رمان

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #31
او نادر است، کسی که از در دوستی وارد شده، اما متلک‌هایش را بر سرم آوار می‌کند تا بیش از پیش دریابم من وصله‌‌ی این خانواده نیستم. پاسخی به سخنانش نمی‌دهم و کوله‌ام را می‌کشم، اما رهایش نمی‌کند، کلافگی و اخمم را می‌بیند و او هم مانند من می‌ایستد. با یک قدم مقابلم مکث می‌کند؛ سرم را بالا می‌برم تا صورتش از نگاهم پنهان نماند و رنگ دروغ یا حقیقت را در نگاهش بخوانم، افسوس که جز دروغ نمی‌بینم، حال نمی‌دانم این چیزی است که خودم می‌خواهم یا حقیقت است.
دست راستش را بالا می‌آورد و کلاهک
م را عقب می‌برد.
- مگه نمی‌خوای شهر رو ببینی؟ می‌تونیم با هم بریم.
اخمی میان ابروهایم می‌نشانم، دست آزادم را بالا می‌آورم و دست او را از کلاهم جدا می‌کنم و کلاه را دوباره جلو می‌کشم. پشتم را به او می‌کنم، اما صدای خندانش را می‌شنوم.
- چرا اینقدر چموشی دختر عمو؟ نمی‌خورمت که!
کلافه سرم را تکان می‌دهم و به گام‌هایم سرعت می‌بخشم، خلوتی که خواهانش بودم با حضور نادر به تاراج رفت!
نمی‌دانم چقدر می‌روم، اما می‌دانم دیگر خبری از آشنایی نیست. از سرعت قدم‌هایم کم می‌کنم و به شهر بیگانه‌ای نگاه می‌دوزم که اسم وطنم را دارد. بیگانگان به من آسیبی نرسانده‌اند، هر دردی که در قلبم نهفته از آن‌ها به من رسیده، کاش می‌شد به دنیایی قدم بگذارم که هیچ آشنایی در آن نباشد.
صدای آرام بخش ویولن از جایی نزدیک به من بلند می‌شود، ویولنی که نوایی آشنا دارد و صدای خنده‌های او نیز در میان آواز سیم‌های ویولن به گوش می‌رسد، از یادآوری آن روز لبخندی هم جنس زهر بر لب می‌نشانم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #32
گام‌هایم متوقف می‌شود و موبایل را از جیبم خارج می‌کنم. شماره‌ی ناشناس در مقابل چشمم چشمک می‌زند و مکث بر حرکاتم جا می‌ماند.
صداهای هیاهو را از اطرافم می‌شنوم و مردم شانه‌هایشان را از مقابلم کنار می‌کشند تا به من برخورد نکنند و غرولند‌هایشان را به گوشم می‌رسانند.
مکث کوتاهم به سرانجام می‌رسد و تماس را برقرار می‌کنم.
- بله؟
بعید می‌دانم صدایم در هیاهوی و ازدحام خیابان به گوش او برسد، اما ظاهراً می‌رسد و سکوتی که در آن سوی خط حاکم می‌شود حقیقت بودن آن را برایم روشن می‌سازد. تلفن را کمی از گوشم فاصله می‌دهم و از گوشه ی چشم صفحه ی موبایل را می‌نگرم؛ برقرار بودن تماس را می‌بینم و دوباره موبایل را به گوشم می‌چسبانم، به خیال این که سر و صدا مانع رسیدن صدای من به او شده یا صدای او را به من نرسانده، موبایل را محکم روی گوشم می‌فشارم و با دست چپ گوش آزادم را می‌گیرم.
- الو؟
خش خشی به گوشم می‌رسد و سپس صدای ظریف و نازک دختری را می‌شنوم.
- سلام، حال شما؟ خوب هستید؟
یک تای ابرویم از لحن رسمی دختر و حال و احوالی که بی دلیل از من می‌پرسد بالا می‌پرد. چرا باید از فردی که حتی تا به حال یک بار هم ندیده حالش را بپرسد؟ هیچ‌قت دلیل این حال و احوال پرسی ایرانی‌ها در هر شرایط را درک نمی‌کنم!
سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و گوشه‌ی پیاده رو می‌ایستم تا از برخورد تنه‌ی مردم و چشم‌غره های عابران در امان بمانم، عابرانی که گویا به دنبال یک قربانی میگردند تا خشمشان را خالی کنند؛ مانند منی که قربانی می‌خواهم تا خشم‌های اسیر شده در وجودم را فریاد بزنم؛ هر چند که تفاوتی بزرگ میان ما حاکم است، آن ها دیگران را مجازات می‌کنند، اما من خودم را!
آب دهانم را فرو می‌خورم و با تردید و صدایی که به گوش او برسد کوتاه می‌گویم:
- ممنون.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #33
سکوت کش دارم را نفس‌های آرام این سو و آن سوی خط و صدای بلند عابران و ماشین‌ها می‌شکند، اما من کوچک‌ترین تمایلی برای شکاندن این سکوت ندارم، گویا او نیز از شنیدن پاسخی دیگر از جانب من ناامید می‌شود و خودش گفت‌وگو را از سر می‌گیرد.
- به خاطر مزاحمتم عذر می‌خوام، شما خانم آناهل سلطانی هستید؟
کلاه لبه دارم را جلوتر می‌کشم‌ و به دیوار کنار کافی‌شاپ تکیه می‌دهم. چشم‌هایم از زیر کلاه این سو و آن سوی خیابان و ماشین‌های در حال عبور را از نظر می‌گذارند، دستی به گردن ع*ر*ق کرده‌ام می‌کشم و نفسم را فوت می‌کنم.
- بله.
نفس عمیقی که می‌کشد در تلفن می‌پیچد، صدای خش خش کاغذ بار دیگر در تلفن می‌پیچد و پس از چند لحظه باز هم صدای همان دختر گوش‌هایم را می‌نوازد.
- من از آموزشگاه موسیقی آران تماس می‌گیرم، یه پیشنهاد کار براتون دارم.
گره‌ای میان ابروهایم می‌نشیندو کمرم صاف می‌شود.
- کسی من رو به شما معرفی کرده؟
- بله.
دستی به سر داغ کرده‌ام زیر نور تیز و سوزان آفتاب می‌کشم و بی‌حوصله می‌گویم:
- کی؟
مکث می‌کند، گویا باز هم درگیر کاغذبازی‌هایش شده و لحن بی حوصله اش را به گوشم می‌رساند، گویا او هم مانند من از این گفت‌وگو خسته شده.
- متاسفم، ایشون گفتن نمی‌خوان اسمی ازشون باشه!
نگاهم رنگ تردید می‌گیرد، هرچند تردیدم ثانیه‌ای بعد گذرا تر از آب روان محو می‌شود و مصمم می‌گویم:
- علاقه‌ای به پیشنهادتون ندارم!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #34
صدایش در لحظه‌ای رنگ حرص و خشم به خود می‌گیرد.
- بله!؟
لحنش رنگ کنایه می‌گیرد و با غرور و حرصی آشکارا ادامه می‌دهد:
- آموزشگاه موسیقی آران بزرگ ترین و معروف ترین آموزشگاه موسیقی پایتخته، بهترین موسیقیدان‌ها و نوازنده‌های کل کشور فقط واسه یه فرصت استخدام توی اینجا سر و دست می‌شکونن، اون‌وقت شما پیشنهاد کار توی این آموزشگاه رو رد می‌کنی!؟ خیلی خودت رو دست بالا گرفتی!
پوزخندی صدادار بر لبم جا خوش می‌کند.
- اولاً بزرگ و معروف بودن دلیل بر بهترین بودن نیست، ثانیاً بفرمایید یکی از همین سر و دست شکسته‌ها رو استخدام کنید؛ من که چاقو زیر گردن شما نگرفتم، ثالثاً من خودم رو دست بالا نگرفتم، دست بالا هستم که آموزشگاه بزرگ شما خودش برای استخدامم پیش قدم شده!
تحقیری که در لفظ کلمه‌ی برزگ نهفته است را می‌شنود و نفس حرصی و پر از خشمش را در تلفن رها می‌کند.
چند نفس عمیق و طولانی می‌کشد تا آرامش از دست رفته‌اش را به دست آورد. پس از دقایقی با لحنی که به مراتب آرام‌تر از پیش شده می‌گوید:
- خانم سلطانی می‌شه ازتون خواهش کنم بگید علت این مخالفت شما چیه!؟
گره‌ی میان ابروهایم محکم‌تر می‌شود.
- معرف من کی بوده؟
کلافگی‌اش از سکوت کش آمده‌اش مشخص است.
- من قول دادم اسمش رو نگم!
- خیلی خوب پس بنویسید.
- ببخشید!؟
تکیه‌ام را از دیوار بر می‌دارم و دست چپم را در جیب سوییشرتم فرو می‌برم. قدم‌هایم بی مقصد روی زمین خط می‌اندازد و اهمیتی به نگاه‌های متعجب و گاه چپ چپ نمی‌دهم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #35
- شما قول دادید اسمش رو نگید، اما قول ندادید که ننویسید، پس بنویسید، اسمش رو برام تایپ کنید و بفرستید.
شاکی می‌گوید:
- الآن چه فرقی کرد؟
بی ذره‌ای لبخند یا انعطاف می‌گویم:
- حتما یه فرقی داره، اسم رو برام بفرستید، البته اگه می‌خواید بیام.
نفس کلافه و ناراضی از سینه رها می‌کند، با لحنی که گویا درماندگی را در خود جا داده زمزمه می‌کند:
- اگه بفرستم صد در صد برای استخدام می‌آید؟
- خیر!
با صدایی بلند‌تر و حرصی‌تر از قبل، اما عاجزانه لب به سخن می‌گشاید:
- ای خدا! به خدا من از دست شما سکته می‌کنم!
انحنایی کوچک کنج لبم را به طرف بالا هلال می‌دهد. بیچاره!
- مجبور نیستید استخدامم کنید.
لجباز می‌گوید:
- من می‌خوام استخدامت کنم، حالا به هر قیمتی که شده، مخصوصاً الآن که این‌قدر حرصم دادی!
هلال لبم عمق می‌گیرد.
- اسم معرف و آدرس آموزشگاه رو برام بفرستید؛ لطفاً انگلیسی تایپ کنید. خداحافظ!
منتظر سخن یا مخالفت دیگری از جانب او نمی‌مانم و تماس را پایان می‌بخشم.
ویولن، یاری که من با نواختنش بارها لبخندی به عطر گل را مهمان لب‌های او کردم؛ یاری که شاهد شیرین ترین روزهای زندگی من بوده.
محکم چشم می‌بندم و انگشت شصت و اشاره‌ام را زیر چشمانم می‌فشارم. هر گوشه از زندگی‌ام را می‌نگرم ردی از او را می‌بینم، اهورا چگونه از من می‌خواهد او را رها کنم؟
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #36
اویی که من را به خود مبتلا کرده و رفته تا در تنهایی خود بسوزم و زنده بمانم، از درونم شعله‌ها زبانه بکشند و از بیرون آرام و محکوم به سکوت باشم؛ منی که حتی برای کوچک‌ترین کارهایم هم نظر او را می‌خواستم حال چگونه باید در جایی که حتی اندکی از رد نفس‌های او را ندارد زنده بمانم؟
لب‌هایم را به هم می‌فشارم و به صفحه‌ی روشن موبایل چشم می‌دوزم. نقش بستن همان شماره روی صفحه‌ی چت قدم‌هایم را متوقف می‌کند. یک تای ابرویم بالا می‌پرد و گره‌ای کور ناخواسته فاصله‌ی میان ابروهایم را از بین می‌برد. او چرا باید معرف من باشد؟ اصلاً او را به این آموزشگاه چه!؟
دستی به پیشانی ع*ر*ق کرده‌ام می‌کشم و رو به عکس او که بر صفحه‌ی موبایلم جا خوش کرده می‌گویم:
- چیکار کنم؟ برم؟
تنها لبخند می‌زند و با همان تبسم زیبا مرا می‌نگرد. از این سکوت سه ساله بیزارم! نفسم را فوت می‌کنم و آرام زمزمه می‌کنم:
- به قول اهورا سکوت علامت رضایته، منم سکوت تو رو رضایت تعبیر می‌کنم.
***
کوله‌ام را روی شانه‌ام محکم می‌کنم و نگاه بی‌تفاوتم دور تا دور حیاط بزرگ آموزشگاه می‌چرخد. صدایی مانع ادامه‌دار شدن نگاهم می‌شود و صورتم را به طرف خود می‌کشاند. هرچند که صاحب این صدای نازک و ظریف مشخص است.
زمان زیادی از هم‌صحبت شدنم با او نگذشته!
- خانم سلطانی.
نگاهم به چشمانی قهوه‌ای رنگی که به من خیره هستند و آرام و نرم نزدیک می‌شوند خیره می‌شود و بی حرف سر تکان می‌دهم؛ نگاهی به سرتاپایم می‌اندازد و با لحنی مسخره می‌گوید:
- با این ظاهرتون، علت رفتارهاتون مشخص شد!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #37
پوزخند می‌زنم.
- با این قضاوتتون مشخص شد یه آدم باریک بین و سطحی نگرید!
دندان قروچه‌ای می‌کند و می‌گوید:
- من باریک بین و سطحی نگر نیستم حقیقت رو می‌گم.
لب‌هایم را رو به پایین هلال می‌دهم و ابروهایم را بالا می‌فرستم. خیره در نگاه اخم گرفته‌اش می‌گویم:
- اوهوم، اما قاعدتاً من از حقیقت بهتر از شما خبر دارم، چون راجب منه! پس لازم نیست دروغی رو که واسه خودتون حقیقت تعبیر کردید تکرار کنید.
محکم لب بر هم می‌فشارد و پس از مکثی چند ثانیه‌ای می‌گوید:
- من چیزی که دیدم رو گفتم.
پوزخندم عمق می‌گیرد، کلاهم را عقب می‌فرستم و درست مقابل دختر می‌ایستم.
- اولاً شما من و ندیدی و فقط صدام رو شنیدی، ثانیاً چیزی که می‌بینی همه چیزی نیست که وجود داره!
تنها نگاهم می‌کند‌، پس از دقایقی نفس عمیقی می‌کشد و پشت هم پلک می‌زند. یک قدم عقب می‌روم و کلاهم را جلو می‌کشم.
- به نظر میاد آب ما به هیچ عنوان توی یه جوی نمی‌ره، پس همکار هم نمی‌تونیم باشیم!
قدمی برمی‌دارم، اما راهم را سد می‌کند و عصبی می‌گوید:
- چرا تا چیزی می‌شه می‌خوای بری!؟
پوفی می‌کشم و چشم‌هایم را در حدقه می‌چرخانم.
- به دو دلیل؛ یک، اسم معرفم رو دروغ گفتی؛ یا خودت یا یه نفر دیگه ازت خواسته این دروغ رو بگی، در هر صورت تو اصل موضوع تغییری نمی‌کنه. دو؛ علاقه‌ای به کل کل هر روزه با شما ندارم!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #38
- من با شما کل کلی ندارم.
- ترجیح می‌دم به شواهد اعتماد کنم تا حرف!
پوفی می‌کشد و خیره در چشمانم می‌گوید:
- من بگم غلط کردم بی‌خیال می‌شی!؟ به خدا اولین نفری هستی که من جلوش کم میارم!
دست به سینه می‌شوم و یک تای ابرویم را بالا می‌فرستم.
- پس بگو معرف من کی بوده.
کلافه نگاهم می‌کند، گویا تسلیم می‌شود، نگاه از نگاهم می‌دزدد و دستی به مانتوی زرشکی رنگش می‌کشد و پایین مانتو را صاف می‌کند.
- خواهش می‌کنم ازم نپرس، اون‌قدری باهوش هستی که فهمیدی یه نفر ازم خواسته اون اسم رو بگم، پس خواهش می‌کنم کوتاه بیا و نون من رو هم آجر نکن!
چرا حضور من در این آموزشگاه برای این معرف مرموز اهمیت دارد؟ من حتی سابقه‌ای برای تدریس هم ندارم!
کلافه نگاهش می‌کنم و وحشت بی‌اراده بر قلبم چنگ می‌زند، وحشتی از جنس سه سال قبل؛ از جنس همان روزهایی که روزگارم را سیاه کرد، همه چیزم را گرفت و من را محکوم به زندگی کرد. زبانم بی اراده از من به کار می‌افتد:
- کسی که ازت خواست این کار رو بکنی چشم‌هاش آبیه؟
سکوت می‌کند و با تردید نگاهم می‌کند، نفسی بلند و عمیق از سینه رها می‌کند و بی حرف سرش را به نشانه ی مثبت تکان می‌دهد. زانوهایم سست می‌شود، اما محکم می‌ایستم. شاید... شاید واقعا او برگشته! دوباره!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #39
ضربان اوج گرفته‌ی قلبم را در سرم می‌شنوم و نفس‌هایم یکی در میان از سینه رها می‌شود. تند سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم‌، بی صدا لب می‌زنم:
- نه، نه! امکان نداره، آخه بعد از سه سال چرا باید برگرده!؟ نه اون نمی‌تونه باشه!
نمی‌دانم چرا، اما در یک آن فکری به سرم می‌زند و بی فکر به آینده، خیره در نگاه او می‌گویم:
- پیشنهادت رو قبول می‌کنم!
چهره‌اش در هم می‌رود.
- می‌دونستم قبول نمی...
ناگهان مکث می‌کند و با چشمان گرد شده من را می‌نگرد.
مبهوت زمزمه می‌کند:
- چی!؟
مصمم از همان یک لحظه و تصمیم ناگهانی‌ام می‌گویم:
- گفتم می‌خوام استخدام شم!
چند ثانیه سکوت میانمان حاکم می‌شود، ناگهان او جیغ بلندی می‌کشد و محکم بغلم می‌کند.
- وای، مرسی، مرسی، مرسی، مرسی!
دستانم را بالا می‌آورم و محکم او را از خودم جدا می‌کنم. آنقدر خوشحال است که به این حرکتم اهمیتی نده.
ابرو بالا می‌برم و بی انعطاف می‌گویم:
- به خاطر تو این کار رو نکردم!
خودش را به نشنیدن می‌زند، اما آثاری از حرص را در چنگی که بی دلیل به بازویم می‌زند می‌بینم. با این وجود چنان از پذیرش خواسته‌ای خشنود است که به روی خود نیاورد. ذوق زده عقب می‌رود نگاه پر شوقش را به چشمانم می‌دوزد. دستش را به طرفم دراز می‌کند و می‌گوید:
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #40
- من مشیری هستم، عسل مشیری.
نگاهی به دست دراز شده‌اش می‌اندازم و بی‌اهمیت از کنارش می‌گذرم، در آخرین لحظه صدایش را می‌شنوم.
- یبوست!
- شنیدم.
نیم نگاهی حواله‌ی نگاه چپ چپ من می‌کند و سینه‌اش را صاف می‌کند، آرام تر از پیش می‌گوید، اما باز هم می‌شنوم.
- چه گوش‌هایی هم داره!
- وقتی پشت سر کسی حرف می‌زنی حداقل دو قدم ازش فاصله بگیر باهوش.
تمسخرم را می‌گیرد، اما ظاهرش را حفظ می‌کند، چند سرفه مصلحتی از سینه رها می‌کند و این‌بار بی آن که حق انتخابی به من بدهد دست راستم را می‌گیرد و به دنبال خود می‌کشد.
- بیا بریم قرار داد رو امضا کنیم و فرم استخدامت رو پر کن، فردا هم لطفاً مدارکت رو بیار و این‌قدر هم من رو حرص نده لطفاً!
*
کیف ویولن را به دست دیگرم می‌سپارم و شال مشکی رنگ را روی سرم جلو می‌کشم. قدم‌هایم از حرکت می‌ایستد. نفسم را فوت می‌کنم و نگاهم سر در آموزشگاه خیره می‌ماند، تابلویی بزرگ که با حروفی مایل و خطی خوش، به زبان فارسی روی سردر آموزشگاه حک شده، نامی که به زبان مادری‌ام حک شده، اما من خوانشش را نمی‌دانم؛ گویا هیچ دلبستگی میان من و سرزمین مادری‌ام وجود ندارد، شاید هم واقعا وجود ندارد، چون مادر من نبوده تا برایم مادری کند.
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا