- تاریخ ثبتنام
- 2022/11/08
- نوشتهها
- 71
- راهحلها
- 3
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #41
پوزخندی کنج لبم مینشیند. پس از او دیگر آموزش ندادم، فوق لیسانسم را گرفتم و از همه چیز بردم، حتی از زندگی، اما امروز... تنها به یک امید عادت سه سالهام را رها کردم و باز هم پا به جامعه نهادم. به امید یافتن او، اویی که کریستالهای نگاهش قلبم را پاره پاره کرد و من جز تماشا کاری از پیش نبردم. تنها توانستم تماشا کنم که او چگونه تمام دار و ندارم را به تاراج میبرد.
سرم را پایین میاندازم، دست چپم را بالا میآورم و زیر پلکهایم را لمس میکنم تا نبازند و من را رسوا نسازند. باز هم این اشکها، کاش وفای این اشکها از آن او بود و رهایم نمیکرد. اگر او بود، من هیچ کاشی نداشتم، اما اکنون و بی او زندگیام در همین کاشها خلاصه میشود.
نفس عمیقی میکشم و وارد میشوم، حیاط را طی میکنم. قابهای بزرگِ نوازندگانِ بزرگ جهان که روی دیوارهای کرم رنگ آموزشگاه نصب شده، نگاهم را به خود خیره میسازد، انکارش نمیکنم، فضای بی نظیری دارد!
گاه چشمانی مشکی رنگ مکثم را طولانی میکند و گاه، آسمان آبی رنگی بر سرعت گامهایم میافزاید. اشخاصی را میبینم که گیتار یا ویولن روی شانه انداختهاند و از کنارم میگذرند، بعضی به لبخند مهمانم میکنند و بعضی دیگر با اخمهایشان لبخندها را خنثی میکنند.
به گامهایم سرعت میبخشم، از مقابل درهای سفید رنگ و لوحهای نشسته بر درها میگذرم و مقابل دری مکث میکنم.
سرم را پایین میاندازم، دست چپم را بالا میآورم و زیر پلکهایم را لمس میکنم تا نبازند و من را رسوا نسازند. باز هم این اشکها، کاش وفای این اشکها از آن او بود و رهایم نمیکرد. اگر او بود، من هیچ کاشی نداشتم، اما اکنون و بی او زندگیام در همین کاشها خلاصه میشود.
نفس عمیقی میکشم و وارد میشوم، حیاط را طی میکنم. قابهای بزرگِ نوازندگانِ بزرگ جهان که روی دیوارهای کرم رنگ آموزشگاه نصب شده، نگاهم را به خود خیره میسازد، انکارش نمیکنم، فضای بی نظیری دارد!
گاه چشمانی مشکی رنگ مکثم را طولانی میکند و گاه، آسمان آبی رنگی بر سرعت گامهایم میافزاید. اشخاصی را میبینم که گیتار یا ویولن روی شانه انداختهاند و از کنارم میگذرند، بعضی به لبخند مهمانم میکنند و بعضی دیگر با اخمهایشان لبخندها را خنثی میکنند.
به گامهایم سرعت میبخشم، از مقابل درهای سفید رنگ و لوحهای نشسته بر درها میگذرم و مقابل دری مکث میکنم.