رمان

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
PicsArt_07-28-12.19.13.md.jpeg


🔹️کد رمان: 114🔹
نام رمان: زندانی افکار
نام نویسنده: ( ش. زرگرنژاد) velvet velvet
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: ریحانه اسفندیاری ریحانه
خلاصه:
آناهل، دختری که بنابر دلایلی هجده سال دور از خانه و خانواده تحصیل کرده و حال برگشته، با یک زخم عمیق بر قلبش و حصاری که دور خودش کشیده و افکار شومش را زندانی کرده.
بازگشتش به ایران سرنوشتش را گرفتار نغییراتی می‌کند، تعمیراتی که گاه مرهم می‌شوند و گاه نمک بر زخم کهنه‌اش می‌پاشند.
معمایی را پاسخ می‌دهند و هزاران معمای دیگر طرح می‌کنند. بازی سرنوشت او را به کجا خواهد برد؟
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #2
آرام چمدانم را روی زمین می‌کشم و چشم می‌چرخانم تا پدر و مادرم را بیابم؛ نگاهم روی زن و مردی آشنا می‌نشیند که بی قرار به این سو و آن سو نگاه می‌کنند تا شخصی را بیابند.
کلاه لبه دارم را جلوتر می‌کشم و به سمتشان گام بر می‌دارم. نگاهم بر افرادی می‌نشیند که شاد و خوش‌حال به سوی عزیزانشان می‌روند و آن ها را در آغوش می‌کشند، چرا این قدر خوش‌حالند؟ واقعاً خوش‌حالی دارد!؟ پس... پس چرا من هیچ حسی ندارم؟ چرا؟ گناهم چه بود!؟ چرا تمامم را از من گرفتند؟ شب‌های پس او همه جانم را برده؛ احساس که جای خود را دارد.
نگاه پسری که در کنار آن‌ها ایستاده است به سمت من کشیده می‌شود و لبخند بر لبانش نقش می‌بندد، از دیدن من شاد شده!؟ منی که شادی ممنوعه‌ی زندگی‌ام است!؟ جالب است! من شاد نیستم، اما می‌توانم دیگران را شاد کنم! تلخندی کنج لبم لانه می‌کند، اما مانند نسیمی کوتاه و گذرا زودتر از آن چه فکرش را بکنم محو می‌شود.
با قدم‌های بلند به سمتم گام بر می‌دارد و کاملاً ناگهانی مرا در آغوش می‌کشد، اما من هیچ عکس العملی ازخویش نشان نمی‌دهم؛ حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم نشان دهم!... کمرم را نوازش می‌‌کند و زمزمه وار کنار گوشم می‌گوید:
-باورم نمی‌شه خواهر کوچولوی من این قدربزرگ شده.
« خواهر کوچولو» این واژه مدام در سرم اکو می‌شود و به حالم دهن کجی می‌کند؛ یعنی من هم روزی کودک بودم!؟ رفتار‌ها و گفتارهایم کودکانه بوده!؟ شاید! نمی‌دانم! پوچ‌تر از قبل می‌ایستم. عقب می‌‌کشد و با لبخند نگاهم می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
امضا
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
دستش به طرف کلاهم می‌رود، اما بین راه دستش را می‌گیرم و مانعش می‌شوم؛ نگاه متعجبش را احساس می‌کنم، اما باز هم بی‌تفاوت رو می‌گردانم و به طرف پدر و مادرم می‌روم.
مانعی از سوی اهورا متوقفم می‌کند و به طرفش می‌چرخم؛ به دستش که مچ دستم را اسیر کرده خیره می‌شوم.
- من چمدونت رو می‌آرم آنا، تو برو.
بی حرف دستم را از دستش خارج می‌کنم و چمدانم را به دستان او می‌سپارم.
به سمت پدر و مادرم می‌روم؛ مادری که از شوق اشک از چشمانش روان است؛ این اشک‌ها برای من است؟ نمی‌دانم! شاید به حالم اشک می‌ریزد! شاید هم نه! برای او می‌بارد! مادرم و اشک شادی برای من؟ نه! بی گمان به حال من زار می‌زند، یا هم از غم هر روز دیدن من! او نیز همانند اهورا در آغوشم می‌کشد و من باز هم بی عکس العمل باقی می‌مانم.
چرا نمی‌توانم با عشق مادرم را در آغوش بگیرم؟ مادری که هجده سال در انتظار یک لحظه دیدارش بودم و امروز آن انتظار به سر رسیده، اما همراه با این انتظار من نیز به سر رسیده‌ام و بر خلاف او من علاقه‌ای به تظاهر ندارم.
مردی که به نظر پدرم است به سویم می‌آید و او نیز بغلم می‌کند و محکم فشارم می‌دهد.
- باورم نمی‌شه آناهل کوچولوی بابا این‌قدر بزرگ شده باشه.
من تنها مانند مجسمه‌‌ای یخی ایستاده‌ام، کی به این‌جا رسیدم!؟ می‌دانم و این دانستن دردناک است.
اهورا که تا آن لحظه سکوت کرده می‌گوید:
- خوب بقیه‌اش باشه واسه تو خونه، مطمئنم آنا هم الآن خسته است و نیاز به استراحت داره. بریم؟
 
آخرین ویرایش:

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
مادرم لبخند بر لب می‌نشاند و با چشمانی که هنوز هم نم اشک دارد ما را از نظر می‌گذارند.
- بریم.
رو به من با لبخندی عمق گرفته ادامه می‌دهد:
- عزیزکم بیا بریم.
عزیزکم!؟ واقعا من را عزیز خودش می‌داند؟ روزهای تاریکی که گذشته‌ی با مادرم بودن برایم رقم زده همانند نواری ضبط شده از جلوی چشمم می‌گذرد و میل عجیبی برای پوزخند زدن را در وجودم شعله‌ور می‌سازد؛ هرچند که او پیش از دیدن پوزخندم با کشیدن دستم من را با خود همراه می‌سازد و نمی‌بیند دستش سریع‌تر از آن‌چه می‌پندارد برایم رو شده!
پدر و برادرم پشت سر ما می‌آیند و آن‌ها برخلاف مادرم، پوزخندم را می‌بینند، اما رنگ لبخند را از لب‌هایشان پاک نمی‌کنند. به حال من باید اشک ریخت، این لبخند ها جز تازه کردن درد‌هایم هیچ ندارند. پلک روی هم می‌گذارم و نفس عمیقم را مقطع از سینه رها می‌کنم. کاش من هم می‌توانستم طعم حس شیرین لبخندی از ته دل را بچشم، اما افسوس که قلم سیاه سرنوشت جز سیاهی برای من ننوشته!
نگاهم آسمان سیاه‌پوش را از نظر می‌گذراند، دیر وقت است.
دلم می‌گیرد و آهی از سینه رها می‌کنم. کاش باز نمی‌گشتم! من در این شهر غریب بی‌عطر او چه کنم؟ سرم را پایین‌تر می‌اندازم و بی‌تفاوت از کنار ماشین‌های در حال عبور می‌گذرم.
آن‌ها به سمت جنسیس مشکی رنگی می‌روند و من نیز به ناچار در کنارشان گام بر می‌دارم، اگر دست خودم بود حال بلیت بازگشتم لابه‌لای دستانم لانه کرده بود.
پدرم سمت رانند می‌نشیند و مادرم در صندلی شاگرد جای می‌گیرد، من و اهورا نیز صندلی‌های عقب را اشغال می‌کنیم.
کلاهم را جلوتر می‌کشم. امیدوارم هر چه زودتر برسیم تا از این هوای خفه راحت شوم. دستانم را محکم به هم می‌فشارم تا لرزشش را پنهان کنم، قلبم به شدت بر قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبد، جالب است! از بودن در کنار خانواده‌ام جای آرامش اضطراب می‌گیرم! هرچند آن‌ها هیچ‌گاه برای من خانواده نبودند.
صدای مادرم نگاهم را به سوی او می‌کشاند.
- آنا جان چه غذایی دوست داری واست درست کنم دخترم؟
شانه بالا می‌اندازم و بی‌انعطاف رو می‌گردانم‌.
- بابا جان، چرا حرف نمی‌زنی؟
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
سکوتم آن‌قدر ادامه می‌یابد که ماشین مقابل خانه‌ای مجلل متوقف می‌شود.
از ماشین پیاده می‌شوم و با نفسی حبس شده به محیط آشنایی که خاطرات نه‌چندان خوشم را یادآور می‌شود چشم می‌دوزم.
اهورا پدرم را به لبخندی گیرا مهمان می‌کند، اما من به مهمانی علاقه‌ای ندارم؛ چه لبخند باشد، چه حضور افرادی‌ که نه من آن‌ها را خانواده می‌دانم و نه آن‌ها من را خانواده‌ی خود می‌بینند! رو می‌گردانم و دوباره به در خانه چشم می‌دوزم.
غم نگاهی خیره به خودم را حس می‌کنم، ولی از من کاری ساخته نیست، من توان پاک کردن این غم از نگاه مادرم را ندارم؛ شاید چون خودم باعث رنگ گرفتن این غم در نگاه او هستم.
پدرم میان من و اهورا می‌ایستد و دستانش را دور گردن ما حلقه می‌کند. نگاهش بر من می‌نشیند و لبخند بر لب می‌نشاند.
- دلتنگ خونه بودی، مگه نه عزیز بابا؟
کلاهم را پایین‌تر می‌کشم و آرام خودم را از زیر دست پدرم بیرون می‌کشم. نگاه حیران پدرم را بی اعتنا از سر می‌گذرانم و با فاصله از آن‌ها می‌ایستم. دلتنگ بودم، اما اگر دست خودم بود هیچ‌گاه دوباره پا در این خاک و این سرزمین نمی‌گذاشتم
چرخش نگاهشان از نظرم دور نمی‌ماند، اما تمایلی به همراهی با آن‌ها ندارم.
پدرم تصنعی سینه‌اش را صاف می‌کند و با لحنی که سعی دارد جو سنگین به وجود آماده را از بین ببرد، می‌گوید:
- بریم.
کف دست‌هایش را میان شانه‌هایم تکیه می‌دهد و با هولی آرام من را وادار به پیش روی به سوی مقصدی می‌کند که برایم حکم جهنم را دارد.
نمی‌دانم چرا و به چه دلیل، اما اضطرابی شدید تمام تنم را در بر‌گرفته است. اضطرابی که بوی ناخوش شوم‌ بودنش دلم را به هم می‌زند.
به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم تا لمس دست‌های پدرم را از خودم دور کنم.
ساعت یازده شب است و من امیدوارم خبری از استقبال و مهمانی شبانه نباشد.
مسیر سنگ فرش شده‌ی خانه با درختان سبز و زیبایی زینت داده شده و دلبری می‌کند، اما چه فایده! این زیبایی ها از برگ‌ریزان پاییز هم نفرت انگیزتر هستند!
در خانه گشوده می‌شود و وارد می شویم. همه جا را تاریکی احاطه کرده است؛ مادرم کلید برق را می فشارد و این کار او با بلند شدن صدای جیغ و فریادها جمعیت عظیمی که مقابل ما ایستاده‌اند مساوی می‌شود.
مبهوت به آن‌ها خیره می‌شوم. طولی نمی‌کشد که به خودم می‌آیم و سریع کلاه لبه‌دارم را جلو می‌کشم و پیشانی ع*ر*ق کرده‌ام را از نگاه‌های کنجکاو خیره‌ی آن‌ها پنهان می‌کنم. آب دهانم را قورت می‌دهم و دستان خیس از عرقم را مشت می‌کنم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
نگاه حیرت زده‌ام بالا می‌آید و روی زنی می‌نشیند که با اشتیاق به سمتم می‌آید تا در آغوشم بگیرد، اما من سریع عقب می‌کشم و از پشت به اهورا می‌خورم.
دست‌های زن روی هوا خشک می‌شود و در سکوت گوش‌خراشی که فضا را به اسارت خود در می‌آورد نجوای آرام اهورا را چسبیده به گوشم می‌شنوم:
- چیزی نیست آناهل، آروم باش!
او از کجا فهمیده ناآرامم!؟
آب دهانم را قورت می‌دهم و میان افراد آشنایی که برایم از غریبه‌ها هم غریبه‌تر هستند چشم می‌چرخانم. حیرت، نفرت و تظاهر تنها احساساتی هستند که از نگاه‌هایشان خوانده می‌شود.
صدای مبهوت و ناباور مادرم در سرم ناخن می‌کشد و اضطرابی ناخوشایند ضربان قلبم را بالا می‌برد.
- آناهل! چیکار می‌کنی دخترم؟ خاله مانیا رو یادت نیست؟
خاله؟ چرا او را به یاد می‌آورم، اما این واژه برای این زن غریب و عجیب است! زیر سایه‌ی کلاهم‌ نگاهش می‌کنم و لب‌هایم را بر هم می‌فشارم. عجیب است چون او هیچ‌گاه برای من خاله نبوده، حال چه شده که برای استقبال می‌خواهد در آغوشم بگیرد؟
زبانم را روی لب‌های خشکیده‌ام می‌کشم و چشم‌هایش را می‌بینم. نگاهش بیش از آن که ناراحتی را فریاد بزند نفرت و کینه را به صورتم می‌کوبد، حقیقت همین است؛ او به خاطر رفتارهای من ناراحت نمی‌شود، من برای او هیچ نیستم، دلیلی ندارد به خاطر رفتارهایم ناراحت یا آزرده شود.
دست‌های زن کنار بدنش رها می‌شود و مشت شدن انگشتانش از نظرم دور نمی‌ماند. شاید در خیالش گردن من را بین انگشتانش خورد می‌کند! این از مانیایی که من می‌شناسم بعید نیست.
خیرگی نگاه‌های آن‌ها دهانم را خشک می‌کند و فشار انگشتان اهورا روی شانه‌ام سنگینی می‌کند. کلافه چشم می‌بندم و نفس لرزانی می‌کشم.
دست اهورا را با ملایمت از روی شانه ام کنار می‌زنم و بی توجه به نگاه‌هایی ضربان قلبم را به سلطه‌ی ناآرامی در آورده‌اند راه آمده را باز می‌گردم.
سنگینی نگاه اهورا را تا آخرین لحظه روز خودم احساس می‌کنم و احساس بدی ندارم.
هر قدم ذره‌ای از سرعتم می‌کاهد و سستی را به جانم می‌ریزد. پاهایم را روی زمین می‌کشم و با بدنی سنگین شده پیش می‌روم.
تن یخ زده‌ام در آغوش سنگ‌ریزه‌های حیاط آرام می‌گیرد و نفس سنگینی می‌کشم. می‌خواهم به حال این زندگی و سرنوشت ببارم، اما افسوس که اشک‌ها هم من را پس می‌زنند!
سرم را اسیر دستانم می‌کنم و سکوتی لبریز از تهی بر جهانم حاکم می‌شود.
چشم می‌بندم تا شاید آرامش از دست رفته‌ام باز آید، اما چهره‌ی او دردی بی‌امان را به قلبم می‌ریزد؛ دردی که سه سال است روحم را چنگ می‌زند، اما جانم را نمی‌گیرد، تقلاهایم را می‌بیند و توجه نمی‌کند، می‌بیند تشنه‌ی مرگم، اما می‌خندد و از کنارم می‌گذرد تا در غبار دردها مردگی کنم و محکوم به زندگی باشم.
بغض نمی‌کنم، تنها حسرت می‌خورم، حسرتی از جنس نداشتن و نبودن او!
کاش بود تا امروز من هم زندگی می‌کردم، من هم ضربان قلبی داشتم و این سینه تهی از قلب نبود.
او رفت، اما تمام من را هم با خود برد. بغض نمی‌کنم، چون دیگر اشکی برای باریدن ندارم، من جز او هیچ ندارم، نه احساسی، نه اشکی.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
دست راستم امواج تیره‌ی موهایم را چنگ می‌زند و آن‌ها را از ریشه می‌کشد. نفس عمیقی می‌کشم و پلک‌هایم را به هم می‌فشارم. لعنت به منی که وجودم بوی مرگ می‌دهد. تاریکی نگاه دلنشین او پشت پلک‌های بسته‌‌ام سوزشی را به چشمم می‌رساند، سوزشی از درد نبود او!
دستم مشت می‌شود و بر تن بی‌گناه زمین فرود می‌آید؛ برعکس من او جان سخت است و دردم را به خودم بازگرداند. پوزخندم عمق می‌گیرد و گردنم را به عقب هول می‌دهم. ستاره‌های شناور در آسمان شب را می‌نگرم و آهم را پشت لب‌های بسته‌ام محفوظ می‌دارم؛ حتی این زمین بی جان هم به من درد می‌دهد؛
شاید من دیوانه شده‌ام، اما ستارگان آسمان هم برایم تداعی چهره‌ی او را می‌کنند تا برق لبخند و نگاه همیشه روشنش را ببینم و دلتنگ‌تر شوم.
خیره در چشم‌های ستاره بارانی که تفاوتی با نگاه او ندارد لب می‌زنم:
- دوباره دلم واسه غربت چشم‌هات تنگه
دوباره این دل دیوونه واسه‌ات دل تنگه.
تلخ می‌خندم و قطعه‌ی دیگری را می‌خوانم:
- با یه چشمک دوباره من و زنده کن ستاره
نذار از نفس بی‌افتم، تویی تنها راه چاره
آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره
این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره.
سینه‌ام را چنگ می‌زنم و نفس بریده، حسرت آشکار روحم را به لب می‌آورم:
- هیچ‌وقت از یادم نمی‌ری...
صدای گا‌ه‌هایی روی سنگریزه‌ها حواسم را به سوی خویش می‌کشد؛ سریع می‌ایستم و به سمت او می‌چرخم، در زیر کلاه تیره‌ام چهره‌ی اهورا را می‌بینم، مانند نخستین لحظات دیدارمان شاد و بشاش نیست، اما هنوز هم لبخند دارد و مهربانی آشیان گرفته در نگاه دل‌گرم کننده‌‌است.
کف دست‌های ع*ر*ق کرده‌ام را با لباسم پاک می‌کنم، عمق نگاه او هم با غم کدر شده، گویا شادی تنها از من گریزان نیست، بلکه روزگار با همه سر جنگ دارد.
چشم از اهورا می‌گیرم و به سایه‌ی درختان تنومند در زیر نور چراغ‌های روشن حیاط نگاه می‌اندازم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
صدایش را از فاصله‌ای نه‌چندان دور می‌شنوم.
- ترسوندمت؟
پوزخندم عمق می‌گیرد و نفس آه شده‌ام را از سینه رها می‌کنم. دست لرزانم را بالا می‌آورم تا ع*ر*ق سرد نشسته روی پیشانی‌ام را پاک کنم، اما ناگهان مچ دستم اسیر دست او می‌شود و من برق گرفته از این حرکت ناگهانی او سرم را بالا می‌آورم و به چشم‌های آسمانیش خیره می‌شوم.
- داری می‌لرزی!
چشم‌هایم به دوران می‌افتد و مضطرب آب دهانم را فرو می‌برم. سریع دستم را از دست او بیرون می‌کشم و دست مشت شده‌ام را در جیب سویشرتم فرو می‌برم تا شاید این‌گونه اندکی حواس او را از لرز دست‌هایم پرت کنم.
بی‌توجه به نگاه خیره‌ی او به حالت پیشین روی زمین سرد می‌نشینم و زانوهایم را بغل می‌کنم.
از حضور اویی که برادرم است معذب هستم. برادری که به لطف این مهاجرت مسخره فرصت برادری را نیافته تا من ناچار به تنهایی و گوشه‌نشینی باشم، بی هم‌خون و همراهی که زبانم را بداند.
نگاهم رد چرخ‌های ماشین روی سنگ‌ریزه‌ها را هدف می‌گیرد، شاید او بفهمد میلی به همراهی‌اش ندارم وو برود، اما اهورا توجهی به بی اعتنایی من نمی‌کند. دستی نوازش‌گونه و ملایم روی شانه‌ام می‌کشد و کنارم روی زمین جا می‌گیرد. نیم نگاهی زیر سایه کلاه به خلاف جهتی که او نشسته می‌اندازم و تردید دستش برای نشستن یا رفتن روی شانه‌ام را می‌بینم. می‌خواهم بگریزم و بروم، اما یک لحظه، تنها یک لحظه به یاد روزهای بچگی‌ام و محبت‌های او مکث می‌کنم و با تکانی خود خواسته دست او را به شانه‌ام هدیه می‌کنم.
لبخند کمرنگی که به لب می‌آورد از چشمم دور نمی‌ماند، اما او نگاهم نمی‌کند و چشم‌های شیفته و غم گرفته‌اش را به آسمان هدیه می‌کند. شاید او هم نگاهی همرنگ آسمان را از دست داده! ممکن است او هم مانند من داغ دیده باشد که این گونه بی تاب و پر حسرت آسمان را می‌نگرد.
لب‌هایم را به هم می‌فشارم و سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم. شاید هم این شایدها تنها زاده‌ی ذهن من هستند تا به خود ثابت کنم تنها من نیستم که درد دارم، تنها من نیستم که دنیا شمشیرش را برایم از رو بسته.
نگاهی به سمتش می‌اندازم و با دیدن لبخندی که چهره‌اش را مهربان‌تر نشان می‌دهد و نگاهی که خیره‌ام شده تصنعی از آغوشش می‌گریزم، اما فشار دستان او مطابق خواست من عمل می‌کند تا بتوانم باز هم در آغوش گرمش لم بدهم.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
- چرا عجیب رفتار می‌کنی دختر؟
عجیب!؟ رفتار من عجیب است!؟ گیج دستی به کلاهم می‌کشم. نمی‌دانم، شاید باشد! آن‌ها درد‌های من را نکشیده‌اند، جای من نفس نکشیده‌اند و ردهایی که روزگار بر جسم و روحم نهاده را ندارد، این رفتارها و حالت‌های من باید هم برای آن‌ها عجیب باشد.
زبانم را روی لبم می‌کشم و به سنگ‌ریزه‌ها چشم می‌دوزم. کف کفش‌های آل‌استار و سیاه رنگم را روی سنگ ریزه‌ها می‌کشم. امیدوارم هیچ‌گاه درد‌های من را نچشند؛ کاش هیچ انسانی در این جهان دردهایی که من کشیده‌ام و ناچارم هنوز هم با آن‌ها همراهی کنم را در زندگی نداشته باشند!
لبخندی خالی از احساس می‌زنم و نیم نگاهی کوتاه نثار چشم‌هایش می‌کنم‌. اقیانوس نگاهش آرام می‌خندد و چشمک می‌زند. حلقه‌ی دست‌هایش را دور شانه‌هایم محکم می‌کند و می‌گوید:
- اما دمت گرم آنا، خوب خاله مانیا رو ضایع کردی!
یک تای ابرویم بالا می‌پرد و لبخندم از حیرت عمق می‌گیرد. من همراه او نبوده‌ام و نوع تفکراتش را نمی‌دانم، اما نباید سرزنشم کند!؟ این رفتار من به نظرش زشت نیست!؟
با دیدن لبخند، من بلند می‌خندد و آرام روی کلاهم را ناز می‌کند. سرش را به صورتم نزدیک می‌کند و بی آن که دستش را از روی کلاهم بردارد می‌گوید:
- تازه اومدی شیرین من، کم کم باهاش آشنا می‌شی و می‌فهمی قلب پاکت زودتر از خودت اون و شناخته.
تک‌خندی به لب می‌آورم و خنده‌ام نگاه او را خیره می‌سازد. اهورا فکر می‌کند من تمام خاطرات ایران بودنم را فراموش کرده‌ام؟ گویا جز این در سر ندارد، اما حقیقت این است که من همه چیز را به یاد دارم و همین علت اصلی گریز من از آن‌هاست.
دست راستش را بالا می‌آورد و سمت چپ گونه‌ام را نوازش می‌کند. نگاه خیره و دلپذیرش را به نگاهم می‌بخشد.
- چقدر بزرگ شدی آبجی کوچولوی من.
خنده ام تلخ می‌شود، آری بزرگ شده‌ام، هر چند کودکی نداشتم، اما بزرگ شده‌ام.
 

velvet

351
پسندها
65
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/11/08
نوشته‌ها
71
راه‌حل‌ها
3
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #10
نوازش انگشت شستش روی گونه‌ام ادامه می‌یابد و گوشه‌ی چشمم را لمس می‌کند، چشم می‌بندم و آرام و مردانه می‌خندد و نجوا می‌کند:
- یادته وقتی کوچیک بودی هر وقت کسی اذیتت می‌کرد، می‌اومدی و تو بغلم قایم می‌شدی؟
کامم تلخ می‌شود، اما آن روزها را کامل به یاد دارم، روزهایی که او تکیه‌گاهم بود، اهمیت نداشت مقابلش چه کسی باشد هیچ‌گاه رهایم نمی‌کرد؛ هنوز هم همان‌قدر دوستم دارد؟ نمی‌دانم، اما چشم‌هایش همانند گذشته‌ها هستند!
آه می‌کشد و پس از مکثی طولانی ادامه می‌دهد:
- آنا... این همه سال گذشته، چرا حتی یک بار هم نخواستی برگردی؟
رو می‌گردانم‌ تا دست او از روی صورتم کنار برود.به آسمان پر ستاره نگاه می‌دوزم، ستاره‌ها طرح لبخند او را در آسمان سیاه زندگی‌ام می‌کشند تا لبخندش روشنی بخش زندگی‌ام باشد.
سرش را به شانه‌ام تکیه می‌دهد و من تکان خوردن چیزی در وجودم را احساس می‌کنم. ضربان قلبم بالا می‌رود و گوشه‌های ناخنم را چنگ می‌زنم.
- این‌قدر از ما متنفری که باهامون حرف نمی‌زنی؟
آب دهانم را قورت می‌دهم و گوشه‌ چشمی نامحسوس به او می‌اندازم، چشم‌هایش من را نمی‌بیند و به آسمان خیره است، لحنش تلخ است، شاید حتی تلخ‌تر از نگاه شیفته و غمگینش، اما من تمایلی برای سخن گفتن ندارم.
زبانم را روی لبم می‌کشم و او آهی عمیق از سینه رها می‌کند. نرم و برادرانه گونه‌ام را می‌بوسد. از لمس ریش‌های زبرش با گونه‌ام سرم را خم می‌کنم و اهورا کوتاه می‌خندد.
می‌ایستد و کت اسپرت و سورمه‌ای رنگش را از تن خارج می‌کند؛ چند لحظه‌ی کوتاه کافی است تا من سنگینی کت را روی شانه‌هایم احساس کنم. وحشت زده از این محبت‌های غریب آب دهانم را قورت می‌دهم.
اهورا فشار آرامی به شانه‌هایم وارد می‌کند و نجوای آرامش در دل شب می‌پیچد و بازیچه‌ی بادهای سرکش می‌شود.
- دل بکن از آسمون و بیا داخل، هوا سرده، مریض می‌شی.
گویا دیگری امیدی به پاسخ‌گویی من ندارد. ضربه‌ای آرام به کلاهم می‌زند و صدای دور شدن قدم‌هایش روی سنگ ریزه‌ها به گوشم می‌رسد.
بی اختیار به سمت او می‌چرخم و از زیر سایه‌ای که لبه‌ی کلاه روی چشم‌هایم افکنده او را می‌نگرم که با هر قدم از من دورتر می‌شود. می‌خواهم باور کنم محبت‌های او هم دروغین است، اما لمس محبت آمیز دستانش باورم را به پوچی می‌رساند، محبت‌های او از جنس محبت‌های مادرم نیست، رنگی از حقیقتی شیرین دارد.
 

موضوعات مشابه

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا