توی ماشین نشستم، شیشه ها از سردی هوا یخ زده بودند و بخار گرفته بودند!
مثل همیشه به یاد عادت بچهگیهام حرفای انگلیسی، قلب و ستاره میکشیدم و به آهنگ گوش شپرده بودم...
نمیدونم چیشد یهو اصلا چرا؟ به خودم اومدم دیدم دارم اسم تو رو روی شیشه مینویسم، دیدم شیشه پر شده از حرف اول اسم تو!
ناباورانه زل زدم بهشون، انگار یه نفر من رو هیپنوتیزم کرده بود، زمان رو نمیفهمیدم اصلا متوجه هیچی نشده بودم، نمیدونم از کجا و چجوری اسمت اومده بود توی ذهنم و بعد هم من رو وادار کرده بود که اون رو بنویسم!
لب گزیدم و زیر لب زمزمه کردم:
- مگه نگفتی با درد صبر کن که دوا میفرستمت؟
پس چی شد؟ له شدیم که!
- tabassoum