درحال ویرایش دلنوشته‌ خودکار مشکی اثر روژان

  • نویسنده موضوع RoZhaN
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 509
  • پاسخ‌ها 26
  • کاربران تگ شده هیچ
ویرایش ادبیات
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #11
امروز تمام می‌شود... تمام آن دوری‌ها، فاصله‌های بی‌رحم، دستان زنجیر شده به دورمان، حرف‌های خفه‌کننده، تبر‌های کوبنده‌ی رفتارهایشان و همه‌ی آن‌ چیزهایی که مانعی بین ما بود.
این یک خیال و رویا نیست، واقعیتی‌ست که زندگی ما شده. تمام این اشک‌ها از روی خوشحالی‌ست که دوان دوان بر صورتم می‌ریزند.
این زمانی که در آن ایستاده‌ایم، جز با لبخند نمی‌شود، زینتش داد. نه تنها امروز را بلکه تمام دقیقه‌های آن را برای خودمان ثبت می‌کنم. درست است که تنهاییم؛ امّا همه‌کس هم می‌شویم و خانواده‌ی ما مطمئناً از عشق وجودمان ثمره می‌دهد و هرچند تنها ولی ما هم‌دیگر را داریم.
اینجا فقط گرمای دستانمان، لبخند شیرینمان و این نگاه عاشقانه تا ابد سهم ماست! اینجا لحظه‌ی ثبت شدن تولد زندگی‌ماست!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #12
موهایم خیس دورم نشسته‌اند و به خودم در آینه نگاه می‌کنم، چاله‌های سیاه زیر چشمانم خبر از باران‌های طولانی می‌دهند و من می‌دانم هنوز هم هوا با یاد تو ابری می‌شود.
تکه‌ای از موهایم را بلند می‌کنم و به زیر بینی‌ام می‌برم و جای تو عطرش را به سوی قلبم می‌فرستم، لعنتی! هنوز هم عطر دستانت لابه‌لایش هست! از بین انگشتانم به زمین می‌افتند و برق قیچی چشمم را می‌زند.
بس است دیگر... نمی‌خوام محافظ تارهایی باشم که خاطراتت را روی شانه‌هایم می‌گذارند، تو که نباشی صخره‌های سنگین و تیزی می‌شوند که تنم را زخمی می‌کنند. دیگر دوستشان ندارم!
قیچی بین انگشتانم می‌لرزد و بین موهایم آرام آرام راه می‌رود. او فقط راه می‌رود و من جانم از تنم بیرون می‌شود، چه دردناک است نفس‌کشیدن! قفس دور قلبم برای تپش‌های بی‌قرار آن تنگ شده، تمام وجودم سعی می‌کند که نفس بکشد، آخر مسیر‌های نفس‌ بریده شده!
راپونزل تو در سطل آشغال افتاده و منی که در آینه ایستاده، دیگر نمی‌تواند مال تو باشد...!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #13
هنوز هم همان خط قدیمی را گاهی روشن می‌کنم، هنوز هم دل بیچاره‌ام به تو امید دارد، هنوز هم چت‌های قدیمی را می‌خوانم و لبخند خودش را روی لب‌هایم قاب می‌کند.
آخرين چیزی که از تو شنیده‌ام آنقدر برایم ترسناک بوده که نای به یاد آوردنش را ندارم، صدایم را ضبط کرده‌ام و مدام به خودم می‌گویم:
« دروغه، باورش نکن»
و هربار از شنیدنش قلبم بیشتر می‌لرزد و پاهایم به زمین می‌افتند و من می‌دانم که باور آن دروغ‌ها می‌تواند قاتل من باشد!
این یک قتل مسکوت است، قاتلی که بی‌خبر بوده و مقتولی که با اطلاع قبلی می‌میرد! شاید این روزها این شیوه‌ی‌ جدیدی برای کشتار شده است!
حالا او بین دستانت می‌چرخد و ناز چشمانش گوش‌هایت را کر کرده، می‌دانم که عاشقش شدی؛ امّا اینجا و در همین تاریکی، در میان رقصیدن نور‌ها، درست در دل شب، کسی عاشق توست!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #14
چه دوراهی سختی، کدامتان را انتخاب کنم؟ عشق پاک کودکی‌هایم که تازه در چشمانش دیده شدم و یا تو که ذره‌ذره و با محبتت نفرتم را به عشق تبدیل کردی؟
او که نمی‌توان گفت هیچ‌چیزی را کم ندارد و همه دنیا موافق اویند یا تو که دستانت نه پر است نه خالی! تمام دنیا هم مخالف تو هستند.
او خاطرات کودکی، حمایت‌ها و شیطنت‌های را به رخ چشمانم می‌کشد و تو تمام محبت‌های یواشکی، کادوها، حمایت‌ها، نگرانی‌ها و شیطنت‌های جذاب را در گوشم می‌خوانی.
مانده‌ام، در مانده‌ام، بین عقلم که او را می‌خواهد و قلبم که با سرتقی مدام تو را صدا می‌زند. عقلم می‌گوید او که باشد، تو را فراموش می‌کنم. قلبم با اعتمادبه‌‌نفس می‌گوید، یک خواب راحت برایم نمی‌گذارد؛ اگر تو را کنار بگذارم!
نمی‌دانم کدام یکی می‌تواند خوشبختم کند و روزی نباشد که با حسرت به گذشته‌ام نگاه کنم! چه دو راهی سختی! یک طرف رفاه بی‌قید و شرط... یک طرف محبت بی‌قید و شرط!
چه جدال سختی در من شروع شده، نتیجه‌ی حملات آن چه می‌شود؟ صلح یا پیروزی؟
کاش کسی غیر از خودم بود که بدون نگرانی تمام حرف‌هایم را بشنود و بی‌اینکه قضاوتم کند، نگاهش رنگ عوض نکند. کاش کسی بود که با اطمینان راهنمایی‌ام کند و من بدون نگرانی مسیرش را انتخاب کنم؛ امّا حالا تنها کاری که می‌توانم بکنم، این است که منتظر بمانم و ببینم این رود پر تلاطم تا کجا و تا به چه زمانی می‌تازد و به کدام ساحل می‌زند.
من بین تو که دوری و او که نزدیک ایستاده، مانده‌ام. توان حتی یک قدم دیگر را ندارم، حالا نوبت قدم‌های شماست، دستان من از آن دستانی‌ست که زودتر در کنارم بايستد!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #15
چه روزهایی را من برای داشتن تو در تنهایی می‌گذارندم که بتوانم بی‌دردسر در ثانیه به ثانیه‌اش با تو زندگی کنم. تو در تک‌تک آن روزها بارها و بارها با من وارد زندگی می‌شدی و خاطرات خیالی می‌ساختیم. از آرزوها و کارهایمان می‌گفتیم و یادم هست که چقدر شیرین و سریع‌السیر می‌گذشتن!
کاش زمان بايستد، کاش من ساعت زمان داشتم و با آن به هر ساعت از زمان که می‌خواستم، می‌رفتم و شاید تا ابد در آن زمان‌های آرامش‌بخش می‌ماندم.
شاید من ای‌کاش‌های زیادی برای گفتن داشته باشم؛ امّا همه‌ی آن‌ها پر از حسرت‌اند و به صدایشان که گوش می‌کنم، پیر می‌شوم!
نمی‌دانم که چرا رفتی و یا واقعا رفتی یا که ادای مسافران را در‌می‌آوری؛ امّا من حالا جلوی این آینه‌ی بزرگ و در این هیاهوی بسیار نشسته‌ام تا زندگی را بدون تو شروع کنم. از امروز تو برای من ممنوعه‌ترین ممنوعه‌ی دنیایی!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #16
نیازی به کوک کردن ساعت نبود، من تا زمان مقرر توان خواب نداشتم، انگار پلک‌هایم مثل خودم یک امشب با خواب وداع گفته بودند.
صدای خواب‌شان که بلند شد، منم ایستادم، وقت رفتن رسیده. بدون نور و در سکوت آرام کوله‌ام را به دوش گرفتم و چشم‌هایم بی هیچ مشکلی من را تا بیرون برند.
دیدمت که منتظرم هستی، برای آخرین‌بار به پشت سرم نگاه کردم و با دلی تنگ برایشان قدم‌هایم را از آن‌ها دور کردم و به سمت تو آمدم.
دستم که در دستانت نشست پرواز کردیم و هر دو مانند بازیگران ماهر اشک‌هایمان را پشت حلقه‌ی باز نشدنی دستانمان جا گذاشتیم و تمام طول شب با آهنگی که پخش میشد، هم‌نوا شدیم تا به مقصد برسیم.
مهم نبود مقصد کجاست، مقصد برای ما جایی بود که بی‌دغدغه اِسممان را کنار هم می‌نشاند و ما می‌توانستیم قانوناً کنار هم باشیم.
و ما در بدون هیچ آشنایی که دیدنی باشد، آسمان را شاهد بودنمان کردیم و مُهرش که خورد، شادی آرام‌آرام در انگشت دوم دست چپمان نشست و لبخند را به چشمان هم هدیه دادیم.
حالا شاید هیچ پلی برای برگشت نداشته باشیم؛ امّا ما "بسم‌الله" گفتیم و بیشتر از هرکس دیگری نگاهمان را به او دوخته‌ایم که این قرار عاشقانه را تا به ابد در وجودمان حبس کند. شاید این شیرین‌ترین اسارت دنیاست!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #17
ساعت شماطه‌دار در درون استخوان‌هایم شروع می‌کند به زنگ زدن و می‌دانم تا رسیدن به زير پنجره‌ی نگاهت دمار از روزگارم درمي‌‏آورد. آن‌قدر پدال سرعت را به زیر پاهایم له می‌کنم که زودتر از همیشه به زير درخت مجنون منتظرت می‌نشینم.
پنجره‌ات باز می‌شود و نسیم نگاهت به دلم می‌خورد. لبخند که می‌زنی، انرژی‌ای تمام نشدی در وجودم ذخیره می‌شود، چشم‌هام را جمع می‌کنم و ستاره‌ای برایت می‌فرستم. می‌خندی و آرام لب می‌زنی "الان میام".
تو آماده می‌شوی و من در گوشه‌ای پنهان تا قرار یواشکی‌مان فقط بین من و تو باشد. قدم‌هایت که به سویم می‌آیند، نگاهم مراقب تو می‌شود و تا بیایی، دلم ذره‌ذره درونم آب می‌شود.
دستانت را کنارم که می‌گذاری، به عمد تند می‌روم که تنت را قفل تنم کنی و صوت شیرینت صدایم کند و من می‌خندم از چشم‌ بستن‌های تو...!
و حالا امروز منم و تو، ما و جاده‌ی خاطره‌ها، عشق‌ست و دوست‌داشتنت که دانه‌دانه در من جوانه می‌زند. یک تو مرا بس است، تا ابد بمانی!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #18
"- یه قولی میدی؟
- چی؟
- همیشه برا من باشی؟
- قول میدم. من همیشه مال توام عشقم!"
کنارت می‌نشینم و نوازشت می‌کنم. چشمانت فریاد می‌زنند که دستانت دلتنگ منن! لبخندی به رویت می‌زنم و دستانت را محصور در دستانم گرفته و صورتم را به چین و چروک‌هایش می‌سپارم.
لبخندت را در چشمانت می‌بینم، دستانت را به سوی موهایم راهنمایی می‌کنم و کنار هم قرار گرفتنشان چقدر دوست‌داشتنی‌ست.
گردنم تکیه‌گاه دستانت می‌شوند و پیشانی به پیشانی‌ات می‌چسبانم و در سکوت نفس‌هایمان نامت را عاشقانه صدا می‌زنم، جوابت در گوش‌هایم می‌پیچد و لبخند که می‌زنم، صدای آرامی از انتهایی‌ترین تارهای گلویت اعتراف می‌کند که دوستم داری!
تو ساکت و سکونی و من به جای هردو‌یمان خاطره می‌سازم. شاید جسمت را به این دستگاه‌ها سپرده باشم؛ امّا تو زیر قولت نزدی و می‌دانم تا ابد برای منی و دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند جز من تو را داشته باشد.
کاش قول ماندن را هم از تو گرفته بودم...!
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #19
وقتی نامم در بلندگوها پيچيد و شنیدم که ملاقاتی دارم، شوق دیدارت در چشمانم جان گرفت و بی‌تاب دویدم. پشت شیشه نشستم و نگاهم به راهت یخ بسته بود که آهنگ کفش‌هایت در گوشم پيچيد و نسیم چادرت را ديدم.
گام‌های نگاهت که به درون چشمانم رسید، آن تکه یخ کوچک درونم لرزید و گرم شد. تو آمدی! فقط چشم شدم و نگاهت کردم و دلتنگی بود که در گلویم کوه می‌شد.
دستانت از حصار شیشه‌ها دستانم را در آغوش گرفت و صدایت با افتادن اولین الماس چشمانت در گوشم پيچيد.
"الهی برات بمیرم"
"خدا نکنه عمرم، بالاخره اومدی؟ نفسم گرفته بود اینجا از ندیدنت"
صورتت خیس که شد، زخم به قلبم خورد و با خواهش صدایت زدم.
"نکن، گريه نکن، جونم داره از پاهام در میاد"
تندتند دستانت ردشان را پاک می‌کند، لبخند می‌زنی و بازهم صورتت را با ناز خم می‌کنی و کلمات را به بازی می‌گیری.
" چطوری دلت اومد ازم دور بیافتی؟ من چیکار کنم بدون تو؟"
"دورم، آره. ولی حداقل سایه نحسی دیگه رو سرت نیست"
یک الماس دیگر می‌افتد و دستم بی‌اختیار به سوی صورتت پرواز می‌کند؛ امّا سد شیشه‌ای آن را نگه می‌دارد و صداي هق هق‌ات به دلم خراش می‌زند.
اینجا ته خط است، دیگر نمی‌توانم داشته باشمت، اینجا پاهایم می‌افتند و نفس‌هایم تمام می‌شوند؛ امّا آزاردهنده‌ترین چیز چشمان توست که می‌دانم از یک روزی به بعد فقط سهم سنگی سخت و سیاه خواهند شد.
من بین زندگی کردنت و نداشتنت، نداشتنت را انتخاب کردم تا به جای هردویمان لبخند بزنی!
"همش بخاطر منه، این خیلی کشنده‌ست"
"نه بیشتر از دیدن عذاب کشیدنت. تو اولین ولی‌دمی هستی که برای قاتل، دلش تنگ میشه"
عمیق نگاهت می‌کنم و به اندازه‌ی تمام روزهایی که می‌توانستم از دور ببینمت، تمام روزهایی که می‌توانستم حسرت بخورم، تمام روزهایی که در خیال داشته باشمت؛ تو را در خودم حبس می‌کنم.
" قول بده که نیای، تو باشی حتی طناب‌دار هم نمی‌تونه منو از خواستنت منصرف کنه"
صدای شکستن کوه درون گلویت را پشت دستانت نگه می‌داری و چشمانت چون خورشیدی در آب می‌درخشند.
وقت تمام شده. پاهای سنگینم را وادار می‌کنم که پشت به تو بروند و آرام زمزمه می‌کنم و برای اولین‌بار منتظر جوابش نمی‌مانم...!
"دوست دارم"
 

RoZhaN

894
پسندها
115
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/05/11
نوشته‌ها
74
مدال‌ها
5
محل سکونت
🌻
  • نویسنده موضوع
  • #20
کاش‌هایم مثل درخت کاج در قلبم سر بلند کرده‌اند و برگ‌هایش تمام رگ‌های منتهی به قلبم را پر کرده است، دکتر می‌گفت باید آنژیو شوم.
خنده‌دار است، قلبی که از حسرت تو پر شده چطور می‌توان جز با داشتنت خالی کرد؟! دکترها دیگر مریض‌هایشان را نمی‌توانند معالجه کنند، آنان فقط و فقط به بدن نگاه می‌کنند؛ امّا حقیقت جان درونم است که چند سالی بدون تو زمان را پشت سر می‌گذراند.
کاش فقط نبودن تو بود که سنگ میشد و قلبم را له می‌کرد؛ ولی زهر کلام اطرافیانم به تیزی نوک یک خنجر است و تمام تنم را می‌دَرَد!
دلم از همه‌کس و همه دنیا بریده و مثل کوهی خسته سنگین و سخت فقط نگاه می‌کند. چرا از من توقع دارند که طوطی‌وار فقط خواسته‌های آنان را بگویم؟ پس خودم چه می‌شود؟
تنهایی تمام من را به تاراج برده و من می‌دانم که در باتلاق افسردگی فرو رفته‌ام و دست و پا زدن‌هایم فقط و فقط مرا بیشتر به مرز خفگی می‌کشاند؛ می‌دانی چرا؟
چون "تو" نیستی! نبود تو خط بطلانی‌ست بر تمام آرزوهایم، بر تمام بودنم!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا