ماندم بین حسهای متفاوتی از تو...
در کنارت مملوء از آرامشم؛ آرامشی به همراهِ وحشت!
وحشتی از جنس ترک شدن!
ترک شدنی که جان میرباید...
نه خود جان را
جانِ روح را میگویم و در نهایت...
حفرهای به وجود میآورد تیره و تار...
حفرهای که تو در میان آن دست و پا میزنی
و او تنها تو را نگاه خواهد کرد
نگاهی متفاوت!
متفاوتتر از تمام نگاههای تا به حالش!
نگاهی که دیگر در آن مهر و محبت نیست...
نگاهی تیره به همراه برق چشمانی که کمکم محو و جایگزین میشوند با... !

واکنشها[ی پسندها]: مآه بانو