبت‌ها و... از ذهن‌ات عبور می‌کند.
می‌شود به اجزای طبیعت تشبیه‌اش کرد، هم‌چون کوه و درختی استوار، پاکی مانند آب، اکسیژنی برای تنفس، خورشیدی برای گرما بخشیدن و...
خلاصه بخواهم بگوییم
همه ما زاده شده از زن و مادرهاایم؛
وقتی خداوند روح را در بدن دمیده، ما در شکم یک زن... یک مادر بوده‌ایم،
وقتی گریه می‌کردیم و از اندوه درد پر شده بودیم در بغل یک زن... یک مادر بوده‌ایم،
وقتی که عاشق می‌شویم در قلب یک زن... یک مادر هستیم!
نویسنده: ترنم واژه ها(ترنم. اکبری)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
بگو راز خنده هات چیه...

SelmA

2,643
پسندها
125
امتیاز
کاربر ممتاز
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/01
نوشته‌ها
582
مدال‌ها
9
محل سکونت
نمیدونم
  • #3
شماره: 2

«به نام خالق دلسوز»

تبسم بر لب‌هایت شد تمام هستی‌ام
وجود پر مهرت شد آرامش هر لحظه‌ام.
می‌نویسم برای مادری که صدایش شد، موسیقی
بی‌کلام زندگیم!
می‌نویسم برای مادری که دستانش شد شفا‌بخشِ روح و روانم!
می‌نویسم برای مادری که جوانیش را گذاشت پای قد کشیدن من!
و می‌نویسم و ‌می‌نویسم...
وقتی که برای من دعا می‌کرد عاقبت به خیر شوم،وقتی که برای من دعا می‌کرد کارهایم خوب پیش رود،وقتی که برای من دعا می‌کرد انسان های خوبی سر راهم قرار گیرند.
تنها لبخندی میزدم و بدون گفتن حرفی ،سر‌سری رد می‌شدم .
اما...
زندگی من بر روی گوی غلتان دعاهای مادرم استوار بود...
بر روی سایه‌ی بلند قامتش...
پس دعا کن!
دعا کن هر آنچه که وِرد جاری بر زبانت داری...
برای تویی که بهشت زیر قدم هایت است.
برای تویی که لبخندم نشانِ وجودت است.
دست های پر‌مهرت را بر سر‌ و رویم بکش،ب*و*سه ی از روی محبتت را مُهر پیشانیم کن تا خوشبختی را از‌آنم کند.
برایم حرف بزن که صدایت آوای دلنشین روزانه ام باشد،نوازشم کن که از بدی های این روزگار در امان باشم.
بخند و بخند که خنده‌ات زیباترین تصویر حک شده بر افکارم است،چشمانت را نبند و نگاهم کن که افسون می‌کند وجودم را... .
هر آنچه که خواهم تورا وصف کنم ، کلمات هجوم آورده بر زبانم مرا به لکنت می‌اندازد و،وجدان بیدار شده و عقل به کار افتاده‌ام می‌گوید؛ که را دیدی که بی‌منت به کسی مهر بورزد؟
فقط می‌توان گویم؛
به جز چشمم چه دارم تا گذارم پای تو
خدا این جان شیرینم کند مادر فدای تو
زبان از گفتن عشقت به کام من نمی‌چرخد
مقامت فوق ادراکم ، چه گویم در ثنای تو؟
(حیدر دهقان )
نویسنده:*S.E.L.M.A*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
:/

G.sky

984
پسندها
135
امتیاز
کاربر طلایی
کاربر طلایی
تاریخ ثبت‌نام
2022/12/12
نوشته‌ها
1,286
مدال‌ها
14
محل سکونت
گرگان
  • #4
شماره: 3


میم مثل مادر

مادر که باشی...
نباید سرما بخوری یا اگه هم
سرما خوردی باید زودتر خوب شی...

مادر که باشی...
نمیتونی تب کنی دیگه چه برسه به اینکه لرز هم بکنی یا اگر هم تب و لرز کردی باید سعی کنی تب و لرزت رو بچت نبینه؛ آخه ممکنه بترسه و نگران شه اینطوری بیشتر بهت ميچسبه و ممكنه اون هم سرما بخوره...

مادر که باشی...
خیلی وقت نداری بشینی و بری تو هپروت و واسه خودت باشی..

مادر که باشی...
وقتی هم عصبانی میشی و داد و بیداد راه ميندازی بعد که بچه ت میخوابه می شینی به صورتش نگاه میکنی غصه می خوری که چرا نتونستی جلوی خودت رو بگیری...!

مادر که باشی...
گاهی لحظه شماری میکنی که بچت بخوابه، بعد که میخوابه و خوابش طولانی میشه دلت براش تنگ میشه...!

مادر بودن سخت و شیرین ترین کار دنیاست...
روزت مبارک

نویسنده G.SKY
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
g.sky

مآه بانو

10,203
پسندها
135
امتیاز
موسس
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
2,162
راه‌حل‌ها
21
مدال‌ها
18
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.top
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
شماره: 4



از همان لحظه که از بطن وجودش به دنیای جدید پای می‌گذاریم، تا هر دقایقی که قد می‌کشیم و عقل می‌پرورانیم، تنها اوست که عشق را به ما می‌آموزاند، تنها اوست که هر لحظه ما را با عشقی ناب و بی‌خطر هم‌خانه می‌کند؛ او کسی نیست جز مادری که از همان ماه‌های اول جنینی تا لحظه‌ای که عمر داریم بی‌منت عشق به پایمان می‌ریزد.
از لحظه‌ای که چشم به این دنیا باز می‌کنیم، لبخند پر از دردش می‌شود تنها منبع آرامشمان و
آغوش گرمش می‌شود تنها پناه زندگی‌امان، برایش فرقی ندارد در چه حالی است فقط مهم این است لبخند بر ل*ب فرزندش باشد و چشم‌های فرزندش بی‌غم! مهم نیست چقدر هوا سرد باشد، هر وقتی که به آغوشش پناه ببری گرم‌ترین مکان تو خواهد بود. نیاز نیست نام برد تا متوجه شوی این سخنان مختص چه کسی است! بلکه در یک نگاه هم می‌شود فهمید تنها این سخنان مختص مادری است که بی‌منت عشق به پایت می‌ریزد.
در تمام لحظه‌های زندگی‌اش نگران است، مبادا سرما بخورد، مبادا گشنه شود، مبادا جایی از تنش به درد آید، مبادا دیر کند، مبادا و... . هزاران مبادا که در سرش می‌گذرد و قلب نحیفی که هر لحظه بیشتر به هیجان می‌آید و چشمان جیرانش را بیشتر به اشک وا می‌داراند، چه می‌شود کرد؟
مادر است دیگر، همان مادری که همیشه ی خدا دلنگران جگرگوشه‌اش است؛ ظلم است اگر در
برابر این نگرانی‌ها به جای ب*و*سه بر دستانش اخم به ابرو بیاوری.
آن لحظه که فرزندش را در رخت شادی ببیند، همان لحظه وصال فرزندش با عشق، هم دلش از فرط خوشحالی به رقص می‌پردازد و هم چشمانش از دوری‌های لحظه‌ای فرزندش به گریه روی می‌آورد. نمی‌شود حرفی زد، خوشحالی هر مادری همراه با گریه است! مادر در هر لحظه به همراه
شادی اشک می‌ریزد قلب هر مادری آنقدر لبریز از احساسات ناب مادری است که هیچگاه
نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.
می‌گویند بهشت زیر پای مادارن است، حق است! بهشت باید زیر پای مادری باشد که نه ماه تمام فرزندش را به وجود می‌کشد، دردها می‌کشد بر سر به دنیا آوردن کودکش ولیکن با دیدن چهره نورسیده خود همه دردش را یک آن فراموش می‌کند؛ حق است اگر بهشت به نام مادران باشد.
نویسنده: ماه بانو
 
آخرین ویرایش:

ArMaN

3,232
پسندها
134
امتیاز
کاربر محروم
کاربر محروم
تاریخ ثبت‌نام
2022/08/12
نوشته‌ها
1,315
مدال‌ها
10
محل سکونت
تهران
  • محروم
  • #6
شماره: 5


مادر ، آن هنگام كه درخشش چشمانت را در آسمان زندگي ام مي بينم؛ آن هنگام كه جوشش چشمه ي چشمت را در سراشيبي صورت زيبايت برانداز مي كنم؛ زماني كه به ياد مي آورم چگونه در جستجوي آغوش پرمهرت حجم خالي فضا را لمس مي كردم و با بي تابي نامت را بر زبان مي آوردم؛ دلم چون كودكي بازيگوش و بهانه گير در كنج قفس سينه سر بر ديوار مي كوبد.

عزيز من، عزيز بودنت را خدا دانست. او كه بهشت را زير پايت نهاد. و تو را بزرگ و گرامی داشت.

گاه دست هايم روي موج احساس مي لرزد و باران اشك در چشمانم به غم مي نشيند. چرا که جوانيت را به پاي من ريختي تا جوانم كني، تا روزي كنارت بنشينم و سرم را بر زانويت بگذارم و نوازش دست هايت را روي صورتم احساس كنم ؛ تا روزي تكيه گاهت شوم و انيس تنهاييت.

اي كسي كه خورشيد در مقابل مهرباني ات شرمنده مي شود و ماه چهره در نقاب مي كشد، هنگامي كه رنج بي خوابي ات را كه با گريه هاي شبانه ي من تفسير مي شود، تصوير مي كنم و زماني كه به ياد مي آورم كه نمي توانستم لحظه اي حتي به اندازه يك چشم بر هم زدن بي تو بمانم، اشك روي چشمانم پرده مي اندازد.

مادرم، اي اميد من، هنگامي كه با وجودت گل آرزوهايم شكوفه داد و ديوارهاي سنگي سكوتم شكست. تو به من زباني آسماني ياد دادي، تو آيينه ي آفتابي. مرا مثل آب جذب خودت كردي ، تو مرا سبز كردي…
مادرم، اي آن كه وجود مقدست سراسر عشق و ايمان و دل درياييت به وسعت آسمان است، من با وا‍ژه هايم كه لبريز عشق است همه جا مي نويسم كه دوستت دارم و بدان كه تو را در ايمن ترين و زيباترين عضو بدنم جاي داده ام و هر لحظه با هر تپش ، قلبم نام زيبايت را زمزمه مي كند.

نویسنده:ARMANAHMADI
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
‌‌ ‌𝑬𝒗𝒂𝒏 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 𝑬𝒎𝒑𝒕𝒚 𝒀𝒐𝒖𝒓 𝑩𝒂𝒄𝒌 ! ‌خالی‌ میکنن‌ پشتتو‌ حتـے سایھ‌ هاا . ️

Mr.Rasoly

326
پسندها
75
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/03
نوشته‌ها
205
مدال‌ها
5
  • #7
شماره: 6


'میم مثل مادر'

یادت می‌آید زمانیکه کودکی بودم که نه زبانی برای گفتن خواسته‌ها و نیازهای خود داشتم و درکی برای زبان تو... اکنون که به آن فکر می‌کنم می‌فهمم صبر بسیاز زیادی داشتی که به آن کودک آموختی چگونه درک کند زبان تو و چگونه به زبان بیاورد خواسته خود...

یادت می‌آید زمانیکه آرزوی راه رفتن داشتم و برای رسیدن به آرزویم تلاش‌های احمقانه‌ای می‌کردم... آن زمان اگر تو نبودی شاید هرگز به آرزویم نمی‌رسیدم، تلاش‌های تو برای آموختن به من بسیار است به گونه‌ای که نتوان شمرد...

به یادت هست زمانی که پدر پولی برای خرج خانه نداشت؟ خودت گرسنه می‌خوابیدی تا نکند زمانی این کودک سر به هوا چیزی از درد گرسنگی بفهمد... از خود گذشتگی تو به من فهماند زمینی نیستی...

به یاد می‌آوری زمانیکه تازه قصد رفتن به مدرسه را داشتم؛ به من آموختی به کسی زور نگویم... آن زمان در حد فهم من نبود این سخن چند سال بعد در همان کتاب‌هایی که خودت برای خواندن به من میدادی، خواندم کسی می‌تواند به دیگری شاخصه‌ای بدهد که خود نیز دارای آن باشد... اکنون فهمیدم تو بخشنده‌تر و مهربان‌تر از آن بودی که تنها چنین شاخصه کوچکی به من دادی...

مادر، اکنون که تو نیستی و من هستم قدر تورا می‌دانم، می‌دانم دیر فهمیدم اما می‌توانم به دیگران از نیکی‌های تو بگویم تا آنان از نعمتی بهشتی به نام مادر بی نصیب نمانند...
مادر، هیچ انسانی در عالم هستی وجود ندارد که مقامش از تو بالاتر و والاتر باشد اصلا برای همین است که گفته‌اند بهشت زیر پای مادران است، به دلیل اینکه مقام مادر بالاتر از بهشت خدا هست...
مادر، زمانیکه رفتی پاره‌ای از قلب هر کداممان را بردی، قسمت گرم قلب هر کداممان، بعد از آن روز هیچگاه هیچکداممان گرم نشیدیم؛ هیچگاه...
اکنون که قلبم بر سر مزار توست و جسمم در اینجا آرزو این را یکبار، تنها یکبار دیگر تو را از نزدیک ببینم... .
میم مثل نعمت بهشتی"مادر"
نویسنده: حیدر. ر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Aby

602
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مقامدار بازنشسته انجمن
کاربر ممتاز
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/08
نوشته‌ها
424
مدال‌ها
12
محل سکونت
قلعه هاگوارتز
  • #8
شماره: 7



مادرم؛ فرشته‌ای که می‌دانم صفاتش را بخواهم ذکر کنم، نمی‌توانم گفته‌هایم را در چند سطر تمام کنم. باید صفحه‌ها بنویسم! اصلا نمی‌دانم عدالت خدا کجاست؟! جای تو روی زمین نیست، نه کنار منِ بی‌لیاقت... باید سال‌ها از سجده‌ی شکر بلند نشوم تا لطف خدا را جبران کنم؛ مگر نه؟
می‌خواهم خلاصه کنم خوبی‌هایت را، اما تنها شرمندگی می‌بینم؛ شرمنده‌ام که موهای زیبایت به خاطر من دانه‌های سفیدش از زیبایی‌هایش کاسته، شرمنده‌ام که جوانیت به پای آدم بی‌لیاقتی همچو من ریخته شد، شرمنده‌ام که حتی آن‌قدر توانایی ندارم ذره‌ای از آن را جبران کنم، شرمنده‌ام که... .
به یاد تمام نصیحت‌هایت که می‌افتم، از خود خجل می‌شوم؛ اگر تمامشان را مو به مو آویزان گوش‌هایم می‌کردم حداقل شاید کمتر زخمی می‌شدی.
هرچقدر هم سرم را نوازش کنی و بر پیشانی‌ام، ب*و*سه بزنی، من هریسانه باز هم خواهان این چشمه‌ی بی‌انتهای محبتت هستم. باورت می‌شود قبل از اینکه به سمت مدرسه بروم، دم در می‌ایستم و منتظرم تا بگویی «دقت یادت نره!» و من با این جمله که طلسم خوش‌شانسی‌ام می‌دانم، بروم؛ خوب به یاد دارم تو فراموش کردی باری این را به من بگویی و نت در مدرسه همانند مجنونی بودم که حتی نمی‌دانست حال، صبح است یا شب؟! بماند که از مدیر مدرسه هم تذکر گرفتم... .
عاشقانه همانند تویی که در نماز خدایت را می‌پرستی، من هم تو را می‌پرستم. کاش آن‌قدر جرئت داشتم که این‌ها را باهم به تو بگویم، نه محدود و خلاصه شده... مقصر تو نیستی که من در گفتن حرف‌های دلم مشکل دارم، باز هم از این بابت شرمنده‌ام که تا می‌خواهم از همه چیز تشکر کنم و محبتی را پس دهم، بغض امانم را می‌برد و براس نشکستن دلت، صورت خود را پنهان می‌کنم.
دوست دارم این جملاتم را برایت با صدای بلند فریاد بزنم و تو را همانند خودت، در عشقم غرق کنم؛ می‌خواهم صبر کنی و زمان ثبات‌دار شدن را به من بدهی تا با چیزی غیر از موفقیت‌هایی که مدیونت هستم، محبتت را ذره‌اش را پس دهم. ببخش که قدرتی همانند تو برای پس دادن عشق خالصانه‌ات ندارم... .

نویسنده: آبی«زینب.م»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
هیچ‌چیز اندازه‌ی صداقت، یک‌آدم‌ رو جذاب نمی‌کنه؛
حتی وقتی که داره اعتراف می‌کنه یک‌عوضیه :)


داستان کوتاه گارد لنف و نایره
دلنوشته در اشتباهِ گذشته ماندن

Mah

68
پسندها
40
امتیاز
کاربر فعال
کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
2023/01/07
نوشته‌ها
260
مدال‌ها
6
محل سکونت
زادگاه گرگ خاکستری
  • #9
شماره: 8


مادر، ای که مانند آفتاب گرمای وجودت را بر تن بی روح و سرد من می‌تابانی و گرمم می‌کنی، ای که مانند ابر بارانی بر روی کویر خشک و ترک خرده من می‌باری و سیرابم می‌کنی؛ ای که مانند نخلی بلند بر روی تن خسته و آفتاب زده من سایه می‌ندازی و خنکم می‌کنی... .
مادرم، ای که مانند برف سفید روی زشتی‌های من می‌باری و از سیاهی پاکشان می‌کنی، ای که مانند خودکار در رفتار و گفتار من نقش می‌آفرینی؛ ای که مانند غلط گیر بر خطاهای من را با غلط گیر پاک می‌کنی تا دیگر ردی ازش نماند... .
ای که مانند آب، که بر لب تشنه می‌نشیند و سیرش می‌کنی؛ تو مرا با مهربانی‌ات سیر می‌کنی.
ای که مانند ماهی تک در آسمان شب من می‌درخشی و با وجود تو دیگر ستاره‌ها به چشم من نمی‌آید.
تو مانند گیتاری از جنس مهربانی هستی، که با هر بار لمس سیم‌های مهربانی تمام خوشی در دنیا را در وجود خود حس می‌کنم.
تو مانند کلاویه‌های پیانو هستی، سفید رنگ رخ تو و سیاه رنگ زلفان تو... .
تو مانند غو و من کدوکی بی چیز که در زیر پرهای تو رشد کردم و به این‌جا رسیدم که این انشا را برای خودت بنویسم و تقدیمت کنم... .
مادرم تو بهترین منی... .

نویسنده: ماه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
تقدیر همه چیز است.

فاطمه بختیاری

35
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2023/01/12
نوشته‌ها
14
مدال‌ها
2
  • #10
شماره: 9


میم،الف،دال،ر...
چهار کلمه، فقط چهار کلمه اما با دنیایی از معنا!
کلمه میم که بیانگر آن مهربانی چشمانش است، یا الف که عمق احساس است، از دالش نگویم که صدای دل بی قرارش است و امان از آن، (ر) معنایی دارد که عمری نادیده اش گرفتیم...
بیانگر رفاقتی است که یک مادر می‌تواند با فرزندش داشته باشد!
بیانگر عمق نزدیکی مادر به فرزندش، اما کدام از ما متوجه اش شدیم؟
چند بار به این معنا ها فکر کرده ایم؟
خودم حقیقت را بگویم؟
شخصا تا قبل نوشتن این متن، نمی‌دانستم چقدر دوسش دارم!
چقدر برایم عزیز است و بهش نیاز دارم...
اما حالا فهمیدم که چقدر درحقش نا لطفی کرده ام، تازه متوجه این همه عشق و نگرانی چشمانش شده‌ام و متوجه دست های چین داری که نقاشی سختی روزگار و زحمت هایی است که برایم کشیده...
تازه که فکر میکنم می‌فهمم در عمق عصبانیتش هم با آن نقاب خشم همیشه عشق و دلسوزی مادرانه اش در چهره اش پیداس...
خلاصه اش کنم!
مادرم؛ تازه می‌فهمم که چقدر دوستت دارم و به هوای نفس هایت محتاج!
#فاطمه‌بختیاری
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا