حفره عمیقتر شده بود؛ نه از شکاف بغض در چشمانم و سکون گلویم، این بار دردی فراتر از مرزهای قلمرو کوچک میان استخوانهای قفسه سینهام را شکاف زد بود.
شکاف را شازده کوچولو قلمرو در دل کاشت بود و نمی دانست چه بر سر رز آورده است.
اینبار حفره ایجاد شده در سکون گلویم وسیع تر بود زیرا مرا رو به خفهخان سوق میداد.
زهرماری که همه جانم را میسوزاند، دست از تلاش نمیکشید و تمام تلاشاش را میکرد؛ موفق هم بود، در چشمانام سونامی مواجی رخ داد بود که قسط در قطع درختان پر مشکی را داشت تا بر روی پوست گلگونم قلط بخوردند.
سیاهی همه جهانم را فرا گرفته است!
عظیم جسته نیست بلکه کرمی ریز است که حفرهای ایجاد میکند و تمامیت را پر میکند.
آه کاش بتوان بر آن پیروز شد و لبخندی ژکوند بر لب زد، ولیکن هرچه این سکون گلویم وسعت پیدا کند تاریکی بیشتر میشود.

واکنشها[ی پسندها]: ریحانه اسفندیاری