لبخند مغمومِ پشت آن سودای در سر نهفته
تازیانههای بیرحم پشت این گلوی نیمه خشک
جان میستاند از اویی که خود را مادر خطاب میکرد
دریغ از یک آغوشِ
حتی
تلخ
یا که سرد
باران بیرحمتر بود یا که پاییز؟
تازیانههای بیرحم پشت این گلوی نیمه خشک
جان میستاند از اویی که خود را مادر خطاب میکرد
دریغ از یک آغوشِ
حتی
تلخ
یا که سرد
باران بیرحمتر بود یا که پاییز؟