پارت چهارم
به کوچههایی که با ماشین دایه از میانشان گذر میکردیم نگاهی انداختم،مغازه ها برای فروش باز بود و در هرکدام بحثی برای تخفیف بر سر قیمت محصولات در جریان بود؛زمانی که برای آماده شدن به اتاق بازگشته بودم تنها یک دست لباسی که از سه سال پیش برایم باقی مانده بود در کمد حین خاک خوردن انتظار...
پارت سوم
درباز میشود و دایه وارد میشود، نگاهش روی من میایستد:"لونا دخترم..؟"
نگاهش را بر جسمم میچرخاند
"تو...نخوابیدی هنوز؟"
لبخندی گرم، اما عاری از گرمای حقیقی به چهره دلنشینش که با چین و چروک مزین شده میزنم، درحالی که روی مبل نشسته و کتابی را که دایه در اولین روز ورودم به خانهاش، به...
پارت دوم
صدای ضعیفی از رفتوآمد مردم از بیرون به گوش میرسد و صدای آواز گنجشکان گهگاه در میان صداها شنیده میشود،باد های طوفانی و سرد دیشب و آن باران شدید دیگر قطع شده بودند و حال خورشید پرتوهایی از نور خود را به داخل اتاق میتاباند ، با نوازش آرام باد در خود میلرزم و پلک هایم تکان میخورند...
دو هزار و هجده؛ دانمارک: آلبورگ
لُونا
زمانی، خواب دیگر میهمان پلکهایم نشد و دیوارهای اتاقم، به دوستانی شب زندهدار بدل شدند که پیکر خستهام را تا بامداد همراهی میکنند؛ به صورت رنگ پریدهام که حال با حلقههای تیره زیر چشمانم مزین شده دستی میکشم و باری دیگر، میان ملحفههای تختم تکانی میخورم،...
کد رمان: 057
عنوان: روزی روزگاری روایت آلبورگ
نویسنده: نقره
ژانر: عاشقانه، معمایی، فانتزی
خلاصه: به نظر میرسید زمین و زمان دست در دست مرا محاصره کردند و با لذت غرق شدن مرا در استیصال و بیپناهی مینگرند؛ گویی روحشان با دست و پا زدن من در گلولای زندگیام جان میگرفت. در تمامی این مدت بیجواب...
نامکاربری: نقره
نام و نام خانوادگی نقره
نام تخلص؟ نقره
نام اثر؟ روزی روزگاری:روایت آلبورگ
ژانر اثر؟ عاشقانه،معمایی،فانتزی
خلاصهای از اثر به نظر میرسید زمین و زمان دست در دست مرا محاصره کردند و با لذت غرق شدن مرا در استیصال و بیپناهی مینگرند؛گویی روحشان با دست و پا زدن من در...