_ گوش کن ......
چشماش رو بست و همراه با اون لبخند تلخی زد که هیچ عسلی شیرینش نمیکرد
او غرق در افکار و من با تموم کودکیم زیر حجم سنگینی از سکوت سخت نفس میکشیدم اما مثل همیشه سکوت کردم از اینکه رشته افکارش پاره بشه خوشش نمی اومد، شاید.... چشمهایش باز نشده ادامه داد
_ عاشقش بود، نه مثل عشق جوونهای امروز که صبح عاشق و غروب فارغ هستن ، نه ... از همه چی حرف میزد از غروب یرد آبان ماه تا مردم کوچه و خیابون شهر .....
+بعدش چی شد؟!
_ روی موتور نشسته بود از زمین و آسمون بارون میبارید، بایه دست گوشی رو گرفته بود و دست دیگه فرمون موتور و با لذت صداش رو میشنید، اما دیگه صداش ، خندهاش و حرفهاش برق نداشت ، بغض داشت مو به تنش سیخ شد ، خداحافظی کرد و گفت میخوام برم ، گریه کرد و از دلتنگیهاش و دوست داشتنش گفت ولی گوشی اون برای همیشه خاموش شد و دیگه مکالمهای نداشتن
دلم رو زدم به دریا و گفتم :
+ این داستان واقعیه؟! برای کیه؟!
_آره .....
و همزمان چشمهای خیسش باز شدن و به آینه روبه روی خودش اشاره کرد
_اون آدم توی آینه اتاق آسایشگاه
#خودنویس
چشماش رو بست و همراه با اون لبخند تلخی زد که هیچ عسلی شیرینش نمیکرد
او غرق در افکار و من با تموم کودکیم زیر حجم سنگینی از سکوت سخت نفس میکشیدم اما مثل همیشه سکوت کردم از اینکه رشته افکارش پاره بشه خوشش نمی اومد، شاید.... چشمهایش باز نشده ادامه داد
_ عاشقش بود، نه مثل عشق جوونهای امروز که صبح عاشق و غروب فارغ هستن ، نه ... از همه چی حرف میزد از غروب یرد آبان ماه تا مردم کوچه و خیابون شهر .....
+بعدش چی شد؟!
_ روی موتور نشسته بود از زمین و آسمون بارون میبارید، بایه دست گوشی رو گرفته بود و دست دیگه فرمون موتور و با لذت صداش رو میشنید، اما دیگه صداش ، خندهاش و حرفهاش برق نداشت ، بغض داشت مو به تنش سیخ شد ، خداحافظی کرد و گفت میخوام برم ، گریه کرد و از دلتنگیهاش و دوست داشتنش گفت ولی گوشی اون برای همیشه خاموش شد و دیگه مکالمهای نداشتن
دلم رو زدم به دریا و گفتم :
+ این داستان واقعیه؟! برای کیه؟!
_آره .....
و همزمان چشمهای خیسش باز شدن و به آینه روبه روی خودش اشاره کرد
_اون آدم توی آینه اتاق آسایشگاه
#خودنویس
