- نویسنده موضوع
- #21
نسیم دستانت سهم صورت کسی دیگر، آسمان چشمانت سهم دیگری و لبخندهایت که چال شدهاند در قلب او و من ایستادهام و برایت دست میزنم.
هوا از آههایی که کشیدهام مهآلود شده و تو با ناز در آغوش دستانش میرقصی، سروصدای کر کنندهای همه جا را پر کرده؛ امّا من هنوز هم حرفهای نرم و لطیفت را کنار گوشش میشنوم و لبخندش کشنده میشود وقتی به لبهایت میرسد.
نمیدانم هوا مسموم شده یا تو خود زهر شدهای که بغضهایم میلی به رد شدن ندارن، ترافیک گلویم سنگین شده!
همهچیز به یکباره پیش چشمانم خاکستر میشود، مثل آن شمعهایی که راهت را برای همیشه از من جدا میکند. دستانت قفل دستانش میشود و باز هم لبخند میزنی و در که بسته میشود، پلک میبندم و قلبم همانجا میافتد!
تو دیگر مال من نیستی...!
هوا از آههایی که کشیدهام مهآلود شده و تو با ناز در آغوش دستانش میرقصی، سروصدای کر کنندهای همه جا را پر کرده؛ امّا من هنوز هم حرفهای نرم و لطیفت را کنار گوشش میشنوم و لبخندش کشنده میشود وقتی به لبهایت میرسد.
نمیدانم هوا مسموم شده یا تو خود زهر شدهای که بغضهایم میلی به رد شدن ندارن، ترافیک گلویم سنگین شده!
همهچیز به یکباره پیش چشمانم خاکستر میشود، مثل آن شمعهایی که راهت را برای همیشه از من جدا میکند. دستانت قفل دستانش میشود و باز هم لبخند میزنی و در که بسته میشود، پلک میبندم و قلبم همانجا میافتد!
تو دیگر مال من نیستی...!
