درحال ویرایش دلنوشته‌ خودکار مشکی اثر روژان

  • نویسنده موضوع RoZhaN
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 516
  • پاسخ‌ها 26
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش ادبیات
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #21
نسیم دستانت سهم صورت کسی دیگر، آسمان چشمانت سهم دیگری و لبخندهایت که چال شده‌اند در قلب او و من ایستاده‌ام و برایت دست می‌زنم.
هوا از آه‌هایی که کشیده‌ام مه‌آلود شده و تو با ناز در آغوش دستانش می‌رقصی، سروصدای کر کننده‌ای همه جا را پر کرده؛ امّا من هنوز هم حرف‌های نرم و لطیفت را کنار گوشش می‌شنوم و لبخندش کشنده می‌شود وقتی به لب‌هایت می‌رسد.
نمی‌دانم هوا مسموم شده یا تو خود زهر شده‌ای که بغض‌هایم میلی به رد شدن ندارن، ترافیک گلویم سنگین شده!
همه‌چیز به یک‌باره پیش چشمانم خاکستر می‌شود، مثل آن شمع‌هایی که راهت را برای همیشه از من جدا می‌کند. دستانت قفل دستانش می‌شود و باز هم لبخند می‌زنی و در که بسته می‌شود، پلک می‌بندم و قلبم همان‌جا می‌افتد!
تو دیگر مال من نیستی...!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #22
قطرات باران تمام صورتم را خیس می‌کنند و بارها و بارها در دلم تکرار می‌کنم، کاش باران اسیدی میشد و تمام مرا می‌شست و می‌برد!
می‌دانی نگاهت که روی صورت می‌چرخید و چشمانت مشتاق می‌شدند، چقدر برایم جهان تنگ میشد؟ تمام خانه در سرم می‌چرخید و من گوشه‌گیر می‌شدم که نبینمت!
چقدر این دورهمی را دوست داشتم و حالا با وجودت برایم منفورش کردی... کاش هیچ‌وقت نمی‌رفت که مرا ببینی!
کاش هنوز هم بود و تمام جای خالی‌هایت را پر می‌کرد تا چشمانت به سوی کس دیگری نرود، چشمان زیبایت را دوست ندارم!
همه از تو می‌گویند و من دلم نمی‌خواهد دومین نفر راه یافته به قلبت باشم. کاش راه فراری برایم باز شود. کاش معنی سکوت و نادیده گرفتنم را می‌فهمیدی. گاهی یک دختر ناز نمی‌کند!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #23
چشم‌هایم را به سکوت بخشیدم و شلاق بر زبانم زدم که اگر باز هم برایت باز شوند، این‌بار دیگر زنده نخواهند ماند.
می‌دانم حق دارند که از تو بنالند؛ امّا تا به کی؟ مرا چون دستمال کاغذی در دستانت مچاله‌ام کردی و چنان رنگ غم به تنم پاشیدی که جز زباله‌دان زمان جایی ندارم، حال چگونه باز هم از تو که بی‌رحمی یاد می‌کنم؟
چرا آدم‌ها اینقدر شبیه تو می‌شوند و به دلم چنگ می‌زنند؟ چرا چرخ دنیا باید به کام تو بچرخد؟ چرا کسی نیست که جوابم را بدهد و مرهم زخم‌هایم شود؟ چقدر این سکوت جنون‌آور است!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #24
دست‌های گرمت پشت دستانم را می‌سوزاند و عطرتت حالم را دگرگون می‌کرد، لبخند زهر به جانم می‌ریخت و صدایت ذهنم را خط‌خطی می‌کرد!
چقدر تو برایم دور و غم‌انگیزی، اصلا در قلبم جا نمی‌شوی و اشتیاقی به دیدن چشمانت ندارم. من نمی‌خواهم مال تو باشم، چرا رفتارهای سرد و خشکم را باور نمی‌کنی؟ چرا لبخند می‌زنی؟
اینکه تمام دنیا تو را بخواهند و من نه، برایت عذاب‌آور است؟ دریغ کردن نگاهم از تو، آزارت می‌دهد؟ باید بگویم برای قاتلی چون تو جز این نخواهد بود! من به طرز فجیعی از نبودنت لذت می‌برم...!
تو با آمدنت تمام رگ‌های حیاتم را زیر چکمه‌هایت له کرده‌ای و بهتر از هرکسی می‌دانم تمام وعده‌هایت دروغ است و تو فقط به دنبال جدایی من و او هستی. تو نقشه‌ی یک قتل حرفه‌ای را در ذهنت می‌پرورانی...!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #25
در را قفل کرده‌ام، کنارش زانو می‌زنم و پلک می‌بندم. چشمانم خیلی تلخ نمناک می‌شوند و نفس‌هایم بی‌قرار بیرون می‌ریزند تا رد نفس‌هایت را پاک کنند و من با بی‌رحمی قلبت را می‌شکنم و چون مجرمان فرار می‌کنم. صدای عقربه‌های ساعت در گوش‌هایم می‌پیچد و من در آغوش نگاهت به خواب می‌روم!
در تاریکی مطلق می‌نشینم و تو را صدا می‌کنم، تنهایی آنقدر در هوا زیاد پخش شده که کسی صدایم را نمی‌شنود و من راحت و بدون ترس برایت اشک می‌ریزم.
مهم نیست روزی در آن آینده‌های دور دیگر نتوانم تو را ببینم، اگر امروز و اینجا خودم را خالی نکنم، سنگینی غمت مرا له می‌کند و شاید دیگر نتواند برگردم. لحظه‌های غم‌انگیز امروزم، سبکی فرداهای را می‌سازد...!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #26
نور خورشید چشمانم را بیدار می‌کند و کوبش دوباره قلبم از شروع روز دیگری بدون تو می‌گوید. آه باز هم یاد تو! یادت قلبم را در دستانش می‌گیرد و آنقدر حبسشان می‌کند که درد تا مغز استخوانم می‌آید!
سر و صدای زیادی بیرون را پر کرده، درحالی که من در پیله‌ی تنهایی‌ام ایستاده‌ام. فقط چند ساعت دیگر فرصت دارم تا برای همیشه از خلوت دیوار‌هایم بروم.
از فرداصبح خورشید دیگری بیدارم می‌کند و آغوش دیگری حبسم می‌شود! فردا آرزوی خیلی‌ها می‌توانست باشد؛ امّا برای من سرکوب‌گر تمام آرزوهایم است!
برای آخرین‌بار نگاهم در تمام اتاق می‌چرخد و آرام کنار کاغذ و قلم‌هایم می‌نشینم. برای پایان دادن به منی که از فردا دیگر نیست، دنبال جمله‌ای می‌گردم تا در انتهایش بنویسم.
"خوش به حال پروانه‌های مرده، چشمانم خورشید را دوست ندارند!"
خودکار مشکی را به زمین می‌اندازم و چشمان غلتانم را خشک می‌کنم، خنده‌ا‌ی تقلبی به لب‌هایم آویزان می‌کنم و پاهایم را به سوی چوبه‌دار می‌کشم...!
 

Vesper

6,371
پسندها
135
امتیاز
معاون بازنشسته
vip انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,393
راه‌حل‌ها
7
مدال‌ها
24
محل سکونت
پیشِ قُلی
  • #27
نویسنده عزیز
اثر شما در دست نقد است
تا پایان نقد تاپیک تایپ بسته می‌شود
باتشکر. مدیریت نقد
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا