رمان

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #41
پوزخندی کنج لبم می‌نشیند. پس از او دیگر آموزش ندادم، فوق لیسانسم را گرفتم و از همه چیز بردم، حتی از زندگی، اما امروز... تنها به یک امید عادت سه ساله‌ام را رها کردم و باز هم پا به جامعه نهادم. به امید یافتن او، اویی که کریستال‌های نگاهش قلبم را پاره پاره کرد و من جز تماشا کاری از پیش نبردم. تنها توانستم تماشا کنم که او چگونه تمام دار و ندارم را به تاراج می‌برد.
سرم را پایین می‌اندازم، دست چپم را بالا می‌آورم و زیر پلک‌هایم را لمس می‌کنم تا نبازند و من را رسوا نسازند. باز هم این اشک‌ها، کاش وفای این اشک‌ها از آن او بود و رهایم نمی‌کرد. اگر او بود، من هیچ کاشی نداشتم، اما اکنون و بی او زندگی‌ام در همین کاش‌ها خلاصه می‌شود.
نفس عمیقی می‌کشم و وارد می‌شوم، حیاط را طی می‌کنم. قاب‌های بزرگِ نوازندگانِ بزرگ جهان که روی دیوار‌های کرم رنگ آموزشگاه نصب شده، نگاهم را به خود خیره می‌سازد، انکارش نمی‌کنم، فضای بی نظیری دارد!
گاه چشمانی مشکی رنگ مکثم را طولانی می‌کند و گاه، آسمان آبی رنگی بر سرعت گام‌هایم می‌افزاید. اشخاصی را می‌بینم که گیتار یا ویولن روی شانه انداخته‌اند و از کنارم می‌گذرند، بعضی به لبخند مهمانم می‌کنند و بعضی دیگر با اخم‌هایشان لبخند‌ها را خنثی می‌کنند.
به گام‌هایم سرعت می‌بخشم، از مقابل درهای سفید رنگ و لوح‌های نشسته بر درها می‌گذرم و مقابل دری مکث می‌کنم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #42
نگاهی به لوح طلایی رنگ زینت گرفته با خطوط سیاه رنگ می‌گیرم، نیم نگاهی به شماره‌ی نقش بسته روی کاغذ می‌اندازم، یکسان است.
دستی به موهایم که محکم دم اسبی جمع شده می‌کشم و شالم را جلوتر می‌آورم.
دست راستم بالا می‌آید و بند انگشتم را خم می‌کنم، کیف ویولن روی شانه‌ام سنگینی می‌کنم و پایین مانتوی سیاهم میان انگشتانم مچاله می‌شود. آب دهانم را قورت می‌دهم و نفسی عمیق از سینه رها می‌کنم. میان رفتن و ماندن مرددم، اما فرصت تردید از من گرفته می‌شود، صدای قدم‌هایی را از پشت سرم می‌شنوم و عطر بادام تلخ نفس‌های بی رنگم را رنگ می‌بخشد. دستی از کنار سرم می‌گذرد و نگاه من به دست مردانه و آستین کت سیاه رنگش خیره می‌شود، جای من او به در می‌کوبد، همان دستش پایین می‌آید و دستگیره‌ی در را وادار به تعظیم می‌سازد. آرام و گیرا کنار گوشم نجوا می‌کند و نفس‌های داغش پوستم را می‌سوزاند.
- موفق باشی!
قدم‌های بی تحرکم را می‌بیند و هول آرامی به کمرم وارد می‌کند. فشار دستانش، دو قدم بی‌اراده را به من تحمیل می‌کند و در آخرین لحظه رو می‌گردانم و نگاهم در صورت او خیره می‌ماند، انحنای کم عمق و کمرنگی کنار لبش جا دارد، شاید لبخندی، پنهان شده پشت پرده‌ی غرور باشد.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #43
نگاهم را می‌بیند؛ با اطمینان پلک می‌زند و آبی سرد نگاهش برای لحظه‌ای رنگی گرم و لذت‌بخش به خود می‌گیرد، اما افسوس که گرمایش گذراتر از آن است که بتواند بر سرمای قلب من غلبه کند، تنها چند لحظه دوام می‌آورد و به محض جدا شدن نگاهش از چشم‌هایم سرما باز هم می‌آید تا پوست حساسم را به سوزش بیاندازد و موهای تنم را سیخ کند.
کف دست راستم را روی ساعد دست چپم می‌کشم و مبهوت به جای خالی او چشم می‌دوزم. چرا او!؟ چرا او و نگاهی که جز وحشت برای من ندارد!؟ مگر نگاهش چه دارد که وحشت را به جان من می‌ریزد و قلبم را ضربان می‌بخشد!؟ اصلا او چرا وارد زندگی من شده!؟
- هی خانم!
نفسی لرزان از سینه رها می‌کنم و آب دهانم را قورت می‌دهم، محکم پلک می‌زنم و سمت صدا می‌چرخم، پسری با چشم‌های سبز نگاهش را به صورتم می‌کوبد و با لحنی زننده می‌گوید:
- استاد تویی!؟
تحقیر کلامش یک تای ابرویم را بالا می‌فرستد و چشمانم را در حدقه می‌چرخانم. کلافه و خسته از این گفت‌وگو‌های خسته کننده و تکراری نگاه از او می‌گیرم. گفت‌و‌گو‌هایی مسخره که پیروزی در آن‌ها برای این احمق‌ها نماد بزرگی و عزت است برای من کوچک‌ترین ارزشی ندارد.
نیم نگاهی به دیگر حاضران می‌اندازم، دو دختر و دو پسر دیگر هم پشت میز و صندلی‌ها نشسته‌اند و با اخم او را می‌نگرند. با چند گام بلند به سمت میزم می‌روم و کیف ویولن را روی میز رها می‌کنم.
به صورت پر تحقیر او نگاه می‌دوزم و می‌گویم:
- آره منم، مشکلی هست!؟
پوزخند می‌زند و روی صندلی لم می‌دهد، نفسش را فوت می‌کند، پاهایش را از زیر میز جمع می‌کند و می‌ایستد.
تحقیر چشم‌های سبز رنگش را پر می‌کند و حالت آمیخته با انزجارش بیشتر در چشم می‌زند.
- اونقدر بدبخت نشدم که یه زن استادم باشه!
ویولنش را از روی میز چنگ می‌زند و کیف مخصوص را از زیر پایش بر می‌دارد. نگاهم را از او می‌گیرم و می‌گویم:
- در رو هم پشت سرت ببند!
متوقف می‌شود؛ شکه و با تردید، سرش را بالا می‌آورد و با مکث می‌گوید:
- چی!؟
چشمان خسته‌ام را به نگاهش می‌دوزم، کف هر دو دستم را روی میز می‌گذارم و به سمت جلو مایل می‌شوم.
- زودتر بفرما بیرون وقت من رو هم نگیر!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #44
اهمیتی به نگاه حیرت‌زده‌اش نمی‌دهم. واقعا مسخره است، توقع دارد التماسش را بکنم!؟ نفس عمیقی می‌کشم و خیره در صورت‌های تک تک شاگردان ساکتم می‌گویم:
- من آناهل سلطانی هستم لطفاً خودتون رو معرفی کنید و بگید چه سازهایی رو بلدید و با ویولن چقد...
- هی تو می‌دونی من کیم!؟
نگاهم باز هم در صورت او می‌نشیند، صدای بلندش روانم را به بازی می‌گیرد، اما خالی‌تر از آنم که احساسی در وجودم باشد. پوزخند می‌زنم، نگاهم را در چشمان او می‌ریزم، چشمانی سبز رنگ و پر تکبر، پر از غرور کاذب! نگاه خیره‌ام را می‌بیند و گویا آن را انتظار تعبیر می‌کند، بادی به غبغب می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- من...
میان سخنش می‌پرم و کلافه می‌گویم:
- Well man, I realized very scary, now go out and do not waste any more time!
(باشه مرد، فهمیدم خیلی ترسناکی، حالا برو بیرون و بیشتر از این وقتم رو تلف نکن!)
کم آوردنش را احساس می‌کنم، حرصی مشتش را روی میز می‌کوبد، خم می‌شود روی میز چشمان سرخ شده از خشمش را به من می‌دوزد و می‌گوید:
- من در اینجا رو تخته می‌کنم.
نیشخندی که صورتم را طرح می‌دهد از چشم او پنهان نمی‌ماند و باز هم خشم و احساس پیروزی نگاهش رنگ می‌بازد. با تمسخر سرتاپایش را برانداز می‌کنم.
- موفق باشی!
چشمانم را از او نمی‌گیرم، چند لحظه ظتنها نگاهم می‌کند، شکه و حیران، لحظه‌ای بعد، دندان‌هایش را به هم می‌سابد.
کیف ویولنش را چنگ می‌زند و با خشم و حرصی آشکار از کلاس بیرون می‌زند. لب بر هم می‌فشارم و افسوس می‌خورم به حال اویی که به خاطر چنین موضوع بی اهمیتی این‌گونه برافروخته شده.
لحظه‌ای گذار طرحی آشنا از مقابل نگاهم می‌گذرد، طرحی به مانند چشمان سیاه رنگ او، با همین حیرانی و سرگشتگی.
زبانم را بر لب های بی رنگم می‌کشم و چشم می‌بندم، نفس عمیقی می‌کشم و پلک را از هم می‌گشایم.
سری به تاسف حال او تکان می‌دهم و نگاهی به دیگر موسیقی آموزان می‌اندازم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #45
یک تای ابرویم را بالا می‌اندازم و می‌گویم:
- اگه با زن بودن من مشکل دارید بفرمایید بیرون تا کلاس رو شروع کنم!
پسری که کنار همان پسر بی ادب نشسته بود، پیش از همه لب می‌گشاید و می‌گوید:
- من غلط بکنم!
نگاهم در چهره‌اش می‌نشیند و گوشه‌ی لبم بالا می‌آید. مانع این نیم هلال بی موقع نمی‌شوم و به چشمان سبز رنگ او نگاه می‌دوزم. چشم‌های او هم سبز بود، اما احساساتی که در نگاه او نهفته است زمین تا آسمان با آن پسر فرق دارد.
سر تکان می‌دهم و با انگشت اشاره‌ام ضربه‌ای به میز می‌کوبم. بی صدا و ملایم، آنقدر ملایم که می‌دانم کسی جز خودم متوجه آن نشده و نخواهد شد.
- خیلی خوب. شما خودت رو معرفی کن!
نگاهم در میان آنان می‌چرخد و نام‌هایشان در خیالم نقش می‌بندد.
نگاهشان می‌کنم و پای چپم را روی پای راستم می‌اندازم.
- قبل از شروع یادگیری باید به چند نکته توجه داشته باشید. اول از همه، شما توی این زمینه تازه کارید و مسلما از همین اول نباید توقع داشته باشید بتونید بهترین صدا رو تولید کنید؛ همینطور هم ممکنه به خاطر بد نگه‌ داشتن ارشه، با صدا‌های گوش خراش مثل وز وز پشه مواجه بشین، یا حتی با نحوه‌ی نگه داشتن ارشه توی دستتون راحت نباشید، اما به مرور هم به ارشه عادت می‌کنید و هم می‌تونید صداهای بهتری رو تولید کنید.
از روی صندلی بلند می‌شوم و مقابل چشمان منتظر و مشتاق آن‌ها قدم می‌زنم. نگاه همان پسر چشم سبز، ولی موشکافانه‌تر از بقیه روی من است، گویا بیش از ویولن به من علاقه‌مند شده. از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کنم، اما مخاطبم تمام کلاس هستند.
- دو، ویولن شما ممکنه گاهی مواقع خیلی خشن و پرسروصدا باشه، توی این مواقع به نحوه‌ی دست گرفتن ویولن و حفره‌هایی که صدا از اون تولید میشه نگاه کنید. این حفره ها موقع نواختن ویولن به گوش چپ نزدیکن، این صدای تیز و گوشخراش رو فقط خودتون می‌شنوید.
به میز تکیه می‌دهم و چهره‌های در اشتیاق را از نظر می‌گذرانم. این شغل باب میلم نیست و اجباری از اعماق قلبم مرا وادار به پذیرشش کرده؛ اجباری از جنس ترس، اجباری پر از تردید، اما این دلیل خوبی برای کوتاهی نیست، دیدن این چهره‌های مشتاق شاید سرگرمی خوبی برای این روزهای بی‌انگیزه‌ی من باشد. شاید همین آموزش، پلی برای رسیدن من به او شود!
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #46
نفس عمیقی می‌کشم و خودم را روی میز بالا می‌کشم و می‌نشینم. رطوبت زبانم را به لب‌هایم می‌رسانم و ادامه می‌دهم:
- سه، ویولن شما به مراقبت نیاز داره. ارشه یه حالت منحنی شکل داره که باید از اون محافظت بشه و باید اون رو نرم کرد، به ماده‌ای که برای این کار استفاده می‌شده رزین یا کلیفون می‌گن، رزین یه ماده‌ی چسبناکه و برای افزایش اصطکاک بین تارهای ارشه و سیم ویولن استفاده می‌شده، به عبارت دیگه باعث می‌شه که سیم‌های ویولن تارهای ارشه رو گیر بندازه...
لب‌هایم نیمه باز و حرف در دهانم می‌ماند. رو می‌گردانم و نگاهم به چشمان سبز رنگی پسری که خیره می‌ماند که با دهانی باز مانده و چشم‌هایی گرد من را می‌نگرد؛ دیگر اثری از حالت موشکافانه‌ی چشم‌هایش نیست.
- مشکلی پیش اومده جناب ساسان؟
چند بار پلک می‌زند تا از گردی چشمانش کاسته شود. لبخند می‌زند و خیره در چشمان سیاه من می‌گوید:
- تا حالا ندیده بودم معلم روی میز بشینه!
بی‌اراده نیم‌دایره‌ای نصفه گوشه‌ی لبم می‌نشیند. یک تای ابرویم را بالا می‌اندازم و دست به سینه می‌شوم، آرام پاهای آویزان از میز را تکان می‌دهم و می‌گویم:
- اینقدر عجیبه!؟
مانند من لبخند می‌زند، اما برخلاف من نیم‌دایره‌ی لبخند او کامل است!
- من که تا حالا ندیدم.
نیشخند می‌زنم. نفسم را رها می‌کنم و پاهایم را روی میز جمع می‌کنم.
- از این به بعد ببیند.
- چشم!
نگاهم به جنگل روشن نگاهش می‌نشیند، از همان نگاه‌هایی که او عاشقش بود، به قول خودش هر بیننده‌ای را در خویش می‌کشد و غرق می‌کند. شیطنت نگاهش را می‌خوانم. شیطنتی که لحظه‌ای چهره‌ی او را مقابلم زنده می‌کند، با همان لبخند دلفریب و نگاه تیره.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #47
لب‌هابم را محکم به هم می‌فشارم و رو می‌گیرم. ضربان قلبم باز هم بی‌اجازه طبل دلتنگی می‌کوبد و من چاره‌ای جز تحمل این درد سینه سوز را ندارم. پلک می‌زنم و زبانم را وادار به تکان خوردن می‌کنم:
- داشتم می‌گفتم؛ باید رزین و روی موی آرشه بسایید و اون رو عقب و جلو کنید تا جایی که مطمئن شید آرشه چسبناک شده و رزین راحت روی اون حرکت نمی‌کنه، وقتی کارتون تموم شد، خرده‌های رزین رو از روی ویولن پاک کنید، این یکی از موارد نگهداری ویولنه، تعویض موی آرشه و سیم ها رو بعداً براتون توضیح می‌دم.
نفسم را فوت می‌کنم و با انگشت شصت، گوشه‌ی آبروی راستم را می‌فشارم.
- چهارمین و آخرین نکته، رقابت ممنوع، خیلی‌ها هستن که از شما بهتر ویولن می‌زنن، شما نباید سعی کنید با اون‌ها رقابت کنید، فقط باید سعی کنید خودتون باشید و بهترین خودتون رو نشون بدید. متوجه هستید؟
سرها به تایید تکان می‌خورد. نگاهم باز هم بی‌اراده به ساسان خیره می‌ماند، این بار لبخند بر لب دارد. رو می‌گیرم و ادامه می‌دهم:
- لطفاً ویولن‌هاتون رو از توی کیف خارج کنید، امروز فقط نحوه‌ی صحیح گرفتن ویولن و آرشه رو بهتون می‌گم، از جلسه‌ی بعد می‌ریم سراغ گام‌ها!
*
نگاهی به ساعت مچی‌ام می‌اندازم و می‌گویم:
- خسته نباشید.
موسیقی آموزانم تک به تک خسته نباشیدی می‌گویند و می‌روند، تنها سری به لبخند‌ها و تشکر‌ها تکان می‌دهم. دستانم را از عقب به میز تکیه و سرم را به عقب هول می‌دهم، چشم می‌بندم و باز هم نگاه او را می‌بینم، مانند همیشه بی صدا لب می‌زنم و او مخاطب حرف‌هایم می‌شود.
- خوشحالی!؟
پوزخند می‌زنم. بغض بر گلویم می‌نشیند و گرفته‌تر از لحظه‌ای پیش نجوا می‌کنم:
- اگه می‌بینی نیومدم پیشت فکر نکن ترسیدم، فقط نخواستم بی‌دلیل رفته باشی، از برگشتم به اجتماع خوشحال نباش، مطمئن باش خیلی زود میام پیشت!
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا