- تاریخ ثبتنام
- 2022/11/08
- نوشتهها
- 71
- راهحلها
- 3
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #31
او نادر است، کسی که از در دوستی وارد شده، اما متلکهایش را بر سرم آوار میکند تا بیش از پیش دریابم من وصلهی این خانواده نیستم. پاسخی به سخنانش نمیدهم و کولهام را میکشم، اما رهایش نمیکند، کلافگی و اخمم را میبیند و او هم مانند من میایستد. با یک قدم مقابلم مکث میکند؛ سرم را بالا میبرم تا صورتش از نگاهم پنهان نماند و رنگ دروغ یا حقیقت را در نگاهش بخوانم، افسوس که جز دروغ نمیبینم، حال نمیدانم این چیزی است که خودم میخواهم یا حقیقت است.
دست راستش را بالا میآورد و کلاهک
م را عقب میبرد.
- مگه نمیخوای شهر رو ببینی؟ میتونیم با هم بریم.
اخمی میان ابروهایم مینشانم، دست آزادم را بالا میآورم و دست او را از کلاهم جدا میکنم و کلاه را دوباره جلو میکشم. پشتم را به او میکنم، اما صدای خندانش را میشنوم.
- چرا اینقدر چموشی دختر عمو؟ نمیخورمت که!
کلافه سرم را تکان میدهم و به گامهایم سرعت میبخشم، خلوتی که خواهانش بودم با حضور نادر به تاراج رفت!
نمیدانم چقدر میروم، اما میدانم دیگر خبری از آشنایی نیست. از سرعت قدمهایم کم میکنم و به شهر بیگانهای نگاه میدوزم که اسم وطنم را دارد. بیگانگان به من آسیبی نرساندهاند، هر دردی که در قلبم نهفته از آنها به من رسیده، کاش میشد به دنیایی قدم بگذارم که هیچ آشنایی در آن نباشد.
صدای آرام بخش ویولن از جایی نزدیک به من بلند میشود، ویولنی که نوایی آشنا دارد و صدای خندههای او نیز در میان آواز سیمهای ویولن به گوش میرسد، از یادآوری آن روز لبخندی هم جنس زهر بر لب مینشانم.
دست راستش را بالا میآورد و کلاهک
م را عقب میبرد.
- مگه نمیخوای شهر رو ببینی؟ میتونیم با هم بریم.
اخمی میان ابروهایم مینشانم، دست آزادم را بالا میآورم و دست او را از کلاهم جدا میکنم و کلاه را دوباره جلو میکشم. پشتم را به او میکنم، اما صدای خندانش را میشنوم.
- چرا اینقدر چموشی دختر عمو؟ نمیخورمت که!
کلافه سرم را تکان میدهم و به گامهایم سرعت میبخشم، خلوتی که خواهانش بودم با حضور نادر به تاراج رفت!
نمیدانم چقدر میروم، اما میدانم دیگر خبری از آشنایی نیست. از سرعت قدمهایم کم میکنم و به شهر بیگانهای نگاه میدوزم که اسم وطنم را دارد. بیگانگان به من آسیبی نرساندهاند، هر دردی که در قلبم نهفته از آنها به من رسیده، کاش میشد به دنیایی قدم بگذارم که هیچ آشنایی در آن نباشد.
صدای آرام بخش ویولن از جایی نزدیک به من بلند میشود، ویولنی که نوایی آشنا دارد و صدای خندههای او نیز در میان آواز سیمهای ویولن به گوش میرسد، از یادآوری آن روز لبخندی هم جنس زهر بر لب مینشانم.